چپتر 96: فصل 96
0پس از جادوی بُعدی، نوبت به درسهای تخصص رسید. دورهٔ پروفسوربودند نالیر بهاجبار متوقف شده بود. تعدادِ دانشآموزانی که به ارزیابیِ دومآنهایی نیاز داشتند بسیار فراتر از حدِ انتظار بود؛ یک روز کافی نبود.
فلوریا بقیهٔ صبح را آزاد بود، در حالی که لیث و بقیهعلیه به کلاسِ درمانگرِ استاد رفتند. در بیمارستانِ آکادمی، دانشآموزان متوجه شدند کهآگاه پروفسور واستور پیش از شروعِ رسمیِ سهماههٔ جدید، پذیراییِ مختصری تدارک دیده است.
دانشآموزانِ کلاس از سی و چهار نفر به بیست و هشت نفر رسیده بودند و بعضیتنزل از آنها بهزور نمرهٔ سی گرفته بودند. میانِ کسانی که دوستی را از دست داده بودند واولِ آنهایی که از تصورِ دچار شدن به سرنوشتی مشابه وحشت داشتند، کمتر کسی حوصلهٔ جشن گرفتن داشت.
با این حال، ظاهراً واستور متوجهِ این موضوع نبود و حتی با اینکه قرار بودتعصب کارنامهها مخفی بمانند، حدس زدنِ نمرات از روی نحوهٔ برخوردش با دانشآموزانِ مختلف کارِ سختیجادوگرانِ نبود. او توجهِ زیادی به کویلا و لیث نشان میداد و حسادتِ خیلیها را برمیانگیخت.
کسانی که مثلِ پروفسور راد علیه تبارهای آدمهایبیست عادی تعصب داشتند، سر و دست میشکستند تاگرفته فرصتی پیدا کنند و درسی به آنها بدهند.
با این حال، بهخوبی آگاه بودند که بهخاطرِ بالوتها، بهترین نتیجهای که نصیبشان میشد اینعادی بود که از جادوگرانِ ناموفق به جادوگرانِ اخراجی تنزل پیدا کنند. بماند که واستور بهجایمیشد توبیخ شدن، بهخاطرِ کتک زدنِ دانشآموزانِ سرکش در طولِ امتحانِ آزمایشی، جایزه هم گرفته بود.
«شاگردای عزیزم، به سختکوشی ادامه بدید. و چیزی رو که همون اولِمیشد کلاسا گفتم به یاد داشته باشید. بعد از سهماههٔ دوم، کلاس نصفآزمایشی میشه. خیلی شانس بیاریم بیست نفرتون بتونن واقعاً بهعنوانِ درمانگر فارغالتحصیل بشن.»
از طرزِ نگاهش بهنشان دانشآموزانِ خشمگین، پیدا بود کهمثلِ مزهاش زیرِ دندانش رفته است.
در طولِ درس، گروهِ لیث بالاخره ایننفر فرصت را پیدا کرد تا در رویههای حساسینمرهٔ مثلِ احیای اندامها و اعضای ازدسترفته پیشقدم شود.
پیش از این، تیمهای سهنفره — که یکی مسئولِ احیامثلِ بود و دیگری مسئولِ پایدار نگه داشتنِ علائمِ حیاتیِ بیمار —درسی هر دو از دو پروفسور و تنها یک دانشآموز تشکیل میشدند.
حالا تعادل تغییر کرده بودبهخوبی و در هر تیم فقطنتیجهای یک پروفسور باقی مانده بود.
وقتی کویلا و لیث مسئولِ یکی از تیمها نبودند، پروفسورراد واستور همیشه آنها را بهعنوانِ نفرِ دوم میگذاشت تا دردرسی صورتِ بروزِ هرگونه مشکل، آمادهٔ به دست گرفتنِ رویه باشند.
چند بیمار طول کشید تا لیث تمامِ ریزهکاریها و خطراتِ احیای یکبعضی اندامِ ازدسترفته را بفهمد. طلسمِ ردهٔ ۴ را نمیشد فقط با پمپاژِ بیفکرِشدن مانا کنترل کرد، وگرنه همه میتوانستند حتی بدونِ تخصص این کار را بکنند.
کلِ فرایند حولِ تعادلِ ظریفی میانِ دو گروه از درمانگران میچرخید که بیمارتبارهای نقطهٔ اتکایشان بود. جادوگری که احیا را هدایت میکرد، باید طلسم را فعالبالوتها نگه میداشت و در عینِ حال به بدنِ بیمار زمان میداد تا ترمیم شود.
اگر فاصلههای میانِ پالسهای مانا بیش از حد کوتاه بود، بیشترِ اثربخشیشان از دستناموفق میرفت و رویه را طولانیتر و دشوارتر میکرد. همچنین، فشارِ زیادی به بدنِ بیمارسختکوشی وارد میکرد و این خطر وجود داشت که اندامِ جدید ناقص از آب دربیاید.
باید به تیمِ پشتیبانیِ علائمِ حیاتی زمان میدادند تا در طولِ فرایند، سرزندگیِ ازدسترفتهٔ بیمار رامیشکستند به او برگردانند و کمترین بارِ ممکن را به متابولیسمِ او تحمیل کنند. تیمِ دوم مانندِاخراجی سِرُمِ نیروی زندگی عمل میکرد، اما سرعتِ قطرات باید بسته به شرایط بهصورتِ دستی تنظیم میشد.
اگر خیلی سریع بود، انرژی هدر میرفت و فقط حسِ سرخوشیبودند به بیمار میداد. اگر خیلی کند بود، تخلیهٔ عظیمِ ناشی ازآنهایی احیا میتوانست او را بکشد یا برای همیشه از کار بیندازد.
تیمها باید با هم هماهنگ میشدند؛ اولی پالسهای مانا را با فاصلههای کافی میفرستادآدمهای تا تزریقِ نیروی زندگی مؤثر واقع شود، و دومی هر زمان که لازم بود جریاننصیبشان را تنظیم میکرد تا از قطع شدنِ طلسمِ احیا بر اثرِ وقفهای طولانی جلوگیری کند.
لیث و کویلا بهسرعت در هر دو نقش استاد شدند و تحسینِ کادرِ پزشکی واخراجی ۳۰ امتیاز از پروفسور واستور دریافت کردند. آنها تنها کسانی بودند که با وجودِ از دستچیزی دادنِ گهگاهِ کنترلِ طلسم، میتوانستند بدونِ نیاز به مداخلهٔ یک پروفسور، خودشان اوضاع را درست کنند.
در موردِ لیث، او این کار راخیلیها عمداً انجام میداد. به لطفِ نشاطبخشی، او قادرتعصب بود آگاهیِ کاملی از وضعیتِ بیمار داشته باشد.
لیث با یک نگاه میفهمید چه زمانی نیروی زندگیِ بیشتری لازم است یا نه، ونمرهٔ به تیمِ دیگر دستور میداد سرعت را کم یا زیاد کنند. او پالسهای احیا را طوریحوصلهٔ زمانبندی میکرد که پالسِ بعدی درست زمانی برسد که قبلی داشت اثربخشیاش را از دست میداد.
با این حال، مجبور بود اشتباهمیداد کند؛ رسیدن به کمال از روزِعلیه اول بیش از حد جلبِ توجه میکرد.
حتی با کمکِ جادوی راستین، این کار فشارِ سنگینی بر ذهن ومیشد بدنش وارد میکرد. استرسِ در دست داشتنِ جانِ یک انسان فشارِ عظیمیآزمایشی به همه میآورد؛ بیماران آدمهای واقعی بودند و دیگر آدمکهای آزمایشی نبودند.
بهخاطرِ فازِ طولانیِ پیش از عمل، دانشآموزان مجبور شده بودند در طولِ ترمِ قبلعادی با آنها وقت بگذرانند، حرف بزنند و شخصاً آنها را بشناسند. غیرممکن بود کهنصیبشان جانِ آنها را فقط یک عدد در نسبتِ موفقیت و شکستشان در نظر بگیرند.
و در حالی که لیث از نشاطبخشی استفاده میکرد، بقیهرسیده فقط میتوانستند به حساسیتِ جادوییشان تکیه کنند، به نبضِ بیماراندست گوش دهند و حواسشان به رنگِ چهره و دردِ آنها باشد.
این کار بهطرزِ باورنکردنیای سختنشان بود و لیث هیچ ایدهایمثلِ نداشت بقیه چطور از پسش برمیآیند.
ترسناکترین چیز این بود که با وجودِ همهٔ اینها، کویلا فقط چند قدم از اواخراجی عقبتر بود. حتی با اینکه درگیرِ جادوی بدلی بود، میتوانست مثلِ یک اسفنج تمامِ مفاهیم وچیزی پیشنهادهایی را که پروفسور واستور به آنها میداد جذب کند و با هر بیمار هماهنگ شود.
لیث هرگز قادر به انجامِ چنین کاری نبود، دستکم نه به اینتبارهای سرعت. او با تجربه یاد میگرفت، کمکم و با هر رویه، وبهخاطرِ هر زمان که شکی داشت از نشاطبخشی بهعنوانِ دستِ راهنما استفاده میکرد.
هرچه زمانِ بیشتری را با هم میگذراندند، بیشتر متوجه میشدرسیده که فقط مسئلهٔ زمان است تا او نبوغش را نشاندست دهد. هستهٔ مانای او همین حالا هم همترازِ هستهٔ لیث بود.
باید به خودم آفرین بگم که تو این مدتبرمیانگیخت هوای این دختر رو داشتم. اگه یه روزی لازمفرصتی بشه، میتونه به یه مهرهٔ خیلی باارزش تبدیل بشه.
اگه واقعاً یه درمانگرِ کلاسِ اِس باشه، منو ازبهترین شرِ همهٔ توجههای الکی خلاص میکنه و نمیذاره بهبهجای یه استعدادِ معمولیِ کلاسِ اِی مثلِ من فشار بیاد.
تازه اینطور هم نیست که بتونه موقعیتم روبرمیانگیخت تهدید کنه. با دانشی که از بیوشیمی، زیستشناسی وفرصتی آناتومی دارم، همیشه تو زمینهٔ نظری نفرِ اول میمونم.
کی فکرش رو میکرددانشآموزانِ اونهمه سمینارِ فوقبرنامه توبیست کالج اینجوری به دردم بخوره؟
بقیهٔ دانشآموزان نمیدانستند به درماندگیشان بخندند یا گریه کنند. حسادت وراد شرم در دلشان میجنگید، مثل دو شیری که از صخرهای بهبدهند پایین سقوط میکردند. فرقی نمیکرد کدامشان پیروز شود، نتیجه یکی بود.
حتی یوریال و فریا هم وقتی خودشان را با آنها مقایسه میکردند، کمی حسادتناموفق میکردند. اما بیشتر از هر چیز، به دوستانشان افتخار میکردند و برایشان خوشحال بودند.سختکوشی لیث در گذشته بارها به آنها کمک کرده بود، بیآنکه در ازایش چیزی بخواهد.
چیزی که بهعنوانِ یک رابطهٔمیداد کاریِ ساده شروع شده بود،راد به دوستیِ صادقانهای تکامل یافته بود.
اما در موردِ کویلا، هرگز نمیتوانستند از او کینه به دل بگیرند. در ابتدا،بهزور یوریال فقط از روی کنجکاوی به او نزدیک شده بود. او را مثل یک حیوانِکمتر خانگی میدید، آدمِ بااستعدادی که بهخاطرِ سادگیِ کودکانه و پیشینهٔ فقیرانهاش بهراحتی میشد بازیاش داد.
اما رشدِ کویلا بهعنوانِ یک انسان و یک جادوگر او را متحیر کرده بود و باعث شدهمیشکستند بود یوریال تعصباتش را کنار بگذارد و او را بهعنوانِ همتای خود بپذیرد. حالا، بعد از سه ماهبماند در کنارِ هم بودن، از رفتارِ اولیهاش با او عمیقاً احساسِ شرم میکرد و سعی داشت جبران کند.
فریا اما دوست داشت او را خواهرِ کوچکی بداند که همیشه آرزویش را داشت.ناموفق کویلا صادق بود و قلبِ بزرگی داشت. دوستیِ آنها از همان دیدارِ اول بهطورِسختکوشی طبیعی شکل گرفته بود، چرا که هر دو از آزارهای مداومِ دیگر دانشآموزان رنج میبردند.
وقتی بدنِ کویلا بهخاطرِ رشدِ سریعی که تونیک ایجاد کرده بود شروع به تغییر کرد، فریامیشکستند در مدیریتِ اولین عادتِ ماهانهاش به او کمک کرده بود و همهچیز را دربارهٔ اینکه زنِاخراجی جوانی بودن چه معنایی دارد به او یاد داده بود و به محرمِ اسرارش تبدیل شده بود.
وقتی فریا در کلاسِ تخصصِ درمانگر به بنبست خورده بود، کویلا داوطلب شدهآنها بود تا به او کمک کند. آنها با هم شروع به درس خواندنسرنوشتی کرده بودند و فریا با هر مشکلی که روبهرو میشد، کویلا همیشه کنارش بود.
او هرگز دربارهٔ درسهای خصوصیاش با کسی حرف نزده بود و حتی سعی نکرده بود لیثتعصب را تحتِ تأثیر قرار دهد، کسی که فریا میدانست کویلا بهشدت از او خوشش میآید. ذاتِناموفق فروتن و مهربانِ کویلا فریا را فراتر از آنکه در کلمات بگنجد، تحتِ تأثیر قرار داده بود.
فریا در یک غریبه چیزی را پیدا کرده بودبهترین که حتی خانوادهٔ خودش همیشه از او دریغ کردهبهجای بودند. او حاضر بود برای خواهرخواندهٔ کوچکش هر کاری بکند.
در موردِ کویلا، او خدا را شکر میکرد که جادوی ردهٔ ۴ اینقدرآدمهای سخت است. کارش بهعنوانِ درمانگر، با آن فشارِ مداومِ در دست داشتنِ جانِبهترین یک انسانِ دیگر، تنها چیزی بود که قلبِ سرکشش را مجبور به آرامش میکرد.
وقتی برای اولین بار همدیگر را دیده بودند، یوریال مثل شاهزادهٔبودند رؤیاهای قصههایی بود که در کودکی میخواند. او اشرافزاده، قدرتمند، ثروتمند،آنهایی خوشقیافه، باهوش و مهربان بود. آنقدر خوب بود که نمیتوانست واقعی باشد.
از طرفِ دیگر، لیث بیشتر شبیهِ یک اربابِ دیو بود. سرد، ترسناک و گستاخ بود،عادی با همه طوری حرف میزد که انگار مورچه هستند و با چشمانی بیجان که لرزهمیشد بر جان میانداخت، خیره میشد. اما بعد از دو روزِ اول، چیزی تغییر کرده بود.
او متوجه شده بود که یوریال در واقع چقدر بیتفاوت استنصیبشان و گاهی حتی وجودش را فراموش میکرد. فریا کسی بود کهطولِ واقعاً به او اهمیت میداد، در حالی که لیث... پیچیده بود.
وقتی درسهای خصوصیِ جادوی نخستین شروع شده بود، او بیشترِ تندیاش را از دستعادی داده بود و از خودِ پروفسور تراسک هم حامیتر و مفیدتر شده بود. اونصیبشان تنها کسی بود که بهخاطرِ مقدارِ غذایی که هر روز میبلعید، به او خیره نمیشد.
برعکس، حتی تشویقش میکرد بیشتر بخورد و کمکش میکرد رژیمِ غذاییاش را متعادلآنها نگه دارد. لیث همیشه نگرانِ امنیتش بود، تشویقش میکرد یک بالوت بردارد وسرنوشتی حتی زمانی که هنوز بالوتِ خودش را نگرفته بود، از او دفاع میکرد.
در ماههای اخیر، هروقت دانشآموزان سعی میکردند «تصادفی» به او تنه بزنند، لیث جایش راعادی با کویلا عوض میکرد. فرقی نمیکرد طرفِ مقابل چقدر درشتهیکل باشد، لیث مثل کوه استوار میماند،جادوگرانِ در حالی که دیگری با باسن به زمین میخورد و از درد چهره در هم میکشید.
یک ماه بعد از اولین دیدارشان، وقتی او اولین عادتِ ماهانهاش را تجربهجادوگرانِ کرد، لیث کسی بود که متوجهِ پریشانیاش شد، دردش را با یکی ازشاگردای طلسمهای شخصیاش تسکین داد و او را پیشِ فریا برد تا کمک بگیرد.
بهعنوانِ یک درمانگر، او حتماً همهچیز را دربارهٔ این موضوع میدانست، باتبارهای این حال آنقدر درک داشت که از خجالتزده کردنش جلوگیری کند وبهخاطرِ اجازه دهد زنِ دیگری در آن موقعیتِ ناخوشایند به او کمک کند.
بعد از آن لحظه بود که چیزی درونِ کویلا تغییر کرد. هروقت او را میدید،نمرهٔ دلش ضعف میرفت و دهانش خشک میشد. هربار که با هم حرف میزدند، به ارادهایکسی قوی نیاز داشت تا تندتند حرف نزند یا به هر چیزی که لیث میگفت نخندد.
با گذشتِ زمان، او ملایمتر و مهربانتر شده بود،برمیانگیخت در طولِ درسهای خصوصی هروقت میتوانست به آنها کمکفرصتی میکرد، به تمامِ سؤالاتشان پاسخ میداد و راهنماییشان میکرد.
کویلا شروع به تحسینِ رفتارِ سردِ او با غریبهها کرد، اینکه ذرهای به حرفهاناموفق یا افکارشان اهمیت نمیداد و فقط دوستانش را میدید. لیث خیلی زود نشان داد کهادامه بیشتر از سنش میفهمد، چیزهای زیادی میدانست و تقریباً دربارهٔ همهچیز حکایتی برای گفتن داشت.
گاهی اوقات وقتی کنارِ هم راه میرفتند، دستهایشان تصادفی بهراد هم میخورد. در آن لحظات، مقاومت در برابرِ میلِ گرفتنِدرسی دستِ او و حس کردنِ گرمایش برایش واقعاً سخت بود.
وقتهای دیگر، وقتی در اتاقش تنها بود، ذهنش با خیالپردازیها و توهمات دیوانه میشد و باعث میشدمیانِ در عجیبترین جاهای بدنش احساسِ گرما و مورمور شدن کند. وقتی کویلا در این باره با فریا حرفاین زد، فریا به او گفت که این کاملاً طبیعی است، هرچند از شنیدنِ این سؤال سرخ شده بود.
وقتی فریا توضیح داد که این یعنی چه، کویلابرمیانگیخت فکر کرد از خجالت میمیرد. خوشبختانه فقط خودشان دوفرصتی نفر بودند و میدانست که میتواند به دوستش اعتماد کند.
با گذشتِ زمان، او یاد گرفته بود احساساتش را مدیریت کند، بیشتر بهجادوگرانِ این دلیل که آنقدر میترسید که نمیتوانست کاری در موردشان بکند. گذشته ازشاگردای اینکه لیث بهجز نسبت به پروفسور نالیر، ظاهراً به دخترها کاملاً بیعلاقه بود.
کویلا آگاه بود که حتی اگر بهلطفِ تونیک حالا ۱٫۵ متر قد داشت،آدمهای باز هم هیچ ویژگیِ خاصی نداشت. اندامش هنوز رشد نکرده و بسیار کودکانهبهترین بود. او نه انحناهای بدنِ فریا را داشت و نه کاریزمای ذاتیِ فلوریا را.
تنها کاری که میتوانست بکندکلاس این بود که قوی بماند وبودند امیدوار باشد احساساتش کمکم محو شوند.