چپتر 416: فصل 416
0برای نخستین بار از وقتی پوشیدنِ یونیفرم را شروع کرده بود، لیث زرهِ پوستدزدآتیش را به لباسِ عادی تغییرِ شکل داد، با اینکه قرار نبود در هیچ رویدادِ اجتماعیایقوی شرکت کند. با پالتوی بژ، پیراهنِ سفید و شلوارِ مشکی، شبیه اشرافزادهای خردهپا شده بود.
در حالی که با اضطراب به آویزِ ارتباطیِ توی جیبِ سینهاش نگاه میکرد، با خود فکرصدای کرد: «اینجا خیلیا قیافهم رو میشناسن و اصلاً نمیتونم ریسک کنم کسی منو بشناسه. وقت ندارم واسهخیلی مؤدببازی و تعارف تیکهپاره کردن تلف کنم. مطمئنم خبرِ اینکه جادوگرِ بزرگ شدم مثل آتیش همهجا میپیچه.»
لیث بهمحضِ خروج از شعبهٔ انجمنِ جادوگران در دریوس، بهجادوگرِ سمتِ لوتیا به پرواز درآمد. حالا آنقدر قوی بود کهانجمنِ با یک اجرای گامهای وارپ میتوانست دهها کیلومتر را طی کند.
شش وارپ و کمتر از یک دقیقه بعد، به خانهاش رسید. در آسمان ظاهرسرش شد و آرام فرود آمد تا کارگرانِ مزرعهٔ پدر و مادرش را نترساند. از رویخوشقیافهتر تجربه یاد گرفته بود که ترکیبِ ابزارِ تیز و ترس، آدمها را مستعدِ حادثه میکند.
صدای خشنی از پشتِ سرشتیکهپاره گفت: «هی، بچه. به خودتجادوگرِ یه لطفی بکن و گمشو.»
«بانوی جوونِ ما خونه نیست، تازه اگهگرفته هم بود، پسرای خیلی خوشقیافهتر از توحادثه رو واسه صبحونه میجوه و تف میکنه.»
لیث از اینکه میشنید تیستا را مثلِ بانویی اشرافی خطابجادوگرِ میکنند، با صدای بلند خندید. اینکه او را با خواستگارِانجمنِ خواهرِ خودش اشتباه گرفته بودند هم برایش حسابی خندهدار بود.
مرد هم خندید و گفت: «هر کاری دلت میخواد بکن. بیدلیل نیست که به لوتیاگفت میگن قبرستون. کلهگندههایی مثلِ تو، حالا چه مجرم باشن چه اشرافزاده، همیشه افقی از اینجاصبحونه میرن بیرون. من بهت هشدار دادم، پس وقتی رو قبرت تف کردم تقصیرِ من نیست.»
لیث با لبخندی بیرحمانهتعارف چرخید و گفت: «دلممطمئنم میخواد تلاشتو ببینم، برومان.»
برومان که بیشتر خجالتزده شده بود تا ترسیده، گفت: «وای خدایان! خیلی ببخشید، لیث.» او لیث راخشنی از سالها پیش که پسرش، ریزل، در خانهٔ سلیا برایش کمین کرده بود، میشناخت. وقتی رااز شروعخوشقیافهتر به گسترشِ زمینهای کشاورزیاش کرده بود، برومان یکی از اولین کشاورزانی بود که زمینش را به او فروخت.
دستمزد خوب بود، باید مالیاتِ کمتریکردن میداد و خدماتِ درمانیِ رایگان همشدم رد کردنِ این پیشنهاد را سخت میکرد.
«انتظار نداشتم به این زودی برگردی، تازهشم عادت ندارم تو رو اینجوری تیپزدهپشتِ ببینم. معمولاً یا یونیفرمت تنت بود یا مثلِ ماها لباس میپوشیدی. این لباسِاگه شیک واسه چیه؟ بالاخره داری یه بانوی متشخص رو میاری خونه یا چی؟»
لیث از همهٔ سؤالها طفره رفت و پرسید: «چراخبرِ یه بام و دو هوا؟ به تیستا میگی "بانویخروج جوونِ ما" ولی منو با اسمِ کوچیک صدا میزنی.»
برومان در حالی که با انگشتِ اشاره به شقیقهاش میزد، جواب داد: «اون فقط واسه ظاهرسازیه، لیث.خشنی اگه یه کشاورز اونجوری با یه اشرافزاده حرف بزنه، راحت ممکنه شلاق بخوره. ولی در عوض، اذیت کردنِصبحونه یکی از خدمتکارای خانوادهٔ ورهن واسه کارشون بد تموم میشه. مخصوصاً اگه بخوان خودشونو تو دلت جا کنن.»
لیث نتوانست این منطق راتیکهپاره رد کند، پس با دست خداحافظیِبزرگ سریعی کرد و واردِ خانهاش شد.
پسرِ کوچکی به پایابزارِ لیث چسبید و بامستعدِ صدای زیری فریاد زد: «بابایی!»
لیث در حالی که آران را از زمین بلند میکرد وبزرگ روی شانهاش مینشاند، گفت: «اصلاً نزدیکم نبودی، برادر کوچولو.» کودک تقریباً یکسمتِ متر قد داشت، اما برای جثهٔ لیث مثلِ پر کاه سبک بود.
«مامان! داداش بزرگه برگشته!»
الینا از آشپزخانه بیرون آمد، لیثکردن را محکم در آغوش گرفت وشدم گفت: «به خونه خوش اومدی، عزیزم.»
«چه بلایی سرِ یونیفرمت اومده؟ همهچیز مرتبه؟» صورتِ لیث رامیکند بینِ دستهایش گرفت و طوری دنبالِ نشانههای سوءتغذیه گشت کهگمشو انگار بهجای چهار روز، ماهها بود او را ندیده بود.
آهی کشید و گفت: «تقریباً. فرض کن نیمهٔمطمئنم پرِ لیوان رو دیدم. بهمحضِ اینکه همه برگردنمیپیچه خونه، یه خبرِ عالی بهتون میدم. تیستا کجاست؟»
الینا با لبخندینترساند ملایم جواب داد: «فکرگرفته میکنی کجا میتونه باشه؟»
«توی آکادمیِ گریفونِ سفیده تا برای سفرِ خودش برنامهریزی کنه.جادوگرِ میخواد جا پای برادرِ کوچیکش بذاره و دورِ دنیا سفرانجمنِ کنه. خواهرت ازت الگو میگیره، بعضی وقتا یکم بیش از حد.»
«یعنی چی؟»
الینا لب برچید و گفت: «امسال نوزده سالش شد، با اینبزرگ حال حاضر نیست تو مهمونیا شرکت کنه، همهٔ خواستگاراش رو رد میکنهسمتِ و فقط به تمرینِ جادو فکر میکنه. این رفتار برات آشنا نیست؟»
لیث خودش را به ندانستن زد و با هر دو خواهرش تماسآدمها گرفت. تیستا از شنیدنِ صدایش خوشحال شد، اما تا یک ساعتِ دیگر نمیتوانستگمشو برگردد. رنا از او خواست که در عوض برود و او را بیاورد.
الینا دست به کمر ایستاد و در حالیمطمئنم که با عصبانیت پایش را روی زمین میکوبید،میپیچه گفت: «خودتو به اون راه نزن مردِ جوان.»
«درخواستِ یکی دو تا نوه خیلی زیاده؟آدمها من دیگه دارم پیر میشم و توسرش هم همینطور. کِی یه دختر رو میاری خونه؟»
لیث در حالی که سریعترین گامهای وارپ در تاریخِ موگار را اجراشدم میکرد، سعی کرد از خودش دفاع کند: «مامان، من هنوز جوونم! حداقللوتیا میرم سرِ قرار. تقصیرِ من نیست که نمیتونم یه آدمِ خاص پیدا کنم.»
الینا سرزنش کرد: «اون قرار گذاشتن نیست، وقتگذرونیه.» این بار حاضر نبودآدمها کوتاه بیاید. «چهار روز پیش این لباسا رو نداشتی و مدلشون همبکن مالِ مارکینشین نیست. بهخاطرِ یه دختر خریدیشون؟ اگه اینطور باشه که معجزهست.»
دقتِ الیناواسه لیث راتعارف حیرتزده کرد.
گامهای وارپ بازترکیبِ شد و رناترس به معرکه پیوست.
رنا در حالی که انگشتانش را رویتلف کتوشلوارِ لیث میکشید، گفت: «خوشتیپ شدی برادرِآتیش کوچولو. لباسای خارجیِ سفارشی، اونم با پارچهٔ درجهیک.»
درست وقتی لیث فکر میکردتجربه کارش تمام است، کمک ازتیز سوی متحدی غیرمنتظره از راه رسید.
«دایی لیث، برگشتی! برام یه قصه بگو.» لریا، خواهرزادهاش از درِ بُعدی عبورمثل کرد و در حالی که حقش را طلب میکرد، شلوارِ لیث را کشید.درآمد او همسنِ آران بود و هر سال که میگذشت بیشتر شبیهِ مادرش میشد.
موهای بلوندش درستترکیبِ مثلِ موهای رنا سایههاییآدمها از رنگِ سیاه داشت.
آران هم فوراً به این التماس پیوست. این دو نفر آنقدر پرسروصدا و لجباز بودند که مادرانشانبهمحضِ را مجبور کردند برای رسیدن به کمی سکوت عقبنشینی کنند. لیث از جادوی نور و باد استفاده کردکیلومتر تا تمامِ افسانههایی را که میدانست به نمایش بگذارد، تا اینکه همهٔ اعضای خانواده دورِ هم جمع شدند.
عمراً بابا پشتم دربیاد، ولی تا وقتی تیستا اینجاستابزارِ میتونم از کارتِ «اون از من بزرگتره» استفاده کنمپشتِ و برای نجاتِ جونِ خودم، اونو بندازم تو دهنِ شیر.
سپس تمامِ اتفاقاتی را که پس از ترکِ خانه برایش افتاده بود برایشان تعریف کرد و هربهمحضِ زمان که داستان مناسبِ خانواده نبود، از طلسمِ سکوت برای پوشاندنِ گوشِ بچهها استفاده کرد. وقتی بهدهها آنجا رسید که پادشاه او را به جادوگرِ بزرگ تبدیل کرده بود، همه بهجز تیستا غرقِ شادی شدند.
تیستا با آهی گفت: «لعنتی، این خیلی بده. باید قبل از اینکه خبرا پخش بشه لوتیابچه رو ترک کنم، وگرنه گریفونِ سفید و مارکیز مجبورم میکنن تو تکتکِ مراسمهای اجتماعی شرکت کنم تامیشنید وقتی که آبها از آسیاب بیفته. بماند که چقدر آدمِ آویزون قراره دمِ درِ خونمون جمع بشن.»
لیث توضیح داد: «فقط این نیست. خاندانهای اشرافیِ باستانی سعی میکننبزرگ ازم انتقام بگیرن و این یعنی تکتکِ شما تبدیل به یه هدفسمتِ میشید. شیرینکاریِ من باعث شد کلی پول و آبرو از دست بدن.»
رااز به پسرش خیرهروی شد و شانهاش را گرفت:ابزارِ «جرئت نکن بهش بگی شیرینکاری.»
«تو جونِ آدمای بیشماری رو نجات دادی. بیشتر از این نمیتونستم بهت افتخار کنم. درهمهجا موردِ ژنرال مورن و همهٔ اون اشرافزادههای حقیر هم، اونا میتونن برن گمش...» رااز بااجرای دیدنِ نگاهِ کنجکاوِ بچهها و نگاهِ مرگبارِ مادرانشان، توانست درست در آخرین لحظه حرفش را بخورد.