چپتر 333: اصولِ هسته (بخشِ ۱)
0«وقتی میگم بشین، میشینی. تو یه هرزهای، پس مثل هرزهها رفتار کن. وگرنهگویی مجبور میشم بهت یاد بدم چطور خودت رو به مردن بزنی.» صدای خندهٔگفته کرکنندهای به دنبالش بلند شد. بیشترِ کلاس واقعاً داشتند از این لحظه لذت میبردند.
تیستا در آستانهٔ گریه بود، اما بهجای اینکه در همافتخار بشکند، دوباره ایستاد. سپس چنان سیلیِ محکمی به شکنجهگرش زدعزیزم که دخترِ بلوند پیش از افتادن روی میز، ۱۸۰ درجه چرخید.
«چطور جرئت میکنی!» دخترِ بلوند میخواست تلافیمیخواست کند که چیزی متوقفش کرد. بدنش طوری خشکخشک شد که گویی زمان از حرکت ایستاده بود.
همهچیز طبقِ برنامه پیش میره.
لیث در دل پوزخند زد. از قبل به تیستا یک بالوتطوری داده بود و به او گفته بود خودش را با نامِپوزخند خانوادگیاش معرفی نکند و در عوض بگوید یک آدمِ عادی است.
میخواست تیستا آکادمیِ واقعی راکنم تجربه کند، بدونِ سپری کهافتخار حضورِ او برایش فراهم میکرد.
تیستا باید بزرگ بشه. نمیتونم تامیکنی ابد ازش محافظت کنم. اون سیلیکرد واقعاً عالی بود. بهش افتخار میکنم.
لیث با بهترین تقلیدیورهن که میتوانست از نالیرجادوی بکند، گفت: «صبحبهخیر، دانشآموزانِ عزیزم.»
«من استادیار لیث ورهنمیخواست هستم و به شما اصولِکرد جادوی پیشرفته رو درس میدم.»
با حضورِ او تمامِ دخترها به سمتِ میزهایشان دویدند و هر کدامبهترین سعی میکردند جذابیتهایشان را به رخ بکشند و توجهش را جلب کنند. تااصولِ جایی که میدانستند، لیث همسنِ خودشان بود و مهمتر از همه، مجرد بود.
بسیاری از آنها از قبل برنامهریزی کرده بودند کهکند چطور به او نزدیک شوند تا هم در دورانِحرکت آکادمی و هم پس از آن، بیشترین منفعت را ببرند.
پسرها فقط میتوانستند از تهِ دلشما از لیث متنفر باشند. در مقایسه بادخترها او، شبیه کوتولههایی استخوانی به نظر میرسیدند.
لیث در حالی که چهرهٔ تکتکِ افرادِ کلاس را به خاطرطوری میسپرد، با لبخندی فرشتهوار گفت: «قبل از شروعِ کلاس، میخوام یهپوزخند خبرِ بد و یه خبرِ حتی بدتر رو باهاتون در میون بذارم.»
«خبرِ بد اینه که اسمِکنم کاملِ این دختر در واقعافتخار تیستا ورهنه. اون خواهرِ منه.»
لبخندِ لیث محو شد و چشمانش از مانا شعله کشید. یک تکانِ سادهٔبدنش دستش کافی بود تا جادوی گرانش را روی همهٔ دانشآموزان بهجز تیستا اجرا کند.بالوت سرهایشان با چنان شدتی به میزهای چوبیِ سخت کوبیده شد که به خونریزی افتادند.
«خبرِ حتی بدتر اینه که اون تمامِ اینجادوی مدت یه بالوت همراهش داشت. مطمئنم مدیر مارثدویدند حرفهای زیادی برای گفتن با شما و والدینتون داره.»
چراغهای کلاس سوسو زد. نیتِ کشتنِکند لیث هر بار که چراغها خاموش میشد،گویی کابوسها را برای تکتکِ دانشآموزان زنده میکرد.
بعضیها میتوانستند قسم بخورند که دیدهاند سایهٔ خودشانعالی با چشمانی درخشان و لبخندی که سراسر از دندانهایگفت نیش تشکیل شده بود، به آنها خیره شده است.
«به اون دسته از شما که اخراج نمیشن، میتونم این قول رو بدم. سالِ خیلیخشک خیلی درازی پیشِ رو داریم. سالی پر از خون، اشک و عرق. خودم شخصاً ازخودش این بابت مطمئن میشم. در این حین، ۲۰۰ امتیاز از همه بهجز تیستا کسر میشه.»
بعضیها حتی در همانورهن حالتِ دمر توانستند بهجادوی این مجازاتِ دیوانهوار اعتراض کنند.
چند نفر پرسیدند: «منمیخواست که کاری نکردم! چرامتوقفش منم دارم مجازات میشم؟»
لیث با بیرحمی لبخند زد و گفت: «خودتون جوابِ سؤالتون رومیکنم دادید. شما هیچ کاری نکردید، پس لیاقتِ هیچچیزی رو هم ندارید. ۱۰۰هستم امتیازِ دیگه از همه کسر میشه، چون تصمیمِ منو زیرِ سؤال بردید.»
پیش از شروعِ درسِ اصلی، بالوت را برایتلافی مدیر فرستاد. یکییکی، کسانی که مسئولِ حادثهٔ قلدریگویی بودند به دفترِ مارث احضار شدند. بسیاری هرگز برنگشتند.
ماهها گذشت و سرانجام زمانِ آزمونِ آزمایشی فرا رسید. لیث وطوری فریا از طریقِ آینههای نظارتی روندِ اتفاقات را تماشا میکردند وپوزخند آماده بودند تا در صورتِ بروزِ مشکل، دانشآموزان را نجات دهند.
فریا پرسید: «وضعیتِ تیستا چطوره؟»
ناامیدکننده بود که با وجودِ زندگی در آن نزدیکی، تماس گرفتن با لیث تا اینخشک حد برایش سخت بود. او همیشه یا مشغولِ پژوهشِ جادوییاش بود، یا به تیستا در درسنامِ خواندن کمک میکرد، یا دنبالِ مانوهار میدوید تا او را مجبور کند کارش را انجام دهد.
بهعنوانِ تازهوارد، بدترین کارِ ممکن در بخشِ جادویجادوی نور به او سپرده شده بود: اینکه بستهدویدند به شرایط، دستیار، مراقب یا پرستارِ مانوهار باشد.
در حالی که چشمانش از آینهایکند به آینهٔ دیگر میچرخید، پاسخ داد:خشک «تا اینجا که همهچیز خوب پیش رفته.»
«نمرههاش خوبه وازش هیچ دوستی هماون نداره. همهچیز طبقِ برنامهست.»
فریا خشمگین شد: «برنامه؟چرخید این مریضانهست! چطور میتونی باکند خواهرِ خودت همچین کاری بکنی؟»
لیث توضیح داد: «من هیچ کاری نکردم. همکلاسیهاش دقیقاً همونطور کهمیدم پیشبینی میکردم رفتار کردن و تیستا هم خودش تصمیم میگیره. یاتوجهش انتظار داشتی فقط به خاطرِ چندتا عذرخواهیِ مسخره، ببخشه و فراموش کنه؟»
فریا ناگهان احساسِ حماقت کرد و گفت: «راستش، نه.» او فایلِ ضبطشدهٔخشک بالوتِ تیستا را دیده بود. هر بار که به دانشآموزانِ سالِ چهارمبالوت درس میداد، فریا با آنها مثلِ زبالهای رفتار میکرد که باور داشت هستند.
لیث پاسخ داد: «منم همینطور. برای همین مطمئن شدم که گروهش تصادفی انتخاب بشه ونالیر تو یکی از بدترین نقاطِ جنگل قرار بگیره، درست مثلِ اتفاقی که برای من افتاد. فقطدخترها تو شرایطِ استرسِ واقعیه که آدما خودشون رو بازبینی میکنن و رنگِ واقعیشون رو نشون میدن.»
«اینطوری بود که فلوریا منو پیدا کرد. امیدوارم تیستا همچیزی مثلِ من خوششانس باشه.» وقتی نامش را به زبان آورد،همهچیز فریا هنوز میتوانست رگهای از دلتنگی را در صدایش بشنود.
خاندانِ ارناس، درمیکنی طولِ تعطیلاتِ آکادمیکند پس از اولین امتحان.
خانواده دورِ هم جمع شده بودند تا موفقیتِ کویلا را جشن بگیرند. باتقلیدی وجودِ اینکه مدتِ زیادی را بدونِ تمرینِ جادوی نور گذرانده بود، چند شکستجادوی و تلاشِ بسیار، تمامِ چیزی بود که برای پسگرفتنِ جایگاهِ ازدسترفتهاش نیاز داشت.
در سالِ پنجم،درجه ماهیتِ اولین امتحان بهمیخواست تخصصِ دانشآموز بستگی داشت.
در موردِ کویلا، او باید با شبیهسازیِ شیوعِ یک بیماریِ ناشناخته دستوپنجه نرم میکرد.سمتِ این شبیهسازی شاملِ استفاده از موشهای آزمایشگاهی بهجای انسانها بود. هر کدام در مرحلهٔخودشان متفاوتی از عفونت قرار داشتند و مرگشان نیز بهمعنای رد شدن در امتحان بود.
پس از تمامِ چیزهایی که از سر گذرانده بود، مرگِ چندطوری موش او را بیتفاوت میگذاشت. در حالی که دیگران وحشت کردهپوزخند بودند، او کنترلِ اوضاع را به دست گرفت و رهبرِ تیمش شد.
او بر اساسِ نقاطِ قوتِ هر عضو، نقشی به آنهاافتخار محول کرد. وظیفهٔ درمانگرانِ کماستعدادتر این بود که منطقه را قرنطینهاستادیار نگه دارند و از سرایتِ عفونت به نمونههای سالم جلوگیری کنند.
کسانی که استعدادِ متوسطی داشتند باید از تواناییهایشان برای کُند کردنِ پیشرفتِ بیماری استفاده میکردند،خشک در حالی که کویلا و دیگران برای یافتنِ درمان، روی پاتوژن مطالعه میکردند. تیمِ اوخودش بهترین نمره را کسب کرد و کویلا بهخاطرِ حضورِ ذهنش تحسینهای بسیاری دریافت کرده بود.
بهجز فلوریا، تمامِ خانواده برای این رویداد دورِ هم جمع شده بودند،تمامِ حتی گونیین و تولیون، برادرانِ تنیِ فلوریا. این اولین بار در چندکنند سالِ گذشته بود که اوریون موفق شده بود پسرانش را به خانه بازگرداند.
نهتنها کویلا امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته بود، بلکه رفتهرفته سلامتیاش را نیزحرکت بازمییافت. او دوباره دوستانی پیدا کرده بود و حتی از پسری خوشش میآمد. با وجودِ همهٔنکند اینها، اوریون ارناس چنان دمغ بود که بیشترِ عصر را به خیره شدن از پنجره گذراند.
جیرنی که بهشدت نگرانش بود، پرسید: «عزیزم، چت شده؟» وقتی کویلا دربارهٔ آنتقلیدی پسر به آنها گفته بود، اوریون نه غُر زد و نه مخالفتی کرد. اوپیشرفته حتی دستور نداد که سابقهٔ آن مزاحمِ کوچک را با اولویتِ یک بررسی کنند.
او آهی کشید وچرخید گفت: «فقط دلم برایتلافی گلِ کوچولوم تنگ شده.»