چپتر 446: فصل 446
0جیرنی در دفترِ دوریان قدم میزد و بانکرومنسر توجه به آخرین تحولات، وخامتِ مخمصهٔ اوتره رانمیدونیم میسنجید. گفت: «خیلی بدتر از چیزیه که انتظار داشتم.»
«بازپرسهای سلطنتی با جادوگرها کاری ندارن. وظیفهٔ انجمنِ جادوگرانه که جلوی احمقهایی رو بگیره کهدادنِ قدرتشون از عقلشون بیشتره تا پادشاهی و رعایاش رو به خطر نندازن. مشکلِ من اینهگمشده که اگه بدونِ یه داستانِ پوششیِ مناسب گاردِ شوالیهها رو خبر کنم، وحشت همهجا رو میگیره.»
حتی با اینکه روی صحبتِ جیرنیطبقِ با او نبود، دوریان باز همستونهای نیاز دید خودش را توجیه کند.
«بهتون اطمینان میدم که هیچ نشونهٔ اولیهای از توطئهایچیه به این بزرگی وجود نداشته. من پیشینهٔ هر جادوگریممکنه رو که تو ماههای گذشته واردِ شهر شده بررسی کردم.»
«همینطور، خریدِ موادِ لازم برای ساختِ یه آزمایشگاه به مجوزِاونقدر ویژه نیاز داره. هیچ سابقهای وجود نداره که کسی توطبقِ این چند سال برای گرفتنِ چنین مجوزی درخواست داده باشه.»
«تقصیرِ شما نیست. نکرومنسر باشه یا نه، ما با کسی طرفیم کهباشن اونقدر باهوش هست که ردپاش رو پاک کنه. حتی نمیدونیم هدفِ اصلیشون چیه.نفرینشده طبقِ حرفای لیث، جادوگرانِ ساختهشده و قربانیهای ستونهای آبی ممکنه آزمایشهای شکستخورده باشن.»
«هرچند نمیفهمم با دادنِ قدرت به آدمای تصادفی دقیقاً میخوان به چی برسن.آبی ولی اگه حق با مانوهار باشه و با ساختِ یه آرتیفکتِ نفرینشده طرفبرسن باشیم، اونوقت فقط آدمای گمشده اهمیت دارن و بقیهٔ چیزا فقط برای ردگُمکُنیه.»
«بهش فکر کنید. مرگِ اشرافزادههای خردهپا تو روزِ روشن حتماً جلبتوجه میکنه، جادوگرایجادوگرانِ یاغی هم که دنبالِ ویرانیان همینطور. ما به اطلاعاتِ بیشتری نیاز داریم و اونمتصادفی خیلی زود. نمیدونیم طراحِ اصلی چقدر به عملی کردنِ نقشهاش نزدیک شده. نظری دارید؟»
کامیلا پیشنهاد داد: «میتونیم یه کپی از گزارشِنکرومنسر سرتیپ وورگ دربارهٔ اتفاقاتِ کادوریا درخواست کنیم. لیث گفتهدفِ که عوارضِ ستارهٔ سیاه و ستونِ آبی شبیهِ همه.»
«انرژیِ جهانِ کادوریا با آرایهها مهروموم شده بود. شایدممکنه ژنرال بعد از غیرفعال کردنشون متوجهِ چیزی شده باشهتصادفی که بتونه بهمون کمک کنه بفهمیم اینجا چه خبره.»
لیث این کارهدفِ را اتلافِ وقتطبقِ میدانست، اما چیزی نگفت.
قبلاً هیچوقت ستونهای آبی ندیده بودم، حتی بعد از اینکه مسخشدگان انرژیِ جهانِ چندتا دهکدهٔقربانیهای کوچیک رو جذب کردن. این پدیده باید به نوعِ جادوی ممنوعهای که به کار رفته ربطولی داشته باشه. ولی حالا که داریم به هر خسوخاشاکی چنگ میزنیم، بد نیست اینم امتحان کنیم.
سپس، کامیلا پس از تأمل روی حرفهای جیرنی و دوریان، آویزِ ارتباطیاشهست را بیرون آورد و شروع به گشتن در میانِ یادداشتهایش کرد. دستانشساختهشده با ظرافتِ یک پیانیست در حالِ تکنوازی، روی رابطِ هولوگرافیک حرکت میکرد.
حالتِ چهرهاش چنان متمرکز بودساختهشده که جیرنی از قدم زدنآزمایشهای ایستاد تا مزاحمِ کارش نشود.
کامیلا با لبخندی گرم گفت: «میدونستم!» این لبخند به یادِ لیث آورد که چرا در همان اولینباشن دیدارشان، درست بعد از اینکه کامیلا سرزنشش را تمام کرد، از او خواسته بود با هم بیرون بروند.گمشده چیزی در خلقوخوی او وجود داشت که او را فراتر از یک آدمِ شاد، بلکه تقریباً درخشان میکرد.
«تا الان اشرافزادههایی رو که درگیرِ ستونهای آبی بودن به چشمِ قربانی دیدیم،جادوگرانِ ولی اگه اونا رو بخشی از یه نقشهٔ بزرگتر در نظر بگیریم، فکرآدمای کنم این بتونه یه سرنخ بهمون بده.» کامیلا آویزِ ارتباطیاش را به جیرنی داد.
دادههای جمعآوریشده نشان میداد که همهٔ قربانیان در ماههایطرفیم گذشته بخشی از عمارتهایشان را بازسازی کردهاند. بعضیها آرایههایاصلیشون جدیدی چیده بودند و بقیه کالاهای جادوییِ تازهای خریده بودند.
هر سفارش بهتنهایی جلبتوجه نمیکرد، اما وقتیستونهای همه را کنارِ هم میگذاشتند، منابعِ جادوییِ آندادنِ برای ساختِ یک آزمایشگاهِ حسابی کاملاً کافی بود.
جیرنی در حالی که آویز را پس میداد، گفت: «کارتون عالی بود، ستوان. یه جستوجویآزمایشهای معکوس انجام بدید و کسی رو برام پیدا کنید که با پروفایلِ قربانیها و زمانبندیِنفرینشده خریدها همخوانی داشته باشه و هنوز زنده باشه. اولین اسمی که میخوام بررسی کنید آریک زولوره.»
کامیلا بهمحضِ تایپِ نام اخم کرد. انجمنِ جادوگران درچیه طولِ سالها بارها کنت زولور را نشاندار کرده بود،ممکنه اما هیچ فعالیتِ تازهای در حسابهایش به چشم نمیخورد.
جیرنی به دوریان گفت: «لعنتی! چرا درموردش تحقیق نکردید؟ اون یهباهوش آزمایشگاهِ کیمیاگری، یه آزمایشگاهِ جادوآهنگری و دستکم دوتا آزمایشگاهِ دیگه داره.لیث با اینهمه تجهیزات، میتونه همهٔ کارها رو خودش بهتنهایی انجام بده.»
«تحقیق کردیم. هیچ قدرتِ جادوییای نداره و هروقت آزمایشگاهی میساخت، یه جادوگرِ تأییدشده براش کار میکرد. ما مداخله نکردیم چون امکاناتش رو داره اماآرتیفکتِ مهارتِ استفاده ازشون رو نداره. وقتی مشکلات شروع شد، من خونهش رو گشتم و موجودیِ انبارهاش رو بررسی کردم. هیچچیز کم نبود و تویاغی دو سالِ گذشته هم هیچ جادوگری رو استخدام نکرده. اگه بخواید میتونم یه تیمِ دیگه بفرستم تا مطمئن بشن تجهیزاتِ جادویی هنوز سرِ جاشون هستن.»
جیرنی پاسخ داد: «نه، بهتره صبر کنیم. هیچ مدرکِ محکمی نداریم که به این ماجرا ربط داره. نمیتونم همینطوری بریزم تو خونهش و ازش بازجویی کنم. قبلولی از اینکه ازش سؤال بپرسیم، باید یه سری جوابها رو بدونم. در حالی که ستوان یهوال دنبالِ مظنونهای احتمالیِ بیشتری میگرده، میخوام همه استراحت کنن. اگه یهدنبالِ جادوگرِ ساختهشدهٔ دیگه پیداش بشه باید آماده باشیم و اگه نشد، میخوام یه نگاهی به اطرافِ معبدِ قدیمی بندازم تا دنبالِ آدمهایی با چشمهای آبیِ درخشان بگردم.»
دو ساعتی طول کشید تا کامیلا کارش را تمام کند. اینکه میدانستلیث دنبالِ چه میگردد و بازهٔ زمانیِ مربوط به خریدِ موادِ جادویی رادادنِ میشناخت، به او اجازه داد تا دامنهٔ جستوجویش را بهشدت محدود کند.
چون تقریباً غروب شده بود، گروه تصمیم گرفت منطقهایطرفیم را که هسی در آن زندگی میکرد شناسایی کند وچیه مطمئن شود که ادعاهایش صرفاً از روی خرافات نبوده است.
ساختمانی که «معبدِ قدیمی» نامیده میشد، یکی از معدود یادگارهای دورانی بود که مَگوسنمیفهمم لوکرا سیلوروینگ هنوز میراثش را به قارهٔ گارلن هدیه نکرده بود. پس از آنکهاونوقت جادوگران اجرای جادوی ردهٔ ۴ و ۵ را آموختند، ادیان رفتهرفته ناپدید شده بودند.
معبد در حاشیهٔ بیرونیِ اوتره، در یکی از قدیمیترینجادوگرانِ و فقیرترین بخشهای شهر قرار داشت. این محله آنقدرهرچند از دروازههای شهر دور بود که به دردِ تاجران نمیخورد.
خیابانها باریک بود و سنگفرشها بهخاطرِ نبودِ رسیدگی پر از ترکحرفای و چاله بود. لیث متوجهِ نبودِ گداها و بچههای خیابانی شدهرچند که در تمامِ مناطقِ دیگرِ حاشیهٔ بیرونی که دیده بود، رواج داشتند.
نمیدونم بهخاطرِ اینه که از گم شدنِنیست آدمها تو این محله ترسیدن، یا فقطپاک چون ساکنانِ اینجا هیچچیزِ باارزشی واسه دزدیدن ندارن.
معبدِ قدیمی به زال، خدای درمان، تعلق داشت. آنجا لیثآزمایشهای را به یادِ معابدِ یونانی میانداخت. زیارتگاهِ مستطیلشکلِ سادهای بودمیخوان که دیوارهای کناریاش بیرون زده و ایوانِ کوچکی شکل داده بود.
معبد از دو بخش تشکیل میشد. فضای بیرونی که با ستونها احاطه شده بود و محوطهٔشکستخورده درونی که محرابی سنگی — حکاکیشده با رونهای یک زبانِ گمشده — و مجسمهٔ زال را دراونوقت خود جای میداد. ورود و خروج به هر دو بخشِ معبد از طریقِ طاقنماهای مزین انجام میشد.
خدا بهشکلِ مردی ریشدار با ردایی گشاد به تصویر کشیده شدهحرفای بود. دستِ راستش قلبِ یک انسان را نگه داشته بود وهرچند دستِ چپش، یا بهدستِ زمان یا دزدان، از بین رفته بود.
لیث پرسید: «من اینطور فکر میکنم، یا این یارو شبیهِاونقدر آرتان، پادشاهِ دیوانهست؟» او در حینِ تحقیق برای یافتنِ درمانی برایحرفای مشکلِ تناسخش، تصویرِ آرتان را بیش از یک بار دیده بود.
بقیه هیچ ایدهای نداشتند که لیث دربارهٔ چه کسیممکنه حرف میزند و وقتی هم برای توضیحِ کلِ ماجراتصادفی وجود نداشت، پس به گشتن در اطرافِ معبد ادامه دادند.