چپتر 500: بدون عنوان
0لیث حق داشت که وارگها آنقدر جادوی زمین یاد گرفتهاند که هر جا دلشان خواستمیزبانانش لانهای بسازند، اما دربارهٔ بقیهٔ چیزها اشتباه میکرد. صدایی که در سرشان میپیچید، با اضافهشدنِسولوس هر عضوِ جدید به گله قویتر میشد و وادارشان میکرد بیوقفه جادوی نخستین را تمرین کنند.
این کار وقتِ کافی برای شکار برایشان میگذاشت، اما هیچ وقتی برای رسیدگی بهخیالش امنیتشان باقی نمیگذاشت. این گله حاملِ تکههایی از تزکا بود؛ یکی از برگزیدگانِ ارباب.درکِ او زمانی که هنوز یک زوگ (جانورِ جادوییِ روباهسان) بود، بیدارشدهٔ قدرتمندی محسوب میشد.
با اینکه هنوز خودآگاهیاش را پس نگرفته بود، عادتهایشموضوع چنان عمیق در شخصیتش ریشه داشتند که روی میزبانانش تأثیرچیزهایی میگذاشتند. تمامِ دانش، احساسات و تاکتیکهای جدیدشان از او میآمد.
به یک معنا، رابطهٔقدرتمندی آنها نسخهٔ بیمارگونهای از رابطهٔعادتهایش میان سولوس و لیث بود.
حداقل حس مانا و بینش حیات غافلگیر کردنم رو تقریباً غیرممکن میکنن. همانطور که درمیزبانانش امتدادِ راهروهای سنگیِ فراخ شناور بود، این فکر از ذهنش گذشت. حتی طلسمِ تشخیصِ آرایهاشسولوس هم چیزی پیدا نکرده بود و همین موضوع خیالش را از بابتِ تواناییهای دشمنان راحت میکرد.
آرایههای غیرفعال جزوِ معدود چیزهایی بودند که حواسِ جادوییشان قادر به درکِهمین آنها نبود و یکی از دلایلی به شمار میرفت که لیث هرگزبودند جادوی آرایهگر را دستکم نمیگرفت. تونلها با نقشهای تدافعی ساخته شده بودند.
پیچهای متعددی در فاصلههای نامنظم قرار داشت. بعد از هر پیچ، عرض، ارتفاعدشمنان یا جهتِ تونلها تغییر میکرد تا اگر گروهی از مهاجمان با شتاب حملهدلایلی کردند، گیر بیفتند، سرشان به سقف کوبیده شود یا به دیوار برخورد کنند.
وقتی لیث فهمید طراحِ لانه دقیقاً میدانسته عمقِنگرفته آن باید چقدر باشد تا از تیررسِ بینشمیزبانانش حیات در امان بماند، بارِ دیگر غافلگیر شد.
سولوس که هیچ توضیحِ دیگری برای صحنهٔ روبهرویشانعادتهایش پیدا نمیکرد، گفت: «یه بیدارشده چطور میتونه اینقدر دیوانهمیگذاشتند باشه که به یه قبیله از هیولاها آموزش بده؟»
لیث که فقط داشت شوخی میکرد، جواب داد: «قبل ازپیدا اینکه بکشیمشون ازشون میپرسیم.» اگر واقعاً پای یک بیدارشدهٔ دیگرغیرفعال در میان بود، محال بود وقتش را با حرفزدن تلف کند.
تونل آنها را به غارِ عظیمی رساند؛ فضای مدورِ وسیعیخیالش که حدودِ ۱۰۰ متر قطر داشت. لیث دستکم پنجاه عضوِبودند گله را شمرد که بیشترشان بالغ یا نزدیک به بلوغ بودند.
بهجز مادرانی که تولههای کوچک داشتند، بقیه به گروههایعادتهایش ششنفره تقسیم شده بودند و هگزاگرام سیلوروینگ را به روشیتمامِ تمرین میکردند که برای آدمِ تنهایی مثلِ لیث غیرممکن بود.
این دیگه چه وضعشه؟ هر وارگ مسئولِ یه عنصره. اینجوری با فعال نگهداشتنِ آرایه،روی نهتنها میتونن عنصری رو که توش کمترین مهارت رو دارن تمرین کنن، بلکه بقیهٔبیمارگونهای عناصر رو هم همزمان فقط با حسکردن و هماهنگشدن با جریان مانا تمرین میکنن.
اگه یه روزی یک یاحتی چندتا شاگرد داشته باشم، اینپیدا میتونه روشِ تدریسِ فوقالعادهای باشه.
لیث مدتی آنها را زیرِ نظر گرفت تا برای حرکتِ بعدیاش نقشه بکشد.دشمنان متوجه شد که هگزاگرام سیلوروینگ به وارگها اجازه میداد عنصرِ تحتِ کنترلشان را بهشمار دلخواه تغییر دهند و به این ترتیب تمرینشان را بیش از پیش بهبود ببخشند.
در دل به مخترعِ این روش لعنت فرستاد و دست بهعمیق کار شد. غار فضای بازی بود و هنگامِ حرکت هیچ پوششی درجدیدشان اختیارش نمیگذاشت، با این حال لیث هنوز فرصتی برای حملهای غافلگیرانه داشت.
وارگهایی که روی آرایهها کار میکردند بیش از حدچنان غرقِ تمرکز بودند و در مدتی که او تکنیکشانتمامِ را بررسی میکرد، مادرها هم به خواب رفته بودند.
لیث از نشاطبخشی استفاده کرد تا به اوجِ آمادگیاش برگردد. سپس، بر اساسِ محتملترین وضعیتیبابتِ که انتظار داشت با آن روبهرو شود، مجموعهٔ جدیدی از طلسمها را آماده کرد. طلسمِدلایلی سکوت دورِ نزدیکترین گروه پدیدار شد و آنها را در حجابی از سکوت فرو برد.
وارگها آنقدر غرقِ تمرکز بودند که حتی متوجه نشدند طلسمِ ماهِ کاملِ ردهٔ ۳ لیث، تیغهٔغیرفعال هوای چرخان و مدوری ایجاد کرد و سرِ همهشان را یکجا برید. گنبدِ هوایی که احاطهشاننمیگرفت کرده بود، اجازه نمیداد هیچ صدا، خون یا حتی بویی از مرزهای طلسمِ سکوت بیرون برود.
«بسیار خب، پس نه آسیبناپذیرن و نه محافظِنگرفته جادویی دارن. وگرنه ماهِ کامل براشون کافی نبود.»میزبانانش لیث در دل با رضایت سر تکان داد.
کشتارِ فیزیکی جواب میداد. تواناییِ اشتراکگذاریِخودآگاهیاش وارگها به هر چیزی که تکامل یافتهداشتند بود، آنها باز هم اندامهای حیاتی داشتند.
میخواست گروهِ بعدی را در طلسمِ سکوت فرو ببرد کهپیدا گله ناگهان هماهنگ به سمتِ برادران و خواهرانِ کشتهشدهشان چرخیدند. زوزههایجزوِ پر از درد و اندوهشان قلبِ سولوس را به درد آورد.
پیش از آنکه جادوی نورِ ردهٔ ۴ را بیاموزد، لیث در طولِ سالهادشمنان بیمارانِ زیادی را از دست داده بود. صداهایی که وارگها درمیآوردند بیش ازدلایلی حد به شیونِ بستگانِ عزادارِ کسانی که نتوانسته بودند نجاتشان دهند، شباهت داشت.
«پس میریم سراغِ نقشهٔ دوم!» لیث طلسمِ ردهٔ ۵ جادوگرِ جنگ،عمیق خورشیدِ خروشان، را درست وسطِ غار رها کرد و بیدرنگ طلسمِتاکتیکهای دیگری را که از تاجوتخت گرفته بود، یعنی طوفانباد، به دنبالش فرستاد.
طلسمهای خودش نمیتوانستند به او آسیبی برسانند و طلسمِ دیگری هم آمادهریشه کرده بود تا از ریزشِ غار جانِ سالم به در ببرد. او بهسرعترابطهٔ داخلِ منطقهٔ سکوت حرکت کرد و شش جسد و سرهایشان را جمع کرد.
آلفا و صدایی کهگذشت در سرشان بود یکصدا فریادچیزی زدند: «از تولهها محافظت کنید!»
تزکا تولههای زیادی به دنیا آورده بود. غرایزِ والدینیاش پیوندیخیالش میانِ وارگها و تولههایشان ایجاد کرده بود که در غیربودند این صورت، به دلیلِ رشدِ سریعِ فرزندانشان، هرگز شکل نمیگرفت.
سرعتِ واکنش وبیدارشدهٔ تکنیکِ وارگها لیثاینکه را غافلگیر کرد.
با وجودِ اینکه به نظر میرسید فقط قادر به استفاده از طلسمهای ردهٔ ۳روی هستند، اما با عمل کردن به عنوانِ یک موجودِ واحد به لطفِ پیوندِ ذهنیشان، توانستندمیان اثراتِ محافظهایشان را بینقص روی هم لایه کنند و طلسمهای لیث را عقب نگه دارند.
وارگها از جادوی هوا و آب استفاده کردند تا آن هیولاینکرده جادویی را مهار کنند، در حالی که بقیه از طریقِ چندمعدود راهروی پنهان که به بیرون راه داشت، پا به فرار گذاشتند.
اما جادوی ردهٔ ۵ به این سادگیها نبود و لیث آن دو طلسم را انتخابآرایههای کرده بود چون با هم همافزایی داشتند. خورشیدِ خروشان ترکیبی از آتش و زمین بودآرایهگر که انفجاری قدرتمند و شعلههایی چنان داغ تولید میکرد که میتوانستند سنگ را ذوب کنند.
اثراتش شبیهِ فورانِ آتشفشان بود.
طوفانباد ترکیبی از هوا و تاریکی بود که طوفانی از گازِشخصیتش سمی پدید میآورد. اثرِ حاصل گردبادی سمی با دمای چندصد درجهجدیدشان بود که سنگهایی به خطرناکیِ شهابسنگهای کوچک را با خود حمل میکرد.
لیث میتوانست هر نوسانِ طلسمهایش را حس کند و تشخیص دهد کجای آرایشِموضوع دشمن ضعیفتر است. با تمرکز روی آن نقاط، در سدِ دشمن رخنه کردجادوییشان و آن را در هم شکست، مانندِ سیلی که سدی ترکخورده را میشکافد.
با وجودِ اینکه آنها قدرتِ جادوییِ جمعیِ تمامِ گله را به کار گرفته بودند، منطقهٔ اطرافِ وارگهایی که پوششِچیزهایی عقبنشینی را فراهم میکردند چنان داغ شد که ریههایشان را سوزاند. آذرخشها در بدنشان جریان یافتند و بسیاری ازپیچهای همرزمانشان را تا پای مرگ بردند فقط برای اینکه به آنها اجازه دهند سد را سرِ جایش نگه دارند.
تزکا در حالی که شاخکهای سیاهش با تمامِنگرفته توان کار میکردند تا بدنش را یکپارچه نگهمیزبانانش دارند، به آلفا التماس کرد: «تنهایی از پسش برنمیای.»
«بذار بیام تو. من میتونم همهشون رو نجات بدم. ما میتونیم همهشون رو نجات بدیم.میزبانانش با هم!» در کنارِ جادوی بیشترِ اعضای گله، آلفا آنقدر از آگاهیِ باستانی را نیزسولوس به کار گرفته بود که او را از یک صدای صرف به یک شخص تبدیل میکرد.
آلفا تمایلی به از دست دادنِ هویتش نداشت، اما وقتی دید رنجر داردموضوع از تقلا کردنشان سوءاستفاده میکند تا به وارگهای در حالِ فرار ضربه بزندجادوییشان و تمامِ کسانی را که هنوز داخلِ غار بودند بکشد، عزمش متزلزل شد.
«قبوله.»
آلفا از درد زوزه کشید، چرا که انرژیِ باستانی جایگزینِ خونش شد وریشه هستهٔ مانایش را مانندِ جانوری گرسنه بلعید. دورگهٔ تزکا-آلفا سد را رها کردرابطهٔ و تمامِ نورِ غار را بلعید تا تاریکی را به جادوی آشوب تبدیل کند.