چپتر 886: آرایههای عنصری (بخشِ ۲)
0اما چیزی که واقعاً برام جالبه اینه که بفهمم اودیها تو این تأسیسات روی چییکی تحقیق میکردن. اگه داستانِ نالروند راست باشه، شاید بتونیم سرنخهایی پیدا کنیم که چطور مشکلی روتحویل حل کنم که اگه یه روز تصمیم به تعویضِ بدن بگیرم، با نامردگان توش مشترک میشم.
حفظ کردنِ مهارتهای فیزیکی و هستهٔ مانای خودم اصلاً چیزِ کوچیکی نیست. شاید اینآنها گندکاری واقعاً یه توفیقِ اجباری باشه. تنها مشکلمون اینه که از شرِ سپیده خلاص بشیمهستند و قبل از اینکه پادشاهی آزمایشگاه رو بگرده، هرچیزی که به دردمون میخوره رو برداریم.
لیث از دیدهبانهای برج برای شناساییِ محیطِ اطراف و جستوجوی گذرگاههای مخفیبرج استفاده کرد و همزمان چشم از دشمن برنداشت. زادگانِ سپیده عجلهای نداشتنددشمن و پیش از حرکت به جلو، هر سوراخسنبهای را برای یافتنِ شکارشان میگشتند.
روزِ روشن باور داشت که لیث پس ازشکلی بازجویی از نالروند، او را کشته است، چراتلههایی که این همان کاری بود که خودش انجام میداد.
در هم شکستنِ نالروند باید آنقدر از لیث وقت بگیرد که بتوانم پیدایش کنم. حتی اگر آننفرینشده دورگهٔ احمق به شکلی از خروجی خبر داشته باشد و جایش را به رنجر لو بدهد، تلههایی کهمیدانند پشتِ سر گذاشتهام، بهسرعت کلکِ میزبانِ انسانیِ آن یکی شیءِ نفرینشده را میکند و آنها را بیدفاع میگذارد.
اعضای پَستِ خانواده بدونِ بدن یا منبعِ انرژی قادر به حرکت نیستند. میخواهم پیش از تحویل دادنشان بهپَستِ پادشاهی، بفهمم چه کسی هستند و چه میدانند. حالا یک سپرِ بلای بینقص برای جبرانِ این گندکاری دارم. بافکر فکر کردن به محکوم کردنِ سولوس به سرنوشتی بدتر از مرگ، پوزخندی از سرِ رضایت روی لبهای سپیده نشست.
مهم نیست به انسانها چهبگرده بگویند، هیچکس هرگز حتی یک کلمهدیدهبانهای از حرفهایشان را باور نخواهد کرد.
چند ساعت بعد، لیث نالروند را بیدار کرد و غار رابهسرعت ترک کردند. دشمنان داشتند نزدیکتر میشدند و لیث میخواست فاصلهٔ کافیاعضای را حفظ کند تا همیشه برای بررسیِ محیطِ اطرافش وقت داشته باشد.
نالروند مجبور شد جلوتر حرکت کند، زیرا لیث به دورگه اعتماد نداشت. با اینآنها حال نمیتوانست از شرِ چنین داراییِ ارزشمندی خلاص شود. قبیلهٔ نالروند هرچه میدانستند راکسی از سپیده آموخته بودند، بنابراین او میتوانست بینشی از استراتژیهای دشمن به لیث ارائه دهد.
نالروند گفت: «سوارانِ بابا یاگا با هر چیزِ دیگهای که تا حالا باهاشبرای روبهرو شدی فرق دارن. اونا باهوش و قدرتمند هستن، اما مهمتر از همه نامیراعجلهای هستن. هیچکس تا حالا نتونسته یکیشون رو نابود کنه، با این حال مغرور نیستن.
«سپیده هرگز دشمناش رو دستکم نمیگیره و همیشه قبل از اقدام کردن، حسابی وقت میذاره.بدهد تو فقط دو تا برتری نسبت به اون داری. اول اینکه اون با خواهر واعضای برادراش تو رقابته، پس بعد از قرنها زندانی بودن، حتماً برای جبرانِ وقتِ ازدسترفته عجله داره.
«وگرنه نمیتونم توضیح بدم چرا اون رنجرِبدهد فقیر و کثیف رو نگه داشته، بهجایانسانیِ اینکه با یه آدمِ بانفوذتر عوضش کنه.»
حفظ کردنِ چهرهٔ بیتفاوتپشتِ برای لیث دشوار بود. ناآگاهیِانسانیِ نالروند از جامعه گیجکننده بود.
سپیده بهترین حرکتِ ممکن رو انجام داد. اگه کسی مثل مارکیز دیستار روبرای انتخاب میکرد، شک دارم فاسد کردنش به همون راحتی میبود که سپیده بازادگانِ آکالا انجام داد. یه جادوگرِ قدرتمند هرگز به یه آرتیفکتِ ناشناختهٔ هوشمند اعتماد نمیکنه.
تازه، مارکیز یه خانواده و یه خروار مسئولیت داره. هر رفتارِ عجیبی ازجایش چشم دور نمیموند و سپیده باید بیشترِ وقتش رو صرفِ پر کردنِ فرمهایمیکند اداری میکرد تا فقط حضورش رو لو نده. اما آکالا یه لوحِ پاکه.
تنها چیزی که نالروند در موردش حق داره اینه که سپیده عجله داره. هیچ راهِ دیگهای برای توضیحِ اینکه چرا میخوادمیگذارد پادشاهی رو به این ویرانهها بکشونه وجود نداره. بقایای اودیها جزوِ اسرارِ دولتی اعلام شدن، در نتیجه کشفِ یکیشون قطعاً جایگاهِفکر آکالا رو بالا میبره و به سپیده امکانِ دسترسی به بیشترِ موادِ اولیهٔ نادری رو میده که برای تحقیقاتش نیاز داره.
لیث با خودش فکر کرد: مطمئناً هر دانشی رو کهیکی از قلم انداخته باشه از دست میده، اما اودیها بهونهٔ بینقصیمنبعِ برای حضورِ نامردگانِ عجیبی که آکالا مثلاً کشف کرده، بهش میدن.
نالروند دست تکان داد و گفت: «دومین برتریِمیخوره شما من هستم.» با این کار، چندین آرایه راجستوجوی که بیشترِ راهروی روبهرویشان را پوشانده بود، نمایان کرد.
لیث پیش از این با بینشِ حیاتاحمق تلهها را دیده بود، اما میخواست مهارتهایرنجر دورگه و میزانِ قابلاعتماد بودنش را بسنجد.
لیث پرسید: «چطور از وجودشان باخبر شدیبدهد و چطور چنین آرایههای قدرتمندی حتی بدونِانسانیِ کریستالهای مانا برای تأمینِ انرژیشان، فعال میمانند؟»
نالروند انگشتش را به سمتِ چند رون که برای لیث ناآشناشیءِ بود گرفت و گفت: «من میتوانم بیتعادلیِ عناصری را که این نوعقادر آرایهها ایجاد میکنند، حس کنم. در موردِ منبعِ قدرتشان هم، جوابتان آنجاست.»
افزون بر این، وقتی او و سولوس بررسیِ ترکیبِ آرایه رادیدهبانهای شروع کردند، متوجه شدند رونهایی که نالروند نشان داده بود هیچهمزمان معنایی ندارند و فقط فضاهای خالیِ بینِ دایرههای جادو را پر کردهاند.
رزار گفت: «آرایههای عادی از تمامِ عناصر تشکیل شدهاند و تأثیرشان به رونهاییجایش بستگی دارد که با آنها حک شدهاند. اما آرایههای عنصری از یک عنصرِ واحدآنها ساخته میشوند. کاربردشان تطبیقپذیریِ کمتری دارد، اما در عینِ حال حفظِ آنها آسانتر است.
«آن رونها در واقع کانونهای نیرو برای مانایتلههایی سپیده هستند. او میتواند تا زمانی که بهطورِشیءِ منظم انرژیِ نور به آنها برساند، فعال نگهشان دارد.»
دهنم سرویس. احتمالاً به همین دلیله که زدروس و پسرشیکی جفتشون آرایهگرهای به این ماهریان. برام سؤاله که این فقط مختصِمنبعِ جادوی نوره یا با همهٔ عناصر میشه همین کار رو کرد.
اما بلنداینکه گفت: «میدانی چطوربگرده باید غیرفعالشان کرد؟»
نالروند گفت: «بله. اینها آرایههایی هستند که مردمِ من بر اساسِ آموزههایباشد سپیده ساختند.» با اینکه تمامِ تمرکزِ نالروند روی این بود که تاشیءِ زمانِ پیدا کردنِ راهِ فرار زنده بماند، نتوانست تلخیِ صدایش را پنهان کند.
در چشمِ او، سپیده با استفاده از جادوی مردمش برای اهدافِ خودش، تمامِمیزبانِ خاطراتِ خوبی را که نالروند از آنها داشت لکهدار میکرد. دوباره دستش را تکانانرژی داد و باعث شد چند رون بدونِ مختل کردنِ آرایه، از جایشان حرکت کنند.
لیث بیاختیاربدهد گفت: «اینپشتِ دیگه چه کوفتیه؟»
نالروند قدم به داخلِ آرایه گذاشت، اما هیچ اتفاقی نیفتاد: «اگر آرایهها را غیرفعال میکردم، اواطراف همانقدر متوجه میشد که اگر آنها را فعال میکردم. اینطوری فقط جریانِ مانایشان را مسدود کردهام.سوراخسنبهای میتوانیم بدونِ هشدار دادن به سپیده یا به جا گذاشتنِ هیچ ردی، از آرایهها رد شویم.»
رونهای گمشده مانع ازحتی فعال شدنِ آرایه میشدند، بیآنکهخروجی یکپارچگیِ ساختاریاش از بین برود.
«ما از این نوع آرایههای عنصری برای محافظت ازپشتِ دهکدهمان در برابرِ غریبهها استفاده میکردیم. اینها بهخوبیِ آرایههایمیکند دائمی نیستند، اما هزینهٔ نگهداری ندارند و برای بچهها بیخطرند.
«حتی کسانی که هیچ استعدادی در جادو ندارند،میزبانِ تا زمانی که بدانند کدام رونها باید جابهجامیگذارد شوند، میتوانند آنها را با جادوی نخستین غیرفعال کنند.»
لیث از نزدیک دنبالش کرد و در حالی که حواسش به اطراف بود، به خاطر سپردنِ توالیِجستوجوی حرکاتِ لازم برای تغییرِ آرایهها را به سولوس سپرد. راهروهای سنگی پر از پلاکهای فلزی بود کهشکارشان مسیر را به آنها نشان میدادند، اما در عینِ حال وحشتِ کولا را هم به یادش میآوردند.
وقتی فلز جایگزینِ سنگحتی شد، لرزِ سردی برشکلی تیرهٔ پشتِ لیث نشست.
لعنتی، اگه چشمم حتی به یهرنجر دونه گولم بیفته، به نیوتون قسمکلکِ میخورم که از ارتش فرار کنم.
چند قدم بعد، وقتی لیث متوجه شد چراغهای مصنوعی کار نمیکنند و گذرِمیکند زمان کلِ مکان را ویران کرده است، نگرانیهایش برطرف شد. فلز کاملاً زنگتحویل زده بود و لکههای سبز و قرمزی داشت که هنگامِ عبورشان صدای گوشخراشی میدادند.
رطوبت گودالهای کوچکِ آبی تشکیل داده بود که از آنها کپک به درزِ بینِ صفحاتِ فلزیاطراف نفوذ کرده بود. لیث پیش از آنکه حتی اولین قدم را بردارد، نشاطبخشی را از طریقِ کپکیافتنِ هدایت کرد و با استفاده از آن بهعنوانِ مجرایی برای فنِ تنفسش، کلِ طبقه را بررسی کرد.