---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 842: استیصال (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 842: استیصال (بخشِ ۲)

0

لیث با نشاط‌بخشی توانست فقط به‌اندازهٔ یک نفسِ عمیق انرژی بگیرد‌وجودِ​ که گرملیک مثلِ گلوله به سمتش هجوم آورد. لیث جاخالی داد،‌ضربه​ اما تازه فهمید که از اول هم هدفِ او نبوده است.

نامرده به توانایی‌هایش اطمینان داشت، اما درگیریِ هم‌زمان‌بیش​ با دو بیدارشده که جادوگری متخصص در جادوی پشتیبان‌ضربه​ حمایتشان می‌کرد، خطری بود که نمی‌خواست به جان بخرد.

فلوریا ضعیف‌ترین حلقهٔ زنجیر بود و وقتی او را از‌قدرتی​ میدان به در می‌کرد، برتریِ داشتنِ انرژیِ بی‌پایان در کنارِ‌پرتاب​ مصونیتش در برابرِ آسیب، برای تضمینِ پیروزیِ گرملیک کافی بود.

کالّا هم دستش را خوانده بود، پس‌قدرتی​ جلوی فلوریا ایستاد و سلاح‌هایی را که اسکارلتِ‌نمانده​ اسکورپیکور برایش ساخته بود فعال کرد: پنجه‌های خرس.

کالّا هیچ آموزشِ رزمی‌ای ندیده بود، پس هر نوع سلاحِ انسانی برایش بی‌فایده بود. به همین دلیل،‌نمانده​ اسکارلت پوشش‌هایی فلزی برای پاهای جلوییِ کالّا جادوآهنگری کرده بود تا بتواند همچنان از سبکِ مبارزهٔ ذاتی‌اش‌تغذیهٔ​ استفاده کند؛ سبکی که ابتدا به‌عنوانِ یک خرس و بعد به‌عنوانِ یک بایک در خود پرورانده بود.

گرندل با چنان قدرتی به او چنگ زد که با وجودِ وزنِ بیش از‌پرتاب​ نیم تنیِ کالّا، چیزی نمانده بود به گوشه‌ای پرتاب شود. شدتِ ضربه حتی روی‌سرعتِ​ سلاح‌هایش بریدگی‌هایی به جا گذاشت و به گرملیک اجازه داد از او عبور کند.

لعنتی! حتی نشاط‌بخشی هم نمی‌تونه به پای سرعتِ تغذیهٔ یه نامرده‌چنگ​ برسه، اونم وقتی داره داخلِ یه موجودِ زنده می‌جنگه. جادو در‌شدتِ​ برابرِ گرندل بی‌فایده‌ست و از نظرِ فیزیکی هم از ما برتره.

از دست دادنِ فلوریا یعنی از دست دادنِ‌چنگ​ برتریِ تاکتیکی‌مون. اگه اون بیفته، ما هم خیلی زود‌پرتاب​ به سرنوشتش دچار می‌شیم. کالّا با خود فکر کرد.

تماشای مبارزهٔ لیث به چشمانِ فلوریا فرصت داده بود‌قدرتی​ تا به سرعت و الگوی حرکتیِ گرملیک عادت کنند،‌گوشه‌ای​ پس لحظه‌ای که گرملیک جلویش ظاهر شد، آماده بود.

جاخالی دادن و دفاع کردن بی‌فایده بود، پس تصمیم گرفت با طلسمِ پرواز به سمتِ بالا فرار کند. گرملیک‌روی​ پرید تا راهش را ببندد، اما فلوریا ناگهان مسیرش را تغییر داد و به عقب رفت. از آنجا که‌بی‌فایده‌ست​ ناتوانیِ گرندل در استفاده از هر نوع طلسم مانع می‌شد بدونِ تماس با زمین حرکت کند، فلوریا توانست فاصله بگیرد.

گرملیک گفت: «اوه، به گا رفتم...» و در همان حال فلوریا تمامِ‌وجودِ​ طلسم‌های انگشترهایش را یک‌جا رها کرد، بی‌آنکه حتی یکی از آن‌ها به خطا‌روی​ برود. چون می‌دانست فقط با نامردگان روبه‌رو می‌شود، بیشترشان بر پایهٔ تاریکی بودند.

بیشترشان، چون برای فلوریا ایجادِ یک روزنه مهم‌تر از وارد‌وزنِ​ کردنِ آسیب بود. عنصرِ تاریکی بخشِ بزرگی از مانای گرملیک را‌حتی​ بلعید، اما چیزی که نگرانش می‌کرد، گلوله‌آتشِ ترکیب‌شده با آن بود.

گلوله‌آتش او را در هوا به پرواز درآورد و گرندل را‌وجودِ​ از زمین دورتر و به لیث نزدیک‌تر کرد. ویرانی چنان در جادوی‌حتی​ تاریکی غرق شده بود که تیغه‌اش زیرِ لایهٔ ضخیمِ انرژی پنهان ماند.

لعنتی، لعنتی، لعنتی! نباید بذارم این‌قدر پاسم بدن تا بمیرم.‌تنیِ​ گرملیک با خود فکر کرد. تا وقتی در هوا معلق بود،‌بریدگی‌هایی​ فقط جاذبه سرعتش را تعیین می‌کرد و قدرتِ فیزیکی‌اش بی‌فایده می‌شد.

دگردیسی‌اش را باطل کرد و در آخرین لحظه، پیش از آنکه ویرانی به او ضربه‌نیم​ بزند، بلینک کرد و دور شد. با این حال، به نظر می‌رسید تیغه اصلاً متوجهِ این‌لعنتی​ موضوع نشده است، چرا که سینه‌اش را شکافت تا اینکه قبضه به ستونِ فقراتش گیر کرد.

آرایهٔ مسدودکنندهٔ بُعدی از بین رفته. سولوس درکِ فضاییِ تیزِ فریا را نداشت،‌تنیِ​ اما حسِ مانایش به همان خوبی کار می‌کرد. به‌جز او و فریا، هیچ‌کسِ‌اجازه​ دیگری از تغییری که آیینِ برگزیدگان در مبارزه ایجاد کرده بود، خبر نداشت.

دست‌کم تا زمانی که لیث‌خود​ هم بلینک کرد و مثلِ‌چنگ​ سایه به دنبالِ گرملیک رفت.

چشمانِ کالّا و فلوریا از فکرِ بازگشتِ تمامِ توانِ رزمی‌شان درخشید،‌چیزی​ در حالی که گرملیک حس می‌کرد نامردگی‌اش دارد از دست می‌رود.‌گذاشت​ ویرانی یک نمونهٔ اولیه بود، اما سلاحی بسیار قدرتمند به شمار می‌رفت.

بدنِ درایادش در مقایسه با هیئتِ گرندلش، به‌اندازهٔ کاغذ دوام داشت. از آن‌وزنِ​ بدتر، تاریکیِ دمیده‌شده در تیغه بلای جانِ نامردگان بود، و حالا که دیگر با‌بریدگی‌هایی​ عناصر آمیخته نبود، هم به بدن و هم به هستهٔ خونِ گرملیک آسیب می‌رساند.

خوشبختانه، گرملیک نزدیکِ زمین بلینک کرده بود، پس فقط کافی بود دندان روی جگر بگذارد تا درد را تحمل کند‌ضربه​ و دوباره به گرندل تبدیل شود. ویرانی حالا داخلِ بدنش گیر افتاده بود، و به لطفِ فیزیولوژیِ گیاهی‌اش، گرملیک طوری‌جادو​ دگردیسی کرده بود که با وجودِ اینکه لیث از پشت به او ضربه زده بود، دوباره رودرروی هم قرار گرفتند.

گرملیک حالا از لیث بلندتر بود. دهانِ بزرگش به‌قدرتی​ سمتِ انسان پایین آمد تا سرش را بکند، و‌گوشه‌ای​ هم‌زمان چنگال‌های گرندل به سمتِ ریه‌های لیث یورش برد.

لیث بلینک کرد و دور شد، و تیغه‌اش را همراه‌تنیِ​ با نوعِ دیگری از هدیه جا گذاشت. پیش از ناپدید شدن،‌بریدگی‌هایی​ فورانِ کوتاهی از شعله‌های مبدأ را درست داخلِ دهانِ گرملیک دمید.

حتی جادوی بُعدی هم به‌اندازهٔ کافی سریع نبود، برای همین وقتی لیث‌وجودِ​ دوباره ظاهر شد، جای چهار چنگال را در دو طرفِ دنده‌هایش دید.‌حتی​ اوریکالکوم به‌سختی توانسته بود تیغه‌های بادِ حاصل از ضربهٔ گرندل را متوقف کند.

گرملیک هم شعله‌های مبدأ را شناخت و آن‌ها را به بهای بخشِ دیگری‌تنیِ​ از نیروی زندگی‌اش خاموش کرد. در کنارِ جادوی تاریکی، شعله‌های مبدأ یکی از‌اجازه​ معدود چیزهایی بود که می‌توانست باعث شود یک نامرده درد را حس کند.

با وجودِ ویرانی که هنوز در سینه‌اش فرو‌چنان​ رفته بود و موج پشتِ موج تاریکی رها‌چیزی​ می‌کرد، گرملیک نمی‌توانست حواس‌پرتیِ بیشتری را به جان بخرد.

گرندل با خودش فکر کرد: «این‌وجودِ​ لعنتی چطور بدونِ صاحبش هنوز داره کار‌گوشه‌ای​ می‌کنه؟ باید بکشمش بیرون و تغذیه کنم.»

اما از بختِ بدش، کالّا نظرِ دیگری داشت. او به پشتِ گرملیک بلینک کرد و‌نیم​ با تمامِ توان با چنگال‌های خرسی‌اش ضربه زد. چنگال‌ها نه‌تنها مثلِ تیغ تیز و مثلِ‌عبور​ الماس سخت بودند، بلکه می‌توانستند جادوی تاریکی را هدایت کنند و به آن فرمِ فیزیکی بدهند.

این کار هم بُردِ حملهٔ کالّا را افزایش می‌داد و هم به او اجازه می‌داد از‌گوشه‌ای​ تسلطش بر عنصرِ تاریکی در نبردِ تن‌به‌تن نیز بهره ببرد. با این حال، حواس و واکنش‌های‌تغذیهٔ​ یک گرندل آن‌قدر قوی بود که بتواند تهدید را درک کند و واکنشِ مناسب نشان دهد.

همان لحظه که چنگالِ کالّا پوستِ ضعیف‌شده‌اش را خراشید، گرملیک توانست دورِ خودش‌بیش​ بچرخد، وایت را دور بزند و به پشتِ سرش برود. پیش از آنکه فلوریا‌گذاشت​ بتواند کالّا را به جای امنی بلینک کند، دو بار به او ضربه زد.

کالّا به‌شدت زخمی شده بود، اما بی‌فایده نبود. گرندل ثانیه‌به‌ثانیه ضعیف‌تر می‌شد، چرا که ویرانی هنوز‌شدتِ​ داشت جادوی لیث را هدایت می‌کرد. تمامِ زخم‌هایی که گرملیک در هیئتِ درایاد برداشته بود به‌داره​ این فرم هم منتقل شده بود، طوری که اگر به‌زودی تغذیه نمی‌کرد، آسیبِ انباشته او را می‌کشت.

اگر موفق می‌شدند او را تحتِ فشار نگه‌گرندل​ دارند، پیروزی از آنِ آن‌ها بود. اما اگر گرندل‌چیزی​ دوباره از نهال انرژی می‌گرفت، فرصتِ دیگری نصیبشان نمی‌شد.

گرملیک هم از خطراتِ کار آگاه بود، اما در حالی که‌بیش​ مسئلهٔ کنترلِ لاروئل برای انسان‌ها موضوعِ مرگ و زندگی بود، برای او‌سلاح‌هایش​ فرقی نمی‌کرد چه کسی در نبرد پیروز شود؛ سودی به حالش نداشت.

اگر لیانان ارلیک را می‌کشت، تمامِ نامردگانِ حاضر در اتاق باید‌وجودِ​ فرار می‌کردند یا می‌مردند. اگر ارلیک پیروز می‌شد، گرندل مجبور می‌شد زانو‌حتی​ بزند، و وقتی دراوگر بیدار می‌شد، اوضاع از این هم بدتر می‌شد.

ارلیک به دربارها خیانت می‌کرد و از چشمشان می‌افتاد، و گرملیک را هم با خودش‌شود​ پایین می‌کشید. با این حال، در حالی که دراوگر به بیداری‌اش می‌رسید و به‌خاطرِ آن‌برسه​ جایگاهی در شورا به دست می‌آورد، برای گرملیک چیزی جز یک ابدیت بردگی باقی نمی‌ماند.

ارلیک او را بیدار نمی‌کرد و‌خود​ دربارها هم او را خائن می‌دانستند،‌وجودِ​ و لاروئل به زندانش تبدیل می‌شد.

ناولها | novelha.net