چپتر 359: بدون عنوان
0سرجوخه گفت: «اورکها مزیتِ آشنایی با محیط رو دارن، از نظرِ بدنی برترنمتوجهِ و یه جادوگر هم تو جبههشون هست. نه میتونیم بیسروصدا تله بذاریم و نهبذارید همزمان از پسِ هشت اورکِ بالغ برمیایم. در ضمن، موقعیتِ بچههاشون هم خیلی مشکوکه.»
«فکر نکنم اونا رو برای امنیت نزدیکِ چادر نگه داشته باشن، بلکه میخوان ازشون بهعنوانِمتوجهِ قربانی استفاده کنن. فقط یکیشون میتونه آرایشِ ما رو به هم بریزه و کارِ همهمونحرفهایش رو بسازه. گذشته از این، حتی نمیتونیم چادرِ شمن رو بمباران کنیم، چون کریستال منفجر میشه.»
تپر سر تکان داد: «با تحلیلتون موافقم، سرجوخه. رفتارشان حتی با وجودِتعجب یه شمن هم خیلی غیرعادیه. قرار بود اورکها بعد از دومین حملهٔکشاورز ناموفقشون، موجِ دیگهای از جنگجوها رو بفرستن و سعی کنن فرار کنن.»
«احتیاط کردنِ اورکها تقریباً بیسابقهست. اونا آدما رو غذا میدونن، نه دشمن.گروهبان با این حال جوری رفتار میکنن که انگار از ما میترسن. ما بهحرفهایش نیروی کمکی نیاز داریم. لیث، شما میتونید از جادوی بُعدی استفاده کنید، درسته؟»
لیث سر تکان داد و همزمان دید کهتعجب حالتِ چهرهٔ همراهانش به ترکیبی از تعجب، حسادت واشرافزاده نفرت تغییر میکند. تپر هم متوجهِ این موضوع شد.
گروهبان گفت: «اون اشرافزاده نیست. لیث از یه خانوادهٔترکیبی کشاورز میاد. فقط با تلاشِ سختِ خودش جادوگر شده.اون یه کم احترام بذارید.» حرفهایش همه را ماتومبهوت کرد.
برای آنها، دیدنِ جادوگری از میانِ مردمِدید عادی مثلِ پیدا کردنِ یک تکشاخ زیرِ رنگینکمانتغییر بود که دیگِ طلایی به دهان گرفته باشد.
تپر دستورچهرهٔ داد: «ما روتعجب به اردوگاه برگردونید.»
لیث سعی کرد گامهای وارپ را بازترکیبی کند، اما درِ بُعدی بهسرعت ناپایدار شد وگروهبان پیش از آنکه کاملاً شکل بگیرد، خُرد شد.
لیث نوچ کرد و گفت: «این خیلی بده. تا حالا فقط یه بار تومیکند گذشته همچین اتفاقی برام افتاده. معنیش اینه که شمنِ اورک داره یه چیزِ بزرگاحترام و بهاندازهٔ کافی قوی آماده میکنه تا تعادلِ عنصریِ عادی رو به هم بزنه.»
«سولوس، چرا در موردِ آرایه بهمدرسته هشدار ندادی؟» لیث جا خورده بود؛تعجب بعید بود سولوس چنین اشتباهِ کودکانهای بکند.
سولوس توضیح داد: «هیچ آرایهای در کار نیست.تغییر هیچ اختلالِ قابلتوجهی هم تو انرژیِ جهان وجودخانوادهٔ نداره. کاملاً برعکس، هوا خیلی آرومه و مانا رقیقه.»
لیث پرسید: «چقدر رقیق؟»
«نه خیلی، ولی حالا که گفتی، یه جای کار میلنگه.» سولوسحسادت باید حسِ مانایش را تا نهایتِ حدِ ممکن متمرکز میکرد تاکشاورز انرژیِ جهان را به شش عنصری که آن را میساختند، تجزیه کند.
«به سازندهام قسم! این دقیقاً برعکسِ کاریه که اون وایورن کرد. اینتعجب بار هیچ عنصری فراوون نیست. جادوی زمینِ توی هوا کمتر از نصفِ مقداریهمیاد که باید باشه. میتونم ببینم که داره به سمتِ اردوگاهِ اورکها مکیده میشه!»
تپر در دل لعنت فرستاد و گفت: «یعنی نمیتونید مامتوجهِ رو به عقب وارپ کنید؟» حتی اگر نیروی کمکی خبرسختِ میکرد، خیلی طول میکشید تا موقعیتِ واقعیِ واحد را پیدا کنند.
لیث به همرزمانش گفت: «فکر کنم بتونم، اما زمان و انرژی میبره. ازتون میخوام هواموگروهبان داشته باشید.» اما منظورش از این حرفها فقط سولوس بود. او هنوز از استفادهٔ بیشازحدماتومبهوت از حسِ مانایش خسته بود، با این حال به لیث اطمینانِ خاطر داد و مراقب ماند.
<«حالا، جنگجوهای من! قدرتِ خدای زمین رو بگیرید و بههمراهانش آواتارش تبدیل بشید!»> راگاش از طریقِ کریستالِ مانا طوری از نشاطبخشیاشرافزاده استفاده کرده بود که انگار کریستال بخشی از بدنِ خودش بود.
با اثرِ ترکیبیِ نشاطبخشی و تواناییِ طبیعیِ کریستالهای بنفش در جذبِموضوع انرژیِ جهان، شمن مقدارِ عظیمی مانا جمعآوری کرده بود. راگاش بهطورِشده خاص جادوی زمین را فراخوانده بود تا مهرههایش را شکستناپذیر کند.
انرژیِ جهان به درونِ هستههای مانای جنگجویان نفوذ کرد ونفرت آنها را موقتاً از سطحِ سرخ به زرد ارتقا داد. اگرمیاد فیزیولوژیِ خاصِ اورکها نبود، چنین وضعیتِ غیرطبیعیای به مرگشان ختم میشد.
بدنشان ناخالصیهای بسیار کمی داشت و به آنها اجازه میداد آنقدر قوینفرت شوند که بتوانند قدرتِ یک هستهٔ بیدارشده را تحمل کنند، حتی اگرتلاشِ فقط برای مدتی کوتاه باشد. کریستال عنصری کلیدی در این فرایند بود.
کریستال نهتنها میتوانست انرژیِ جهانِ موردنیاز را ذخیره کند، بلکه آن را ناب نگهنفرت میداشت. اگر راگاش سعی میکرد مانای خودش را به آنها بدهد، برایشان حکمِ سمخودش را پیدا میکرد. انرژیِ جهان فقط در نابترین شکلش میتوانست بدون پسزدن جذب شود.
انرژیِ عنصریِ زمین که در بدنِ جنگجویان جریان داشت، اثرهایمتوجهِ تلفیق زمین را دو برابر میکرد و آنها را درسختِ برابرِ صاعقه مصون و در برابرِ تمامِ عناصرِ دیگر مقاوم میساخت.
اما این کار بهایی داشت. فقط قویترین اورکها میتوانستند از تقویتِ هستههایشان، آن هم نه یک باراشرافزاده بلکه دو بار، جان به در ببرند. راگاش میدید که روی پوستِ پنج نفر از هشت جنگجویی کهمیانِ به آنها برکت داده بود، ترکهای انرژی ظاهر میشود. آنها فقط چند دقیقه از عمرشان باقی مانده بود.
راگاش با خود فکر کرد: «ضعیفا فقط میتوننهمراهانش خودشون رو مقصر بدونن. گوشتِ دیو باارزشتر از اونهگروهبان که حرومِ بیعرضهها بشه. مرگشون فقط مسئلهٔ زمان بود.»
در حالی که اورکها به سمتِ موقعیتِ انسانها یورش میبردند، شمنترکیبی و سردسته از فاصلهای دور دنبالشان میکردند. تستالوش کریستالِ مقدس را بهخانوادهٔ پشت میکشید و هر جا راگاش قدم میگذاشت، زمین غرشِ خفیفی میکرد.
ویپلی از بالای درختیحالتِ با تمامِ توان فریادتعجب زد: «اورکها دارن میان!»
لیث در دل ناسزا گفت و ارادهاش را تا مرزِ توانش پیش برد تا کمبودِ انرژیِ عنصریِ زمین رااشرافزاده با مانای خودش جبران کند. سرانجام گامهای وارپ ظاهر شد، اما بهجای اینکه مثلِ همیشه ثابت باشد، لبههایش مانندِمردمِ ارهگرد میچرخید. هر بار که لیث موجهای جدیدی از مانا میفرستاد تا جلوی فروریختنش را بگیرد، از آن جرقههایی میپرید.
کادتها یکی پس از دیگری بادرسته عجله از آن گذشتند تا اینکهتعجب فقط نیلو و گروهبان باقی ماندند.
نیلو که افسرِ فرمانده بود، احساسحسادت میکرد وظیفه دارد پیشِ او بماند.گروهبان گفت: «نمیتونیم لیث رو جا بذاریم! میکشنش!»
تپر در حالی که او را بهترکیبی داخلِ دروازه پرت میکرد، گفت: «برای همینهموضوع که من اینجا میمونم. نیازی نیست همهمون بمیریم.»
لیث پیش از بستنِ گامهای وارپ،حالتِ با جادوی روح گروهبان را بهنفرت عقب هل داد و گفت: «دقیقاً!»
وقتی صورتِ تپر به زمینِ اردوگاهدرسته برخورد کرد، عصبانی نبود. برعکس، تقریباًتعجب اشک در چشمانش جمع شده بود.
«احمقِ کلهخر! با هم شانس داشتیم، ولی تنهایی کارش تمومه. شمنها میتونن جلوی پروازِاشرافزاده حریف رو بگیرن. بدونِ گامهای وارپ هیچ راهِ فراری نداره. من دربارهٔ لیث اشتباهکرد میکردم. ترجیح داد مثلِ یه قهرمان بمیره تا اینکه مرگِ یکی از ما رو ببینه.»
به سمتِ مقرِ فرماندهی دوید تا درخواستِ پشتیبانیِ فوری کند. با راهنماییِ او،متوجهِ جادوگران فقط در عرضِ چند دقیقه به اردوگاهِ اورکها میرسیدند. فقط میتوانست امیدوار باشدبذارید که لیث آنقدر زنده بماند تا این مأموریت بهجای انتقام، مأموریتی برای نجات باشد.
در همین حال، در آن سوی دروازهٔ فروریخته، لیث از خوشحالیحسادت در پوستِ خود نمیگنجید. دوباره زرهِ پوستدزدش را پوشیده بود. شمشیرِ نگهبانِمیاد دروازه در دستش محکم بود و نشاطبخشی قدرتش را به او برمیگرداند.
«حالا که شاهدی نیست تا برنامههام رو خراب کنه،چهرهٔ میتونم نقشِ قهرمانها رو بازی کنم و یه کریستالِموضوع بنفش هم به جیب بزنم. یه تیر و دو نشون.»
لیث به پرواز درآمد و محضِ احتیاط چند طلسم را همزمان بافت. دو اورک سلاحهایشان را تاب دادند وتلاشِ به سمتش پریدند، اما مثلِ میوهٔ تازه از وسط دو نیم شدند. طلسمِ پروازِ لیث او را حتی اززیرِ حالتِ جادوی همجوشی هم سریعتر کرده بود، در حالی که اورکها در هوا به اهدافی بیدفاع تبدیل شده بودند.
لیث با خود فکر کرد: «در بدترین حالت، اونقدر از آسمونتغییر رو سرشون طلسم میریزم تا همهشون بمیرن. اگه اتفاقِ غیرمنتظرهای همتلاشِ افتاد فرار میکنم. کشتنِ حریفایی که نمیتونن پرواز کنن مثلِ آب خوردنه.»
شمشیرش را برای موجِ دومِ دشمنانحالتِ آماده کرد و جادوی هوا رانفرت درونش ریخت تا لبهاش را تیزتر کند.
راگاش دید که لیث دارد روی سرِ جنگجویانش فرود میآید و بیدرنگ دست به کارتغییر شد. دستش را روی کریستالِ مقدس گذاشت و با محروم کردنِ محیط از عنصرِ هوا،احترام طلسمِ پرواز را باطل کرد. لیث وسطِ اورکها سقوط کرد و آنها بیدرنگ محاصرهاش کردند.
راگاش با خندههمراهانش گفت: <«جایی که خدایاننفرت قدم میذارن، انسانها میمیرن!»>