چپتر 106: فصل 106
0«روحِ من؟ چی در موردش میدونی؟» لیث از این پیشنهاد جااگه خورد. او هرگز آدمِ معنویای نبود، اما پس از دو باردستت تناسخ و دیدارش با اسکورپیکور، شک نداشتن به این موضوع احمقانه بود.
«نگهبانان با هیولاها یا جانورانِ جادویی فرق دارن. ما فقط به خاطرِگفت قدرت تکامل پیدا نمیکنیم، بلکه قرابتِ بیشتری هم با مادرِ بزرگ بهقلبم دست میاریم.» دستش را در هوا تکان داد و به اطرافش اشاره کرد.
«بهخصوص ما درایادها، در سطحِ روحی پیوندِ عمیقی با تمامِ اَشکالِ زندگیاگه داریم. با یه نگاه میتونم بگم که روحِ تو آسیب دیده. هیچ راهیخواهر ندارم که بفهمم چطور این اتفاق افتاده یا چطور زندگیت رو تغییر داده...»
فکر کنمشما خودم دقیقاًمیکنید میدونم قضیه چیه.
«اما شاید، فقط شاید، بتونمکسی راهِحلی بهت پیشنهاد بدم، یا دستکماگه راهِ درست رو بهت نشون بدم.»
«دقیقاً چطور؟»
«تا حالا دژاوو داشتی؟ یا این حس که تو زمانِ درستدوتا تو مکانِ درست هستی؟ این اتفاق وقتی میافته که روحت موفققلبم میشه تو رو به یه دوراهیِ مهم تو زندگیت راهنمایی کنه.
ما میتونیم بهت نشون بدیم که یهبرای رویدادِ کلیدی کِی و کجا اتفاق میافته، اماکشید این طلسم حداقل به دو درایاد نیاز داره.»
«حداقل؟ چندتا از شما تو این جنگل زندگی میکنید؟»گفت حسِ پارانویای لیث گل کرد، پس اطرافش را برایانتخابِ یافتنِ دشمنانِ پنهان جستوجو کرد، اما کسی را نیافت.
آهی کشید و گفت: «فقط ما دوتا. اگه خواهرمنیافت تو خطرِ مرگ نبود، هرگز قلمروم رو ترک نمیکردم.قلمروم اگه انتخابِ دیگهای هم داشتم، قلبم رو دستت نمیدادم.»
خواهر. این کلمه جرقهای از شفقت در دلِ لیث روشنگفت کرد. او برای محافظت از خانوادهاش خطرِ عظیمی را بهدیگهای جان خریده بود، چیزی که لیث عمیقاً به آن احترام میگذاشت.
با وجود اینکه حتی نمیتوانستحسِ بدونِ اجازهٔ او تکان بخورد، چشمانشجستوجو لبریز از غرور و سرکشی بود.
لیث پس از سبکسنگین کردنِ گزینههایش، تمامِ انرژیهای تاریک را پراکنده کرد. او ازمرگ قبل گروگانِ دیگری در دست داشت تا اگر موقرمزه خواست دست از پا خطادلِ کند، از آن استفاده کند. ضمن اینکه از همان ابتدا هم نیازی به آنها نداشت.
اگر قاچاق کردنِ یک گلِ درخشان سخت بود، پسنیافت چطور میخواست توضیح دهد که دو درایاد همهجا دنبالشقلمروم راه افتادهاند؟ گنجینههای طبیعی برای جبرانِ تمامِ دردسرهایش کافی بود.
بدونِ انرژیِ تاریکی که قدرتهایش را میمکید، درایادِ سرخ توانستگفت با تکان دادنِ دستش لباس بپوشد و لباسِ صبحگاهیِ ساتنِدیگهای سرخ و طلاییرنگی پدید آورد که با چشمانش همخوانی داشت.
هرچه بیشتر باجنگل زمین در تماسپارانویای میماند، قویتر میشد.
لیث گنجینههای طبیعی را جمع کرد، بیآنکه بگذارد درایادها از تیررسِاگه نگاهش خارج شوند. از زمانی که درایادِ دوم ظاهر شده بود، لیثنمیدادم حسِ مورمورکننده و آزاردهندهای در قلبش احساس میکرد، چیزی شبیهِ احساسِ گناه.
او همیشه بیپروا عمل میکرد و بدونِ تبعیض یا پشیمانی میکشت، اما در خفا بهخواهرم اینکه هرگز بدونِ دلیل به کسی آسیب نرسانده است افتخار میکرد. لیث میدانست لحظهای کهشفقت فقط به خاطرِ توانستن دست به کشتار بزند، آخرین ذرهٔ انسانیتش را از دست خواهد داد.
سبکِ زندگیِ «همیشه منتظرِ بدترینها باش» این بار باعث شدهگفت بود تقریباً یک بیگناه را بکشد و دیگری را به بردگیداشتم بکشاند. حتی برای او هم این حد از پستی بیسابقه بود.
گیج وشما سردرگم، از قطبنمایحسِ اخلاقیاش مشورت خواست.
«فکر میکنیدشمنانِ این بارجستوجو زیادهروی کردم؟»
سولوس کمیپارانویای فکر کرد ودشمنانِ گفت: «بذار ببینم.
یه موجودِ شاخکدار نزدیک بود تو رو بکشه، و وقتیگفت یکی دیگه پیداش شد، احتیاط کردی. این کارِ درستی بود.دیگهای اما وقتی فهمیدی مسخشده نیست، دیگه دلیلی نداشت اونقدر بیرحم باشی.
موجوداتِ جادویی هم درست مثلِ آدما هستن. بعضیاشون خوبن، بعضیاشون بد. با این حالآهی تو بدونِ هیچ دلیلی اونو یه تهدید در نظر گرفتی. شانس آوردیم نقاب زدهقلبم بودی، وگرنه دفعهٔ بعدی که همدیگه رو میدیدیم، مطمئنم بهمحضِ دیدنمون بهمون حمله میکرد.»
در سکوتدشمنانِ حرفش راجستوجو تأیید کرد.
لیث یک قدم عقب رفت تاپنهان اجازه دهد به هم نزدیک شوندگفت و گفت: «کاری که باید رو بکنید.»
دو درایاد دستهایشان را به هم گرفتند. در دم چشمانشانگفت لبریز از نوری سفید شد و در فضای میانِ بازوانشاندیگهای حوضچهای از آب شکل گرفت و تا لبه پر شد.
نور درونِ آب پایین رفت و کرهای سفید ساخت که به دورِ خود میچرخید. چرخشِ کره آبدوتا را به گردابی تبدیل کرد که شبیهِ تصویرِ سهبعدیِ یک کهکشان به نظر میرسید. پَرَکِ سیاه و کوچکیدلِ از بدنِ لیث بیرون آمد. ناگهان احساسِ سبکی کرد، گویی بخشی از بارِ عاطفیاش سرانجام برداشته شده بود.
پَرَک واردِ گرداب شد و رنگِ آن را به نارنجیِدوتا تیرهٔ گرگومیش درآورد. در آن لحظه، درایادها دستهای یکدیگر را رهاقلبم کردند و کهکشانِ در حالِ مرگ را به حالِ خود گذاشتند.
مدتی به دورِ خود چرخید و سپس بهسویکسی لیث رفت. با بدنش ادغام شد و او رامرگ وادار کرد هر سه زندگیاش را دوباره تجربه کند.
درد به بدنش هجوم آورد و ذهنش گُر گرفت.کشید جراحات و کبودیهای قدیمی در کسری از ثانیه پدیدار وانتخابِ ناپدید میشدند و خاطراتِ زندگیِ اولش به مغزش سرازیر شد.
روی زانو افتاد ومیکنید زمین را چنان محکمیافتنِ چنگ زد که ناخنهایش شکست.
درد، خشم، اندوهِ یأسآور، انتقام ونیافت سرانجام آرامش. سپس نوبتِ زندگیِ دومشخواهرم بود؛ با تمامِ جنون، تنهایی و گرسنگیاش.
با یادآوریِ مرگِ دومش، زخمِ دهانبازی روی سینهاش شکافت. لیث خواست مشتی خوندوتا تف کند، اما فقط بزاق از دهانش بیرون ریخت. زخم همان موقع ناپدیدنمیدادم شده بود و تنها دردِ پیش از تسکینِ مرگ را به جا گذاشته بود.
سپس نوبتِ زندگیِ سومش رسید، و اصلاً آنطور که به یاد داشت نبود. درد و گرسنگی در آن بود،انتخابِ اما نور و شادیِ فراوانی هم داشت. وادار شد تمامِ عشق و محبتی را که دیگران نثارش کرده بودند بهمیگذاشت چشم ببیند؛ حتی در زمانهایی که هنوز با آنها مثلِ ابزار رفتار میکرد و اعمال و احساساتشان را بازی میداد.
از پدرش گرفته تامیکنید سلیا، نانا، لارک ویافتنِ سرانجام دوستانش در آکادمی.
وقتی تصاویرِ درونِ سرش به زمانِ حال رسیدند، متوقف نشدند واگه جلوتر رفتند. مکانی را به او نشان دادند که هرگز ندیدهدستت بود؛ جایی که باید به هر قیمتی خودش را به آن میرساند.