چپتر 440: فصل 440
0لیث مدتی تأمل کرد و به این فکر کرد که چرانمیتونم نظرِ کامیلا اینقدر زود عوض شده است. به یاد آورد کهباید کامیلا هرگز برایش توضیح نداده بود چرا به اوتره فرستاده شده است.
تنها سرنخهای واقعیاش حرفهای جیرنیخودش دربارهٔ اعتماد به کامیلا و نحوهٔفرمانده واکنشِ کامیلا به آن حرفها بود.
لیث گفت: «میدونم تازه دومهرهش هفتهست همدیگه رو میشناسیم و دلیلِلبخند واقعی برای اعتماد به من نداری.»
«پس اگه به خاطرِ اتفاقی تو زندگیِ شخصیت نیاز داری یکم تنهامهرهش باشی، فقط بهم بگو و دیگه فضولی نمیکنم. اما اگه کسی ازپیش ارتش داره دربارهٔ رابطهمون بهت فشار میاره، فکر کنم حق دارم بدونم.
«چون این دیگه فقط مشکلِ تو نیست، مشکلِ ماست. نباید مجبورنمیتونم بشی همچین باری رو تنهایی به دوش بکشی. موضوع هر چیباید که هست، بدون تا وقتی خودت نخوای، من بخشی از زندگیت نمیشم.»
حرفهای لیث به نقطهٔ حساسی دست گذاشت. چشمانِ کامیلا در اتاق چرخید، انگارمنو که امیدوار بود نشانهای از آسمان دریافت کند، یا دستکم راهِ فراری از اینپیش مخمصه بیابد. یک ثانیه به در خیره ماند و بعد به چشمانش نگاه کرد.
با خودش فکر کرد: نمیتونم تا ابد از مشکلاتم فرار کنم. اگه حق باباهاش من باشه و فرمانده بریون منو به عنوانِ مهرهش فرستاده باشه اینجا، باید با لیثمیرسه مهربون میبودم، کلی لبخند میزدم و حتی باهاش میخوابیدم تا برنامههای فرمانده رو پیش ببرم.
من نمیخوام همچین آدمی باشم یا اینطوری تو رتبههای ارتش بالا برم. شاید لیث اونقدرهامهربون هم که به نظر میرسه خوب نباشه، ولی حداقل تا الان صادق بوده. اگه مجبوررتبههای باشم مثلِ یه عروسکِ خیمهشببازی زندگی کنم، همون بهتر که اصلاً از خانوادهم فرار نمیکردم.
از روی ترس شأنثانیه و غرورم رو نمیفروشم،چشمانش حداقل اینقدر به خودم بدهکارم.
کامیلا تمامِ تلاشش را کرد تا وقتی دربارهٔ گفتوگوی پیش از اعزامش به اوتره بامهرهش بریون حرف میزد، نلرزد. اما موفق نشد. در موقعیتِ غیرممکنی قرار داشت که مجبورش میکردآدمی یا شغلش را که تنها پناهگاهِ امنِ زندگیاش بود از دست بدهد، یا خودش را.
لیث بدونِ اینکه کلمهایعنوانِ بگوید یا سعی کند بهمیبودم او دلداری بدهد، گوش کرد.
کامیلا گفت: «پس الان هر کاری کنم کارم ساختهست. اگه بینمون فاصله بندازم، فرمانده میفهمه کهمیبودم باهاش راه نمیام و مجازاتم میکنه. اگه باهات بمونم، همیشه از خودم میپرسم به خاطرِ اینهبرم که میخوام به رابطهمون فرصت بدم یا فقط به خاطرِ اینه که خیلی از سرپیچی میترسم.»
گریه نکرد و صدایش محکم ماند. با این حال، دیدنِ اندوهِ کامیلاابد باعث شد لیث کمی احساسِ گناه کند، اما بیشتر خشمگین بود. چندمیبودم نفسِ عمیق کشید تا آرام شود و وضعیت را با سولوس بررسی کند.
تازه آن موقع بود که دربارهٔنمیتونم زنِ مرده، نمونهٔ بافتِ زنده و تردیدهایشمنو نسبت به نظریهٔ مانوهار به او گفت.
کامیلا پرسید: «چرامنو داری اینا رواینجا به من میگی؟»
لیث پاسخ داد: «چون اینا همون چیزاییه که در هر صورت به عنوانِاینجا رابطم بهت میگفتم. قبلاً بهش اشاره نکردم فقط چون دیدم زنی که امیدوارمنمیخوام دوستدخترم بشه حالش گرفتهست، و نمیخواستم شامش رو با جزئیاتِ چندشآور خراب کنم.»
لیث به شوخیِ خودش لبخند زد و گفت: «قصد نداشتم چیزی رو ازتمشکلاتم پنهان کنم. میدونم شغلت چقدر برات مهمه. شاید باید یه اتیکتِ اسمِ دورولبخند بزنی، تا بدونم کِی دارم با کامیلا حرف میزنم و کِی با رابطم.»
وقتی لیث دستش را روی شانهٔ او گذاشت، لبانِ کامیلاباشه به لبخندِ کمرنگی باز شد و گفت: «ممنون، بهش فکرکلی میکنم.» دستِ لیث را گرفت و از گرمایش لذت برد.
در آن لحظه، بابتِ چیزهای زیادی سپاسگزار بود. از لیث که از دستش عصبانیباهاش نشده بود، که هنوز دربارهٔ «آنها» با زمانِ حال حرف میزد نه گذشته، ونظر اینکه به جای دادنِ قولهایی که نمیتوانست به آنها عمل کند، فقط کنارش حضور داشت.
چیزِ زیادی نبود، اما در آن لحظه تمامِ چیزی بود که داشت. بیشتر ازباید همه، کامیلا از خودش ممنون بود که شجاعتِ انجامِ کارِ درست را پیدا کرده بود.اینطوری آیندهاش هنوز ترسناک بود، اما هر چه پیش میآمد، میتوانست مستقیماً با آن روبهرو شود.
صبحِ روزِ بعد کامیلا و لیث تقریباًابد همزمان بیدار شدند. سوئیت بیش از یکعنوانِ اتاقخواب داشت و میتوانستند جدا از هم بخوابند.
با این شانسی که من دارم، دیر یامهربون زود همهچیز تو صورتم منفجر میشه. باید هر شبپیش استراحت کنم تا نشاطبخشی حداکثرِ بازدهیش رو حفظ کنه.
سولوس برای اینکه حواسش را از وضعیتِ کامیلا پرت کند، از راهِ پیوندِاینجا ذهنی گفت: «همش دارم به اون چیزی فکر میکنم که مانوهار تو بدنِنمیخوام اون جادوگرِ ساختهشده پیدا کرد.» او بهراحتی میتوانست احساساتِ لیث را درک کند.
هر دوی آنها غمِ عمیقی در درون داشتند که با احساسِنمیتونم انزوای مداومی که رهایشان نمیکرد، تشدید میشد. لیث به خاطرِ تمامِباید رازهایش، و سولوس به خاطرِ اینکه زندگیِ مستقلی برای خودش نداشت.
با گذشتِ زمان، این احساس همانقدرنمیتونم به بخشی از وجودشان تبدیل شدهبریون بود که مانای جاری در بدنشان.
«چرا باید به کسی قدرتهای جادوییاینجا بدن؟ اونم وقتی که برای خودِمیزدم کاربر همونقدر خطرناکه که برای اطرافیانش.»
لیث به سولوس جواب داد: «اولین چیزایی که به ذهنم میرسه اینه که بخوان آشوبمهربون به پا کنن، بیدارشدههای مصنوعی به وجود بیارن، یا اینکه یه طلسمِ ممنوع رو قبل ازبالا اینکه رو خودشون پیاده کنن، رو موشهای آزمایشگاهی امتحان کنن. این همون کاریه که خودم میکردم.»
بحث در کمتر از یک ثانیه از حالتِ فرضی به آزاردهنده کشیده شد. سولوسفرار خیلی خوب میدانست لیث وقتی دربارهٔ چنین چیزهایی حرف میزند چقدر جدی است. لیثحتی در ذهنش داشت بریون را به خاطرِ به هم ریختنِ زندگیاش بارها و بارها میکشت.
خوشبختانه، پیش از آنکه تخیلِخودش قویاش بتواند یک فیلمِ اسلشرِ کاملفرمانده را کارگردانی کند، تیستا در زد.
تیستا متوجه شد که هر دو تخت نامرتباند و گفت: «ببخشید مزاحمتون میشم بچهها، امامیخوابیدم با اینهمه اتفاقای چندشآوری که دیروز افتاد، یا به همراه نیاز دارم یا باید بیخیالِخوب صبحونه بشم. از دستِ اون پیرمردای چندش و مانوهار، معدهٔ بیچارم هنوز داره به هم میپیچه.»
«معشوقهٔ محبوبِ من چطوره؟ دیروز بدجوری به اون لبخندای خیرهکنندهت که برادرم همیشهاینجا ازشون حرف میزنه نیاز داشتم.» تیستا اصلاً نمیدانست بین آنها چه مشکلی پیش آمدهآدمی است. حسِ خفیفی از عذابوجدان باعث شد سعی کند اشتباهاتِ پیشینش را جبران کند.
کامیلا با خنده پرسید: «منظورت از معشوقه چیه؟» از اینکهخودش تنها نبود خوشحال بود. با توجه به اتفاقاتی که دیشبمهرهش افتاده و نیفتاده بود، تنها بودن با لیث کمی معذبش میکرد.
لیث قبول کرده بود بگذارد کامیلا در سوئیت بخوابدفرار تا بریون بویی نبرد که او قرار نیست طبقِ قوانینشمیبودم بازی کند، و همچنین فرصتی برای فکر کردن داشته باشد.
تیستا برایش توضیح داد کهمهرهش چطور معمولاً وانمود میکرد همسرِکلی لیث است تا کسی مزاحمش نشود.
چشمک زد و گفت: «بعضیا اونقدرفرار شجاع هستن که به چشمغرهٔ برادرمهرهش اهمیت ندن، اما شوهر خیلی ترسناکتره.»
«پس برای اینکه نقشمون لو نره، اتاقم رو به اسمِ تو رزرو کردممشکلاتم و حالا کارکنانِ هتل فکر میکنن تو معشوقهشی. دیروز که اونجوری مثلِ طوفانلبخند اومدی تو، حسابی جلبتوجه کردی.» کامیلا کمی سرخ شد و از تهِ دل خندید.
اوه، خدای من! واسه همینه کهنمیتونم مسئولِ پذیرش اونجوری عجیب نگاهم میکرد.بریون تیستا واقعاً تو خجالتدادنِ من استعداد داره.
با این حال، هر چهمهرهش زمانِ بیشتری با این خواهر ولبخند برادر میگذراند، کمتر احساسِ تنهایی میکرد.