---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 724: فصل 724 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 724: فصل 724

0

کویلا راکتورِ مانا را سه‌ذهنش​ بار بررسی کرد و گفت: «این‌کند​ صدای لیثه! حتماً اتفاقی براش افتاده.»

چراغ‌های سرخِ بسیاری نشان می‌داد که دستگاه از کار‌فقط​ افتاده است. قطع‌شدنِ صدای وزوزی که پیش‌تر فضا را‌مجبورش​ پر کرده بود هم موفقیتِ نقشه‌اش را تأیید می‌کرد.

با این حال، لرزشِ زمین‌پدرش​ نه‌تنها کمتر نشده بود، بلکه‌برد​ از قبل هم بدتر بود.

بختِ بدش را لعنت کرد و به‌سوی اتاقی دوید که مبارزه‌احتمالاً​ در آن جریان داشت؛ هرچند ترس از تختِ جراحی و هیولای‌بایستد​ آبی‌رنگی که می‌خواست جانش را بگیرد هنوز به‌وضوح در ذهنش زبانه می‌کشید.

موروک به دنبالِ کویلا دوید تا متوقفش کند و گفت: «صبر کن، به نظرم‌نباید​ نباید بری. هیچ کمکی از دستت برنمیاد!» می‌توانست تصور کند لیث چقدر برای پنهان‌واقعی‌اش​ کردنِ ماهیتِ واقعی‌اش زحمت کشیده است و می‌دانست اودی دشمنی نیست که بشود دست‌کمش گرفت.

گذشته از این، هرچند با چشمانِ انسانی‌اش نمی‌توانست ستونِ نقره‌ای و سیاه‌چنین​ را ببیند، اما حس می‌کرد قدرتِ عظیمی در جریان است. انسانِ کوچکی‌کششِ​ مثلِ کویلا احتمالاً فقط با نزدیک شدن به چنین نیروی مهارناپذیری خاکستر می‌شد.

شانهٔ کویلا را گرفت و مجبورش کرد بایستد. کویلا طبقِ آموزش‌های پدرش‌خودش​ عمل کرد؛ از کششِ رنجر بهره برد تا شتابِ او را به‌نبود​ شتابِ خودش اضافه کند و با تمامِ توان لگدی میانِ پاهای موروک کوبید.

کویلا از چرت‌وپرت‌هایش خسته شده بود. حاضر نبود حتی یک لحظه را صرفِ گوش‌شدن​ دادن به موروک کند، نه وقتی که واقعاً می‌توانست برای کمک به خانواده‌اش کاری‌رنجر​ بکند. اگر لیث و فلوریا در نبرد شکست می‌خوردند، او در هر صورت مرده بود.

کویلا خیلی بیشتر ترجیح می‌داد آخرین لحظاتش را کنارِ عزیزانش بگذراند تا کنارِ یک‌نباید​ عوضیِ روی‌اعصاب. موروک ناله‌ای کرد، میانِ پاهایش را گرفت و به پهلو افتاد. جانور‌واقعی‌اش​ بود یا نبود، محافظِ افسون‌شده داشت یا نداشت، مدتی طول می‌کشید تا سرِ پا شود.

وقتی کویلا درِ فلزی را باز کرد، چشمانش را باور نکرد.‌شدن​ فلوریا هنوز آنجا بود؛ روی زمین نشسته بود و با وجودِ اشک‌هایی‌عمل​ که از چشمانش می‌ریخت، وِردِ طلسم‌ها را یکی پس از دیگری می‌خواند.

اتاق انگار از دلِ کابوس بیرون آمده بود؛ پر از چشم‌هایی در شکل‌ها و اندازه‌های مختلف که به مبارزه‌کوبید​ خیره بودند و هم‌زمان فریادهای غیرانسانی از دیوارها برمی‌خاست و فضا را پر می‌کرد. در وسطِ اتاق، کسی که‌نبرد​ شبیهِ همان اودیِ آشنای کویلا بود اما در واقع او نبود، داشت با موجودی ترسناک تا پای جان می‌جنگید.

فلوریا از ترسِ مرگ گریه نمی‌کرد، از اینکه می‌دانست چه اتفاقی‌احتمالاً​ افتاده هم گریه نمی‌کرد. گریه‌اش به این خاطر بود که موجودِ روبه‌رویش،‌طبقِ​ به شکلی، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه از لیث تصور می‌کرد.

همیشه می‌دانست لیث پر از درد و رنجی است که معمولاً از بقیهٔ دنیا‌نباید​ پنهانش می‌کند؛ چیزی که فلوریا فقط گاهی سایه‌ای از آن را دیده بود. حالا‌واقعی‌اش​ تمامِ آن درد در طوفانی از چنگال، غرش و خشم، پیشِ چشمانش عریان شده بود.

غیرانسانی‌ترین و در عینِ حال انسانی‌ترین موجودی بود که تا به حال دیده بود. گریه‌خاکستر​ می‌کرد چون تاریکیِ اطرافشان با آن درد هم‌نوا شده بود و به فلوریا اجازه می‌داد‌اضافه​ در غمِ او شریک شود و اشک‌هایی را بریزد که لیث دیگر قادر به ریختنشان نبود.

پس از اولین صاعقه، ریزو هنوز فرصت نکرده بود طلسمِ دیگری اجرا کند که‌تمامِ​ لیث در میانِ رگباری از مشت و شعله‌های مبدأ به‌سویش هجوم برد. مشتِ اول آن‌قدر‌دادن​ قدرت داشت که ریزو را از زمین بلند کرد و محکم به دیوارِ پشتی کوبید.

زرهِ قلعه که زمانی مایهٔ افتخارش‌قدرتِ​ بود، حالا به‌شدت فرورفته بود و‌فقط​ جای مشتِ لیث رویش دیده می‌شد.

تلفیقِ زمین و نور به ریزو کمک کرد هوشیار بماند، اما آن ضربه‌نظرم​ هر دوی آن‌ها را به بیرون از آرایهٔ ارادهٔ خدا پرتاب کرده بود‌کردنِ​ و مجبورش کرد آرایهٔ جادوییِ قبلی را باطل کند و آرایهٔ تازه‌ای بسازد.

آن کسرِ ثانیه به قدری طولانی بود که لیث چنان محکم و پیاپی به صورتِ اودی ضربه زد که‌بایستد​ چیزی نمانده بود سرِ ریزو را از تنش جدا کند. یکی از چشمانش ورم کرده و بسته شده بود،‌خسته​ بسیاری از دندان‌هایش حالا روی زمین ریخته بود و بینی‌اش که از چند جا شکسته بود، به‌شدت خونریزی می‌کرد.

ریزو در برابر این یورش دست روی دست نگذاشته بود. او شمشیرزنی ماهر بود و تیغه‌اش‌لگدی​ هنوز در وضعیتی عالی قرار داشت. تیغهٔ ابدی اوجِ تسلیحاتِ اودی بود. او در تک‌تکِ حملاتِ لیث،‌خانواده‌اش​ به بازوهایش خنجر زده، آن‌ها را بریده و دفع کرده بود، اما آن جانورِ درنده اهمیتی نمی‌داد.

زرهِ نقره‌ای که فلس‌های خمیده‌اش را پوشانده بود، بیشترِ ضربات را دفع می‌کرد‌نزدیک​ و هر زخمی به محضِ باز شدن، التیام می‌یافت. لیث داشت از تلفیقِ تاریکی‌کششِ​ استفاده می‌کرد، اما این بی‌دردی نبود که به او اجازه می‌داد چنین دیوانه‌وار بجنگد.

دلیلش خشمِ لجام‌گسیخته‌ای بود از‌ذهنش​ اینکه بارِ دیگر شخصِ عزیزی‌متوقفش​ را از دست داده بود.

«سولوس رفته. دیگه صدای خنده یا گریه‌ش رو نمی‌شنوم. دفعهٔ بعدی‌شدن​ که خوشحال یا ناراحتم، پیشم نیست. وقتی یه کارِ احمقانه یا بی‌ملاحظه‌عمل​ می‌کنم، دیگه سرم داد نمی‌زنه. من دوباره تنهام و همه‌ش تقصیرِ توئه!

تو اونو ازم گرفتی!» لیث در ذهنش گفت، در حالی که‌شتابِ​ دستانش اوریکالکومِ زرهِ قلعه را که حالا از کار افتاده بود تکه‌تکه‌حاضر​ می‌کرد و او را به چند سانتی‌متریِ قلبِ تپندهٔ دشمنِ منفورش می‌رساند.

تا آن لحظه، ریزو تمامِ تمرکزش را روی محافظت از‌مثلِ​ سرش گذاشته بود، اما بریدگی‌ها و کبودی‌ها داشتند روی تنِ حالا‌مجبورش​ بی‌حفاظش می‌نشستند و او را مجبور کردند تیغه‌اش را پایین بیاورد.

گونا در ذهنش گفت: «باید زودتر تمامش کنی! آن سلیطهٔ کوچکِ‌کند​ عزیزت دستگاهِ جابه‌جاییِ بدن را نابود کرده و راکتورِ مانا از کار‌چقدر​ افتاده است. وقتی مانای ذخیره‌شده ته بکشد، یک ثانیه هم دوام نمی‌آوری!»

ریزو همان‌قدر که از جادوگر به‌شدت متنفر بود، از موافقت با گونا هم نفرت داشت. با این حال، انکارِ‌بایستد​ حقیقت فایده‌ای نداشت، پس از جادوی نخستین و آرایهٔ سبز استفاده کرد تا خودش را با شعله‌های سفید احاطه کند.‌شده​ این کار آن جانورِ درنده را مجبور به عقب‌نشینی کرد و به خودش زمانِ لازم برای درمانِ زخم‌هایش را داد.

اولین چیزی که سولوس پس از بیدار شدن از تاریکیِ احاطه‌کننده‌اش‌احتمالاً​ دید، دریای سبز و خرمی بود. چمن‌های نرم پاهایش را قلقلک‌بایستد​ می‌داد و نسیمی ملایم موهای برنزیِ روشنش را در هوا می‌رقصاند.

اصلاً نمی‌دانست کجاست، اما احساسِ آرامش می‌کرد. تمامِ دردها و نگرانی‌هایش مانندِ‌صبر​ چیزی در گذشتهٔ دور به نظر می‌رسید. تنها چیزی که می‌خواست این بود‌پنهان​ که روی چمن‌ها دراز بکشد و به آسمانِ آبیِ بالای سرش خیره شود.

خاطراتِ اتفاقاتِ اخیر او را به خود آورد و پرسید: «من‌شدن​ مُردم؟ این اصلاً شبیهِ چیزهایی که تو خاطراتِ لیث دیدم نیست‌پدرش​ و... قسم به خالقم، پوستم صورتیه. من انسانم! من واقعاً انسانم!»

سعی کرد آینه‌ای یخی پدید آورد تا به صورتِ خودش نگاه کند، اما هیچ‌تمامِ​ اتفاقی نیفتاد. نمی‌توانست مانایش را حس کند و به نظر می‌رسید هیچ‌یک از حواسِ عرفانی‌اش‌دادن​ هم کار نمی‌کنند. بدتر از همه اینکه، تنها افکاری که می‌توانست بشنود، افکارِ خودش بود.

صدایی بی‌جسم در سرِ سولوس گفت: «اوه عزیزم، خیلی وقت بود‌احتمالاً​ که مهمان نداشتم. بگذار چیزی بپوشم که با آن ارتباط برقرار‌بایستد​ کنی.» و باعث شد سولوس از روی غافلگیری فریادِ کوتاهی بکشد.

زمین بالا آمد، پیچ‌وتاب خورد و چرخید تا اینکه تودهٔ گِلِ روبه‌روی سولوس‌نظرم​ تا کوچک‌ترین جزئیات دقیقاً شبیهِ الینا شد. تنها تفاوت این بود که موهایش‌کردنِ​ به جای قهوه‌ایِ روشن با سایه‌هایی از سرخ، به شش رنگِ عناصر بود.

ناولها | novelha.net