---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 866: یک پروژهٔ جدید (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 866: یک پروژهٔ جدید (بخشِ ۲)

0

لیث می‌دانست که حق با اوست و اگر فرمانده بریون تصمیم می‌گرفت‌بیشترِ​ برای جبرانِ بی‌مسئولیتی‌اش یک همراه به او اختصاص دهد، نه‌تنها مأموریتِ فعلی‌اش،‌درست​ بلکه تمامِ مدتِ باقی‌مانده از حضورش در سپاه به یک کابوس تبدیل می‌شد.

بحرانِ نامردگان همه را گوش‌به‌زنگ کرده بود و یکی از دلایلش‌وارپ​ این بود که معمولاً جواب ندادنِ یک مأمور به تماس، حالا‌مجبور​ به این معنا بود که او کشته یا دستگیر شده است.

هر کسی که در طبیعتِ وحشی ناپدید می‌شد، مرده یا در حالِ تبدیل شدن به یک نامرده‌رنجرِ​ در نظر گرفته می‌شد، زیرا این اتفاق باعث نمی‌شد رونِ ارتباطی‌شان از بین برود. هم پادشاهی و‌تکرار​ هم دربارهای نامردگان داشتند بهترین نیروهایی را که می‌توانستند پیدا کنند، برای جنگِ پیش‌رو به خدمت می‌گرفتند.

اوضاع چنان وخیم شده بود که هم انجمنِ جادوگران و‌پنهان​ هم ارتش قانونِ تیم‌های دونفره را اجرا کرده بودند تا از‌مانندِ​ بهترین مأمورانشان در برابرِ «استخدام شدن» توسطِ طرفِ مقابل محافظت کنند.

رنجرها یکی از معدود استثناهای باقی‌مانده بودند. هرچند اشتباهِ لیث‌کار​ در گذشته عواقبی در پی نداشت، اما حالا احتمالاً باعث می‌شد‌خشمش​ افسرِ فرمانده‌اش قانونِ تیم‌های دونفره را برای او هم اجرا کند.

این یعنی دیگر خبری از وارپ کردن با برج نبود، دیگر‌وارپ​ از وقت‌گذرانیِ دونفره با سولوس خبری نبود، هیچ‌کدام از امکاناتِ رفاهیِ‌مجبور​ برجش در کار نبود، و مجبور می‌شد بیشترِ استعدادهایش را پنهان کند.

از آنجا که مکالمه‌شان ضبط می‌شد، کامیلا فقط بخشی از خشمش را بروز داد.‌مسئولِ​ او درست مانندِ هر مسئولِ ارتباطِ ماهری که با یک رنجرِ بی‌مسئولیت سروکار دارد،‌باید​ فقط دربارهٔ اهمیتِ رعایتِ پروتکل‌ها به لیث تذکر داد. خشمِ یک دوست‌دختر باید منتظر می‌ماند.

لیث گفت: «واقعاً متأسفم، دیگر تکرار نمی‌شود.» او با انگشتِ‌پنهان​ اشاره‌اش دو بار به لب‌هایش ضربه زد؛ این رمزِ مخفیِ میانشان‌مانندِ​ بود و یعنی چیزهایی هست که نمی‌تواند روی آویزِ ارتشی بگوید.

او گزارشِ کاملی به کامیلا داد، نظریه‌هایش را‌رفاهیِ​ توضیح داد و نتایجِ کارش را نشان داد.‌مکالمه‌شان​ یا بهتر است بگوییم، نتایجِ کارِ دیده‌بان‌ها را.

«من بی‌کار ننشستم. منطقه را برای یافتنِ سرنخ جست‌وجو کردم و‌وارپ​ با اینکه چیزی پیدا نکردم، اما در صورتِ وقوعِ تعقیب‌وگریز، اهدافِ‌مجبور​ من تنها کسانی نخواهند بود که با این قلمرو آشنایی دارند.»

هولوگرامی سه‌بعدی از منطقه میانِ کفِ دستانِ لیث‌بخشی​ ظاهر شد. خطوطِ قرمزرنگ تمامِ مسیرهای فرارِ زمینیِ‌ماهری​ احتمالی از همهٔ مکان‌های حملهٔ شناخته‌شده را مشخص می‌کردند.

کامیلا پرسید: «ردی از رنجر آکالا‌کار​ پیدا کردی؟ مسئولِ ارتباطش گزارش داده که‌ضبط​ تقریباً یک روزِ کامل است ناپدید شده.»

لعنت به این شانسِ گندم. واسه همینه که فرماندهیِ‌برجش​ عالی این‌قدر عصبیه. حتماً فکر کردن ناپدید شدنِ ما به‌فقط​ هم ربط داره. خدا رو شکر که کامیلا هوامو داشت.

«هیچ ردی‌نداشت​ نبود. می‌خواهید‌احتمالاً​ دنبالش بگردم؟»

«بله. رسیدنِ تیمِ نجات به آنجا خیلی طول می‌کشد. ردیابیِ فعالیتِ خون‌آشام‌ها در اولویت است.‌ارتباطِ​ پیدا کردنِ همکارِ رنجرتان هدفِ ثانویه است. اگر تماسِ دیگری را از دست بدهید، فرض‌می‌ماند​ را بر این می‌گیریم که برای شما هم اتفاقی افتاده است. ستوان یهوال، پایانِ ارتباط.»

مکالمه ناگهان پایان یافت، اما‌برجش​ یک ثانیه بعد روی آویزِ‌پنهان​ غیرنظامی‌اش از سر گرفته شد.

«خب، چی داری بهم بگی؟» با وجود اینکه صدای کامیلا زمزمه‌ای ضعیف بود،‌استعدادهایش​ اما باز هم عصبانی به نظر می‌رسید. او داشت با قدم‌های تند به‌مسئولِ​ سمتِ سرویسِ بهداشتی می‌رفت؛ تنها جایی که می‌توانست کمی حریمِ خصوصی داشته باشد.

«واقعاً متأسفم که بی‌دلیل نگرانت کردم، کامی. فقط اینکه گزارش دادن برام‌کردن​ مثلِ شکنجه‌ست. اینکه ببینمت، صدات رو بشنوم، اما نتونم واقعاً کنارت باشم.» لیث‌پنهان​ سعی کرد هولوگرامش را لمس کند، اما انگشتانش از درونِ آن رد شد.

کامیلا آهی کشید، شقیقه‌هایش را ماساژ داد‌فقط​ و گفت: «وقتی کسی تو شغلِ تو تصمیم‌ارتباطِ​ می‌گیره با کسی قرار بذاره، همین می‌شه دیگه.»

«فکر می‌کنی برای من فرقی داره؟ این منم که مجبورم سرِ‌آنجا​ ساعت‌های مشخص به این آویزِ لعنتی نگاه کنم، به این امید که‌ارتباطِ​ یه بارِ دیگه صداتو بشنوم و مکالمهٔ قبلی‌مون آخرین مکالمه‌مون نبوده باشه.

«این منم که باید هم به کارِ خودم برسم و هم با مسخره‌بازی‌های‌استعدادهایش​ تو سر کنم. شاید تو بتونی خودت رو توی کارت، توی آزمایش‌هات، یا‌مسئولِ​ هر کاری که اون بیرون تنهایی انجام می‌دی غرق کنی، اما من نمی‌تونم.

«خانواده‌ات به من زنگ می‌زنن تا مطمئن بشن حالت خوبه. به عنوانِ مسئولِ تو،‌نبود​ وظیفه‌ام اینه که نگرانت باشم، اما به عنوانِ دوست‌دخترت، هر بار که موعدِ گزارشت‌ضبط​ رو از دست می‌دی، شروع می‌کنم به تصورِ چیزهای وحشتناکی که اشکم رو درمیاره.

«هیچ‌چیز بیشتر از این نمی‌خوام که اینجا پیشم باشی. این ماه‌ها برای هر دوی‌مسئولِ​ ما سخت بوده، با این حال مقاومت کردم و سعی کردم باری روی دوشت نذارم.‌منتظر​ عذرخواهی‌هات رو نمی‌خوام، حتی به مأموریت‌های لعنتی‌ات هم اهمیتی نمی‌دم، فقط می‌خوام بدونم که زنده‌ای.»

چشمانش پر از اشک شد، اما نه گریه کرد و نه صدایش لرزید. قدرتِ او فقط‌بخشی​ باعث شد لیث بیشتر از قبل احساس کند آدمِ پستی است. در واقع به لطفِ برجِ جادویش‌تذکر​ روزگارِ راحتی را می‌گذراند و نگرانِ خانواده‌اش یا کامیلا نبود، چون می‌دانست به‌خوبی از آن‌ها محافظت می‌شود.

سکوت کرد، چون نمی‌خواست با عذرخواهی‌هایش مثلِ نوارِ گیرکرده به نظر برسد. لیث حتی نمی‌توانست از‌مکالمه‌شان​ کامیلا بپرسد که آیا می‌خواهد مدتی به رابطه‌شان استراحت بدهند یا نه. او کسی بود که‌دارد​ به‌تنهایی سفر می‌کرد، بنابراین چنین حرفی شبیهِ این بود که از کامیلا اجازه بخواهد با دیگران بخوابد.

کامیلا سکوت را شکست و‌افسرِ​ پرسید: «می‌خوای دفعهٔ بعد که از‌وارپ​ مادرت خبر گرفتم، چیزی بهش بگم؟»

«آره. بهش بگو هنوزم همون آدمِ خودخواه و پستی‌ام‌خشمش​ که لیاقتِ دوست‌دخترش رو نداره. در ضمن، بهش بگو‌بی‌مسئولیت​ وقتی برگردم، برای همه جبران می‌کنم، به‌خصوص برای همون دوست‌دختر.»

کامیلا خندید و گفت:‌رفاهیِ​ «حتماً پیامت رو می‌رسونم.‌بیشترِ​ دلم برات تنگ شده.»

لیث گفت: «من بیشتر دلم برات تنگ شده.» و پیش از آنکه‌بیشترِ​ اوضاع بیش از حد دردناک شود، ارتباط را قطع کرد و به برجش‌مانندِ​ برگشت. همه‌چیز را با سولوس در میان گذاشت و دوباره به‌خاطرش سرزنش شد.

سولوس گفت: «فکر نکن متوجه نشدم که به بهانهٔ‌دیگر​ لو ندادنِ موقعیتت، خیلی کمتر از قبل با خونه‌امکاناتِ​ تماس می‌گیری. حتماً تا الان از نگرانی دق کردن.»

«خب، اونا که می‌تونن بهم زنگ بزنن. در ضمن،‌خشمش​ همین الانش هم اون‌قدر وقتِ آزادم کمه که وقتی‌بی‌مسئولیت​ استراحتی گیر میارم، همه‌اش دلم می‌خواد برم سراغِ تحقیقاتم.»

«خانواده‌ات چطور می‌تونن زنگ بزنن وقتی فکر می‌کنن شب‌وروز داری‌پنهان​ کار می‌کنی؟ تازه، هروقت هم که وقتِ استراحت گیر میاری،‌درست​ آویزِ غیرنظامی رو می‌ندازی تو بُعدِ جیبی تا کسی مزاحمت نشه!»

سولوس فقط به این دلیل دست از سرش برداشت که ناپدید شدنِ رنجر‌استعدادهایش​ آکالا وضعیت را خطرناک‌تر از قبل کرده بود. اعضای سپاه همگی از نخبگان بودند،‌ارتباطِ​ بنابراین حتی یک رنجرِ معمولی هم جنگجویی بی‌نظیر و جادوگری بزرگ به حساب می‌آمد.

لیث غذایش را خورد و تا غروبِ آفتاب به تمرین ادامه داد.‌کردن​ دیده‌بان‌ها هنوز هیچ‌چیزِ مرتبطی پیدا نکرده بودند، بنابراین آن‌ها را فراخواند تا‌استعدادهایش​ برای یافتنِ تحرکاتِ دشمن، در منطقهٔ نزدیک به مسیرِ کوشا گشت بزنند.

گزارشِ عصرگاهی‌اش را سروقت‌مکالمه‌شان​ ارائه داد و اخبارِ‌بخشی​ جدید را جویا شد.

لیث گفت: «این‌ها بیشتر شبیهِ ارواح‌اند تا خون‌آشام. تا الان هیچ‌چیز گیر‌مکالمه‌شان​ نیاورده‌ام. می‌تونی تمامِ اطلاعاتِ مربوط به کاروان‌هایی رو که در حالِ حاضر تو‌رنجرِ​ منطقه هستن برام بفرستی؟ قصد دارم تعقیبشون کنم و راهزن‌ها رو غافلگیر کنم.»

«انجام شد. حواست باشه که اگه رنجر آکالا واقعاً دستگیر شده باشه، ممکنه عملیات‌پنهان​ به خطر بیفته. شاید خون‌آشام‌ها به این دلیل پیداشون نمی‌شه که مشغولِ بازجویی ازش‌ماهری​ هستن یا از ورودِ تو باخبر شدن. آخرین موقعیتِ شناخته‌شدهٔ آکالا رو هم برات می‌فرستم.»

آویزِ رنجر هنوز در دسترس‌افسرِ​ نبود، با این حال رونِ‌خبری​ او ثابت می‌کرد که زنده است.

ناولها | novelha.net