---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 613: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 613: بدون عنوان

0

لیث به‌قدیمی‌اش​ کامیلا و‌شام​ زینیا گفت: «سورپرایز!»

زینیا را در اتاقِ تک‌نفره‌ای به بزرگیِ یک آپارتمانِ کوچک جا‌تمام​ داده بودند. وسایلِ اتاق ساده اما باسلیقه بود و هر چه برای‌گذاشت​ احساسِ راحتی و حتی پذیرایی از مهمان نیاز داشت، در اختیارش می‌گذاشت.

پنجره‌های بزرگی داشت که نورِ خورشیدِ فراوانی‌ساعتِ​ از آن‌ها به داخل می‌تابید و گل‌های‌کسی​ رنگارنگِ بسیاری اتاق را تزئین کرده بود.

کامیلا گفت: «زین؟» با وجودِ تونیک‌ها، درمان‌های واستور و محیطِ‌تازه‌ای​ امن، کامیلا تقریباً خواهرش را نمی‌شناخت. زانوهایش سست شد و‌تجربه​ لیث مجبور شد او را در آغوش بگیرد تا زمین نخورد.

«کامی؟ تو چطور آمدی اینجا؟ ساعتِ ملاقات‌لحظه‌به‌لحظه​ تمام شده.» زانوهای او هم سست شد،‌نزدیکیِ​ اما چون در تخت بود، کسی متوجه نشد.

لیث کامیلا را نزدیکِ تخت برد و روی صندلی گذاشت و‌تمام​ گفت: «هی، شاید دیگر اینجا کار نکنم، ولی هنوز دوستانی دارم.‌صندلی​ ساعتِ ملاقات برای شما دو نفر هر وقت است که خودتان بخواهید.»

دو خواهر مشغولِ گپ‌زدن و گریه از سرِ شوق شدند و لیث هم با‌کسی​ استفاده از انگشترِ پروفسوریِ قدیمی‌اش برای هر سه‌نفرشان شام سفارش داد. لحظه‌به‌لحظه حالش بهتر‌دوستانی​ می‌شد. هستهٔ آبی‌اش از بودن در نزدیکیِ منبعِ مانای سرشاری مثلِ آکادمی جانِ تازه‌ای می‌گرفت.

آن دو زن حسابی حرف زدند و باعث شدند لیث یک عصرِ کامل جای سولوس بودن را‌کامل​ تجربه کند، اما برای او چندان هم بد نبود. از دیدنِ خوشحالیِ کامیلا راضی بود. لبخند از‌ملاقاتش​ روی لب‌های کامیلا محو نمی‌شد؛ اتفاقی که از زمانِ اولین ملاقاتش در خاندانِ سارتا دیگر نیفتاده بود.

اگه سولوس تمامِ‌سه‌نفرشان​ مدت همچین حسی‌داد​ داره، واقعاً یه قدیسه‌ست.

لیث این را از ذهنش گذراند.‌چطور​ همین حالا هم از اینکه هیچ نقشی‌زانوهای​ در بحث نداشت، حوصله‌اش سر رفته بود.

زینیا که بالاخره یادِ لیث‌آمدی​ افتاده بود، پرسید: «می‌توانم الان‌شده​ هدیه‌ات را به او نشان دهم؟»

«بله، حتماً.»

کامیلا با دیدنِ‌سه‌نفرشان​ آویزِ ارتباطی مات‌داد​ و مبهوت ماند.

کامیلا گفت: «ممنون،‌زمین​ ولی نمی‌توانیم قبولش‌چطور​ کنیم. خیلی گران‌قیمت است.»

لیث خندید و گفت: «می‌دانستم این‌اینجا​ را می‌گویی، برای همین کاری کردم‌چون​ که از قبل آن را نشان بزند.»

«فقط باید با این قضیه کنار بیایی و‌آکادمی​ قبول کنی که خواهرت حالا می‌تواند هر وقت‌عصرِ​ دلش خواست با تو تماس بگیرد و برعکس.»

کامیلا زبانش بند آمده بود و‌داد​ نمی‌توانست احساساتی را که در وجودش‌آبی‌اش​ طوفان به پا کرده بود، بیان کند.

تنها توانست بگوید: «ممنون.» بقیهٔ عصر را به گپ‌زدن با‌ملاقات​ زینیا گذراند؛ با هم خاطراتِ شادِ گذشته‌شان را مرور کردند‌برد​ و برای آینده، وقتی که روندِ درمان تمام می‌شد، نقشه کشیدند.

لیث نیمه‌بیدار و نیمه‌خواب بود و‌اینجا​ وقتی صدای خروپفش اوج می‌گرفت، آن‌چون​ دو زن را به خنده می‌انداخت.

زینیا گفت: «لیث واقعاً کمی‌مانای​ ترسناک است، ولی مردِ زندگی‌تازه‌ای​ است. نگذار از دستت بپرد.»

«می‌دانم، ولی چطور می‌توانم این‌همه لطف را جبران کنم؟ ما آن‌قدر با‌آبی‌اش​ هم فرق داریم که گاهی حس می‌کنم رابطه‌مان یک‌طرفه است و همیشه‌حرف​ منم که دارم لطف می‌بینم. من چه چیزی دارم که به او بدهم؟»

زینیا دستانِ کامیلا را در دست گرفت و گفت: «عشق و اعتمادت. این‌ها چیزهای خیلی کمیابی‌کسی​ هستند، به‌خصوص برای کسی که به‌خاطرِ قدرتش همه به او طمع دارند. فقط با او صادق‌شما​ باش و این‌قدر فکر و خیال نکن. تو آدمِ فوق‌العاده‌ای هستی و او هم این را می‌داند.»

«تا حالا‌نخورد​ از تو‌چطور​ چیزی خواسته؟»

کامیلا جواب داد: «نه.»

«پس خودت برایش مهمی، نه چیزهایی‌داد​ که داری. تا وقتی تو هم همین‌بودن​ حس را داری، جای هیچ نگرانی نیست.»

بعداً در راهِ بازگشت به خانه، کامیلا تمامِ مسیر را به حرف‌های زینیا فکر‌چون​ کرد. حتی از لیث خواست کمی قدم بزنند تا وقتِ بیشتری برای فکرکردن داشته‌ولی​ باشد. زمستان رو به پایان بود و دیگر برفی شهرِ بلیوس را نپوشانده بود.

سرمای شب و دیروقت‌بودنِ ساعت، شهر را در سکوت فرو برده بود و افرادِ بسیار کمی هنوز در خیابان‌ها‌روی​ پرسه می‌زدند. کامیلا به ساختمان‌های بزرگ و سیاهی که تک‌تکِ بلوک‌های شهر را تشکیل می‌دادند نگاه کرد. برای اولین‌بار‌گپ‌زدن​ پس از سال‌ها، با خود فکر کرد که آیا واقعاً می‌خواهد تا آخرِ عمر اینجا را خانهٔ خودش بداند.

ذهنش شروع به پرسه زدن کرد و مهمانیِ خانهٔ ارناس را به یاد آورد. آن‌قدر بزرگ و‌کامل​ پرزرق‌وبرق بود که تقریباً او را ترساند. سپس، خانهٔ لیث در لوتیا به ذهنش آمد؛ تمامِ خانواده‌ملاقاتش​ دورِ آتش جمع شده بودند و بچه‌ها با هم بازی می‌کردند یا در کنارِ بقیه فیلم می‌دیدند.

آن تصویر دلش را گرم کرد. وقتی به آپارتمانش رسیدند، کامیلا حس کرد باید به لیث بفهماند که چقدر‌آکادمی​ برایش مهم است و علاقه‌اش تا چه حد عمیق است. درست همان‌طور که سولوس پیش‌بینی کرده بود، خسته یا‌لبخند​ سرحال، لیث از اینکه سومین شبِ متوالی را به هر کاری جز خوابیدن بگذراند، بیش از حد خوشحال بود.

پیش‌تر در‌نخورد​ همان شب،‌چطور​ داخلِ برجِ سولوس

به لطفِ وارپِ برج در ترکیب با آینهٔ وارپ در‌تازه‌ای​ طبقهٔ اول، که بردِ گام‌های وارپش را به‌شدت افزایش می‌داد،‌تجربه​ زمانِ زیادی طول نکشید تا سولوس دوستانش را پیشِ خود بیاورد.

تیستا گفت: «هنوز نمی‌تونم باور کنم که چطور به این راحتی صدها کیلومتر رو یک‌باره‌منبعِ​ طی کردیم. لیث واقعاً خوش‌شانسه که تو رو داره.» او در مارکی‌نشینِ دیستار در حالِ سفر‌تجربه​ بود و تمامِ اطلاعاتی را که برای سفرهایش پس از رسیدنِ بهار نیاز داشت، جمع‌آوری می‌کرد.

نایکا پرسید: «آره. این‌طوری هماهنگ کردنِ شب‌نشینی‌هامون خیلی راحت می‌شه. این بار‌شده​ به چه مناسبتی دورِ هم جمع شدیم؟» دخترِ کالّا یک دخترِ عادی نبود،‌دیگر​ بلکه یک خون‌آشام بود، بنابراین فقط پس از غروبِ آفتاب می‌توانست بیرون بیاید.

نایکا شبیهِ زنِ جوانی در اواسطِ بیست‌سالگی‌اش بود، با حدودِ ۱٫۷ متر قد، موهای سیاهِ‌متوجه​ کلاغی و چشمانِ سبزِ زمردی که هر دو با پوستِ گلگونش جلوهٔ بیشتری پیدا کرده‌شما​ بودند. یک خون‌آشام تنها زمانی رنگ‌پریده می‌شد که نمی‌توانست به‌درستی تغذیه کند و نایکا این‌طور نبود.

او زیباییِ خیره‌کننده‌ای نداشت، اما نامرده بودن به او چهره‌ای لطیف و ظریف‌حرف​ بخشیده بود و بدنش را بدونِ ذره‌ای چربی، روی فرم نگه می‌داشت. هر‌راضی​ یک از حرکاتش باوقار و شهوانی بود، حتی زمانی که قصدِ دلبری نداشت.

سولوس گفت: «به کمک نیاز دارم.» او یک پیراهنِ کار‌می‌شد​ و شلوار به تن داشت. دستکش‌های چرمی دستانش را پوشانده بودند‌تازه‌ای​ و می‌گذاشتند درخششِ طبیعیِ هیئتِ انسان‌نمایش تنها از سرش ساطع شود.

تیستا پرسید: «باز هم‌نخورد​ به حرفای روحیه‌بخش یا نصیحت‌ساعتِ​ دربارهٔ داداش کوچیکه نیاز داری؟»

«هیچ‌کدوم. منظورم کمک برای یه آزمایشِ جادوآهنگریه.» سولوس‌ملاقات​ دربارهٔ آخرین خاطره‌ای که به یاد آورده بود و‌نزدیکِ​ چیزی که باعثِ یادآوری‌اش شده بود، به او گفت.

نایکا گفت: «این اتفاقِ بزرگیه، خواهر.» او‌مثلِ​ اصرار داشت سولوس را به دلیلِ پیوندش‌زدند​ با نیروی زندگیِ لیث، یک خون‌آشامِ هم‌نوع بداند.

«چرا به همسرت نگفتی؟ یه راز اشکالی‌لحظه‌به‌لحظه​ نداره، اما دوتا... هرچی رازهای بیشتری رو‌نزدیکیِ​ مخفی کنی، بیشتر از هم دور می‌شید.»

«برای آخرین بار می‌گم، اون همسرم نیست. لیث حتی‌ساعتِ​ دوست‌پسرم هم نیست. اون الان با کامیلاست.» گاهی اوقات‌نشد​ رویکردِ تک‌بعدیِ نایکا به زندگی، سولوس را کلافه می‌کرد.

نایکا گفت: «شما یه بدن، یه ذهن و یه زندگیِ‌شده​ مشترک دارید. اگه این همسر بودن نیست، پس چیه؟» او‌صندلی​ همیشه آهن را می‌کوبید، فارغ از اینکه داغ بود یا نه.

تیستا پیش از آنکه آن دو شروع به‌آکادمی​ جروبحث کنند، مداخله کرد و گفت: «برای یه‌عصرِ​ بار هم که شده، من با نایکا موافقم.»

«اگه اتفاقی بیفته و شما دوتا دوباره با هم یکی بشید چی؟ اگه لیث بفهمه‌منبعِ​ چقدر چیزها رو ازش پنهان کردی، صدمه می‌بینه. اگه فقط بحثِ این بود که نمی‌خوای‌سولوس​ رابطه‌اش رو به هم بزنی، می‌تونستم درک کنم، اما حالا پای زندگیِ خودت در میونه.

شاید اون بتونه کمکت کنه خاطراتت‌چطور​ رو به یاد بیاری. همون‌طور که‌شده​ همیشه می‌گی، فقط بهش یه فرصت بده.»

ناولها | novelha.net