---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 735: فصل 735 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 735: فصل 735

0

بدتر از همه اینکه هر پیشرفت سخت‌تر از قبلی‌ها بود. از آنجا‌اودی​ که این اولین پالایشِ بدنی بود که لیث با هستهٔ آبی تجربه‌ارزونن​ می‌کرد، نمی‌توانست هیچ ریسکی بکند؛ خصوصاً حالا که نیروی زندگی‌اش ترک برداشته بود.

داشتم به حرفای یوندرا فکر می‌کردم. اون‌لازم​ در واقع یه سرنخِ بزرگ دربارهٔ رون‌نویسی‌تلف​ بهمون داد که تا الان نادیده‌اش گرفتیم.

زرهِ پوست‌دزدمون رو مثال زد و گفت بعد از فرایندِ پیوند، جریانِ‌بهتر​ مانای اوریکالکوم اون‌قدر شدید می‌شه که دیگه نمی‌شه جادوآهنگری‌اش کرد. این یعنی‌می‌ترسم​ رون‌ها باید قبل از پیوند دادنِ ماده با کریستال‌های مانا اعمال بشن.

لیث شمشیر و کتابچه‌ای را‌لازم​ که از هوریول به دست آورده‌وقتمون​ بود، از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد.

«تا وقتی منتظریم اوریون سهمش از معامله‌مون رو انجام بده،‌شمشیرِ​ می‌تونیم آزمایش روی شمشیرها رو شروع کنیم. هرچی باشه دوتا نقشه‌لازم​ داریم و حتی می‌تونیم الگوهای توی کتاب رو هم امتحان کنیم.»

سولوس پاسخ داد: «خب، آره، ولی اونا همه‌شون رون‌های خیلی عتیقه‌ای هستن. منظورم اینه که شمشیرِ‌ازرده‌خارج​ آدامانتِ اودی خیلی بهتر از اون وسیلهٔ کمک‌آموزشیه که پیدا کردیم، ولی رون‌هاش حتی قدیمی‌ترن. موادِ‌شاگرد​ لازم واسه آزمایش‌ها ارزونن، ولی می‌ترسم فقط وقتمون رو تلف کنیم و روش‌های ازرده‌خارج رو یاد بگیریم.»

«درسته، ولی می‌تونیم با رون‌های جدیدی که بلدیم آزمایش‌شمشیرِ​ کنیم و ببینیم نتیجه چقدر فرق می‌کنه. اوریون پربیراه نمی‌گه‌موادِ​ که بعیده کسی ما رو به عنوانِ شاگرد قبول کنه.»

«شک دارم هیدرا بدونِ قید و شرط ما رو‌می‌ترسم​ بپذیره، واسه همین هرچی قبل از دیدنش بیشتر بدونیم،‌جدیدی​ می‌تونیم حتی با چندتا اشاره دانشِ بیشتری ازش بیرون بکشیم.»

لیث بقیهٔ وقتش تا ناهار را در کتابخانهٔ ارناس گذراند و کتاب‌های قطور دربارهٔ آرایه‌گرها را مطالعه‌کردیم​ کرد. آرایه‌ها تنها شکل از جادو بودند که از رون‌ها استفاده می‌کردند. لیث با مقایسهٔ آرایه‌های قدیم‌جدیدی​ و جدید، توانست تعدادِ رون‌های کتابچه را که قادر بود به جادوی مدرن تبدیل کند افزایش دهد.

جیرنی و کامیلا برگشتند تا با خانواده غذا بخورند. اما از آنجا که روی پروندهٔ حساسی کار می‌کردند، خیلی زود رفتند‌بلدیم​ و لیث را با نگرانی‌هایش تنها گذاشتند. خیلی دوست داشت یواشکی بیرون بزند و به برجش برگردد. اما هر بار که‌دیدنش​ نزدیک شدنِ ناخالصی‌ها به هسته‌اش را می‌دید، به یاد می‌آورد که چقدر زمانِ کمی برای بهبودیِ کامل برایش باقی مانده است.

بدونِ جادو کارِ زیادی از دستش برنمی‌آمد.‌منظورم​ علاوه بر آن، کویلا هر گونه تمرینِ‌کمک‌آموزشیه​ بدنی را هم برایش قدغن کرده بود.

نالید: «این‌رون‌هاش​ قرار است طولانی‌ترین‌لازم​ روزِ زندگی‌ام باشد.»

سولوس اعتراض کرد: «این‌طور نیست! می‌تونی وقتت رو با فلوریا و‌آدامانتِ​ کویلا بگذرونی، یا می‌تونی با فریا تماس بگیری. منظورم اینه که‌واسه​ چقدر می‌گذره از آخرین باری که چهارنفری با هم یه کاری کردین؟»

فریا گفت: «خدای من لیث، فوق‌العاده به نظر می‌رسی.‌آزمایش‌ها​ وقتی کویلا بهم گفت در آستانهٔ مرگی، تا جایی که‌درسته​ می‌تونستم سریع برگشتم خونه، ولی تو که حسابی خوش‌تیپ شدی.»

لیث تا همین حالا هم وزنِ ازدست‌رفته‌اش را پس گرفته بود. اما بدنش خودش را بهتر‌کردیم​ از قبل بازسازی کرده بود و در نتیجه، کمتر از قبل لاغر و بیشتر عضلانی بود.‌درسته​ گمان می‌کرد کویلا حق دارد و دو نیروی زندگی‌اش به نحوی با هم ارتباط برقرار کرده‌اند.

عضلاتش خیلی ضخیم‌تر از قبل نبودند،‌واسه​ اما بسیار متراکم‌تر شده بودند؛ درست مثلِ‌روش‌های​ هیئتِ دورگه‌اش تا فلس‌ها مانعِ حرکتشان نشوند.

«فریا، دیدنت خیلی خوبه. نه فقط به خاطر‌منظورم​ اینکه حتی از چیزی که یادم بود هم‌پیدا​ جذاب‌تر شدی، بلکه چون حوصله‌ام حسابی سر رفته!»

با خنده گفت: «داری بهم نخ می‌دی؟ چون‌واسه​ این تعریفت برای نقش‌بازی‌کردن‌های همیشگی‌مون یکم زیادی صادقانه به‌یاد​ نظر می‌رسید. اتفاقِ بدی بین تو و کامیلا افتاده؟»

«آره، افتاده. به خاطرِ زخم‌هام، با وجودِ اینکه تقریباً یک ماهه همدیگه رو ندیدیم، فقط‌پیدا​ می‌تونیم همدیگه رو بغل کنیم و دستِ هم رو بگیریم. ببخشید اگه معذبت کردم.» لیث‌یاد​ ترجیح داد این بار فریا را بغل نکند و احوالپرسی‌شان را به یک دست‌دادن محدود کرد.

همین حالا هم‌قدیمی‌ترن​ با کامیلا به‌اندازهٔ‌واسه​ کافی دردسر داشت.

«خب، بیا برویم خواهرانم‌رون‌های​ را بیاوریم. ما چهار نفر‌اینه​ کلی حرف برای گفتن داریم.»

کشورِ آزادِ‌همه‌شون​ لامارث. آن‌سوی مرزهای‌عتیقه‌ای​ شرقیِ امپراطوریِ گورگون.

بیترا، مسخ‌شدهٔ دورگهٔ رایجو-گابلین گفت:‌لازم​ «هرگز جرئت نمی‌کردم خوابِ به‌فقط​ حقیقت پیوستنِ این روز را ببینم!»

حالا که به مقرِ ارباب نقل‌مکان کرده و رتبهٔ جادوآهنگرِ استاد به‌اودی​ او اعطا شده بود، ماهِ گذشته را صرفِ تمرینِ مهارت‌هایی کرده بود‌ارزونن​ که در گذشته عنوانِ فرمانروای شعله‌ها را برایش به ارمغان آورده بودند.

این بزرگ‌ترین افتخاری بود که یک جادوآهنگرِ بیدارشده می‌توانست به دست آورد و در هر‌روش‌های​ نسل فقط یک نفر می‌توانست به آن برسد. اما از آنجا که بیترا اکنون یک‌کسی​ مسخ‌شدهٔ باستانیِ نامیرا بود، برای رسیدن به کمال تمامِ زمانِ لازم را در اختیار داشت.

چیزهای بسیار زیادی را فراموش کرده بود و چیزهای بیشتری‌آدامانتِ​ هم هنوز در حافظه‌اش مه‌آلود بودند. حتی پس از بلعیدنِ خودِ‌واسه​ اصلی‌اش، بدن و ذهنِ دورگه‌اش هنوز کاملاً به ثبات نرسیده بودند.

با این حال، هرچند ارباب هیچ‌چیز دربارهٔ رون‌ها یا نحوهٔ‌فقط​ ذوبِ فلزاتِ بسیار قدرتمند نمی‌دانست، چیزهای بسیار کمی وجود داشت‌ببینیم​ که شبکهٔ ارتباطاتِ انسانی و مسخ‌شده‌شان نتواند برای بیترا فراهم کند.

پس از انفجارهای بی‌شمار و هدر دادنِ تقریباً‌منظورم​ یک تن آهنِ سیاه و گران‌بها، بیترا سرانجام‌پیدا​ اولین سلاحِ اوریکالکومِ خود را کامل کرده بود.

زناگروش گفت: «من هم همین‌طور.» او ذره‌ای از اشتیاقِ بیترا را نداشت‌فقط​ و صدایش هم این را نشان می‌داد. زناگروش ماهِ گذشته را فقط به‌فرق​ اصرارِ بیترا صرفِ خوردن و تمرین برای استفاده از شعله‌های مبدأ کرده بود.

به گفتهٔ جادوآهنگرِ مقیمشان، شعله‌های مبدأ می‌توانست برای پالایشِ هر‌آدامانتِ​ نوع ماده‌ای به خالص‌ترین شکلِ ممکن به کار رود و به‌واسه​ اشیاءِ افسون‌شده‌ای که از چنین موادی ساخته می‌شدند، ویژگی‌های شگفت‌انگیزی ببخشد.

ارباب و زناگروش این دانش را پیشِ خودشان نگه داشته و بیترا را‌روش‌های​ از در میان گذاشتنِ آن با هر کسِ دیگری منع کرده بودند. چنین رازی‌بعیده​ حتی برای پیرترین مسخ‌شدگان هم یا ناشناخته بود یا به‌خوبی پنهان نگه داشته می‌شد.

ارباب به زناگروش دستور داده بود تا جایی‌منظورم​ که در توان دارد به «خواهر»ِ تازه‌یافته‌اش کمک‌پیدا​ کند، چراکه به‌زودی اوضاع رو به وخامت می‌گذاشت.

باستانی‌هایی که در پروژهٔ دورگه‌سازیِ هیولاها شرکت نکرده بودند، به کسانی مانند زناگروش که‌تلف​ به سطحِ بعدی رسیده بودند حسادت می‌کردند؛ چراکه خودشان هنوز در همان هیئتِ قدیمی‌نمی‌گه​ گیر کرده بودند و هیچ‌کدام از دیگر برنامه‌های ارباب هم هنوز به ثمر ننشسته بود.

همچنین، از کلون‌هایی می‌ترسیدند که نسخه‌های اصلیِ خود را شکست داده بودند و حالا جلوی چشمِ همه پنهان شده‌موادِ​ بودند، و چه‌بسا نقشه می‌کشیدند تا از هم‌نوعانِ ضعیف‌ترشان تغذیه کنند. ارباب آگاه بود که فقط قدرت می‌تواند چنین‌فرق​ گروهِ سرکشی را مطیع نگه دارد و آرتیفکت‌های قدرتمند به آن‌ها کمک می‌کرد تا اقتدارشان را دوباره تثبیت کنند.

زناگروش همیشه از شعله‌های مبدأ صرفاً به‌عنوانِ وسیله‌ای برای حمله به کسانی استفاده می‌کرد که آن‌قدر‌بگیریم​ احمق یا کُند بودند که سرِ راهش بایستند. هرچه باشد آن‌ها فقط شعله بودند و در مقایسه‌دارم​ با طلسمی که می‌توانست آزادانه و به میلِ خود حرکتش دهد، جاخالی دادن از آن‌ها آسان‌تر بود.

بیترا به او آموخته بود که شعله‌های مبدأ هم درست مانند طلسم‌ها قابل‌مهارند، تا به‌جای نابود‌پیدا​ کردن، بیشتر کارِ پاک‌سازی را انجام دهند. مشکل اینجا بود که زناگروش اصلاً نمی‌دانست چطور باید‌بگیریم​ این کار را بکند و بیترا هم بر اساسِ خاطراتش فقط توضیحاتِ مبهمی برای ارائه داشت.

زناگروش پیش از آنکه بفهمد باید چه‌کار کند، کوهی از سنگِ معدن را نابود‌تلف​ کرده و در این مسیر تا پای مرگ رفته بود. استفادهٔ بیش از حد‌نمی‌گه​ از شعله‌های مبدأ در مدتی کوتاه، نیروی زندگی‌اش را تا مرزِ فروپاشی ضعیف کرده بود.

ناولها | novelha.net