چپتر 327: فصل 327
0به دروازهٔ وارپ که به بیرونِ آکادمی راه داشت رسیدند؛ جاییبهشدت که همراهانشان منتظرشان بودند. دخترها والدینشان را با خود میآوردند، در حالیپوزخندِ که لیث از مارکیز دیستار و کنت لارک خواسته بود همراهیاش کنند.
رااز و الینا بیش از حد درگیرِ آرانِ نوزاد بودنداشکهایش و علاوه بر آن، از آدابِ دربار کاملاً بیخبر بودند.چیزی آوردنِ آنها با خودشان، مثلِ دعوت کردنِ فاجعه به شام بود.
کنت لارک که انگار یک روز هم پیر نشده بود، گفت: «خیلی ممنونم، لیثِجایش عزیز.» کتوشلوارِ سیاهش کاملاً نو بود و همچنین بندِ ابریشمیای که مانع از گمشدنِمیرفت مونوکلِ سیاهحاشیهاش میشد؛ مونوکلی که از شدتِ هیجان مدام از حدقهٔ چشمش بیرون میپرید.
«تا حالا تو مراسمِ فارغالتحصیلیِ سلطنتی شرکتفقط نکرده بودم. هرگز نمیتونم بهاندازهٔ کافی ازتحرفهای تشکر کنم که این فرصت رو بهم دادی.»
لیث پاسخ داد: «حرفش رو نزنید، دوستِ قدیمی. اگه شماحرفهای نبودید، من هرگز به آکادمی نمیرفتم. خوشحالم که امروز کنارمجایش هستید و میتونم کسی مثلِ شما رو دوستِ خودم بدونم.»
«اگه شما یا خانوادهتونداشتید روزی به کمکم نیاز داشتید،جلوی فقط کافیه لب تر کنید.»
لارک مجبور شد جلوی اشکهایشبهشدت را بگیرد. حرفهای لیث بهشدتنگاه او را تحتتأثیر قرار داد.
لیث برگشت و تنها با یک نگاه فهمید چیزی سرِ جایش نیست.اشکهایش مارکیز دیستار همان پوزخندِ ازسرِرضایتی را بر لب داشت که از کسیجایش که سه نفرِ برترِ ردهبندیِ کلِ پادشاهیِ گریفون را همراهی میکرد، انتظار میرفت.
جیرنی با همان چشمانِ همیشگیِ پر از انتظار به آن دو جوان نگاه میکرد، انگار امیدوار بود لیث تا الانجایش به فلوریا پیشنهادِ ازدواج داده باشد یا قصدِ انجامش را داشته باشد. نکتهٔ عجیب این بود که اوریون، بهجای رفتارِالان مؤدبانه و سردی که معمولاً با لیث داشت، به نظر میرسید اگر بیشتر از جیرنی مشتاق نباشد، کمتر از او نیست.
لیث شانه بالا انداخت وفقط آن را به حسابِ یکیاشکهایش از هشدارهای دروغینِ بسیارِ پرانویایش گذاشت.
دروازهٔ وارپ آنها را مستقیماً به داخلِ کاخِ سلطنتی برد،نگاه درست چند اتاق دورتر از تالارِ ضیافت. جادوگرانِ نبرد وبرترِ شوالیههای جادوی مسئولِ امنیت، به نشانِ بازپرسِ سلطنتیِ جیرنی اهمیتی ندادند.
مأمورانِ کشیک تنها پس از بررسیِ دقیقِ مدارکِ شناسایی ومجبور آویزهای ارتباطیشان به آنها اجازهٔ عبور دادند. در حالی که منتظرفهمید بودند بررسیِ سوابق تمام شود، لیث نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت.
چندشآوره. با اینکه اینجا فقط یه اتاقِجلوی انتظاره، اونقدر پر از طلا و آثارِ هنریهتنها که تو ذوق میزنه، حداقل با استانداردهای من.
سولوس سرزنشش کرد:نیاز «فقط به خاطرِکافیه اینه که خسیسی.»
«اتاق با سلیقهٔ درستی چیده شده. شبیهِ کاخِ سلطنتیِ ورساینگاه تو خاطراتته، نه خونهٔ یه رپر. خانوادهٔ سلطنتی وظیفه دارنبرترِ نه تنها قدرتمند باشن، بلکه همونطور هم به نظر برسن.»
مسیرِ تالارِ ضیافت پر از شگفتی بود. سولوسکافیه متوجهِ دستکم ۵۰ آرایهٔ مختلف و گنجینههای جادوییِتحتتأثیر بیشماری شد که درونِ دیوارها پنهان شده بودند.
وقتی آدم فکر میکنه بالکور تونسته از همهٔاشکهایش اینا رد بشه و پنج سالِ پیاپی بهنگاه جونِ خانوادهٔ سلطنتی سوءقصد کنه، تازه میفهمه چقدر قدرتمنده.
لیث و سولوسنیاز یکصدا این راکافیه از ذهن گذراندند.
درهای دولنگهای که به داخل راه داشتند، کاملاً باز بودند. پیش ازچیزی آنکه بتوانند وارد شوند، یک پیشخدمت دوباره مدارکِ شناساییشان را بررسی کرد وهمراهی سپس با صدایی که با جادو تقویت شده بود، ورودشان را اعلام کرد.
طولِ اتاق بیش از ۴۰ متر و عرضش بیش از ۳۰ متر بود و یکبهشدت فرشِ ابریشمیِ سرخ با لبههای گلدوزیشدهٔ طلایی، از درهای دولنگهٔ ۳ متری تا دو پلهایبرترِ کشیده شده بود که کفِ محلِ ایستادنِ اشراف را از سکوی مرتفعِ خانوادهٔ سلطنتی جدا میکرد.
به این ترتیب، حتی در حالتِ نشسته هماشکهایش میتوانستند از بالا به همهٔ حاضران نگاه کنندنگاه و جایگاه و اقتدارشان را دوباره به رخ بکشند.
تمامِ اتاق با لوسترهای کریستالیِ جادویی روشنکنید شده بود و نه جایی برای سایههاتحتتأثیر میگذاشت و نه نیازی به رسیدگی داشت.
روی دیوارها، پردههای منقوشِ افسونشده، بارها و بارها دستاوردهای بزرگی را که پادشاهِ کنونیجایش برای اثباتِ شایستگیاش انجام داده بود، به تصویر میکشیدند. کف و ستونهای اتاق، هر دوجیرنی از مرمرِ رگهطلایی ساخته شده بودند — گرانبهاترین و محکمترین مادهٔ موجود در پادشاهیِ گریفون.
اتاق پر از اشراف در هر سن و مقامیکنید بود. آنها مثل کرکسهایی که جسدِ تازهای پیدا کردهبرگشت باشند، خیلی زود دورِ آن سه جوان حلقه زدند.
«متبرک شدنداشتید با نورکافیه چه حسی داره؟»
«وقتی باکسی وایورن میجنگیدید،بدونم ترسیده بودید؟»
«چطور تونستید تنهایی ازداشتید دستِ یه والور جونِمجبور سالم به در ببرید؟»
«اول بالکور، بعد نالیر.هستید دیدنِ اینهمه مرگ، نگاهتونبدونم رو به زندگی عوض کرد؟»
اینها سؤالاتی بود که باید بارها و بارها جوابشان راهیجان میداد. حس میکرد بازماندهٔ تیراندازیِ مدرسهای است که مجبورش کردهاندشرکت به احمقانهترین سؤالاتِ ممکنِ یک خبرنگار برای جذبِ مخاطب جواب بدهد.
شب آنقدر طولانی و خستهکننده بودقرار که لیث آرزو کرد دیگر هرگزسرِ پایش را در چنین مراسمی نگذارد.
ترجیح میدادم کلِخودم شب رو مثل یهکمکم کارمندِ انجمن کار کنم.
در حالی که باهستید شاگردانِ آکادمیهای دیگر گپ میزد،خانوادهتون این فکر از سرش گذشت.
تازه وقتی موسیقی شروع شد، لیث توانست به بهانهٔ رقصیدن جیم شود. از رقصیدنبیرون متنفر بود، ولی از سالِ چهارم همراه با فلوریا خودش را برای این کار آمادهکنم کرده بود. لیث برای رسیدن به خواستههایش باید طبقِ قوانین بازی میکرد. دستکم در ظاهر.
لیث دربارهٔ گذشتهٔ نالیر تحقیق کرده بود. نالیر با وجود اینکه بیدارشدهٔ بااستعدادی بود وهمان پس از رها کردنِ خانوادهاش هیچ وابستگیای نداشت، حتی نتوانسته بود به اشرافزادهای بانفوذ تبدیل شود.جوان پادشاهیِ گریفون با تمامِ ایراداتش، بزرگتر از آن بود که کسی بخواهد یکتنه به مصافش برود.
اول با فلوریا و بعد با دیگر بانوانِ اشرافی رقصید تا ببیندکنید آیا به دردِ شبکهسازی میخورند یا نه. سولوس نام، عناوین و هرفهمید حرفِ بهدردبخوری را که میزدند، یادداشت میکرد. که البته معمولاً چیزِ دندانگیری نبود.
پس از مدتی، لیث دو جام نوشیدنی برداشت و همراهِ فلوریا به بالکنی رفتند تا هواییکنید تازه کنند. به نظر میرسید فلوریا حتی بیشتر از او کلافه است، و شاید هم غمگین. غریزهٔهمان لیث دوباره زنگِ خطر را به صدا درآورد؛ این بار خطری آنقدر بزرگ که نمیشد نادیدهاش گرفت.
گفت: «اخماتو باز کن. این کابوسسیاهحاشیهاش زیاد طول نمیکشه. تو بدترین حالتحدقهٔ تا دو ساعتِ دیگه برمیگردیم خونه.»
«ببخشید.» لیث آنقدر فلوریا راتحتتأثیر میشناخت که بداند حرفش دربارهٔفهمید هرچه که هست، کاملاً جدی است.
«برای چی ببخشید؟»
صدایش غمگین بود: «میخواستم صبر کنم مراسم تموم بشه و بعدکمکم بهت بگم، ولی دلم نمیخواد آخرین خاطرهٔ مشترکمون دعوا باشه.» فقطبهشدت بعد از یک نفسِ عمیق بود که به چشمانِ لیث نگاه کرد.
لیث در حالی که بازویش راسیاهحاشیهاش لمس میکرد و نشاطبخشی را فعالحدقهٔ میکرد، پرسید: «باشه، داری چه زری میزنی؟»
فلوریا کاملاً سالم بود، درست مثلِ آخرین باری که معاینهاش کرده بود.سرِ ناخالصیهایش هنوز آنقدر از هسته دور بود که محال بود بیدار شدههمراهی باشد و خانوادهٔ سلطنتی او را به یک سلاحِ مخفی تبدیل کرده باشند.
«آکادمی تموم شد. کمتر از دو روزِ دیگه برمیگردم خونه. بعد از اون، دورهٔجلوی آموزشیِ اجباریِ ارتش برای نیروهای تازهکار رو شروع میکنم. شش ماهِ تمام بدونِ هیچ استراحتهمان یا مرخصی طول میکشه. بعدش هم به جایی اعزام میشم که به استعدادهام نیاز باشه.
نمیدونم چقدر طول میکشه تا بتونم واردِ گاردِ شوالیهها بشم، و ازنیاز طرفی هم بیانصافیه که وانمود کنم همهچیز قراره مثلِ قبل بمونه. فکرقرار کنم بهتره قبل از اینکه از آکادمی برم، از هم جدا بشیم.»
زبانِ لیث بند آمده بود؛مونوکلِ حس میکرد تکهٔ بزرگی ازهیجان قلبش را از سینهاش بیرون کشیدهاند.