چپتر 419: فصل 419
0پاسخِ لیث خندهای دیوانهوار بود. هیچ شادیای در آن نبود، فقط تمسخر بودخفه و کینه. هفت چشم پلک زدند و لیث هم همینطور. این بار جاروک دربفهمد حالی که طلسمهای بُعدی و آشوب را میبافت، بهسرعت چرخید و دنبالِ حریفش گشت.
وقتی مسخشده فهمید لیث نه پشتِ سرش است و نه بالای سرش، لعنت فرستاد. جاروک میدانست کهجاخالی حتی کسری از ثانیه هم میتواند مرگبار باشد. حرکتی در سمتِ راستش باعث شد موجود سرش رامثل برگرداند و فقط ببیند که شمشیرِ نگهبانِ دروازه با دستکشی سنگی روی قبضهاش، خودبهخود در هوا پرواز میکند.
مسخشده طلسمِ مهِ توخالی از جادوی آشوبِ ردهٔ ۵سرِ را اجرا کرد و فضای تباهشدهای دورِ خودش پدیدفاصلهاش آورد که تیغه را در لحظهٔ تماس نابود میکرد.
جاروک در حالی که میچرخید، با خودش فکر کرد: «تکون دادنِ شمشیر با جادوی روحسرِ فقط یه رد گمکنیه، حتماً داره از جهتِ مخالف میاد.» وقتی استدلالش درست از آب درآمد،موقع چهرهٔ بدونِ دهانش طوری تغییرِ شکل داد که در حالتِ عادی یک پوزخند به حساب میآمد.
دستِ چپش را بالا برد و یک خلأ زوزهکشِ دیگر را بهسمتِ سرِ لیثتازه رها کرد. وقتی لیث با تغییرِ مسیر به راست از طلسم جاخالی داد واتفاقی بهجای نزدیک شدن فاصلهاش را حفظ کرد، فریادِ پیروزمندانهٔ مسخشده در گلویش خفه شد.
تازه آن موقع جاروک متوجه شد که لیث و شمشیرش هربهسمتِ دو هماهنگ با هم حرکت میکنند، مثل کوسههایی که دورِ طعمهشانحفظ میچرخند. یک ثانیه طول کشید تا مسخشده بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد.
فکر کرد: «یهبالا آرایه! باید اززوزهکشِ اینجا بزنم به چاک.»
اما این درک یک ثانیه دیر به دست آمد. لیث و سولوس داشتند آن را با هم اجراراست میکردند و زمانِ لازم برای تجسمِ این ساختارِ جادویی را کاهش میدادند. جاروک سعی کرد بلینک کند ومیکنند دور شود، اما نتوانست. تاریکی یکی از عناصرِ لازم برای اجرای چنین طلسمی بود و حالا مهروموم شده بود.
جاروک سپس پا به فرار گذاشت، اما یک زندانِ سوزانِ دیگر تمامِ راههای فرارِتازه ممکن را قطع کرد. انفجار او را به وسطِ آرایه برگرداند و در هماناتفاقی حال نیزههای کیش و مات ظاهر شدند و از هر طرف او را شکافتند.
مسخشده آسیب را به جان خرید و توانست از آرایهدیگر فرار کند. در حالی که بهسمتِ جنگل هجوم میبرد، بدنششدن به شکلِ کوچکتری دگردیسی یافت تا هدفِ سختتری برای زدن باشد.
جاروک نیاز به تغذیه داشت. برخلافِ بیدارشدگان، مسخشدگان هیچ دسترسیایرها به نشاطبخشی نداشتند. موگار به آنها پشت کرده بود و تنهاپیروزمندانهٔ راهی که برای به دست آوردنِ انرژیِ جهان داشتند، دزدیدنش بود.
درختان بهمعنای سایه هم بودند و بهمحضِ اینکه جاروک به یکی از آنهادیگر میرسید، قدرتهایش پیدا کردنش را تقریباً غیرممکن میکرد. هر چه باشد، پنهانکاری تخصصش بود.پیروزمندانهٔ این همان روشی بود که با آن از دیدِ هیولاهای تکاملیافته پنهان مانده بود.
نقطهٔ ضعفش این بود که بهعنوانِ یک مانورِ تهاجمی هیچ ارزشی نداشت. بهمحضِ تلفیق باموقع آنها از طریقِ جادوی آشوب، جاروک دیگر قادر به حمله یا اجرای طلسم نبود و فقطآرایه در صورتی میتوانست از یک سایه به سایهٔ دیگر برود که با هم تماس داشته باشند.
بهلطفِ خورشیدِ در حالِ غروب، حالا بیشترِ جنگل در تاریکی فرورفته بود. جاروک تمامِمسیر روحیهٔ مبارزهاش را از دست داده بود. اولویتش این بود که آنقدر از لیثموقع دور شود تا زمانِ کافی برای وارپ کردنِ خودش به جای امن را داشته باشد.
فلسهای روی صورتِ لیث باز شدند و دهانی پر از نیش راراست نمایان کردند. در طولِ مبارزه با تریوس، فهمیده بود که چرا وقتی تغییرِموقع شکل میدهد گلویش حسِ عجیبی دارد و چطور باید از آن استفاده کند.
لیث فورانی از شعلههای آبی بیرون داد که نزدیکترین دسته از درختان را به آتش کشید.رها جاروک نمیتوانست راهش را کج کند. مسخشدگان هیچ اندامِ حیاتیای نداشتند. تمامِ بدنشان از مانا ساخته شدهشمشیرش بود، که یعنی با هر طلسمی که اجرا میکردند و با هر زخمی که برمیداشتند، ضعیفتر میشدند.
استفاده از اینهمه طلسمِ بُعدی ونزدیک آشوب داشت توانش را میگرفت. جاروک بالاخرهخفه فهمید چرا لیث به تهدیدهایش خندیده بود.
اون بیدارشدهٔ لعنتی حتماً بعد از اولین خلأ زوزهکش متوجهدیگر شده که انرژیهام داره کم میشه. اگه فقط ارباب منوشدن یه باستانی کرده بود، هیچوقت به یه آدمِ عادی نمیباختم.
وقتی متوجه شد شعلههایبرد آبی خیالِ خاموششدن ندارند،بهسمتِ رشتهٔ افکارش پاره شد.
با بدنی که در تسخیرِ شعلهها بود، بهمحضِ اینکه جاروک نزدیک میشد،زوزهکشِ همهٔ سایهها ناپدید میشدند. لیث نیتِ دشمن را فهمید و کُرهای ازفاصلهاش نور پدید آورد که تمامِ امیدهای مسخشده را برای فرار نابود کرد.
جاروک دیگر چیزی برای ازبهجای دست دادن نداشت. تنها آرزویشفریادِ این بود که تنها نمیرد.
لیث با نگهبان دروازه ضربهای به قصدِ سرِ او زد،دیگر در حالی که تیغه لبریز از جادوی تاریکی بود. جاروک بافاصلهاش میلِ خودش ضربه را پذیرفت و توانست لیث را غافلگیر کند.
دو بازویش در هم آمیختند و تیغهٔ واحدی ساختند که مسخشده باراست آن ضدحمله زد. همانطور که نگهبان دروازه جاروک را از وسط بهتازه دو نیم میکرد، شمشیرِ سایهای بازوی لیث را از شانه قطع کرد.
اما حتی یک قطره خون هم نریخت. پیچکهای سیاه از بازو و شانه بیرون زدند و آنهامسیر را در حالی که عضوِ قطعشده هنوز در هوا بود، دوباره به هم وصل کردند. جاروک نمیتوانستهماهنگ حواسِ خودش را باور کند. ذهنِ در حالِ مرگش از پذیرشِ چنین واقعیتِ جنونآمیزی سر باز میزد.
در آخرین تلاشِ ناامیدانهاش، شانههای فلسدارِ لیث را گرفت و سعی کرد سرزندگیاش را بمکد تا وجودششمشیرش را یک ساعت، یک دقیقه یا شاید فقط یک ثانیهٔ دیگر طول بدهد. اما چیزی که یافت،بزنم گرسنگیِ تسلیمناپذیری بود که سرزندگیِ جاروک را به همان سرعتی میمکید که مسخشده سرزندگیِ لیث را میمکید.
لیث تاریکیِ بیشتری به درونِ تیغه تزریقبرد کرد و در این فکر بود که چراراست این موجود در آخرین لحظاتش دنبالِ محبت میگردد.
جاروک در حالی کهبرد بدنش بهآرامی محو میشد،بهسمتِ پرسید: «تو... تو چی هستی؟»
لیث با آخرین فورانِ انرژیحساب که دشمن را به غباربرد تبدیل کرد، پاسخش را داد.
سولوس پرسید: «چرا دگردیسی کردی؟»
تنها جوابی که به ذهنِچپش لیث رسید، این بود: «نمیدونم.دیگر فقط حس کردم کارِ درستیه.»
«به نظرت این "ارباب"برد پیام رو میگیره یابهسمتِ بازم مزاحمِ خانوادهم میشن؟»
سولوس جواب داد: «فکر کنم تا الان پیام رو گرفته باشن. واسه همینه که اونسرِ چیز سعی داشت راضیت کنه کریستال رو پس بدی. درست مثلِ قضیهٔ اورکها، اونا نمیتوننتازه خطرِ خبردار شدنِ تاج رو به جون بخرن. حمله به خانوادهت یعنی لو دادنِ وجودِ خودشون.»
لیث سر تکان داد و به خانه وارپ کرد. مبارزه با جاروک کمکش کرده بودموقع تا ذهنش را پاک کند و خشمش را بیرون بریزد. حالا میتوانست غرورِ جریحهدارشدهاش رامیافتد نادیده بگیرد و بفهمد چقدر خوششانس بوده که در چنین خانوادهٔ مهربانی به دنیا آمده است.
شاید واقعاًحساب تا سهدستِ نشه بازی نشه.
سولوس یادآوری کرد: «حالا که حرفش شد،دیگر یادت نره به کامیلا زنگ بزنی. قولجاخالی دادی رسیدی خونه این کار رو بکنی.»
«من قولی ندادم، خودش ازم خواست. ولی درچپش هر صورت این کار رو میکردم. بعد ازرها کاری که باهاش کردم، حداقل اینقدر بهش بدهکارم.»
بهمحضِ اینکه لیث از در وارد شد، الینا گفت:حفظ «کجا بودی؟ دیگه وقتِ شامه.» معلوم بود از فورانِ خشمِحرکت قبلیِ او نگران است، اما وانمود میکرد همهچیز روبهراه است.
لیث او را محکم بغل کرد و گفت: «ببخشید مامان. الانبهسمتِ خوبم.» و امیدوار بود که روزی بتواند همانقدر که مادرش بهحفظ او احساسِ خاص بودن میداد، به او احساسِ خاص بودن بدهد.
بچهها در حالی کهبرد پاهایش را میکشیدند، یکصدابهسمتِ فریاد زدند: «دایی!» «داداشبزرگه!»
«باید برامون قصه بگی!»
در کمالِ تعجبِ لیث،جاخالی رنا هم در التماسشان بهحفظ آنها پیوست: «آره، باید بگه!»
«قصهٔ لباسهای جدیدِمیآمد رنجر و شاهزادهخانمیبالا که تو شمال منتظرشه.»