چپتر 678: فصل 678
0پروفسورها خونسردیشان را حفظ کردند و توانستند جلوی خندهشانعاشقانهاش را به همکارانشان بگیرند. رنجر اری برای کسانی کهشاید هدفِ حرفهای بیادبانه و نامناسبش نبودند، خیلی خندهدارتر بود.
لیث داشت از مسخرهبازیهایش خسته میشد، اما چون موروکاسرارِ یکی از تنها سه نفرِ کلِ گروهِ اعزامی بود کهمیکنم میتوانست در مبارزهٔ تنبهتن دوام بیاورد، دندان روی جگر گذاشت.
فلوریا از وقتی به ارتش پیوسته بود، بهمیساختند این حرفهای نامناسب عادت داشت. هر بار کسی بهافترا او نزدیک میشد، بقیه دربارهٔ روابطِ عاشقانهاش شایعه میساختند.
فلوریا در حالی که این اتفاق را به گزارشش اضافه میکرد، گفت: «شایدنمیشد سرپیچی و افترا به افسرِ مافوق تو را به دادگاهِ نظامی نکشاند، اماکار مطمئنم یادداشتهای انضباطیام روی پولی که برای بازنشستگی و این مأموریت میگیری تأثیر میگذارد.»
موروک در دل به حماقتِ خودش لعنت فرستاد و گفت:شایعه «ببخشید، سروان. فقط داشتم شوخی میکردم.» رنجرها آزادیِ عملِ زیادیافترا داشتند، اما ارتش دربارهٔ احترام به رتبهها بسیار سختگیر بود.
«من هم متأسفم. کاش میتوانستم حسابت را برسم، اما زندهات را نیاز دارم.خطر دستکم فعلاً. حالا، مگر اینکه بخواهی اسرارِ دولتی را بشنوی که مأموریتمان راکمتر به خطر میاندازد و جانت را به باد میدهد، پیشنهاد میکنم خفه شوی.»
رواجِ این حرفها باعث نمیشد کمتر آزاردهنده یا ناراحتکننده باشند. با آناضافه سابقهٔ بینقص، حسودانِ فلوریا فقط میتوانستند از زندگیِ شخصیاش بدگویی کنند، و اینانضباطیام کار پیدا کردنِ دوستپسر یا حتی یک دوستِ ساده را برایش سختتر میکرد.
با چهره وجانت صدایی بیروح پرسید:پیشنهاد «داشتی چه میگفتی؟»
لیث گفت: «من حروفِ رمزِ عبور رادربارهٔ میدانم، اما هیچ ایدهای ندارم چطور بدونِ بهاضافه باد دادنِ زندگیام از این اطلاعات استفاده کنم.»
«آنها را با چشمانِفعلاً خاصت پیدا کردی یابخواهی با یکی از طلسمهای شخصیات؟»
لیث که قصد نداشت به او دروغ بگوید، جواب داد:اتفاق «هر دو. همانطور که گیرهسرِ تو را بررسی کردم، صفحهٔ هولوگرافیکنظامی را هم مطالعه کردم. فقط دو رله دارد: درست و غلط.»
میدانست با وجودِ چهرهٔ بیتفاوتش، فلوریا احتمالاً از حرفهای همکارِ رنجرشحرفها رنجیده است. لیث متوجه شده بود هر بار به او دروغزندگیِ میگوید، خلقوخویش بدتر میشود و وقتی صادق است، حالش بهتر میشود.
اون همین الانشم اونقدر دربارهٔ مهارتهام میدونه که این اطلاعات بیاهمیته.میساختند تازه، داره خیلی چیزا رو به خطر میندازه تا سرِ رونها کمکمدادگاهِ کنه، کمترین کاری که میتونم بکنم اینه که جوابِ اعتمادش رو بدم.
لبخندی زد که دمای اتاق را چند درجه بالا برد: «میتوانم یکمأموریتمان راهی را امتحان کنم، اما بابا احتمالاً شاکی میشود. بعضی از طلسمهایی کهنمیشد یادم داده را حتی از ارتش هم مخفی نگه میدارد. درست مثلِ تو.»
الکاس گفت: «بررسیِ دفترِ اداری تمام شد و برای یک بار هم کهمیکرد شده، خدایان کاغذبازی را حفظ کنند.» کسانی که میتوانستند زبانِ اودی را بخوانند، داشتندبازنشستگی چندین صفحه را ترجمه میکردند و به هر عضوِ گروهِ اعزامی یک نسخه میدادند.
او به اتاقهای عایقدار اشاره کرد: «طبقهٔ اول مرکزِشوی پزشکیِ اودیها بود. وقتی آزمایش روی "نژادهای پَست" تمامسابقهٔ میشد، تغییراتِ بدنی را روی مردمِ خودشان امتحان میکردند.»
«همانطور که دستیار ارناس حدس زده بود، تغییراتِ بزرگ در نیروی زندگی آسیبِ روانیِ شدیدی هم به همراهشاید داشت که پروندههای پزشکیِ پیداشده، آن را موقتی توصیف میکنند. حدسِ من این است که حق با کویلاستخودش و این تغییرات اثری دائمی روی ذهنشان گذاشته و باعث شده کلِ نژادِ اودی جنون را امری عادی بدانند.»
«زیرِ پای ما چندین طبقهٔ زیرزمینی هست که طبقِاسرارِ این پروندهها، آزمایشهایی روی بیماریهای لاعلاج و تغییراتِ نیروی زندگیمیکنم در آنها انجام میشده. آن طبقات حتماً آشفتهتر و خطرناکترند.
ممکن است بعضی بیماریها هنوز فعال باشند، پس قبل از باز کردنِ در، همهگفت ماسکِ ایمنی بزنند.» پروفسور گاکو به هر یک از آنها یک ماسکِ پزشکِ طاعون داد؛میگیری دقیقاً شبیه ماسکی که لیث در کاندریا به صورت میزد، اما این یکی افسونشده بود.
او توضیح داد: «اینها اشیاءِ کیمیاگری هستند، پس قابلیتِ استفادهٔ مجدد ندارند.باعث در برابرِ عواملِ بیماریزا محافظتِ خوبی ارائه میدهند اما برای مبارزه مناسببدگویی نیستند، پس در صورتی که اوضاع خراب شد، عقبنشینی اولویتِ اولِ ماست.»
یوندرا گفت: «دانستنش خوب است. مشکلِ ما در اینجا باز کردنِ درحالی است. هر کدام از ما توانسته چند حرف از رمزِ عبور رانظامی پیدا کند، اما اصلاً نمیدانیم چطور باید آنها را کنارِ هم بچینیم.»
هم لیث و هم فلوریاحالا مات و مبهوت مانده بودند. جادوآهنگرهایبشنوی سلطنتی واقعاً در سطحِ دیگری بودند.
الکاس گفت: «آنها را به ما نشان بدهید.میساختند اگر شانس بیاوریم، بههمریختهٔ یک کلمهٔ معنیدار است.سرپیچی اگر فقط حروفِ تصادفی باشند، کارمان ساخته است.»
لیث پس از اینکه دوباره طلسمِ سکوت راخفه روی خودشان اجرا کرد، در گوشِ فلوریا زمزمهناراحتکننده کرد: «دو تا از آنها را جا انداختهاند.»
«لعنتی. کدامها؟»
«حرفِ "ام" که با "پی"یحالا وارونه همپوشانی دارد و آندولتی "آر" که یک نقطه وسطش است.»
گاکو گفت: «رسماً کارمان ساخته است.» خوشبختانهشایعه همه آنقدر مشغولِ نگاه کردن به رمزِگفت عبور بودند که متوجهِ گفتوگوی آنها نشدند.
«هیچ کلمهای متشکل از این حروفپیشنهاد وجود ندارد، پس یا رمزِ عبور تصادفینمیشد است یا چند حرف را جا انداختهایم.»
فلوریا جلو رفت، چوبدستیِ نقرهایاش را از آویزِ بُعدیاش بیرونشایعه کشید و گفت: «بگذارید من هم امتحانی بکنم. قرار بود زودترافسرِ دست به کار شوم، اما یک نفر حواسم را پرت کرد.»
نگاهی به موروک انداخت که نوههای آیندهاش را هم دچارِ سرمازدگی میکرد و بعد یکی ازباد طلسمهای اوریون را روی صفحه اجرا کرد. درست مانندِ نشاطبخشی و طلسمهای پروفسورها، این طلسم هم میتوانستمیتوانستند ردپای باقیمانده از مانایی را که قاعدتاً ورودِ مکررِ رمزِ عبور به جا گذاشته بود، تشخیص دهد.
چوبدستیاش را روی تکتکِ حروف حرکت داد و همزمان رشتههای نقرهایگزارشش آنها را کاوش میکردند. فلوریا در واقع بیشترِ حروف را نادیدهنکشاند میگرفت و فقط روی آنهایی تمرکز میکرد که لیث نشانش داده بود.
کمی طول کشید، اما توانست انرژیِ بسیار ضعیفی را پیدا کندحرفها که طلسمش آن را تقویت و مرئی کرد. پیش از اینکه دستشخصیاش بکشد، وانمود کرد که نیمی از صفحه را هم بررسی کرده است.
فلوریا نفسنفس میزد: «از پا افتادم، دیگر نمیتوانم تمرکز کنم،شایعه وگرنه تواناییِ مبارزهام مختل میشود.» ردِ مانا آنقدر ضعیف بودافترا که مجبور شد برای پیدا کردنش مانای زیادی تزریق کند.
یوندرا دوباره طلسمش را با چوبدستیِمگر نقرهایاش اجرا کرد، اما این بارمأموریتمان فقط روی حروفِ جدید تمرکز کرد.
یوندرا گفت: «خدایانِ بزرگ، واقعاً دو تا رامیساختند جا انداخته بودیم. سروان، حتماً ادراکِ فوقالعادهای دارید کهافترا توانستید چنین مقدارِ ناچیزی از مانا را حس کنید.»
فلوریا گفت: «ممنون پروفسور، اما بیشتر به خاطرِخفه طلسمِ پدرم است.» شاهکارِ اوریون موقعیتِ رلهها را همباشند فاش میکرد، البته اگر فلوریا بهموقع باطلش نکرده بود.
گاکو گفت: «اینها حروفِ بسیار نامتداولی هستند. قاعدتاً بهندرتعاشقانهاش استفاده میشوند و ضعیفترین امضا را دارند. کارتان عالیشاید بود، سروان. فکر کنم رمزِ عبورمان را پیدا کردیم. صعود.»
جادوآهنگرها برای اطمینان، پیش از وارد کردنِ رمزِ عبور، نامتداولترین حروفِ صفحه راخطر دوباره بررسی کردند. وقتی صفحهنمایشِ هولوگرافیک بوق زد و استوانههای فلزی عقب رفتند،کمتر خاطرهٔ شکستِ قبلیشان باعث شد اعضای گروهِ دوم از ترس به خود بلرزند.
لیث ماسکِ طاعونش را به صورت زدشایعه و لایهٔ سفید و نازکی از انرژیِگفت سفیدِ جامد، وجب به وجبِ بدنش را پوشاند.
این طلسمِ مانوهاره.
لیث تأثیراتِ محافظِ حیاتکسی را که در طولِروابطِ مأموریتِ اوتره دیده بود، شناخت.
انگار پروفسورِ دیوانه تو کیمیاگری هم دستی داره، ولی شکدولتی دارم با میلِ خودش این کار رو کرده باشه. این بایدشوی تجهیزاتِ نادری باشه، چون حتی تو کاندریا هم ازش استفاده نکردیم.
همه پیش از باز کردنِ در، یکی دو طلسم آماده کردند. لحظهایاضافه که فلز روی لولاهایش چرخید، مهی سیاهوسبز به راهرو هجوم آورد ویادداشتهای چیزی شبیه به رگهایی از کپکِ سیاه، با سرعتِ جانوری گرسنه رشد کرد.