چپتر 189: بدون عنوان
0پروفسور نالیر که کاملاًمیزنه از آشوبِ درونیِ لیث بیخبرروشن بود، به توضیحاتش ادامه داد.
«کریستالهای سرخ، نارنجی و زرد بهعنوانِ کریستالهای درجهپایین دستهبندی میشن.نشان این کریستالها از همه ارزونتر و رایجترن. کمترین مقدارِ مانابیشتری رو تو خودشون نگه میدارن و وقتی مصرف بشن، پودر میشن.
فقط برای سادهترین ساختههای آرایهگرها و کیمیاگرهاداره میشه به دفعاتِ محدود ازشون بهعنوانِ واسطه استفادهنشان کرد، در حالی که برای جادوآهنگرها کاملاً بیفایدهن.»
ارزون؟
لیث از اینکه نالیر چیزی رادست که دهها سکهٔ طلا میارزید ارزانمحسوب توصیف میکرد، مات و مبهوت مانده بود.
عصای من با یه کریستالِ سرخ کار میکنه و آرایهٔنشان یوریال تو امتحانِ دوم هم همینطور بود. حتی اونم دلشبیشتری نمیاومد یکیش رو مصرف کنه. بهتره بعداً ازش توضیح بخوام.
«مثلاً سرخها میتونن برای طولانیتر کردنِ مدتزمانِ یه آرایه یا واگذاریِ مهارشمحسوب به کسی غیر از اجراکننده استفاده بشن. تو موردِ اول، آرایهگر کریستالخیلی رو داخلِ آرایه قرار میده و بهش یه ذخیرهٔ مانای اضافی میده.
تو موردِ دوم، آرایهگر موقعِ چیدنِ آرایهها، نشانِ خودش رو روی کریستال میزنه. این کار باعث میشهشکل هر کسی که کریستال رو تو دست داره، بتونه آرایهها رو روشن و خاموش کنه. کریستالهای سرخ ‹خنگ›یکبارمصرف محسوب میشن، چون با وجودِ اینکه نشان میخورن، هر کسی میتونه ازشون استفاده کنه، حتی برخلافِ میلِ آرایهگر.
کریستالهای نارنجی و زرد هم به همین شکل کار میکنن، اما مانای خیلی بیشتری دارن و کمیمیتونه ‹باهوشتر› هستن. اونا میتونن چند بار نشان بخورن، اما فقط با رضایتِ اجراکنندهٔ اصلی. این ویژگی اونا رواجراکنندهٔ ضدسرقت میکنه، اما استفاده ازشون برای یه آرایهٔ یکبارمصرف، مثلِ استفاده از گلولهٔ آتش برای کشتنِ یه مگسه.»
سنگهای سرخ، نارنجیبتونه و زرد در‹خنگ› آویزِ بُعدیاش ناپدید شدند.
«حالا میرسیم به چیزهای خوب. کریستالهای سبز و فیروزهای بهعنوانِخاموش درجهمتوسط دستهبندی میشن. کیمیاگرها فقط برای قویترین ساختههاشون از اوناهمین استفاده میکنن، در حالی که برای آرایهگرها و جادوآهنگرها خیلی مهمترن.
کریستالهای درجهمتوسط نهتنها مقدارِ خیلی بیشتری مانا دارن، بلکهچون میتونن بهمرورِ زمان خودشون رو شارژ کنن. تا وقتی کهاما حتی یه ذره انرژی توشون باقی مونده باشه، پودر نمیشن.
بسته به اندازه و خلوصِ کریستال، فرایندِ شارژ مجدد میتونه ساعتها،‹خنگ› روزها یا هفتهها طول بکشه. یه سنگِ فیروزهایِ تیره کندتر ازمیکنن یه سنگِ روشن شارژ میشه؛ هرچی رنگ زندهتر باشه، سنگِ قیمتی خالصتره.»
تعدادِ شباهتهای میانِ هستههایروشن مانا و کریستالها سرِچون لیث را گیج میآورد.
«به لطفِ این ویژگی، آرایهگرها میتونن ازشون برای نیمهدائمی کردنِ آرایههاشون استفاده کنن.چون اگه تعدادِ کافی کریستال به یه آرایهٔ دفاعی نیرو بده، میتونه همیشه فعالدارن بمونه، چون مصرفِ ماناش با کریستالهایی که بیوقفه خودشون رو شارژ میکنن تأمین میشه.
البته هرچی مانع آسیبِ بیشتری ببینه، مانای بیشتری مصرفچون میشه، تا اینکه آرایه یا توسطِ خودِ جادوگر غیرفعالمیکنن بشه یا به این خاطر که همهٔ کریستالها مصرف شدن.
در عوض جادوآهنگرها میتونن اونا رو تو ساختههاشون جا بدن. به لطفِ این سنگهای قیمتیِ جادویی،میخورن اشیاء نهتنها میتونن چندین افسونِ قدرتمند رو بپذیرن، بلکه ظرفیتِ مانای مستقلی هم به دست میارن کهبخورن به صاحبشون اجازه میده از طلسمهایی استفاده کنه که بلد نیست یا اصلاً تواناییِ اجراشون رو نداره.»
نالیر چیزی بیرون آورد که شبیهِ یک شمشیرِ مینیاتوری به نظر میرسید؛ آنقدربرخلافِ کوچک که در کفِ دستش جا میشد. یک ثانیه بعد، شمشیر تا اندازهٔچند یک شمشیرِ بلند رشد کرد که دو سنگِ قیمتیِ فیروزهایِ درخشان روی قبضهاش داشت.
«این جدیدترین ساختهٔ پروفسور وانمایره. برای اونایی که نمیشناسنش، ایشون بهترین‹خنگ› جادوآهنگرِ مقیمِ ماست. این شمشیر با چندین طلسم افسون شده که بهشاما اجازه میده کوچیک بشه و از حالتِ عادی تیزتر و محکمتر باشه.
همچنین به صاحبش اجازه میده یه مانعِ محافظ احضار کنه و صاعقههای ردهٔ ۳ اجرامیلِ کنه، حتی اگه اصلاً جادوگر نباشه. همهٔ اینا فقط به لطفِ کریستالهای مانا ممکنه. بهجزرضایتِ موادِ خاص، بیشترِ موادِ معدنی اگه با انرژیهای جادوییِ بیش از حد آمیخته بشن، پودر میشن.
فقط کریستالهای مانا میتونن چنین قدرتی رو مهار کننروشن و حتی موفق میشن از انرژیهای متضادِ ناشی ازبرخلافِ چندین طلسم استفاده کنن تا خودشون رو سریعتر شارژ کنن.»
لیث با فکر کردن به تمامِ مواد و منابعِ ارزشمندی که تا روزِبرخلافِ قبل هدر داده بود، فقط برای اینکه به همان چیزهایی برسد که درچند نیم ساعتِ گذشته یاد گرفته بود، نمیدانست باید خشمگین شود یا گریه کند.
شانس واقعاً از من متنفره! چرا این درس نمیتونست یهخاموش ماه پیش باشه؟ الان خیلی از پروفسور وانمایر بدم میاد.همین اگه هنوز هدیهاش، اون چکشِ نقرهکوب، رو داشتم، میکوبیدمش تو سرش!
لیث دستش را بالا بردروشن تا سؤالی بپرسد. نالیر متوجه شدنشان و به او اجازهٔ صحبت داد.
لیث پرسید: «من دارم تو جادوآهنگری تخصص میگیرم،بتونه چرا قبلاً هرگز چیزی در این باره نشنیدهمیخورن بودم؟» درد از کیفِ پولش تا صدایش طنین انداخت.
نالیر با لبخندی گرم پاسخ داد: «چون جا دادنِ کریستالهای جادویی و تزریقِبرخلافِ چندین افسون چیزیه که تو سالِ پنجم یاد میگیرید، بعد از اینکه این درسبار رو گذروندید و یاد گرفتید چطور کریستالها رو پالایش کنید و به کار ببرید.»
«ولی ما قبلاً یاد گرفتیم چطور بیشتر از یه طلسم رو اعمال کنیم.چون پروفسور وادارمون کرد بارها و بارها تلاش کنیم و شکست بخوریم. با کمالِ احترام،کمی اما این در حقِ ما دانشجوها بیانصافیه.» بسیاری از همکلاسیهای جادوآهنگری سر تکان دادند.
آنها هم مثل لیث وقت،روشن تلاش و پولِ زیادی راوجودِ پای کاری بیهوده هدر داده بودند.
«در حقِ دانشآموزها بیانصافیه، اما برای بودجهٔ آکادمی منصفانهست. اینجوری وانمایر میفهمهمحسوب کی برای به دست آوردنِ پایههای قوی خودش رو به آب وخیلی آتش زده، و کی برخلافِ قوانینِ آکادمی به راهنماییهای خانوادهش تکیه کرده.»
با نگاه به کسانی کهخاموش به نالههای لیث بیتفاوت ماندهنشان بودند، لبخندش به پوزخند تبدیل شد.
«کریستالهای جادوییِ باکیفیت واقعاً گرون هستن. نمیتونیم از پسِ هزینهش بربیایم که شما دانشآموزهاوجودِ همونطور که دارید اولین قدمهاتون رو بهعنوانِ جادوآهنگر برمیدارید، اونا رو هدر بدید. این‹باهوشتر› روشِ اون برای جدا کردنِ سره از ناسره و صرفهجوییِ هنگفت تو بودجهش بود.
زدنِ دو نشون، اونهم بدونِ حتی یه سنگِمحسوب جادویی.» به لیث چشمک زد. لیث برخلافِ انتظارِهمین او، بهجای اینکه سرخ شود، به فکر فرو رفت.
«سولوس، من اینطورروی حس میکنم یادست پروفسور نالیر یکم عجیبه؟»
با لحنی که رگههای پررنگی از حسادت درچون آن موج میزد پاسخ داد: «آره، لاس زدن بامیکنن یه دانشآموز دیگه واقعاً زیادهرویه. اونهمه لبخند و چشمک...»
«منظورم اون نیست. بهمیزنه شمشیر نگاه کن، دارهبتونه با یه دست نگهش میداره.»
«این معنیِ خاصی نداره.بتونه شاید جوری افسون شدهمحسوب که سبک هم باشه.»
«پس توضیح بده چطور دربارهٔ انرژیهای متضادِ چند طلسم میدونه؟خاموش اون جادوآهنگر نیست و حتی اگه بود هم، اونا هیچیهمین دربارهٔ هستههای کاذب نمیدونن. ما فقط بهخاطرِ نشاطبخشی دربارهشون فهمیدیم.»
سولوس جا خورد: «بهروشن حقِ سازندهم! منظورت اینهچون که اون یه بیدارشدهست؟»
«این میتونه ترفندِ روزِ اولش رو که خیلیبتونه شبیهِ جادوی روح بود، و همینطور قدرت و دانششمیتونه رو توضیح بده. حسِ مانای تو چی درک میکنه؟»
سولوس تمامِ توجهش را روی هستهٔ مانای نالیرمحسوب متمرکز کرد و پاهای کشیده، لبهای برجسته و موهایشکل حالتدارش را که بینهایت روی اعصابش میرفتند، نادیده گرفت.
«مانای اون ثابته، درست مثلِ یه جادوگرِ بدلی. اما حالا که‹خنگ› بهش فکر میکنم، مارکیز یه شیءِ جادویی داشت که هستهش رومیکنن از ردیابی پنهان میکرد. شاید نالیر هم یه وسیلهٔ مشابه داشته باشه.»
«یا شاید یاد گرفته چطور جریانِ ماناش رو مهار کنه. نمیتونم ازمیتونه نالیر بپرسم که آیا شمشیر طلسمِ کاهشِ وزن هم داره یا نه،هستن ممکنه شکش رو برانگیزه. بهمحضِ اینکه پروفسور وانمایر رو ببینم ازش میپرسم.»
وقتی سروصدای خشمگینِ دانشآموزها خوابید، نالیر پیشداره از اینکه توضیحاتش را از سر بگیرد،وجودِ جواهرِ سبز و فیروزهای را ناپدید کرد.
«آبی و بنفش کریستالهای درجهبالا هستن. فقط بهترین و ثروتمندترین آرایهگرهانشان و جادوآهنگرها میتونن از پسِ هزینهشون بربیان. سفیدها خودشون یه ردهٔ مجزاکمی هستن، هرگز اونا رو بیرون از کاخِ سلطنتی یا آرتیفکتهای قدرتمند نمیبینید.
چیزی که کریستالهای درجهبالا رو از عموزادههای پَستترشون متمایز میکنه، اینه که علاوه بر تواناییِنشان شارژِ مجدد با سرعتِ زیاد در طولِ زمان، میشه اونا رو دستی هم شارژ کرد.اونا برای مثال آکادمی رو در نظر بگیرید.» او به دیوار، سنگفرش و سقف اشاره کرد.
«دلیلی که حتی سلفسرویس میتونه برای تحویلِ غذای شما از گامهای وارپ استفادهبرخلافِ کنه، همون دلیلیه که این قلعه رو به یه دژِ تسخیرناپذیر تبدیل میکنه.چند نهتنها با کریستالهای بیشماری ساخته شده که به تمامِ طلسمها و آرایههاش نیرو میدن...
بلکه میتونه در صورتِ نیاز به انرژیِ اضافی، از مانای ساکنانش تغذیه کنه. هرباروجودِ که ما جادو تمرین میکنیم، با یه آویزِ ارتباطی تماس میگیریم یا یه آیتمِ بُعدیهستن رو فعال میکنیم، آکادمی سهمِ خودش رو بهشکلِ کسرِ بسیار کوچکی از جادوی مصرفشده برمیداره.»
دانشآموزان نفسهایشان را در سینه حبس کردند‹خنگ› و طوری به دستهایشان نگاه کردند کهبرخلافِ انگار انتظار داشتند زیرِ لباسهایشان کک پیدا کنند.
«این قلعه همزمان هم یه شمشیره و هم یه سپر. یه سپر، چونچون از همهٔ ما در برابرِ تهدیدهای داخلی و خارجی محافظت میکنه. یه شمشیر، چونکمی مانای هر کسی که یونیفرم نپوشیده باشه میتونه تو یه چشمبههمزدن کاملاً مکیده بشه.
هر طلسمی که یه مزاحمخاموش بخواد استفاده کنه، قلعه اوننشان رو دهبرابر به خودش برمیگردونه.
آه، درسته. فقط جواهراتِ آبی و بالاتر میتونن عملکردهای پیچیده مثلِ نمایشِ هولوگرام،چون کپی کردنِ اسناد و چیزهایی از این قبیل رو حفظ کنن. به همیندارن دلیله که همهٔ آویزهای ارتباطیِ شما یه جواهرِ آبی دارن و اینقدر گرون هستن.»
با یادآوریِ اینکه وانمایر نقشهٔ ساختِ آویز را بدونِ هیچ توضیحی بهمیخورن او نشان داده بود، لیث حس کرد میلش برای ترتیب دادنِ یک‹باهوشتر› برخوردِ خشونتآمیز بینِ پروفسور و هدیهاش، حتی از قبل هم قویتر شده است.
«در درسهای بعدی بهتون یاد میدم چطور یه کریستالِ مانا رو بر اساسِچون عملکردِ موردنظرش برش بدید. چطور کیفیتش رو بررسی کنید، چطور نرخِ مصرفش رودارن تشخیص بدید و اگه قابلیت شارژ داره، نرخِ شارژِ مجددش رو پیدا کنید.
بخشِ آخرِ درسهای ما دربارهٔ نحوهٔ شارژِ دستیِ کریستالهای باکیفیت خواهد بود، همراهبرخلافِ با یه سفر به معادنِ جنگل تا بهتون نشون بدم چطور کریستالهای خامچند رو پیدا، حفر و استخراج کنید، بدونِ اینکه تو صورتتون منفجر بشن. مرخصید.»
بهمحضِ اینکه صحبتِ نالیر تمام شد، صدایداره ناقوسی که پایانِ کلاس را اعلام میکردوجودِ طنینانداز شد و او کلاس را ترک کرد.
لیث آهی کشید وبتونه گفت: «این درس باعثمحسوب شد حس کنم بدجوری فقیرم.»
یوریال هم آهی کشید و کیسهٔ کوچکی را به لیث نشان داد که جواهراتِ سرخِ درونش برایمیتونه تأمینِ انرژیِ عصای لیث تا بیش از یک سال کافی بود. گفت: «میدونم، من با پولتوجیبیِ هفتگیمرضایتِ بهزور میتونم چندتا کریستالِ مانای سرخ بخرم. واسه همینه که تا وقتی کاملاً ضروری نباشه ازشون استفاده نمیکنم.»
ناگهان لیث حس کردروشن دلش میخواهد به اوچون هم یک چکش هدیه بدهد.