---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 838: میدانِ نبرد (بخشِ ۴) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 838: میدانِ نبرد (بخشِ ۴)

0

گرملیک به سمتِ لیث یورش برد. لیث حمله را با ویرانی که‌همون​ حالا به اندازهٔ شمشیرِ حرامزاده‌اش برگشته بود دفع کرد. هم‌زمان روی پاهایش‌بستنِ​ چرخید تا از تکانهٔ حریف استفاده کند و از مسیرش خارج شود.

اگه منم پرواز می‌کردم، یه نفس نشاط‌بخشی رو از‌بدونِ​ دست می‌دادم. نمی‌دونم کِی دوباره فرصت پیدا می‌کنم ازش استفاده‌تعادل​ کنم، پس باید از این یکی نهایتِ استفاده رو ببرم.

سولوس جواب داد: «من اصلاً موافق نیستم. اون ترال در‌بدونِ​ مقایسه با نسخهٔ اصلی هیچ‌چیز نبود و قبلاً هم بهت گفتم‌بینِ​ چرا. یه گرندل تو فرمِ جهش‌یافته‌اش، با هستهٔ خونش یکی می‌شه.

«جریانِ مانای این یارو با نیروی زندگیش ترکیب شده و‌می‌ده​ تأثیراتِ شگفت‌انگیزی گذاشته. آره، دیگه نمی‌تونه از جادو استفاده کنه،‌کردنِ​ ولی الان کلِ بدنش از مانا و انرژی‌های عنصری ساخته شده.

«مثلِ جادوی همجوشیِ خودته، با این تفاوت که به جای اینکه‌نامردگان​ بدنش رو با عناصر پر کنه، الان باهاشون یکی شده. این‌گوشتش​ مقاومتِ گرندل در برابرِ جادو و نداشتنِ توانایی‌های درمانیش رو توضیح می‌ده.

«نامردگان از همون اول عنصرِ نور ندارن و حالا‌بدونِ​ که نیروی زندگیش با مانا قاطی شده، نمی‌تونه بدونِ باطل‌تعادل​ کردنِ تغییرشکلش، گوشتش رو برای بستنِ زخم از نو بچینه.

«برای حفظِ تعادل بینِ این دو نیرو، تغذیه تنها راهیه که برای‌کردنِ​ درمان داره، چون به نامردگان هم موادِ مغذی می‌ده هم مانا. شاید‌تنها​ فقط یه غولِ بی‌شاخ‌ودم باشه، ولی الان قدرتِ فیزیکیش نزدیک به قدرتِ فالوئلِ.

«یه نفس نشاط‌بخشی ارزشش‌مقاومتِ​ رو نداره که جونت‌درمانیش​ رو به خطر بندازی.»

لیث می‌خواست جواب بده که به تمامِ قدرتی که می‌تواند جمع‌نامردگان​ کند نیاز دارد، اما واقعیت به بحثشان پایان داد. گرملیک توانست‌گوشتش​ از شمشیرِ لیث به‌عنوانِ تکیه‌گاه استفاده کند تا مسیرش را تغییر دهد.

بدنش طوری حرکت کرد که گویی هیچ مفصلی ندارد و لگنش را آزادانه در هوا چرخاند،‌زخم​ طوری که حالا پاهایش زمین را لمس می‌کرد. این کار به چنگال‌هایش اجازه داد تا در‌غولِ​ کفِ چوبی و سنگ‌مانندِ آنجا فرو بروند و در حینِ یورشِ گرندل، چرخشی ۱۸۰ درجه انجام دهند.

قطعاً ارزشش رو نداشت!

لیث این را از ذهنش گذراند و‌توانایی‌های​ متوجه شد با وجودِ اینکه داشت عقب‌نشینی‌عنصرِ​ می‌کرد، انگشتانِ موجود هرگز ویرانی را رها نکرده‌اند.

لیث تیغه را با تمامِ جادوی تاریکی که در توان داشت پر کرده بود،‌عنصرِ​ اما همان عنصر در بدنِ گرندل جریان داشت، تا جایی که گرملیک می‌توانست به‌صورتِ فیزیکی‌بینِ​ با تاریکی تعامل کند و آن را پس بزند، گویی خودش یک طلسمِ زنده بود.

دست گرفتنِ شمشیر قرار بود به او برتریِ بُرد بدهد، اما با توجه به‌برای​ طولِ بازوها و چنگال‌هایش، آن نامرده همچنان دستِ بالا را داشت. لیث یک آذرخشِ قدرتمندِ‌مغذی​ ردهٔ ۳ و یک پیکانِ طاعون را که در انگشترهایش ذخیره کرده بود، رها کرد.

از این فاصلهٔ نزدیک هیچ راهی نداره که بتونه بدونِ اینکه خودش‌کردنِ​ رو در معرضِ ویرانی قرار بده، ازشون جاخالی بده. فرقی نمی‌کنه جاخالی بده‌راهیه​ یا ضربه رو به جون بخره، در هر صورت باید یکم فاصله بگیرم.

با این حال، گرملیک هر دو طلسم را نادیده‌توضیح​ گرفت و چنگال‌هایش را به سمتِ دشمن چرخاند و‌بدونِ​ با دقتی جراح‌گونه، شریان‌های اصلیِ لیث را هدف گرفت.

اون طلسم‌ها هر دو‌مقاومتِ​ تا حداکثرِ ظرفیتِ انگشترها شارژ‌توضیح​ شده بودن. آخه چطور ممکنه؟

لیث از دیدنِ‌همون​ اینکه انگار انگشترهایش‌نور​ بی‌فایده شده‌اند، شگفت‌زده شد.

سولوس گفت: «این یارو یه تودهٔ زنده از مانائه. اگه با‌باطل​ انرژیِ بیشتری از اونچه تو بدنش ذخیره شده بهش ضربه نزنی،‌نیرو​ عناصرِ متضاد خیلی راحت همدیگه رو خنثی می‌کنن و هیچ آسیبی نمی‌بینه.

«خبرِ بد اینه که این موضوع اون رو در برابرِ جادو‌نامردگان​ تقریباً آسیب‌ناپذیر می‌کنه، خبرِ خوب هم اینه که برای این کار‌گوشتش​ باید مانای خودش رو مصرف کنه، پس نمی‌تونه تا ابد دووم بیاره.»

لیث پرسید: «داری‌باهاشون​ می‌گی گرندل‌ها مثلِ‌نداشتنِ​ هگزاگرامِ سیلوروینگ کار می‌کنن؟»

«آره. اون بیدارشده نیست، پس اگه نذاری تغذیه‌قاطی​ کنه، با هر طلسمی که بهش می‌خوره، زمانی‌زخم​ که می‌تونه تغییرشکلش رو حفظ کنه کمتر می‌شه.»

حالا که سه به یک بودند، لیث به لطفِ تحلیلِ سولوس می‌توانست مسیرِ پیروزی را ببیند. مشکل اینجا‌بچینه​ بود که هیچ راهی برای رساندنِ پیام به دو متحدش نداشت. بدتر از همه اینکه، استادیِ رزمی‌ای که گرندل‌فیزیکیش​ در طولِ قرن‌ها پرورانده بود، لیث را وادار می‌کرد تمامِ تمرکزش را فقط برای تکه‌تکه نشدن به کار بگیرد.

«اگه فقط به‌جز طلسم‌های ساده،‌برابرِ​ طلسم‌های روحِ دیگه‌ای هم بلد بودم،‌نامردگان​ می‌تونستم یه پیوندِ ذهنی برقرار کنم.»

در این میان، فریا خودش را برای انتخابِ جاووک به‌عنوانِ محلِ تعطیلاتش لعنت می‌کرد.‌عنصرِ​ جادوی بُعدی مهروموم شده بود و جادوی نور هم فقط نامردگان را قوی‌تر می‌کرد. تنها‌بینِ​ تخصصی که برایش باقی مانده بود شوالیهٔ جادو بود که هدفش دفاع بود نه حمله.

قرار بود برای متحدانش زمان بخرد تا ضربهٔ کاری را وارد کنند، اما در میانِ آشوبِ‌زخم​ نبرد، یک‌تنه در برابرِ خیلی‌ها قرار گرفته بود. خوشبختانه در آغازِ مبارزه گارد کامل را فعال کرده‌بی‌شاخ‌ودم​ بود که به او اجازه می‌داد هم از حملاتِ دشمن و هم از آتشِ خودی جاخالی بدهد.

عادت داشت یا با گروهش هماهنگ شود یا تن‌به‌تن بجنگد، اما حالا داشت آشوبِ جنگ را‌بستنِ​ تجربه می‌کرد. هر بار که طلسمی به هدف نمی‌خورد و هر بار که از حمله‌ای جاخالی‌فقط​ داده می‌شد، ممکن بود همان‌قدر که به یک دشمنِ دیگر می‌خورد، به یک متحد هم اصابت کند.

داشت با یک کلاه‌سرخِ خون‌آشام می‌جنگید؛ یکی از مرگبارترین ترکیب‌های مهارت‌های‌نامردگان​ گیاهی و نامردگان. حریفش، تیریا، شبیه زنی با حدودِ ۱٫۷۵ متر قد‌برای​ بود، با پوستی سبز و بازوانی که تقریباً به بلندیِ پاهایش می‌رسید.

ردیفی از نیش‌های تیز از فکِ جلوآمده‌اش بیرون زده بود که در کنارِ گوش‌های دراز و نوک‌تیز‌قاطی​ و چشمانِ قرمزِ درخشانش، او را شبیه موجودی بیرون‌آمده از یک کابوس می‌کرد. تودهٔ قرمزی که سرش را‌داره​ تزئین می‌کرد به شکلِ یک کلاهِ سرخ بود، اما در واقع دسته‌ای از پیچک‌های لبریز از خون بود.

تیریا پیش از مبارزه خودش را سیر کرده بود تا از طبیعتِ دوگانه‌اش نهایتِ استفاده را ببرد.‌بچینه​ می‌توانست به‌عنوانِ یک کلاه‌سرخ از آن خون استفاده کند و مهارت‌ها و طلسم‌های قربانیانش را بیرون بکشد،‌باشه​ یا به‌عنوانِ یک خون‌آشام از آن تغذیه کند تا در صورتِ نیاز انرژیِ اضافه‌ای برای خودش تأمین کند.

تبرزینی دوسر در دست داشت که می‌توانست از وسط جدا شود‌باطل​ و به دو تبرِ جنگی تبدیل شود. با وجودِ ظاهرِ وحشیانهٔ‌نیرو​ تیریا، فریا هرگز ندیده بود کسی با چنین ظرافتی حرکت کند.

در میانِ آشوبِ نبرد مثلِ رقاصی روی صحنه حرکت می‌کرد؛ هروقت فریا موفق می‌شد‌عنصرِ​ عقب برود از سلاحش به‌عنوانِ نیزه استفاده می‌کرد و لحظه‌ای که خیلی نزدیک می‌شد‌تعادل​ یا فضای اطرافشان بیش از حد شلوغ می‌شد، آن را به تبر تبدیل می‌کرد.

تنها چند ثانیه از شروعِ مبارزه گذشته بود و با این حال‌همون​ فریا از همین حالا غرق در بریدگی و کبودی بود. اگر به‌بستنِ​ خاطرِ زرهِ پوست‌دزدِ لیث و سلاحِ اوریون نبود، این‌قدر هم دوام نمی‌آورد.

فریا عقب رفت تا فشارِ یورشِ بی‌امانِ خون‌آشام را از روی سپرِ پدیدآمده‌اش بردارد‌برای​ و با خودش فکر کرد: «می‌تونم یکم دیگه دوام بیارم، ولی اگه مجبور باشم‌موادِ​ همش دفاع کنم، کارم تمومه. نه‌تنها می‌تونه آزادانه بلینک کنه، بلکه هیچ‌وقت هم خسته نمی‌شه.»

منتظرِ فرصتی مانده بود، اما دشمنش‌عنصرِ​ بسیار باتجربه‌تر از آن بود که فریبِ‌تغییرشکلش​ حقه‌های کسی به این جوانی را بخورد.

اوضاعِ کویلا بهتر از خواهرانش بود. او به همراهِ پروفسور مانوهار‌نامردگان​ در آزمایشگاه مانده بود تا در صورتِ خراب شدنِ اوضاع، آنجا باشند.‌برای​ برای اطمینانِ بیشتر، محافظِ شخصی‌ای هم برایش تعیین کرده بودند: ترابلِ بالور.

لیث برای آزمایش‌هایش بدنِ او را احیا کرده بود و حتی شمشیر نگهبان دروازه‌ای‌عنصرِ​ برایش ساخته بود که آن‌قدر بزرگ بود که به تخته‌سنگی فولادی می‌مانست. این شمشیر فقط‌بینِ​ یک نمونهٔ اولیه بود، پس می‌توانست تنها دو عنصر را هدایت کند: آتش و تاریکی.

لیث آن را طوری طراحی کرده بود که‌قاطی​ با دوتا از سه چشمِ بالور هماهنگ باشد.‌زخم​ با این حال، کسی که کنترلش می‌کرد کالّا بود.

ناولها | novelha.net