چپتر 265: فصل 265
0تمامِ صورتهای فلکی هماهنگ با هم حرکت میکردند، گوییپرحرارتی هر ثانیه یک ساعت بود، تا اینکه خورشیدی بدلیحتی در افق پدیدار شد و روشنایی را به اتاق بازگرداند.
تماشاگران بافریا تشویقی رعدآسا بهایستاده او تبریک گفتند.
«کایلا دورنار، الههٔ نبرد.»
لیث از قبل حوصلهاش سر رفته بود کهبلندتر حس کرد کسی بازویش را میکشد. برگشت و دیدپیچ فلوریاست. میخواست زمزمهکنان سلام کند، اما فلوریا سریعتر بود.
«یه جوری ببوستمنمایش که انگار دلتمتوجهِ برام تنگ شده.»
بهجز فریا که درست کنارشان ایستاده بود، همهغرقِ چنان غرقِ نمایش بودند که هیچکس متوجهِ بوسهٔلبانش عمیق و پرحرارتی که فلوریا بر لبانش کاشت نشد.
لیث حس کرد فلوریا هوای ریههایشحاصلِ را بیرون کشیده و شاید حتیبرجستهتر مزهٔ لوزهاش را هم چشیده است.
فلوریا فقط وقتی رهایش کرد که صدای تشویقِ پایانِ نمایش طنینانداز شد. لیث بالاخره توانست نگاهیخورده درستوحسابی به او بیندازد. لباسِ شبِ قرمزی از جنسِ ساتنِ ابریشم به تن داشت، با دستکشهای شبِبیاختیار سفید که پوستِ زیتونیرنگش را — که حاصلِ قرار گرفتنِ طولانیمدت زیرِ آفتاب بود — برجستهتر میکرد.
لباس کاملاً چسبان بود، با یقهای که بهنوعی اثری بالابرنده داشت. موهایش از قبل هم بلندتر شدهشاید بود و به فلوریا اجازه میداد آنها را به شکلِ گیسوانی ببافد که گره خورده، پیچ خورده ولباسِ در پشتِ سر به شکلِ یک آرایشِ موی پیچیده، با ترکیبی از مروارید و پارچه بسته شده بودند.
مثلِ یه مرد راه میره، مثلِهمه چکش ضربه میزنه. لیث بیاختیار بهمتوجهِ یادِ یکی از آهنگهای قدیمیِ زمین افتاد.
«خب، قطعاًدستکشهای تیپش که همینه.»زیتونیرنگش سولوس ریز خندید.
پیش از آنکه بتوانند حتیاثری یک کلمه حرف بزنند، لیثمیداد را به وسطِ صحنه صدا زدند.
«لیث ازغرقِ لوتیا، چشمِ خداهیچکس و سازندهٔ شگفتیها.»
کلِ اتاق از تعجب نفسها را در سینه حبس کردند، ازهیچکس جمله خودِ لیث. هیچکسِ دیگری دو لقب دریافت نکرده بود وکشیده اینکه او نفرِ سومِ ردهبندی بود، این موضوع را شگفتانگیزتر هم میکرد.
حتی بیشترِ نفراتِسفید دومِ ردهبندی همحاصلِ لقبی دریافت نمیکردند.
ظاهراً واستور شوخی نمیکرد وقتی میگفت بخشِ جادوی نور و جادوآهنگریآنها بهخاطرِ ردهبندیها حسابی از دستِ لینجوس شاکیان. معمولاً از اینهمه جلبتوجه خوشممروارید نمیاد، ولی امشب فرق میکنه. با پوزخندی این را از ذهن گذراند.
«ممنون از معرفیِ لطفآمیزتون، مارکیزِ عزیز. امیدوارم همگی متوجه باشید که در این مرحله، کارِ زیادی ازشاید دستم برنمیاد مگه اینکه کارهای همکلاسیهام رو تکرار کنم و حوصلهتون رو سر ببرم. پس برای اینکهبیندازد کمی هیجان به ماجرا بدم، میخوام یه کارِ متفاوت رو امتحان کنم، اما به یه دستیار نیاز دارم.»
در اتاق چرخیددرست و وانمود کرد کهچنان دنبالِ شخصِ مناسب میگردد.
انگشتش را بهسفید سمتِ فلوریا گرفتحاصلِ و گفت: «شما.»
«افتخار میدید تو این کار همراهیم کنید؟» لیث دستش را به سوی اوگیسوانی دراز کرد. فلوریا برای یک ثانیه گیج شد و از نگاههایی که به سویشمرد دوخته شده بود خجالت کشید، اما بعد جلو رفت تا دستِ لیث را بگیرد.
«ممنون. حالا فقط با من همراه شو.» لیثعمیق به سمتِ نزدیکترین دیوار رفت و برخی ازکشیده مهمانان را گیج و بیشترشان را ناامید کرد.
وقتی به مقابلِ دیوار رسیدند، لیث متوقف نشد و روی دیوار قدممتوجهِ گذاشت. فلوریا نمیفهمید چه اتفاقی دارد میافتد و بیشترِ مهمانان هم همینطور. بقیهمزهٔ هم یا نوشیدنی در گلویشان میپرید یا در دل به او ناسزا میگفتند.
پدرسگ... مارکیزدستکشهای جزوِ دستهٔپوستِ دوم بود.
ازش خواستم حواسها رو پرت کنهبالابرنده و یه کم سروصدا راه بندازه. اگهگیسوانی درست مدیریتش نکنم، کارش به شورش میکشه.
لیث که دید فلوریا مردد است، با لبخندی گفت: «بهم اعتمادکاشت داری؟» در پاسخ به این سؤال، فلوریا بیدرنگ جلو رفت واست متوجه شد که پایش حالا بدونِ هیچ تلاشی به دیوار چسبیده است.
سپس لیث به راه رفتن ادامههمه داد و فلوریا هم همراهیش کرد، تابوسهٔ اینکه هر دو وارونه روی سقف ایستادند.
همانطور که از همان اولین قدمِ عمودیشان مشخص بود، این یک طلسمِ پروازمیکرد یا شناوری نبود. در غیر این صورت، کتِ لیث و پیراهنِ فلوریا بهشکلِ سمتِ زمین سرازیر میشدند و وضعیتِ کاملاً خجالتآوری به وجود میآوردند، بهویژه برای فلوریا.
موها، لباس و جواهراتشبهنوعی کاملاً عادی بود، انگار فقطاجازه داشت روی زمین راه میرفت.
لیث از مارکیز درخواست کرد: «میشهمتوجهِ کمی موسیقی پخش کنید؟» مارکیز به ارکسترهوای اشاره کرد و آنها یک مینوئت نواختند.
آن دو تمامِ آهنگ را با جاخالی دادن از میانِ لوسترهای کریستالیِمتوجهِ متعدد رقصیدند و با پایانِ موسیقی، به جلوی مارکیز برگشتند. فلوریا از هیجانمزهٔ سرخ شده بود، اما جمعیتِ حاضر در سالن استقبالِ سردی از آنها کردند.
هیچکس تشویق نکرد. همه فقطزیتونیرنگش طوری نگاهشان میکردند که انگارزیرِ هیولا هستند، حتی جیرنی و اوریون.
لیث شانه بالا انداخت: «متأسفم کهبالابرنده خوشتون نیومد، ولی من دوستش داشتم.»شکلِ تأییدِ آنها برایش هیچ اهمیتی نداشت.
«جهتِ اطلاعتون، ایننمایش چیزیه که دوستمتوجهِ دارم بهش بگم...»
جادوگرِ اعظم دیروسدرست پرید وسطِ حرفشهمه و گفت: «جادوی گرانش.»
لیث از اینکه پدرِ یوریال به این سرعت فهمیدهطولانیمدت بود چه اتفاقی افتاده، جا خورد و گفت: «دقیقاً زدیداثری به هدف.» هرچه باشد، جادوی گرانش ابداعِ خودِ لیث بود.
یا دستکمچسبان خودش اینطوربهنوعی فکر میکرد.
«غیرممکنه!» جادوگرانِ حاضر یکی پسهیچکس از دیگری ناباوریشان را ابراز میکردندکاشت و اشراف از آنها توضیح میخواستند.
یوریال که میانشاندرست بود، پرسید: «جادویهمه گرانش چیه، بابا؟»
«نوعِ هفتمِ جادو. چیزیپوستِ که انحصارِ خاندانهای اشرافیِگرفتنِ باستانی به حساب میاد.»
کنجکاویِ یوریال تحریک شده بود؛ او هرگز چیزی دربارهٔ هفتمین عنصرِآنها طبیعی نشنیده بود: «من تا حالا چیزی در موردش نشنیده بودم.ترکیبی نه از شما و نه تو آکادمی. یه جور هنرِ مخفیه؟»
ولان دیروس سر تکانبودند داد: «مخفی نیست، وگرنهعمیق من ازش خبر نداشتم.»
«هیچوقت در موردش حرف نزدم چون تمرینش نمیکنم.غرقِ میتونی تو کتابخونههای آکادمیها کتابهایی در موردش پیدا کنی،کاشت ولی هیچکس هرگز بهت آموزش نمیدش. یه کم... پیچیدهست.»
بهمحضِ اینکه جزئیاتِ جادوی گرانش فاش شد،قرار شدت و بلندیِ همهمهها بالا گرفت و اولکاملاً به پچپچ و بعد به فریاد تبدیل شد.
لیث و فلوریا به او پیوستندبالابرنده و یوریال پرسید: «چطور پیچیدهست؟» آنهاشکلِ هم بهاندازهٔ او گیج شده بودند.
«جادوی گرانش نیاز داره که بتونی شش طلسم رو همزمانلبانش اجرا کنی و به هم ببافیشون. همچنین به استادیِ بالاییلوزهاش تو مهارِ مانا و اصولِ پنهانِ پدیدههای طبیعی نیاز داره.
«چیزی که دیدی دوستت استفاده کرد معادلِ جادوی نخستینه، با این حال ازبوسهٔ دسترسِ بیشترِ آدما خارجه. جادوی گرانش میراثِ باستانیترین خاندانهای اشرافی به حساب میاد،لوزهاش چون اونا تنها کسایی هستن که دانش و میراثِ جادویی برای آموزشش رو دارن.»
لیث با تکان دادنِ سر، با سؤالِ یوریال موافقت کرد: «چرا شمابرجستهتر هیچوقت یادش نگرفتید؟ مگه جادوگرِ اعظم نیستید؟» از اینکه فهمید فقط چرخمیداد را از نو اختراع کرده، حسابی ناامید شده بود. آن هم دوباره.
با این حال بهبهنوعی نظر میرسید این باربلندتر چرخِ نسبتاً پرزرقوبرقی باشد.
«چون بیفایدهست. حتی طلسمهای گرانشِ ردهٔ ۱ هم بیش از حد پیچیدهان.نشد به چنان مهارِ دقیقی روی مانا و نشانههای دست نیاز دارن که سختیشونرهایش از طلسمهای ردهٔ ۵ هم فراتر میره. نتایجش ارزشِ اینهمه زحمت رو نداره.»
لیث منظورِ ولان را میفهمید، اما این برای او مشکلی نبود. لیثمتوجهِ هرگز مجبور نبود با وِردها یا نشانههای دست دستوپنجه نرم کند؛ جادویحتی راستین تماماً به دستکاریِ جریانِ مانا بر اساسِ ارادهٔ شخص بستگی داشت.
جادوی گرانش واقعاً دشوار بود. او تازه داشت سطحِ آن را میخراشید ومیکرد فقط برای معکوس کردنِ گرانش روی دو نفر، به تمامِ تمرکزِ لیث نیازشکلِ داشت. با این حال رفتن به سطوحِ بالاترِ جادوی گرانش برایش اصلاً غیرممکن نبود.
جادوگرِ اعظم ایجار، مادرِبهنوعی لوسا، غرید: «این فقطبلندتر مسئلهٔ زحمت نیست، مسئلهٔ غروره!»
با انزجار نوچی کرد و بهمتوجهِ چشمانِ ولان خیره شد: «جادوی گرانشنشد مدرکِ زندهٔ تمامِ تبارهای جادوییِ راستینه!»