چپتر 301: فصل 301
0این تمرین درست مثل یه مسئلهٔ ریاضیه. یا میتونم همهٔ معادلهها رو طوطیوار حفظاعلامِ کنم یا اصولِ پایهایِ فرمولِ اصلی رو بفهمم و هر چیزی رو که لازمطلسمهای دارم ازش استخراج کنم. تا الان روشِ اول جواب نداده، وقتشه دومی رو امتحان کنم.
لیث چشمانش را بست، نوارِ ترکیبیِ روبهرویش را نادیده گرفتاعلامِ و در عوض روی هستهٔ مانایش تمرکز کرد. دومین طلسمِکابین انتخابیاش «یورون بات» بود، طلسمی بیفایده که قندیلهای سکهمانند ایجاد میکرد.
آنقدر به طلسمِ قبلی شباهت داشت که دستکم بتواند از اولیناست نشانِ دست دوباره استفاده کند. لیث نماد را بهآرامی در هواانتخاب کشید و حس کرد مقدارِ کمی مانا از هستهاش خارج میشود.
سپس دستانش را تقریباً متوقف کرد، هر بار حرکتِ کوچکی انجام میداد و واکنشِ رشتهٔادامه مانا را زیرِ نظر میگرفت. تمامِ نشانههایی را که باعثِ تورم یا فروپاشیِ آن میشدند کنارنشانهٔ گذاشت و فقط آنهایی را دنبال کرد که باعث میشدند رشته به سمتِ بیرون حرکت کند.
لیث اصلاً نمیدانست چقدر زمان گذشته است که صدای اعلامِ تکمیلِگذشته دومین طلسم را شنید. چشمانش را فقط بهاندازهای باز کرد که دوانتخاب کلمهٔ بعدی را از کدکس انتخاب کند و به کابین انتقال دهد.
او فقط به تمرینِ طلسمهای یخ ادامه داد و هر بار باطلسم وضوحِ بیشتری شکلی را که رشتهٔ مانا با هر طلسمِ متفاوت بهطلسمهای خود میگرفت، بررسی میکرد. این کشف مثلِ پتک بر سرش فرود آمد.
بیشترِ حرکاتی که یک نشانهٔ دست را تشکیل میدادند، بیفایده بودند.است احتمالاً آنها را اضافه کرده بودند تا بهخاطرسپاریاش آسانتر شود، یاانتخاب بخشهای مهم را از چشمهای کنجکاو پنهان کنند، یا هر دو.
چیزی که اهمیت داشت، حرکاتی بود که شکلِ رشتهٔ مانا را تغییردهد میدادند و به آن پیچوتابهایی میافزودند تا جریانش شبیهِ جریانِ یک طلسمِمثلِ جادوی راستین شود. لیث تصمیم گرفت نظریهاش را به بوتهٔ آزمایش بگذارد.
دو کلمهٔ دیگر انتخاب کرد که یک طلسمِ سادهٔ یخ را میساختند. لیث در ذهنش مجسم کرد که چطور باید جریانِبعدی مانایش را دستکاری کند تا با جادوی راستین به همان اثری برسد که طلسمِ بدلی داشت. سپس، در حالی که باآمد هر دو دست رشتهٔ مانا را شبیهِ طلسمِ راستینی که تازه خلق کرده بود شکل میداد، وِرد را به زبان آورد.
کابین موفقیتش را اعلام کرد که با صدای زنگِ پایانِاعلامِ کلاس همزمان شد. لیث خودش را غرق در عرق یافت.کابین ذخیرهٔ مانایش آنقدر کم شده بود که سردردِ شدیدی گرفته بود.
با اینرشته حال، ازبیرون نتایجش راضی بود.
خبرِ بد اینه که نمیتونم از همین تکنیک برای جادوی ردهبالاتر استفاده کنم. یهطلسمهای دقیقه طول میکشه تا یه طلسمِ راستینِ ردهٔ ۱ سرهم کنم، اما برای ردههایآمد بالاتر نمیشه همین حرف رو زد. یعنی واقعاً باید یاد بگیرم چطور طلسمهای بدلی بسازم.
این کار نهتنها برای پاس کردنِ این درس به دردم میخوره، بلکه اگه یه روزی ازطلسم انجمن چیزی بخوام، راهیه برای به دست آوردنِ امتیاز با به اشتراک گذاشتنِ طلسمها. خبرِ خوببیشتری اینه که الان راهِ خیلی سریعتری برای تبدیلِ جادوی بدلی به جادوی راستین و برعکس پیدا کردم.
انگار نظریهٔ اولیهام درست بود. پایههای جادوی بدلیاست همون پایههای جادوی راستینه و کلِ نظامِ ردهبندیکلمهٔ یه نردبانه که به کشفِ هستهٔ مانا ختم میشه.
لیث از کابین بیرونبیرون آمد و منتظر ماند تازمان هولوگرام نتایجش را نمایش دهد.
طلسمهای امتحانشده: ۱۵. طلسمهای تکمیلشده: همه. نمرهٔ نهایی: بی. نشانِ مالکیت با موفقیت بازنشانی شد، آماده برای دانشآموزِ جدید.
سولوس سعی کرد به او روحیه بدهد:گذشته «برای کسی که نصفِ کلاس رو صرفِبهاندازهای درست درآوردنِ یه طلسم کرده، بد نیست.»
نمرهٔ بی پایینترین نمرهای بود که تا به حال گرفته بودند،است با این حال به او افتخار میکرد. لیث آن نمره راانتخاب کاملاً بهتنهایی و بدونِ کمک خواستن از او به دست آورده بود.
در گوشهٔ پنهانیشنید از ذهنش باکلمهٔ خود فکر کرد.
بهتره تا بعد از شام صبر کنم و بعد ازشزمان بپرسم که از قصد این کار رو کرد یا فقطکلمهٔ اونقدر تمرکز کرده بود که من رو از یاد برد.
لیث برگشت تا عملکردِنمیدانست دیگران را تماشا کند.است هولوگرامِ کویلا گزارش داد:
تعدادِ طلسمهای امتحانشده:سمتِ ۲۲. طلسمهای کاملشده:اصلاً همه. نمرهٔ نهایی: اِی.
«مثلِ همیشه عالی بودی، کویلا. من تو اینکدکس درس خیلی افتضاحم. باید بیشتر تلاش کنم.» باداد تهمایهای از حسادت در صدایش با او دست داد.
اون از من بااستعدادتره، تو ساختنِ طلسمهای بدلی تجربهاشچقدر از من بیشتره و وقتش رو هم با هولبهاندازهای شدن تلف نکرد. خدا میدونه چقدر قراره قوی بشـ...
رشتهٔ افکارِ لیث با لگدِ آرامی که کویلا به ساقِ پایشتکمیلِ زد، پاره شد. طوری که با بیقراری سرش را کج میکرد، باعثتمرینِ شد لیث فکر کند کویلا دارد سکته میکند یا چیزی شبیهِ آن.
«برگرد، احمق.» لیث از دستورِ سولوس پیروی کرد وزمان بالاخره متوجهِ ایستگاههای دیگر هم شد. تعدادِ زیادی «دی»،باز «ای» و حتی چند «اف» هولوگرافیک به چشم میخورد.
«این دیگه چه وضعشه؟» لیث بیاختیار گفت. برای گرفتنِ نمرهٔکابین «ای» حداقل چهار طلسمِ کاملشده و برای «دی» هشت طلسممتفاوت لازم بود. همه با نفرتی خالص به او خیره شده بودند.
«بهتون که گفتمرشته بچهها، استعداد.» نالیرحرکت به پشتشان زد.
«همونطور که قبلاً گفتم، برای گرفتنِ نمرهٔ قبولی توصدای جلسهٔ اول، دو طلسمِ کاملشده کافیه. ولی دستگاهها برایکدکس امتحانِ نهایی تنظیم شدن.» به قیافهٔ گیجومبهوتِ لیث خندید.
مدتی بعد، در حالی که دانشآموزان داشتند از شامشان لذتکابین میبردند، خائنِ درونِ آکادمی بالاخره توانست نفسِ راحتی بکشد. پس ازخود زنجیرهٔ شکستهای سالِ گذشته، تمامِ برنامهریزیهای دقیقشان داشت به ثمر مینشست.
بر اساسِ تازهترین اطلاعاتشان، لینجوس هنوز از نقشهشان برای ساختِ سلاحهایگذشته نظامی برای استفاده در پردهٔ آخر بیخبر بود. از وقتی باکدکس تلاشهای بیهودهٔ لوکارت همراه شده بودند، همهچیز به هم ریخته بود.
لوکارت، آن جادوگرِ اعظمِ احمقی که رؤیای پادشاه شدن در سر داشت. خائن به این دلیل بابعدی او همراه شده بود که خودش هم میخواست جنگِ داخلی رخ دهد، اما به دلیلی کاملاً متفاوت.مثلِ خائن عمیقاً باور داشت که پادشاهیِ گریفون دیگر کارش از کار گذشته و امیدی به نجاتش نیست.
مانندِ نقاشیِ وحشتناکی بود که هنرمندی بیکفایت کشیده باشد. ضربههایگذشته بیشترِ قلممو فقط آن را آشفتهتر میکرد. چیزی که پادشاهی نیازکدکس داشت، سوزاندنِ بومِ کهنه و شروعِ دوباره با بومی تازه بود.
لوکارت که کورِ غرورِ خودش بود، هرگز انتظار نداشت متحدش آرامآرامانتقال منابعِ مالی و داراییهایش را بالا بکشد و همدستانِ لوکارت رابررسی به بردههایی مطیع تبدیل کند. نقشه در عینِ سادگیاش، درخشان بود.
وقتی جنگِ داخلی شروع میشد، خائن تمامِ ابزارهای لازم رازمان برای پیروزیِ جناحِ خودش در دست داشت و هم لوکارتکلمهٔ و هم خانوادهٔ سلطنتیِ فاسد را از صفحهٔ روزگار پاک میکرد.
پس از حادثهٔ کاندریا، مجبور شده بودند رویکردشان را تغییر دهند. با کشف شدنِبهاندازهای انگلها و در دسترس بودنِ درمان، نقشهٔ اصلی نابود شده بود. وقتی بالکور هدفِ تازهاششکلی را فاش کرد، خائن پیشِ خود فکر کرد که آسمانها دارند به او نشانهای میدهند.
با حرکت دادنِ مهرههایشان، تمامِ آکادمیها را ضعیف کرده و آنها را بهاعلامِ طعمهای آسان برای نامردگان تبدیل کرده بودند. خائن گمان میکرد که وقتی ششتمرینِ آکادمیِ بزرگ از دست بروند، کشورهای بزرگِ دیگر به پادشاهیِ گریفون حمله میکنند.
اشراف و آدمهای عادی در این سوگ با هم متحد میشدند و مجبور بودند در برابرِ دشمنی مشترکبیشتری پیمان ببندند. نتیجهٔ نبرد مهم نبود، چیزی که اهمیت داشت نابودیِ وضعِ موجود بود. اما لینجوسِ لعنتی باآنها متحد شدن با سرورِ جنگل همهچیز را خراب کرده بود و برای رئیسهای دیگرِ آکادمیها سرمشق شده بود.
خائن ماههای گذشته را صرفِ ساختنِ قدرتی کرده بود کهزمان برای کشاندنِ پادشاهی به آشوب نیاز داشتند. اگر رسیدن بهکلمهٔ انقلاب غیرممکن بود، خائن حاضر بود به انتقام بسنده کند.