---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 594: بدونِ قالب • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 594: بدونِ قالب

0

لیث چکشِ اوریکالکوم را در دستانش تاب داد تا تعادلش را بسنجد، و با این‌ولمرت​ کار حسادتِ سولوس را برانگیخت. سولوس دلش پر می‌کشید که دستش به آن برسد، اما‌برنمی‌اومد​ تا زمانی که توانایی‌اش در گرفتنِ کالبدِ فیزیکی را مخفی نگه می‌داشت، فقط می‌توانست تماشا کند.

گذشته از اینکه کاملاً از اوریکالکوم ساخته شده بود، چکش تفاوتِ چندانی با ابزارهای‌بی‌نقص​ نجاریِ میخ‌کش‌داری که زکل در مغازه‌اش می‌فروخت نداشت. از دو بخش تشکیل می‌شد: یک‌نداریم​ دستهٔ صاف برای نگه‌داشتنش و سرِ چکش. سرِ چکش شاملِ خودِ چکش و میخ‌کش بود.

لیث آهی کشید و گفت: «طراحی‌اش واقعاً ضعیفه.» در هیچ‌کدام از داستان‌هایی که در‌کوره‌مون​ کودکی خوانده بود، یک شیءِ افسون‌شده شبیهِ جنس‌های ولمرت به نظر نمی‌رسید. او فقط‌اطرافش​ به ویژگی‌هایش علاقه داشت، اما ظاهرِ پیش‌پاافتادهٔ چکش حتی برای او هم ناامیدکننده بود.

«بدونِ قالب، کارِ زیادی از دستِ زکل برنمی‌اومد.‌برج​ چون فقط باید آزمایش انجام بدیم، آخرِ سر نگرانِ‌پشتِ​ شکلش می‌شیم. سولوس، می‌تونی یه کارگاهِ آهنگری برام بسازی؟»

سولوس پاسخ داد: «یه لحظه‌واقعاً​ بهم وقت بده.» و برج‌خوانده​ را چند ثانیه به لرزه درآورد.

درِ جدیدی در زیرزمین ظاهر شد. پشتِ آن، یک کپیِ بی‌نقص از‌پشتِ​ کارگاهِ زکل قرار داشت. لیث با رضایت سر تکان داد و به‌کامیلا​ ساعتِ جیبی‌اش نگاه کرد. شش ساعت وقت داشت تا به خانهٔ کامیلا برود.

«خب، وقت برای تلف‌ساعت​ کردن نداریم. اول از همه،‌کردن​ بریم کوره‌مون رو بررسی کنیم.»

سولوس کورهٔ آدامانت را از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد تا هر‌لرزه​ دو بتوانند از جریانِ نیرومندِ انرژیِ جهانی که در محیطِ اطرافش‌تکان​ ایجاد می‌کرد، لذت ببرند. آدامانت مثلِ آهنربایی برای انرژیِ جهان بود.

آدامانت هرچقدر هم که رسانای مانای خوبی بود، نمی‌توانست مقدارِ نامحدودی انرژی در‌شبیهِ​ خود نگه دارد. وقتی اشباع می‌شد، جریانِ ثابتِ انرژیِ جهانِ جدید، انرژیِ قدیمیِ‌قالب​ ذخیره‌شده در فلز را مجبور به خروج می‌کرد و یک جریانِ مانای مصنوعی می‌ساخت.

این پدیده بسیار شبیهِ نشاط‌بخشی بود، زمانی که لیث انرژیِ جهان را بدونِ جذب‌بی‌نقص​ کردن، در بدنش به جریان می‌انداخت. به این ترتیب، انرژیِ جهان هستهٔ مانایش را‌نداریم​ پرورش نمی‌داد، اما مانایش را پر می‌کرد و بدنش را به بهترین حالتِ خود برمی‌گرداند.

لیث با کنجکاوی گفت: «جالبه. چی می‌شه اگه آدامانت فقط یکی از اون فلزاتی‌کوره‌مون​ باشه که روی زمین وجود ندارن؟ اگه فلزی باشه که می‌تونه با استفاده از‌اطرافش​ نوعی انباشت، خودش رو در طولِ قرن‌ها پالایش کنه تا به آدامانت تبدیل بشه چی؟»

دستش را روی کوره گذاشت و نشاط‌بخشی را روی آن به کار برد. درست مانندِ اوریکالکوم،‌ظاهر​ می‌توانست داخلِ بلوکِ فلزی را طوری ببیند که گویی یک موجودِ زنده است. کوره برای او‌کردن​ طوری به نظر می‌رسید که انگار از نور ساخته شده و ناخالصی‌های بسیار کمی درونش وجود دارد.

ناخالصی‌ها رگه‌های سیاه و نازکی بودند که این عنصرِ بکر و دست‌نخورده‌افسون‌شده​ را آلوده می‌کردند. سعی کرد کنترلِ جریانِ مانای آدامانت را به دست بگیرد‌بدونِ​ تا ناخالصی‌ها را دفع کند، اما آن‌ها حتی یک میلی‌متر هم تکان نخوردند.

حتی قدرتِ سولوس هم که با هیئتِ برجش تقویت شده بود، نتوانست کارِ بهتری‌بی‌نقص​ انجام دهد. نمی‌توانستند خطرِ آسیب رساندن به آن را به جان بخرند، بنابراین آن را‌اول​ به داخلِ بُعدِ جیبی‌شان برگرداندند و یک جعبهٔ جدید از سنگِ معدنِ اوریکالکوم بیرون آوردند.

سولوس پیشنهاد داد: «واقعاً کنجکاوم ببینم زکل راست‌تلف​ می‌گه یا نه. شاید با شعله‌های مبدأ بتونیم از‌کورهٔ​ مرحلهٔ ذوب بگذریم و سریع‌تر اوریکالکوم به دست بیاریم.»

لیث سنگِ معدن را داخلِ‌بهم​ بوته گذاشت و گلویش را‌ثانیه​ به هیئتِ دورگه‌اش تغییر داد.

فریاد زد: «صبر کن!»‌طراحی‌اش​ شعله‌ها در گلویش پرید‌داستان‌هایی​ و دهانِ خودش را سوزاند.

«همه‌چیز تو این برج بخشی از‌لرزه​ توئه. این بوته رو خودت ساختی‌پشتِ​ یا یه بوتهٔ واقعی درست کردی؟»

پَرَکِ سولوس لرزید: «من ساختمش.» با‌کامیلا​ قدرتِ شعله‌های مبدأ، او تنها چند‌همه​ ثانیه با دنیایی از درد فاصله داشت.

پس از اینکه لیث با جادوی زمین بوته‌ای موقت از خاکِ رس ساخت، آن را داخلِ کوره‌پشتِ​ گذاشت و جریانِ کوچکی از شعله‌های مبدأ را بیرون داد. بوته دوام آورد، اما لیث می‌دید که‌اول​ دارد نازک‌تر می‌شود، پس مجبور شد خاکِ رسِ تازه‌ای اضافه کند که آن هم بی‌درنگ شعله‌ور می‌شد.

سولوس مجبور شد از چند آرایه‌ضعیفه​ استفاده کند تا شعله‌ها را مهار‌افسون‌شده​ کند و مانعِ حمله‌شان به کوره شود.

سولوس گفت: «شعله‌های مبدأ‌چند​ جونورای کوچولوی حریصی‌ان. اگه‌درِ​ حواسم نباشه همه‌جا پخش می‌شن.»

وقتی آتش خاموش شد، نتیجه افتضاح بود. خاکِ رس به سرامیکِ باکیفیتی تبدیل شده‌کوره‌مون​ بود که به دردشان نمی‌خورد. از آن طرف، بیش از ۱۰ کیلوگرم سنگِ معدن‌اطرافش​ ناپدید شده و تنها چند قطره فلزِ نقره‌ای از آن به جا مانده بود.

لیث آهی کشید و گفت: «خبرِ خوب اینه که این آدامانتِ نابه. خبرِ بد اینه که اون‌قدر کمه که حتی نمی‌تونم باهاش یه انگشتر‌جیبی‌اش​ بسازم. آره، اگه چندتا جعبه رو فدا کنم می‌تونم یه انگشترِ آدامانت بسازم، اما که چی بشه؟ من هیچ طرحی واسه انگشترهای قدرتمند ندارم،‌انرژیِ​ این کار فقط هدر دادنِ موادِ ارزشمنده. نمی‌دونم واسه ساختِ نسخهٔ ارتقایافتهٔ زرهِ پوست‌دزد چقدر اوریکالکوم لازم داریم. همین الانش هم ۱۰ کیلو ضررِ بزرگیه.»

سولوس گفت:‌کشید​ «پس بیا روی‌واقعاً​ چکش کار کنیم.»

هدفشان این بود ابزاری را جادوآهنگری کنند که تمامِ کارهای آینده‌شان‌ظاهر​ را بهبود ببخشد. این ایده بر پایهٔ مطالعاتشان روی جادوآهنگریِ راستین،‌ساعت​ در دورانی که هنوز در آکادمیِ گریفونِ سفید بودند، شکل گرفته بود.

آن زمان، لیث مجبور بود برای جادوآهنگریِ ساخته‌هایش از فنی ترکیبی‌اول​ بهره بگیرد که هم از جادوی بدلی استفاده می‌کرد و هم جادوی‌جریانِ​ راستین. اما حالا می‌توانست برای ارتقای کارش، تنها به دومی تکیه کند.

در طولِ پژوهش‌هایش، دو راهِ ممکن برای ساختِ شیءهای جادوییِ برتر با جادوآهنگریِ راستین ابداع کرده بود.‌پشتِ​ در روشِ اول باید هستهٔ کاذب را بیرون از شیءِ گیرنده شکل می‌داد و سپس آن دو را‌همه​ با هم ادغام می‌کرد، و تازه پس از آن مسیرهای مانای لازم را می‌ساخت تا هسته دائمی شود.

اما در روشِ دوم، باید یک هستهٔ کاذبِ کوچک و‌خوانده​ مسیرهای مانای باریک را هم‌زمان می‌ساخت. سپس باید انرژیِ بیشتری‌داشت​ به هر دو تزریق می‌کرد تا به اندازهٔ دلخواه برسند.

دست‌کم روی کاغذ،‌برج​ هر روش مزایا و‌درآورد​ معایبِ خودش را داشت.

با ساختِ یک هستهٔ کاذبِ کامل، لیث هر چقدر که می‌خواست‌اول​ زمان داشت تا آن را با دقتِ جراحی شکل دهد و‌بتوانند​ با انرژیِ کافی تغذیه‌اش کند تا اثرهای دلخواهش را به دست آورد.

نقطه ضعفِ این روش آن بود که تزریقِ چنین‌چند​ تودهٔ انرژیِ بزرگی به داخلِ مادهٔ بی‌جان، با مقاومتِ زیادی‌بی‌نقص​ روبه‌رو می‌شد و فشارِ عظیمی به شیءِ گیرنده وارد می‌کرد.

اگر مراقب نبود، بیشترِ مواد به دلیلِ جریانِ مانای بسیار قوی و ناگهانی که تحملش‌ولمرت​ را نداشتند، خُرد می‌شدند. بدتر از آن، احتمال داشت هستهٔ کاذب در این روند تغییرشکل دهد‌چون​ و اصلاحش نیازمندِ تزریقِ مانای بیشتری بود که باز هم فشارِ روی ماده را افزایش می‌داد.

تازه پس از آن بود که لیث می‌توانست برای ساختِ مسیرهای‌ظاهر​ مانای لازم جهتِ تثبیتِ هستهٔ کاذب تلاش کند. اگر تعدادشان خیلی‌ساعت​ کم بود مانا پراکنده می‌شد، و اگر خیلی زیاد بود شیء فرومی‌ریخت.

در مقابل، ساختِ هم‌زمانِ یک هستهٔ کاذبِ کوچک و مسیرهای مانا به لیث اجازه می‌داد مانا را ذره‌ذره‌آدامانت​ داخلِ شیءِ گیرنده روی هم انباشته کند. این کار به او فرصت می‌داد تا از محدودیت‌های مادهٔ انتخابی‌هرچقدر​ فراتر نرود و هر خطایی را که در گام‌های اولیه مرتکب شده بود، در مراحلِ بعدی برطرف کند.

مشکلِ اصلیِ این روش این بود که هیچ اشتباهِ‌چند​ دیرهنگامی قابلِ جبران نبود. همچنین، ساختِ هم‌زمانِ تمامِ مسیرهای مانا‌بی‌نقص​ همراه با هستهٔ کاذب، مانا و تمرکزِ بسیار بالایی می‌طلبید.

ناولها | novelha.net