چپتر 199: چپتر ۱۹۹
0لینجوس پرسید: «لرد دیروس،فریا به کسی شک داریدآرامی که پشتِ این حمله باشه؟»
لحنِ یوریال پر ازخانوادههای کینه بود: «شک، نه.نمیتونم بیشتر شبیهِ یقینه. لوکارت.»
«این اتهامِ خیلی سنگینیه. در ضمن، فکر نمیکنم جادوگرِدوباره اعظم لوکارت فقط به خاطرِ اینکه پسرش رو اخراج کردم،ربطی شما رو بکشه. بههرحال، مدرکی برای اثباتِ این فرضیه دارید؟»
یوریال پرسید:دیدنِ «لیام روگیجِ اخراج کردید؟»
یوریال آنقدر جا خورد که متوجه نشددستِ لیث دارد با بقیهٔ اعضای تیم بزنقدشکُندی راه انداخته و برای سرنوشتِ همکلاسیشان سوگواری میکند.
لیث از دستِ فریا جاخالیبینِ داد و پسگردنیِ آرامی بهنمیتونم او زد و گفت: «خیلی کُندی.»
لینجوس گفت: «بله، اخراجش کردم.»
لرزِ سردی بر تیرهٔ پشتِ لینجوس نشست. تقریباً میتوانست سایهٔ مانوهار را پشتِ اینحاضران بیاحترامیِ مطلقِ لیث به یک همکلاسی ببیند. لوکارت هرچقدر هم که مسموم بود، در ذهنِاجازهٔ لینجوس اخراجش ضایعهای برای کلِ جامعهٔ جادویی به شمار میرفت. چیزی برای جشن گرفتن نبود.
«یه پروندهٔ قطور دربارهٔ خودش و دارودستهاش دارم، اما مدرکِربطی محکمی نداشتم. یه کلاس پر از شاهد و یه پروفسورِاجازهٔ عصبانی دیگه حجت رو تموم کرد. دوباره میپرسم، مدرکی دارید؟»
یوریال با دیدنِ چهرههایفریا گیجِ حاضران توضیح داد:آرامی «هم آره هم نه.
این موضوع هیچ ربطی به اخراجِ لیام یا رقابتِ بینِ خانوادههایپدرم ما نداره. مشکل اینه که نمیتونم بدونِ اجازهٔ پدرم دربارهٔ این مسئلهدستهٔ حرف بزنم. پس آره، مدرک دارم، اما نه، نمیتونم بهتون نشونش بدم.»
لینجوس با چهرهای متفکر انگشتانش راحجت روی دستهٔ صندلی کوبید و گفت: «پسگیجِ باید با جادوگرِ اعظم دیروس صحبت کنم؟»
اخیراً زمزمههای تاریکِ زیادی دربارهٔآره لوکارت شنیده بود، اما همیشهرقابتِ از باور کردنشان سر باز میزد.
هرچه باشد، لقبِ جادوگرِ اعظمسوگواری فقط به کسانی اعطا میشد کهپسگردنیِ خدماتِ بزرگی به پادشاهی کرده بودند.
«بله. نمیتونمربطی به اعتمادِرقابتِ پدرم خیانت کنم.»
«اگه حرفِ دیگهای ندارید، میتونید برید. خیلی دلم میخواست بقیهٔجاخالی روز رو بهتون مرخصی بدم، اما افسوس که کارِ آکادمی بایدنشست ادامه پیدا کنه. فردا اولِ صبح، دورِ امروز رو کامل میکنید.
پروفسور تراسکگیجِ شما روتوضیح به مقصدتون میرسونه.»
لیث دستش را بالاهمکلاسیشان برد و گفت: «راستشفریا یه چیزِ دیگه هم هست.»
لینجوس آهیربطی کشید ورقابتِ گفت: «راحت باش.»
بیصبرانه منتظر بود از دستشان خلاص شود تا اول با دیروس ومسئله بعد با ملکه صحبت کند. ملکه باید میفهمید که او نامزدِ دیگریصندلی برای فهرستِ ویژه پیدا کرده است. اول لیث، بعد فلوریا و حالا فریا.
به نظر میرسید لیث،عصبانی با آن رفتارِ ضداجتماعیاش،کرد آهنربای افرادِ بااستعداد است.
شاید به خاطرِ سنمگیجِ باشه، ولی هر روز دارمهیچ بیشتر شبیهِ واستور حرف میزنم.
«دو نفر از مافریا هنوز بالوت ندارن. کِی میتونیمگفت منتظرِ رسیدنِ بالوتهای جدید باشیم؟»
لینجوس گفت: «هیچوقت.»
این سؤال دست روی نقطهٔهمکلاسیشان حساسی گذاشت و چهرهٔ کشیدهٔجاخالی رئیسِ آکادمی را کشیدهتر کرد.
«بعد از حادثهٔ سالنِ تمرینِ جادوی بُعدی، شک کردم کهرقابتِ خائنی بینِ ما باشه. بعد از اتفاقاتِ ماههای گذشته، دیگهمسئله مطمئنم. هیچکس بیرون از بخشِ درمان نمیتونست مقصدتون رو بدونه.
نمیتونم بذارم کسی که بهش اعتمادِ کورکورانه ندارم به هستهٔ نیروی آکادمیآرامی نزدیک بشه، مخصوصاً جادوآهنگرها. خیلی خطرناکه. یه دستکاریِ کوچیک تو هستهٔ نیرومانوهار کافیه تا کلِ قلعه به عروسکِ خیمهشببازیِ مرگباری تو دستِ خائن تبدیل بشه.»
لینجوس از روی شرم صورتش را میانِ دستانش پنهان کرد. میدانست با وجودِپدرم تمامِ تلاشهای کارکنانِ آکادمی، بسیاری از دانشآموزان روزهای سختی را میگذرانند. پس ازصندلی تعطیلیِ اجباری در دورانِ شیوعِ طاعون، نمراتِ شماری از آنها افت کرده بود.
امتحانِ دوم فقط اوضاع را بدتر کرده بود. با اینکه شمارِ دانشآموزانیپسگردنیِ که از سهماههٔ دوم به سوم راه یافته بودند به بالاترین حدِسایهٔ خود رسیده بود، میانگینِ نمرات در پایینترین سطحِ تاریخِ آکادمی قرار داشت.
لینجوس به داستانهایشان گوش داده بود و همهشان وحشتناک بودند. برخی عمداً مردود شده بودنداینه تا جلبِ توجه نکنند و دستکم ظاهرِ یک زندگیِ آرام را داشته باشند. دیگران آنقدرروی آزار دیده بودند که زندگیشان سیاه شده بود و در آستانهٔ فروپاشیِ عصبی قرار داشتند.
لینجوس مجبور شده بود میانِ آرامشِ روانی و امنیتِ فیزیکیشان یکیپسگردنیِ را انتخاب کند و دومی را در اولویت قرار داده بود.میتوانست میدانست که در حقشان کوتاهی کرده است، اما کاری از دستش برنمیآمد.
لیث با شنیدنِ این حرفهابینِ چارهای جز آه کشیدن نداشت.نمیتونم آخرین بهانهاش هم تازه فروریخته بود.
لیث پشیمان بود که اولین فرصتش برای غذا خوردن در یک رستوران بدونِنداره نگرانی از صورتحساب را از دست داده است. هنگامِ ناهار، یوریال نسخهٔ رسمیِبدم ماجراجوییشان را برای فلوریا تعریف کرد و بعد حقیقت را در گوشش زمزمه کرد.
فلوریا بازوی لیث را لمس کرد و با دیدنِ بریدگیهای کوچکیپسگردنیِ که یونیفرم هنوز داشت ترمیمشان میکرد، گفت: «خدا رو شکر کهمیتوانست حالت خوبه. کاش اونجا بودم تا کمکت کنم. خیلی درد داشت؟»
لیث درربطی پاسخ سررقابتِ تکان داد.
چقدر عجیبه که هم کویلا و هم فلوریا تقریباً از کلماتِ یکسانی استفاده کردن. لابد معنیش اینه که هرسردی دوشون برام اهمیت قائلن. یادمه وقتی همسنِ اون بودم و هنوز با پدر و مادرم زندگی میکردم، خیلی وقتهامیرفت از عشقِ یکطرفه عذاب میکشیدم. کاش کاری از دستم برمیاومد تا کمکش کنم فراموشم کنه و به زندگیش برسه.
فلوریا دستش را نوازش کرد و احساسِ گرم و دلنشینی به اوخانوادههای داد که لیث از زمانِ نوزادی در آغوشِ الینا تجربه نکرده بود. آرامشبخشنشونش و دلپذیر بود و چیزی نمانده بود باعث شود گاردش را پایین بیاورد.
لیث از آن لحظهٔ آسیبپذیری متنفرمیکند بود، برای همین وانمود کرد دستمالشآرامی افتاده و دستش را عقب کشید.
بعدازظهر، لیث به اولین کلاسِ جادوآهنگری در سهماههٔمشکل سوم رفت. مدتها منتظرِ رسیدنِ این لحظه بود.بزنم چند سؤال داشت که میخواست از پروفسور وانمایر بپرسد.
وانمایر گفت: «عصر بهخیر، دانشآموزانِ عزیز. خوشحالم کهدستِ میبینم اینهمه از شما بعد از سهماههٔ دومبله برگشتید. معمولاً این موقع از سال برام کمی سوتوکوره.»
لبخندِ درخشانی بهپروفسورِ آنها زد که لرزهتموم بر اندامِ لیث انداخت.
«این دیگه چه وضعشه؟ اول نالیر و حالا هم وانمایر؟ از قبل هم خوشگلتر به نظر میرسه.اینه اصلاً با عقل جور درنمیاد. در ضمن، تا حالا ندیده بودم اینقدر لبخند بزنه. حتی وقتی یهصندلی نفر یه شیءِ افسونشدهٔ بینقص میساخت هم اینجوری نمیخندید. دارم بهت میگم سولوس، یه جای کار میلنگه.»
سولوس با صدایی پر از طعنه گفت: «شاید اونمگفت یه آدمِ خاص پیدا کرده، اما برخلافِ یه نفری کهسایهٔ میشناسم، بهجای اینکه طاقچهبالا بذاره، داره از زندگیش لذت میبره.»
«چی باعثرقابتِ شده همچینخانوادههای فکری بکنی؟»
سولوس درحالیکه به جزئیاتِ مختلفیدیگه که لیث ندیده بود اشارهمیپرسم میکرد، پوزخند زد: «آرایشش، جواهراتش، لبخندهاش.
کاملاً معلومه میخواد توجهِگیجِ کسی رو جلب کنه کههیچ بهش احساسِ خاص بودن میده.»
لیث متوجهِ تمامِدستِ تغییرات شد وداد رفتهرفته شکش بیشتر شد.
«هر چی میخوای بگو. نمیتونم باور کنم آدمی توبدونِ این سن بتونه تو کمی بیشتر از ده روزبدم اینقدر تغییر کنه. قبل از پایانِ سهماهه اینجوری نبود.»
«در شش ماهِ گذشته، تمرین کردید که چطور رایجترین ابزارهای جادویی مثلِ آیتمهای بُعدی، لباسهایتوضیح تقویتشده و انگشترهای ذخیره جادو رو بسازید. همهٔ این اشیاء یک وجهِ مشترک دارن: با وجودِمسئله اینکه برای به دست آوردنشون باید چندین طلسم از همهٔ عناصر اجرا کنید، مجموعِ نهایی صفره.
هیچکدومشون هیچ خاصیتِ عنصریای ندارن، برای همین به اونها اشیاءِ خنثی میگن. از امروز بهنداره بعد، براتون توضیح میدم که چطور یک عنصرِ واحد رو به یک شیء القا کنید.متفکر القای چند عنصر، همون پیشنیازهای اجرای چندین افسون رو داره و موضوعِ درسِ سالِ پنجمه.»
با نگاهی تند به لیث خیرهداد شد. مشخص بود که او واخراجش نالیر با هم حرف زده بودند.
«برخلافِ چیزی که تا الان یاد گرفتید، دادنِ خواصِ عنصری به یک شیء بدونِبزنم موادِ اولیه امکانپذیر نیست. اگه کسی از شما اطلاعاتی از کیمیاگری داشته باشه، متوجهکنم میشه که این یکی از اون مواردیه که این دو رشته با هم همپوشانی دارن.
اما برخلافِ کیمیاگری، که در اون موادِ اولیه برای جذبِ عنصر و ذخیرهٔگیجِ اون برای استفادههای بعدی ضروریان، جادوآهنگری دقیقاً برعکس عمل میکنه. دلیلش اینه که اشیاءِنمیتونم کیمیاگری از ناپایداریِ خودشون بهره میبرن تا قویترین اثرِ ممکن رو به وجود بیارن.
در عوض، یک جادوآهنگر فقط هدفش خلقِ چیزیه که بشه بینهایتاخراجِ بار ازش استفاده کرد. القای یک عنصر به یک شیء یعنی جادوآهنگرحرف باید عمداً تعادلِ طلسمِ خودش رو به نفعِ عنصرِ انتخابشده تغییر بده.
این کار باعث میشه محصولِ نهایی بهآرامی توسطِ همون انرژیهایی کهبله بهش نیرو میدن فرسوده بشه، تا جایی که یا فرو بپاشه یاهمکلاسی منفجر بشه. برای جلوگیری از این اتفاق، به یک مادهٔ اولیه نیازه.
مثلاً، اگه بخوایم عنصر آتش رو القا کنیم، به یک گنجینهٔ جادویی برحرف پایهٔ آتش نیاز نداریم، بلکه به یک گنجینهٔ آب نیاز داریم. این مادهباید در طولِ فرایندِ جادوآهنگری مثلِ یک وزنهٔ تعادل عمل میکنه و تعادل رو برمیگردونه.
معمولاً هرچه اثرِ موردنظر قویتر باشه، مادهٔ اولیه هم قدرتمندتر و کمیابتره.چهرههای من تا سهماههٔ سوم صبر کردم تا این تکنیک رو معرفی کنم،نداره چون حتی افسونهای ساده هم به گنجینههای طبیعیِ بسیار گرونقیمتی نیاز دارن.
با خوندنِ کتاب فقط تا حدِ مشخصی میشه یاد گرفت، تسلط بررقابتِ جادوآهنگری به تمرینِ زیادی نیاز داره. برای همینه که سهماههٔ آخر دربارهٔ عملیمدرک کردنِ چیزهاییه که تا الان خوندید، تا وقتی که براتون ملکهٔ ذهن بشه.»
وانمایر دستانش را به هم کوبید و رویآرامی میزِ هر دانشآموز، یک کاسهٔ پر از آب،نشست یک پارچهٔ ابریشمی و گلی شبیهِ کریستال پدیدار کرد.
بسیار شبیهِ گلِ داوودیِ زمین بود، اما بهجای گلبرگ، ازاجازهٔ خردهیخهای ظریفی تشکیل شده بود که درخششِ آبیِ بیرمقی ساطعمتفکر میکردند و مدام رطوبتِ کلاس را به شبنم تقطیر میکردند.
«مادهٔ اولیهای که امروز یاد میگیرید باهاش کار کنید، گلِ شبنمِ یخبندانچهرههای نام داره. این گل در جنگلِ اطرافِ آکادمی رشد میکنه، برای همیننداره برای ساکنانِ گریفونِ سفید نهچندان کمیابه. اما برای بقیهٔ دنیا کاملاً نادره.
همونطور که میبینید، من گیاهِ کامل رو در اختیارتون گذاشتم. وقتی یک گنجینهٔ طبیعیخانوادههای رو میچینید، هیچ قسمتی از اون نباید جدا بشه، وگرنه بخشی از خاصیتش بهعنوانِبدم مادهٔ اولیه رو از دست میده، اگه نگیم کلاً خاصیتش رو از دست میده.»
لیث متوجه شد که حتی ریشهها هم سالمآرامی بودند. هرکسی که آن را چیده بود، ایننشست کار را با دقتی وسواسگونه انجام داده بود.
«اولین کاری که باید بکنید اینه که تمامِ ناخالصیها رو از ساقه، ریشههاحرف و برگها پاک کنید. خودِ گل به رسیدگیِ جداگانهای نیاز داره که بعداً توضیحصحبت میدم. از کاسهٔ آب استفاده کنید تا کثیفی، خاک و تخمِ حشرات رو بشورید.
برگها رو یکییکی تمیز کنید و سعی کنید فقط از نوکِ انگشتانتون استفاده کنید. ساقهتوضیح مقاومتره، فقط باید مراقب باشید که نشکنه. در موردِ ریشهها، اصلاً بهشون دست نزنید. فقطپدرم اونها رو توی آب فرو ببرید تا خاک تبدیل به گل بشه و خودش جدا بشه.
همیشه آب رو تمیز نگه دارید.توضیح اگه درخششِ شبنمِ یخبندان بیشتر شد، میفهمیدبینِ که دارید کارتون رو درست انجام میدید.
این کار به لمسِ ملایمی نیاز داره، انگار دارید یک زخم رو تمیز میکنید. اگهتیرهٔ با مادهٔ اولیه خشن رفتار کنید، بیمصرف میشه. اگه به مهارتهاتون اطمینانِ کافی دارید، میتونید ازجادویی جادوی نخستین هم استفاده کنید. اگه سؤالی دارید، راحت بپرسید. در غیرِ این صورت، شروع کنید.»
دفعِ ناخالصیها برای لیث ملکهٔ ذهن شده بود، برای همین مستقیماً ازمسئله جادوی آب استفاده کرد تا کنترلِ آبِ داخلِ کاسه را به دستصندلی بگیرد و آن را بهآرامی روی تکتکِ سانتیمترهای گیاه به جریان بیندازد.
بهمحضِ اینکه کلوخههای خاک را تشخیص میداد، از جادوی زمین استفاده میکرد تاگیجِ آنها را جدا کند و بعد آبِ تازه اضافه میکرد. از روی کنجکاوی ازنمیتونم نشاطبخشی هم استفاده کرد و متوجه شد که گل هنوز جریانِ مانای نیرومندی دارد.
«این یادم میندازه که هنوز گیاهانِ جادوییای رو که اون درایاد در ازایبینِ بخشیدنِ جونِ خواهرش بهم پاداش داد، درستوحسابی بررسی نکردم. هعی، بیصبرانه منتظرِ تعطیلاتِبهتون زمستونیم. اینهمه چیز هست که باید بهشون برسم و اینقدر وقتِ کم دارم.»
مارکیز به او هشدار داده بود که آنها را به کسی نشان ندهد و خودشتیرهٔ هم فعلاً نیازی بهشان نداشت. با آنهمه مشغلهای که روی سرش ریخته بود، لیث بعدجامعهٔ از بررسیِ نوع، میزانِ کمیابی و ارزشِ بازارشان، وجودشان را بهکلی از یاد برده بود.
لیث همچنین میتوانست حس کند که تماس با آب چطور موقتاً بهمسئله گل جانِ تازهای میبخشد، در حالی که فرایندِ تمیز کردن داشت جریانِصندلی مانایش را آنقدر تقویت میکرد که لیث میتوانست بخارِ نفسِ خودش را ببیند.
در ابتدا این کار را یک وظیفهٔ کسالتبار میدانست،دوباره اما خیلی زود متوجه شد که آن جریانِ مانایهیچ در حالِ رشد، دارد شبیهِ یک هستهٔ کاذب میشود.
«یعنی ممکنه که اگه درست پرورش داده بشه، حتی یک گیاه هم بتونه تکامل پیدا کنه؟مشکل شاید درایادها اینطوری به وجود میان. نشاطبخشی بهم اجازه میده ناخالصیهای درونی رو ببینم و دفعروی کنم، برام جای سؤاله که اگه قبل از انجامِ فرایندِ جادوآهنگری کاملاً تطهیرش کنم چی میشه.»
سولوس خاطرنشان کرد: «مسئله فراتر از اینهاست. شایدآرامی بتونیم از نشاطبخشی برای رشدِ مصنوعیِ گنجینههای جادویی استفادهتقریباً کنیم، اگه نگیم حتی موجوداتِ گیاهی به وجود بیاریم.»
کنجکاویِ علمیِ لیث در سطحِ تازهای برانگیخته شد.نمیتونم هر لحظه بیشتر در کارش غرق میشد وبهتون همهچیز را از یاد میبرد، جز رسیدن به کمال.
سولوس این خواستهٔ او را به خاطر سپرد، در حالی که از همین حالا درماندگیِ لیث را مجسم میکرد؛ربطی وقتی که میفهمید هر کشفی که میکند، وقتِ آزادِ بیشتری از او میگیرد تا روی آن مطالعه کند. فهرستِ کارهاییمتفکر که باید انجام میدادند از قبل آنقدر طولانی بود که سولوس شک داشت لیث حتی بتواند ماهی یک بار بخوابد.
لیث پیش از صدا زدنِحاضران پروفسور، از پارچهٔ ابریشمی استفاده کرداخراجِ تا آبِ روی گیاه را بگیرد.
«خدایانِ بزرگ، هنوز ده دقیقه نگذشته و تو کارت تموم شد؟ حتی میتونم شبنمِسردی یخزده رو روی گلبرگها ببینم. انگار یک نفر استعدادِ ذاتی داره. ۵۰ امتیاز برای رسیدنکلِ به چنین دستاوردی در اولین تلاش. فکر کنم این یک رکوردِ جدید برای آکادمی باشه.»
لیث آبدهانش را قورت داد، حسِ سوزشی در پشتِ گردنش باعث شدمسئله سرش را بالا بیاورد. تکتکِ دانشآموزان با چشمانی لبریز از نفرتی سوزان بهکوبید او خیره شده بودند. نگاهِ دستهجمعیشان نیتِ کشتنِ ضعیفی از خود ساطع میکرد.