---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 548: فصل 548 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 548: فصل 548

0

زولگریش دردِ ناشی از خُرد شدن و‌دمایش​ احیا شدنِ مداومِ اندام‌های استخوانی‌اش را نادیده‌تبدیل​ گرفت و روی کورهٔ آدامانت تمرکز کرد.

یوزموگ و دان‌کاه بیش از حد به تقویت‌کننده نزدیک‌اند و نمی‌توانم پنلِ کنترل‌آبی​ را باز و خاموشش کنم. پافشاریِ دان‌کاه برای باز نگه‌داشتنِ آن یعنی برای‌خطا​ فعال کردنش به من نیاز داشتند. مهارِ آن‌ها روی جوهرِ من باید ضعیف باشد.

نمی‌فهمم چرا لوییجی می‌خواهد آزمایشگاه را‌می‌توانست​ تعطیل کنم، اما چون احتمالاً می‌میرد،‌ضربه‌شان​ بد نیست آخرین خواسته‌اش را برآورده کنم.

لیچ پایش را روی خطِ نیروی آرایه‌ای‌تبدیل​ که آزمایشگاه را تغذیه می‌کرد کوبید. هر چیزی‌داغ​ که هستهٔ کاذبِ خودش را نداشت، خاموش شد.

لیث و سولوس وقتی بیشترِ تداخلاتِ محیطِ‌دمایش​ اطرافشان ناپدید شد و بینش حیات و حس‌کند​ مانا دوباره به کار افتادند، هم‌زمان فکر کردند:

برگشتیم عزیزم!

لیث تا آن لحظه فقط به لطفِ سدِ چندلایه‌اش توانسته بود زنده بماند.‌انسانی​ دیوارِ تاک‌هایی که اوگرهای بازگشته ساخته بودند حرکاتش را محدود می‌کرد و هرگاه‌نفس​ سعی می‌کرد از محاصره بگریزد، ترول‌ها با ابزارهای افسون‌شده‌شان به او ضربه می‌زدند.

عصاهایشان شعله‌هایی آبی ساطع می‌کرد که دمایش به هزاران درجه می‌رسید و می‌توانست با یک‌آن‌قدر​ ضربه، انسانی را به زغال تبدیل کند. حتی وقتی ضربه‌شان خطا می‌رفت، هوا را آن‌قدر‌بال‌هایش​ داغ می‌کردند که نمی‌شد نفس کشید، مگر اینکه لیث با جادوی آب آن را خنک می‌کرد.

بدتر از همه اینکه، یوزموگ تا آن لحظه طلسم‌هایی را که لیث برای دفاع از‌خاموش​ خود با بال‌هایش پدید آورده بود، خنثی کرده بود. او نه تنها چند بار لیث‌هم‌زمان​ را تا یک‌قدمیِ مرگ برده بود، بلکه حالا تمامِ چشمانش لبریز از انرژیِ ذخیره‌شده بود.

با بلینک کردن به‌هرگاه​ درست پشتِ یکی از‌ترول‌ها​ موجوداتِ بازگشته، فکر کرد:

بعداً به حسابش‌سعی​ می‌رسم. اول باید از‌ابزارهای​ شرِ ترول‌ها خلاص بشم.

با به کار افتادنِ‌عصاهایشان​ دوبارهٔ بینش حیات، دیوارِ تاک‌ها‌هزاران​ دیگر جلوی دیدش را نمی‌گرفت.

وقتی رنجر از نقطهٔ خروجش بیرون آمد، یوزموگ به‌کند​ آن‌ها هشدار داد: «پشتِ سرتان.» لیث از سولوس خواسته بود‌نفس​ مراقبش باشد؛ نمی‌توانست در کارِ فعلی‌اش هیچ حواس‌پرتی‌ای داشته باشد.

بازوهای لیث مثل مار حرکت می‌کرد و به هر ترول چند بار ضربه می‌زد.‌نداشت​ ترول‌ها به تلاش‌های بیهوده‌اش خندیدند و فوران‌های جدیدی از شعله‌های آبی رها کردند. با‌کار​ پوستِ ضخیم و عضلاتِ قدرتمندشان، این‌گونه حملات حتی قلقلکشان هم نمی‌داد. برعکس، احساسِ سرزندگی می‌کردند.

یا دست‌کم تا پیش از آنکه‌محاصره​ به زانو بیفتند و از شدتِ‌می‌زدند​ درد به خود بپیچند، این‌طور فکر می‌کردند.

ضرباتِ لیث ضعیف بود چون می‌دانست زورِ بازو و جادوی عادی‌می‌رسید​ بی‌فایده است. توانایی‌های احیای ترول‌های عادی کشتنشان را سخت می‌کرد، در‌آن‌قدر​ حالی که این‌هایی که روبرویش بودند در عرضِ چند دقیقه زنده می‌شدند.

لیث باید قدرتش را برای یوزموگ و در برابرِ او حفظ‌ضربه‌شان​ می‌کرد. نمی‌توانست اجازه دهد بالور مانای بیشتری از او بدزدد، بنابراین‌اینکه​ ضرباتش فقط یک حامل بودند؛ هر کدام آغشته به یک طلسم نور.

جادوی شفا بلای جانِ ترول‌ها بود و سوخت‌وسازشان را که از قبل هم بیش از حد کارآمد‌سولوس​ بود و باعثِ گرسنگیِ همیشگی‌شان می‌شد، دچارِ اضافه‌بار می‌کرد. طلسم‌های لیث آن‌ها را به مرزِ ازگشنگی‌مردن کشانده‌عزیزم​ بود. بدن‌های غول‌آسایشان چنان تحلیل رفت که گویی هر ثانیه که می‌گذشت، معادلِ یک روز گرسنگی کشیدن بود.

یوزموگ سر‌حرکاتش​ تکان داد و‌سعی​ گفت: «چشمگیر است.»

«ببینیم وقتی حتی‌می‌زدند​ چشم‌هایت هم به تو‌ساطع​ خیانت می‌کنند، چطور می‌جنگی.»

یوزموگ نشان داد که آینهٔ کوچکی در دستِ چپش‌کند​ دارد. آن را به سمتِ دیوارِ تاک‌های زنده و سپس‌نفس​ به سمتِ خودش گرفت و هر دو را ناپدید کرد.

لیث پرسید: «هیچ درِ بُعدی‌ای در کار‌تغذیه​ نبود و هنوز هم می‌تونم صدای خزیدنِ‌نداشت​ اوگر-درایادها رو روی زمین بشنوم. این نامرئی بودنه؟»

سولوس تأمل‌حرکاتش​ کرد: «باید کارِ‌سعی​ همون آینه باشه.»

«حدس می‌زنم از جادوی گرانش واسه خم کردنِ نور‌هزاران​ استفاده می‌کنه. حتماً همین‌طوری خودشون رو پنهان کرده بودن‌ضربه‌شان​ و منتظر موندن تا زولگریش دستگاه رو فعال کنه.»

سولوس گفت: «کمکی نمی‌کنه. میدانی که می‌سازه اون‌قدر دقیقه که حتی حس مانا‌می‌رفت​ هم نمی‌تونه جاشون رو دقیق پیدا کنه. فقط می‌تونم یه موقعیتِ حدودی بهت‌همه​ بدم.» در همان لحظه لیث حس کرد موجی زنده به او برخورد می‌کند.

تاک‌ها دورِ بدنش پیچیدند و دوباره‌آرایه‌ای​ مرئی شدند. سعی کردند راهشان را از‌خودش​ میانِ پوست و منافذِ بدنش باز کنند.

«حالم به هم خورد! حداقل اولش یه نوشیدنی مهمونم می‌کردن.» لیث طلسمِ ردهٔ ۵ خود،‌آبی​ خورشید در حال غروب، را فعال کرد. این طلسم کره‌ای از شعله‌های آمیخته با تاریکی‌هوا​ دورش ایجاد کرد که تمامِ درایاد-اوگرهایی را که به او حمله می‌کردند، در خود بلعید.

این دو عنصر با هم تلفیق شده بودند و به انرژی‌های تاریک اجازه می‌دادند با سرعتی حرکت کنند‌ضربه‌شان​ که در غیرِ این صورت غیرممکن بود. خورشید در حال غروب یک حمله و دفاعِ بی‌نقص بود که‌خود​ تا زمانِ پایان یافتنِ تمامِ مانایش پابرجا می‌ماند، اما لیث قصد نداشت برای مدتی طولانی از آن استفاده کند.

سولوس پرسید: «فکر کردم گفتی تاک‌های‌انسانی​ اوگرها در برابرِ آتش مقاومن. بهتر نبود‌می‌رفت​ به جاش از عصرِ یخبندان استفاده می‌کردی؟»

لیث توضیح داد: «دقیقاً به همین خاطره که دارم‌کوبید​ ازش استفاده می‌کنم. درست مثل ترول‌ها، نمی‌خوام بکشمشون، فقط می‌خوام‌بیشترِ​ زجر بکشن. وگرنه توی یه حلقهٔ بی‌پایان دوباره ظاهر می‌شن.»

جادوی تاریکی به‌سرعت سرزندگیِ اوگرها را تحلیل برد، در حالی که جادوی آتشِ خورشید در حال غروب دردِ کورکننده‌ای‌درجه​ به آن‌ها تحمیل می‌کرد اما آسیبِ کمی می‌رساند. لحظه‌ای که تاک‌ها از روی درد به خود پیچیدند و از‌اینکه​ بدنش جدا شدند، لیث کرهٔ شعله‌های سیاه را به سمتِ بیرون گسترش داد و موقعیتِ یوزموگ را آشکار کرد.

با از هم پاشیدنِ غلافِ جاذبهٔ بالور، لیث توانست بال‌های‌درجه​ سرخ و سیاه یوزموگ را ببیند که لبریز از نیرو‌می‌رفت​ بودند. او سعی داشت طلسمِ لیث را برباید، اما فایده‌ای نداشت.

در طولِ سال‌ها، لیث بارها با حریفانی قدرتمندتر از خودش جنگیده بود.‌خطا​ این کار تقریباً به قیمتِ جانش تمام شده بود، اما در عین‌خنک​ حال، این تجربیات به او فرصت داده بود تا از آن‌ها درس بگیرد.

او خورشید در حال غروب را پس از مبارزه با نالیر ابداع کرده بود، در حالی که ثرود گریفون‌بیشترِ​ و مانوهار به او آموخته بودند چگونه حریفی را که قادر به تخلیهٔ مانایش است، شکست دهد. درست مانندِ گردابی‌چندلایه‌اش​ که عروسک‌های گوشتیِ ثرود ایجاد می‌کردند، بال‌های یوزموگ نمی‌توانستند روی طلسمی که با ارادهٔ اجراکننده‌اش جان گرفته بود، اثری بگذارند.

لیث پس از آنکه یوزموگ به‌معنای واقعیِ کلمه رعدش را ربوده‌ضربه​ بود، به ماهیتِ قدرت‌های بالورِ بازگشته پی برده بود، اما خود‌انسانی​ را به نادانی زد تا یوزموگ را در غرورش خام کند.

با وجودِ شعله‌های سیاهی که پوستش را می‌پژمردند، غافلگیری و‌درجه​ شادی در چهرهٔ یوزموگ نمایان شد و گفت: «چنین طلسمِ‌می‌رفت​ قدرتمندی و بدونِ هیچ وِردی. تو باید یک بیدارشده باشی!»

لیث وقتی برای تلف کردن با لفاظی نداشت. او خورشید در حال غروب را‌هوا​ روی نوکِ انگشتانش متمرکز کرد و باعث شد سریع‌تر و سریع‌تر بچرخد، تا اینکه‌دفاع​ آن را به شکلِ یک خارِ غول‌پیکرِ در حالِ چرخش به سمتِ بالور رها کرد.

در این میان، نبردِ‌خطِ​ میانِ زولگریش و دان‌کاه نیز‌کوبید​ چرخشِ غیرمنتظره‌ای به خود گرفت.

زولگریش گفت: «آهای، احمق. می‌دانی ریشهٔ کلمهٔ لیچ چیست؟» او‌افسون‌شده‌شان​ یکی از اورک-الف‌هایی را که در گرماگرمِ نبرد طعمهٔ خون‌خواریِ ذاتیِ‌می‌توانست​ اورک‌ها شده و در تیررسِ دستانش قرار گرفته بود، چنگ زد.

یک لمسِ ساده تمامِ چیزی بود که زولگریش برای مکیدنِ سرزندگیِ حریف نیاز‌انسانی​ داشت، اما این بار هدفش این نبود. نیروی زندگیِ نامرده‌ای که دان‌کاه با ستوانش‌کشید​ به اشتراک گذاشته بود، تنها اربابِ حقیقی‌اش را شناخت و به سوی او بازگشت.

«بابتِ غذا ممنون.» هر اورکِ بازگشته تنها بخشِ کوچکی از قدرتِ زولگریش را در خود داشت، اما‌می‌کردند​ همین کافی بود تا کفهٔ ترازوی نبرد را به نفعِ او سنگین کند. اورک-الف‌ها سعی کردند فرار کنند،‌تنها​ اما لیچ برای متوقف کردنشان تنها به یکی از طلسم‌های ساده‌ای نیاز داشت که آماده نگه داشته بود.

برخی حتی انرژیِ جهان را پدید آوردند تا خودکشی کنند، اما این‌کاذبِ​ کار فقط نتیجهٔ عکس داد. آن‌ها به زولگریش نزدیک‌تر از تقویت‌کننده بودند،‌بینش​ بنابراین زولگریش در نهایت انرژیِ نامرده‌ای را که با مرگشان آزاد می‌شد، مکید.

ناولها | novelha.net