چپتر 436: فصل 436
0جیرنی بعد از سرشماری گفت: «ما شش نفریم. معمولاًمهم شما رو به گروههای دونفره تقسیم میکردم تا بدونِ تلفحرفهایش کردنِ وقت، منطقهٔ بیشتری رو پوشش بدیم. با این حال...»
نگاهی طولانی به تیمِنمیگذاشت عجیبی که باید بافکر آن کار میکرد انداخت.
دو زنِ جوان بدونِ هیچ تجربهٔ میدانیِ واقعی، یک جادوگرِ معمولی که بیشتر شبیهِ یکمچِ عروسکِ خیمهشببازیِ سیاسی به نظر میرسید تا یک نیروی مفید، دو هیولای وحشی در ظاهرِتوی انسانی که هیچ اهمیتی به فاجعهای که داخلِ شهرِ اوتره رخ میداد نمیدادند، و مانوهار.
پروندهٔ شخصیاش را از حفظ بود.انجمن جیرنی برای توصیفِ درستِ خدای درمانلحنِ باید به یک فرهنگلغت مراجعه میکرد.
دوباره مانوهار را به مچِ دستشباقی دستبند زد و گفت: «...نمیتونم چشممیکنید ازش بردارم، پس باید با من بیاد.»
تیستا به سمتِ جیرنی رفتبرام و گفت: «من اینجا دستیارِاگه مانوهارم. جام توی گروهِ شماست.»
لیث هم به دنبالش رفت وبود گفت: «من به عنوانِ محافظِ شخصیاشفرهنگلغت اینجام. هر جا اون بره، منم میرم.»
دوریان که تازه داشتلازم متوجهِ منظورِ بازپرسِ سلطنتیکنید میشد، گفت: «قرارمون این نبود!»
«شما اینجایید تا به هر شکلیباقی که ما لازم میدونیم از انجمن حمایتاگه کنید. نه اینکه با خانوادهتون وقتگذرانی کنید.»
لحنِ لیث جایی برای مذاکره باقی نمیگذاشت:نیست «برام مهم نیست چی فکر میکنید. اگه نتونمکامیلا ازش محافظت کنم، قرارمون لغوه و من میرم.»
کامیلا با حرفهایش میخِ آخر را بر تابوت کوبید: «ارتش هیچ مخالفتی بامراجعه ازسرگیریِ وظایفِ رنجر ورهن نداره.» دوریان به او چشمغره رفت. خوب میدانست کهاینجا نقشِ کامیلا تأمینِ منافعِ ارتش است، حتی اگر به معنای خراب کردنِ مأموریت باشد.
اگر لیث میرفت، تیم یکی از سه مهرهٔ اصلیاش را از دست میدادجایی و بانو ارناس هم در حینِ پرستاری از مانوهار کارِ زیادی از دستشلغوه برنمیآمد. وقتی مانوهار را از آزمایشگاه بیرون میآوردند، فقط وبالِ گردنِ مأموریت بود.
جیرنی آهی کشید و گفت: «که یعنی یه تیمِ بیشازحد بزرگفکر و دو تا سگِ دستآموزِ سیاسیِ بیمصرف برام باقی میمونه.» اینتابوت حرف باعث شد هر دو افسرِ رابط از خجالت سرخ شوند.
«شاید قدرتِ جادویی یا تجربهای به عنوانِ بازجو نداشته باشم، اما تقریباً دهکنم ساله که تحلیلگرِ دادهام. اگه دسترسی به شبکهٔ ارتباطیِ اوتره رو بهم بدید،ورهن مطمئنم میتونم تا آخرِ روز اطلاعاتی رو که نیاز دارید براتون فراهم کنم.»
کامیلا این را گفت و منظورش شبکهٔ جادوییای بود که آویزهای ارتباطی را بهدوباره بایگانیهای مختلف در پادشاهی متصل میکرد. حسابهای بانکی، انتقالِ وجه، و هر چیزی کهمانوهارم ردِ کاغذی به جا میگذاشت، از طریقِ این شبکه از راهِ دور قابلدسترسی بود.
چه بانکها، چه تاجران و چه اشراف، باید میتوانستند حسابِ تکتکِ سکهها یاجایی آرتیفکتهایی را که در اختیار داشتند پس بدهند. در غیرِ این صورت، در جریانِکامیلا تحقیقات، هر چیزی که منبعِ مشخصی نداشت مصادره میشد و به خزانهداریِ سلطنتی میرفت.
این یکی از دلایلِجایی متعددی بود که همهبرام از بازپرسهای سلطنتی میترسیدند.
چشمانِ جیرنی نه اعتمادی در خود داشت و نه شکی. پرسید: «یافتههات رو اوللغوه به کی گزارش میدی؟ به من یا به فرمانده بریون؟» او خودش را درچشمغره شخصیتشناسی ماهر میدانست؛ از بررسیِ سوابق فقط تا حدِ مشخصی میشد آدمها را شناخت.
پاسخِ کامیلا این بود که آویزِ ارتباطیِ ارتشیاش را به بانو ارناسفرهنگلغت داد و سپس آویزِ غیرنظامیاش را به او نشان داد که هیچسمتِ رونِ تماسی مربوط به ارتش، به جز رونِ لیث، در آن نبود.
جیرنی با دیدنِشکلی این صحنه برای کسریحمایت از ثانیه اخم کرد.
پیش از آنکه هر دو ارتباطگیر را به کامیلا پس بدهد، دسترسیِمیکنید شبکه و رونِ تماسِ خودش را به آویزِ ارتباطیِ غیرنظامیِ کامیلا دادارتش و گفت: «حرفم رو پس میگیرم. فقط یه سگِ دستآموزِ سیاسیِ بیمصرف.»
در جوابِ چهرهٔ غافلگیرشدهٔنمیگذاشت کامیلا گفت: «آدم یا بهمیکنید کسی اعتماد میکنه، یا نمیکنه.»
لیث پیشِ خودش فکر کرد: این روبرای در حالی گفت که به کامیلا نگاه میکرد،مچِ ولی کاملاً مطمئنم داشت با من حرف میزد.
زیرِ نگاهِ پرسشگرِ بازپرس،لازم دوریان فقط توانست از رویاینکه شرم سرش را پایین بیندازد.
دوریان اعتراف کرد: «من هیچ مهارتی ندارم که تو تحقیقاتنیست به درد بخوره. همینجا میمونم تا کارا برای اثباتِ نظریهٔمیخِ پروفسور مانوهار رو هماهنگ کنم. اگه اتفاقی افتاد، بهتون خبر میدم.»
جیرنی سر تکان داد: «خوبه.»
«چهار نفر سریعتر از شش نفر حرکت میکنن. باید قاطع اما با درایت باشیم،دوباره وگرنه ممکنه شاهدها برن تو لاکِ خودشون و روندِ تحقیقات رو کند کنن. اینمانوهارم یعنی تا وقتی چیزی کاملاً مرتبط با پرونده پیدا نکردید، حق ندارید حرف بزنید. اصلاً.»
این را گفت و به مانوهار چشمغرهحمایت رفت؛ کسی که رشتهٔ بیوقفهٔ گافهای اجتماعیاش درباقی سراسرِ پادشاهی به یک افسانه تبدیل شده بود.
مانوهار گفت: «میشه به جای شما به تیستابرام دستبندم بزنید، مامان- یعنی، خانم؟ اینجوری حداقل برایکنم گذروندنِ وقت یه چیزِ قشنگ برای تماشا کردن دارم.»
پاسخِ جیرنی تیستا را مورمور کرد: «نکتهٔ خوبیه.»فکر بانو ارناس دست در یکی از جیبهایش کرد، امامیخِ به جای کلیدِ دستبند، یک گوشیِ ارتباطی بیرون آورد.
«تبریک میگم، دخترجان. تو هم الان به عنوانِ دستیارِ من منصوب شدی. من بادوباره زنها حرف میزنم و تو به حسابِ مردها میرسی. فقط زیاد لبخند بزن ومانوهارم حرفایی رو که از تو گوشی بهت میگم تکرار کن. اینجوری کارمون خیلی راحتتر میشه.»
لیث با دیدنِشکلی چهرهٔ دمغِ مانوهارانجمن بیاختیار ریز خندید.
تیستا آه کشید: «از درمانگرمذاکره رسیدم به تلهٔ عسل. ایننیست اون شغلی نبود که آرزوشو داشتم.»
حرفهایش قلبِ کامیلا را به درد آوردنیست و موضوعِ ناگفتهای را به یادش آورد کهکامیلا فقط او و جیرنی از آن خبر داشتند.
نمیتونم بذارم اوضاع بیشتر از اینبود خراب بشه. باید یک بار برای همیشهمراجعه تصمیمم رو بگیرم. پیشرفتِ شغلی یا عزتنفس؟
بدون اینکه حتی خداحافظی کند، از اتاقوقتگذرانی بیرون رفت. بینِ حرفهای جیرنی و واکنشهای کامیلا،نیست بدگمانیِ لیث داشت حقایق را کنارِ هم میچید.
آن چهار نفر از انجمن به عمارتِ بارونس ایزرا پروازانجمن کردند. او جزوِ شاهدانِ مرگِ سِر روزن و یکی ازنمیگذاشت نزدیکترین دوستانش بود. بارونس زنی تپل در اواخرِ سیسالگیاش بود.
موهای سرخ، چشمانِ سبز و چهرهای مهربان و پر از ککومک داشتانجمن که حتی آرایشش هم نمیتوانست آنها را کاملاً بپوشاند. لباسِ سادهای ازمهم ساتنِ ابریشمیِ سبز پوشیده بود که چشمان و پوستِ رنگپریدهاش را برجستهتر میکرد.
مانندِ هر آدمِ عاقلی، هنگامِ روبهرو شدن باتوصیفِ یک بازپرسِ سلطنتی عصبی بود. لبخندش زورکی بوددستش و نمیتوانست از فشردنِ دستهایش به هم دست بردارد.
«چطور میتونمانجمن کمکتون کنم،کنید بازپرس ارناس؟»
جیرنی لبخند زد و سعی کرد کاری کند بارونس احساسِ راحتیِ بیشتری کند: «بایدخانوادهتون از زبانِ خودتون خاطرهتون از اتفاقاتِ پیش از مرگِ سِر روزن رو بشنوم.» اومحافظت حتی پیش از ورود به خانه، دستبندِ مانوهار را به مچِ لیث بسته بود.
صدای جرینگجرینگِ زنجیر در طولِمیشد بازجویی میتوانست بهراحتی مظنون رالازم در حالتِ تدافعی قرار دهد.
او بادبزنی ساختهشده از پرهای یک پرندهٔ کمیاب را بینِ دستهایش چرخاند و گفت:دوباره «حرفِ زیادی برای گفتن نیست. داشتیم فقط حرف میزدیم، بیشتر دربارهٔ همسایهها غیبت میکردیممانوهارم که ناگهان یه ستونِ آبی از سقف ظاهر شد و روی روزنِ بیچاره فرود اومد.»
«وحشتناکترین چیز این بود که همهٔ ما تا حدِ مرگ ترسیده بودیم، دربرام حالی که اون داشت لبخند میزد و ریزریز میخندید، درست مثلِ وقتی که همسرشتابوت پیشنهادِ ازدواجش رو قبول کرد. بهش گفتیم از اونجا بیاد بیرون، اما گوش نمیداد.»
«بارونت ساگ سعی کرد بگیرتش،نبود اما نور مثلِ یه دیوار سفتحمایت بود. هیچ کاری از دستمون برنمیاومد.»
لیث و تیستا با استفاده از بینشِ حیات در اتاق پرسهمیدونیم زدند. چند آرایهٔ ضعیف کلِ خانه را در بر گرفته بود. حتیبرام با دانشِ محدودشان دربارهٔ آرایههای جادوییِ غیرجنگی، نتوانستند هیچچیزِ غیرعادی پیدا کنند.
این فقط همان مجموعهٔشخصیاش استانداردِ دفاعِ خانگی بودتوصیفِ که بارها دیده بودند.