چپتر 407: بدون عنوان
0هفت چشمِ لیث از مانا و عزم شعلهور بود. مشتدرونِ بهشکلی باورنکردنی سریع، اما قابلپیشبینی بود. پیش از آنکه بازوی تریوسنزدیک حتی تکان بخورد جاخالی داد و همزمان بالشتکِ هوایی پدید آورد.
حرکتِ مشت امواجِ شوکی در هوا ایجاد کرد که لیث به لطفِ بالشتکِ هوا، مانند موجسواری روینزدیک آن سوار شد. این مانور باعث شد بهراحتی از ضربه در امان بماند. تریوس با چرخاندنِ لگنشکند واکنش نشان داد و مشتِ بعدی را به نقطهای که قرار بود لیث فرود بیاید نشانه رفت.
تیرکشیدنِ ناگهانی و دردناکی باعث شد مشتش حدود پنجشکافته متر خطا برود. دردِ دوم و سوم او راکارش مجبور کرد به زانو بیفتد؛ معدهاش در هم پیچید.
من که همهٔ گیرندههای دردم رو قطع کردم، پس چرا هنوز حسش میکنم؟زندگیِ تریوس دید که نگهبانِ دروازه میانِ شعلههای فروزانِ زمردین در دستانِ لیث ظاهرکرههای شد. میدانست هیچ تیغهای نمیتواند به او آسیبی برساند، اما با این حال ترسید.
ستارهٔ سیاه که برای دومیننیروی بار در عمرش وحشت رادرونِ تجربه میکرد، پاسخ داد: «نمیدونم.»
لیث نهتنها نیروی زندگیِ کادوریاییها را شکافته بود، بلکه آنپوشانده را درونِ حبابی از جادوی روح پوشانده بود. بهمحضِ اینکهدرندهٔ کارش تمام شد، کرههای سیاه را به اژدها نزدیک کرده بود.
ذاتِ درندهٔ ستارهٔ سیاه بقیهٔ کار را کرده بود. انرژیِ مثلهشده با انرژیِ سالم درآمیختهپوشانده بود و حالا داشت هیئتِ اژدهاییِ تریوس را فلج میکرد. یک بدن برای اینکه درستسالم کار کند، به مجموعهٔ دقیقی از دستورالعملها نیاز داشت که نیروی زندگی آن را فراهم میکرد.
حتی با اینکه ستارهٔ سیاه داشت نیروی زندگیِ انسانی را برای تطبیق با هیئتِ اژدهایی تغییربلکه میداد، اما تمامِ آسیبی که لیث به آن وارد کرده بود همچنان پابرجا بود. انرژیِ فاسدشدهبقیهٔ برای میزبانش شکنجهای زنده بود و هر اندامی را که از آن میگذشت از کار میانداخت.
دستوپاهایش سست میشد و اندامهایش از کار میافتاد. ستارهٔ سیاه تا زمانی کهروح بیماری به مغز و قلبِ تریوس نرسید، به وخامتِ اوضاع پی نبرد. از کارانرژیِ افتادنِ چنین اندامهایی، آسیبهایی فراتر از آنچه میتوانست بهراحتی درمان کند به بار میآورد.
چشمانِ اژدها چرخید و فقط سفیدیِ چشمهایش ماند. نمیتوانست نفس بکشدبهمحضِ یا حتی فکر کند. تریوس به زمین افتاد و لیث بهسویکار این موجودِ قدرتمند که حالا مانندِ شکاری بیدفاع شده بود، یورش برد.
ستارهٔ سیاه چارهای جز پس گرفتنِ قدرتهایش نداشت. تریوس نفسنفسزنان بهدرونِ خود آمد و احساسِ ضعف و کندی کرد. دید که لیثنزدیک با تیغهٔ آماده در دست و سرشار از قدرت نزدیک میشود.
از تلفیقِ هوا و زمین برای جاخالی دادن استفاده کرد، اما بدونِ کمکِزندگیِ شیءِ نفرینشده، دوباره به نقطهٔ اول برگشته بود. بدنش هرگز فرصت نیافته بودکرههای با هستهٔ جدید سازگار شود و محافظهای جادوییِ عمویش را هم به تن نداشت.
بدونِ سرزندگیِ کافی، چنین بدنِ غولآسایی فقط یک هدفِ بزرگتر بود. اولین ضربهٔ لیثپوشانده یکی از پاهای غولآسا را قطع کرد و باعث شد تریوس به پشت بیفتد.مثلهشده درحالیکه بدنِ حریف هنوز در هوا بود، لیث از بخشِ قطعشدهٔ پا بالا دوید.
تریوس فرصتی برای اجرای طلسم نداشت، پس سعی کرد با چنگال دشمن راکارش دور کند. دستانش با فورانِ خون قطع شدند و به هوا رفتند، امادرآمیخته حتی یک قطره هم به لیث که حالا به بالای قفسهسینه رسیده بود، نپاشید.
تریوس از وحشت فریاد کشید و لیث با خشم غرش کرد و فورانِ دیگری ازپوشانده شعلههای آبی را از دهانش رها کرد که مستقیم واردِ آروارهٔ اژدها شد. سرِ تریوس شعلهوردرآمیخته شد و چشمانش مانند بادکنک ترکید. با این حال، لیث برای اطمینان سرش را قطع کرد.
وقتی ستارهٔ سیاه از بدنِعمرش مثلهشدهٔ اژدها بیرون آمد، دایرهٔنمیدونم جادوآهنگری از پیش فعال شده بود.
رونهای طلسمِ توبه به درونِ شیءِ نفرینشده پرواز کردند. لیث تا پایانِ کار،روح کلمهای جز وِرد به زبان نیاورد. در رونِ هفتم، شیءِ نفرینشده دیگر شبیهکار به یک ستارهٔ کریستالی نبود، بلکه بیشتر به مشتی خردهشیشهٔ بههمچسبیده شباهت داشت.
«بس کن! التماست میکنم! دیدی که چه کارایی ازم برمیاد. تصور کن اگه بهتمام جای یه احمقِ نازپرورده، یه میزبانِ مناسب داشتم. هیچ دلیلی نداره منو بکشی. میدونیداشت چطور فلجم کنی، وقت بذار و خوب دربارهٔ کاری که داری میکنی فکر کن.»
بدنِ تریوس به ظاهرِ طبیعیاش بازگشت، اما سرش همچنان سوخت تادرونِ اینکه فقط خاکستر باقی ماند. وقتی دوازدهمین و آخرین رون بهنزدیک ستارهٔ سیاه کوبیده شد، قطعاتش با صدای تاپ به درون منفجر شد.
ابرهای سیاه در درون و بیرونِ کادوریا ناپدید شدند. عذابنمیدونم تمام شده بود. دیگر از فازِ نور و فازِ سایهروح خبری نبود، تنها خورشیدِ واقعی در بالای سرِ لیث میدرخشید.
سپس، ویرانههای کادوریا نورِ کورکنندهای ساطع کرد که به شکلِ شهابهایحبابی بیشمار در اندازههای مختلف درآمد. بیشترشان در موگار فرورفتند و انرژیایکرده را که در طولِ قرنها دزدیده شده بود، به سیاره بازگرداندند.
بقیه به سوی افقشکافته پرواز کردند و باجادوی سرعتِ نور ناپدید شدند.
لیث از نشاطبخشی برای ترمیمِ زخمهایش و بازیابیِ انرژیِ مصرفشده دردرونِ طولِ نبرد استفاده کرد. خشم رفته بود و تنها مغاک باقینزدیک مانده بود. این باعث میشد بیشتر از همیشه احساسِ خلأ کند.
لیث با خودش گفت: «امیدوارم با دقت تماشام کرده باشی، یوریال.»نهتنها اگر حتی دیوانهای مثل ردان آنقدر شبح نمانده بود که خداحافظیبهمحضِ کند، کسی مثل یوریال حتماً در آرامش بود، هر جا که بود.
لیث با آهی گفت: «هزار بار بهت گفتم، آرایهگرها بیفایده نیستن و توروح هم نبودی. همهچیز به زمانبندیِ تصمیمات بستگی داره. اگه به جای اینکه از دورانرژیِ تحسینش کنی از کویلا میخواستی باهات بیاد بیرون، الان هنوز زنده بودی، احمقِ لعنتی.»
«چیزی که میخوامکادوریاییها بگم اینه: ممنونم. امروزحبابی جونم رو نجات دادی.»
سولوس با خودش فکر کرد: لیث هنوزم هروقت یه آرایه اجرادرونِ میکنه به یادِ یوریال میافته. کاش وقتِ بیشتری با هم داشتن. کاشکرده میتونستم لیث رو محکم بغل کنم و بهش بگم همهچیز درست میشه.
لیث به بیرونِ حصار رفت و پس از کلی فکر کردن،نهتنها با ستوان کامیلا یهوال، رابطش، تماس گرفت. او نسخهٔ کامل وبهمحضِ با دقت دستکاریشدهای از اتفاقاتِ کادوریا را به او تحویل داد.
باور کردنِ حرفهایش برای کامیلا سخت بود. از اوبلکه خواست به داخل برگردد و دستورالعملهای دقیقی به او دادکرههای تا چطور با آویزِ ارتشی از محیطِ اطرافش اسکن بگیرد.
وقتی تمامِ دادهها را دریافت کرد، تنها چیزی که توانست بگوید این بود: «فوقالعادهست!» پیشکرههای از تماس با مافوقهایشان، او را پشتِ خط نگه داشت. حتی کوچکترین اتفاقاتِ مربوط بهاژدهاییِ یک شهرِ گمشده باید به بالاترین ردههای زنجیرهٔ فرماندهی گزارش میشد، چه رسد به بازپسگیریِ آن.
این اتفاقی بیسابقه بود.
«افسرانِ فرماندهِ ما میخوان همهچیز رو مستقیماً از زبونِ خودتنمیدونم بشنون. فردا ظهر باید تو ستادِ فرماندهی باهاشون ملاقات کنی.روح گذشته از اون، برای سه روزِ آینده تو مرخصی هستی.»
این خبر لیث را غافلگیرنیروی کرد: «سه روز مرخصی؟ مندرونِ فقط دو روز تو میدون بودم.»
«میدونم، اما دستور دستوره.شکافته هرچه زودتر به بلیوس برگردروح و از تعطیلاتت لذت ببر.»
لیث پس از خاموش کردنِ آویزِ ارتباطیِ نظامیاش،کادوریاییها آویزِ غیرنظامیاش را بیرون آورد و با فردیبهمحضِ که میخواست با او قرار بگذارد تماس گرفت.
«سلام، کامیلا.»
کامیلا با خندهای ریز پاسخ داد: «سلام، لیث.شکافته انتظار نداشتم به این زودی ازت خبری بشه.»اینکه لحنش با قبل فرق داشت. آرامتر به نظر میرسید.
«منم همینطور. اون رابطِ رویبلکه اعصابم همینجوری بیمقدمه بهم سهپوشانده روز مرخصی داد. باورت میشه؟»
کامیلا خندید: «واقعاً؟ سهنمیدونم روز؟ میخوای با اینهمهکادوریاییها وقتِ آزاد چیکار کنی؟»
«بستگی داره.برای امشب برایبار شام وقتت آزاده؟»