چپتر 104: بدون عنوان
0تاکهای زخمی مایعی بنفش بیرون پاشیدند. لیث فاصلهاشموجودِ را حفظ کرد و با کمترین حرکت از مادهٔمیکرد ناشناخته جاخالی داد تا برتریاش را از دست ندهد.
وقتی ریخت رو زمینارزشِ صدای جلیزی نیومد، پس اسیددارم نیست. ولی ممکنه سمی باشه.
لیث دستانش را دراز کرد و دو فورانِ آتش از کفِ دستش رها کرد. زائدهها بهسرعتبقاپد واکنش نشان دادند، تودهٔ غولآسای موجود را در بر گرفتند و به رنگِ خاکستری درآمدند. شعلههاکشید هیچ اثری نداشتند و فقط ردِ سیاهی به جا گذاشتند، انگار که به سنگ خورده باشند.
لیث پیش از این هرگز با یک موجودِ گیاهی روبهروبکشد نشده بود، برای همین بهشدت احتیاط میکرد. چند طلسم را آمادهٔفشار استفاده نگه داشت و بهمحضِ مصرف شدنِ یکی، طلسمِ تازهای میبافت.
این هر چی که هست، انگار نمیتونه از جاش تکون بخوره، پس فراربرای کردن نباید مشکلی باشه. مشکل اینه که تصمیم بگیرم ارزشِ وقت گذاشتن دارهشدنِ یا نه. با این شانسی که من دارم، اگه بکشمش گلش درجا پژمرده میشه.
لیث با فرستادنِ پیچکی نامرئی از مانای ناب، از جادوی روح استفاده کرد تا نیلوفرِمیشه سرخ را محکم بکشد؛ قصد داشت آن را بقاپد و فرار کند. هیچ میلی بهمیلی جنگیدن در نبردهای بیفایده نداشت. ساقهٔ گل زیرِ فشار کج شد، اما از جایش تکان نخورد.
موجودِ گیاهی دوبارهمیشه جیغ کشید، امانامرئی این بار با خشم.
سولوس فریاد زد:مانای «مراقب باش! دارهروح از پایین میاد!»
لیث به سادگیِ موجود پوزخند زد و دوباره طلسمِ پروازشروبهرو را فعال کرد. اما وقتی خواست از زمین بلند شود،آمادهٔ فهمید که علفها پاهایش را محکم بستهاند و مانعِ حرکتش میشوند.
با مشاهدهٔ دوبارهٔ آن از طریقِ بینشِ حیات،شانسی فهمید که تکهعلفِ زیرِ پایش هم به رنگِ آبیپیچکی درآمده است. یکجوری بخشی از بدنِ موجود شده بود.
پیش از آنکه بتواند به خودش بیاید، چند تاک از زمین بیرون زدند و نوکِ خاکستری وکند سنگمانندشان سعی کرد اندامهای حیاتیِ لیث را بشکافد. لیث که میدانست حملهای در راه است، از تلفیقِ زمینسولوس تا حدِ نهایی استفاده کرد، بدنش را سخت کرد و از بازوهایش برای دفعِ ضربهٔ اصلی بهره برد.
با وجودِ مچبندهای آهنی و محافظهای جادوییاش، تاکها توانستند پوستش را سوراخ کنندکند و درست در گوشتش فرو بروند. لیث از درد فریاد کشید، در حالی کهجیغ پیچکها بیآنکه حتی یک قطره خون را هدر بدهند، مدام در گوشتش فروتر میرفتند.
لیث بیآنکه به خودش اجازهٔ وحشت بدهد، از طلسمِ کورهٔ یخزدهاش استفاده کردبرای و همهچیز را در اطرافش به یخ تبدیل کرد. چه خاکستری و چهشدنِ سبز، آتش آسیبِ چندانی به پیچکها نزده بود، پس عنصرش را تغییر داده بود.
با شکنندهشدنِ آنها بر اثرِ سرمای ناگهانی، لیث توانست هماگه از تاکها و هم از علفها رها شود و در حالیجادوی که سعی میکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده، به عقب پرواز کرد.
زخمهایش با مادهای چسبناک و بنفش پوشیده شده بود، حس میکرد بازوهایش دارند بیحس میشوند و احساسِکند گزگزی بدنش را فرا میگرفت. بعد از اتفاقی که با کلاکرها افتاده بود، همیشه یک طلسمِ سمزداخشم آماده نگه میداشت و آن را همراه با یک طلسمِ درمان برای بستنِ زخمها به کار برد.
این دیگه چه وضعشه؟ناب چطور علفها رو کنترل میکنه؟محکم اصلاً با عقل جور درنمیاد.
ذهنِ لیث و سولوس با تمامِ سرعت کار میکرد تا از کارِ این موجودهمین سر در بیاورند. در حالی که هنوز گیج بود، هم علفها و هم پیچکها درتازهای یک چشمبههمزدن آب شدند. به نظر میرسید جادوی آب هم مثلِ آتش اثرِ چندانی ندارد.
لیث بیتوقف دوباره بینشِ حیات را فعال کرد ودارم رگهٔ آبیرنگی را دید که مثلِ یک درخشِ نور ازمانای میانِ پوششِ گیاهیِ زمین حرکت میکرد و سایهبهسایه تعقیبش میکرد.
«سولوس، هستهاش چهمیشه رنگیه؟ اصلاً ازنامرئی این وضعیت خوشم نمیاد!»
«اون چیز اصلاً هسته نداره. فقط یه تودهٔ تصادفی از انرژیه،قصد تا حالا همچین چیزی ندیدم. یادم نمیاد دربارهٔ چیزی خونده باشماما که حتی شبیهِ این باشه. اونقدر وحشتناکه که نمیشه فراموشش کرد.»
لرزِ سردی بر تیرهٔ پشتِ لیث نشست. به نظر نمیرسید اولین موجودِ گیاهیاش از هیچکدام از قوانینِمیکرد جادویی که تا الان یاد گرفته بود پیروی کند. بدونِ هسته، مقاوم در برابرِ یخ و آتش وبخوره قادر به کنترلِ پوششِ گیاهی. تنها واژگانی که میتوانست احساساتش را توصیف کند این بود: ترس از ناشناختهها.
سالها برای یادگیریِ جادو و گشتن بهداره دنبالِ هستههای قویتر وقت گذاشته بود، اما حالامیشه تمامِ چیزهایی که میدانست بر باد رفته بود.
حتی پروازِ روبهعقب بهصورتِ زیگزاگ هم بیفایده بود؛ رگهٔ آبی همچناننیلوفرِ تعقیبش میکرد. لیث نمیتوانست خطرِ برخورد با درخت را به جاننداشت بخرد، پس به سمتِ بالا و دور از زمین حرکت کرد.
از ارتفاعِ بالاتر توانست ببیند که در واقع بیش از یک رگه درکند حالِ حرکت است، در حالی که تودهٔ تاکهایی که نیلوفرِ سرخ به آنهادوباره متصل بود، خاکستری شده بود. طبقِ بینشِ حیات، فقط خودِ گل رنگی مانده بود.
سرِ لیثسنگ از شدتِباشند شوک گیج میرفت.
پس الان «بدنِ اصلی» مرده و زمین هم شبیهِ توپِ دیسکو شده؟ ولیدرجا این یعنی بینشِ حیات یه جورایی بیشتر از مانای اون چیز، داره آگاهیشبکشد رو درک میکنه. اون چیز باید بتونه هر وقت خواست بدنش رو عوض کنه.
این توضیح میده که چطور میتونهنامرئی حتی علفها رو کنترل کنه، وسرخ چرا اصلاً هیچ حیاتوحشی اینجا نیست...
سولوس حرفش رامانای قطع کرد: «دهنمون سرویسه!نیلوفرِ درختها! مراقبِ درختها باش!»
با وجودِ اینکه پیوندِ ذهنیشان آنیاین بود، وقتی سولوس به او هشداربود داد، حمله از قبل در راه بود.
پوستِ نزدیکترین درختِ راش کنده شده بود و نشان میداد که تودهای از تاکها دورِ تنهٔفرستادنِ واقعیِ درخت پیچیدهاند، و حالا داشتند به سمتِ لیثِ غافل هجوم میآوردند. پیش از آنکه بتواند برگردد،بیفایده دورِ دستها و پاهایش پیچیدند، او را به تنهٔ درخت کوبیدند و بعد شروع کردند به زندهزندهخوردنش.
دردِ طاقتفرسایی از هر سو به لیث هجوم آورد، با این حال بامحکم ارادهٔ محض توانست هوشیار بماند. دستانش نزدیکترین تاکها را چنگ زد و همزمان یکیجایش از طلسمهایی را که پس از یادگیریِ جادوی ردهٔ ۴ ساخته بود، فعال کرد.
لمسِ خونآشامی، نسخهای تحریفشدهناب از طلسمهای درمانی که واستورمحکم به او یاد داده بود.
در حالی که معمولاً چنین طلسمهایی بهبودیِ بیمار را تسریع میکردند و بهبرای او انرژی میدادند تا از این روند جانِ سالم به در ببرد، لمسِ خونآشامییکی در عوض لیث را درمان میکرد و در این فرایند، انرژیِ قربانی را میکشید.
وقتی هیولای گیاهی فهمید چه اتفاقی دارد میافتد، دیگر خیلی دیربکشمش شده بود. پیچکها خیلی عمیق نفوذ کرده بودند و لیث باروح منقبض کردنِ عضلاتش به کمکِ تلفیقِ زمین، جلوی فرارشان را گرفت.
انرژیِ تاریک پیچکها را بلعید و آنها را تا قطرهٔ آخر مکید، و همزمان گوشت و سرزندگیِکند لیث را احیا کرد. تاکها با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح قابلدیدن بود پژمرده شدند، تا اینکهخشم پوستِ درختِ بدلی روی زمین فروریخت و نشان داد که درختِ راشِ زیرش مدتها پیش مرده است.
آگاهیِ موجود توانستمانای فرار کند وروح به بدنِ اصلی برگردد.
لیث برای تجدیدِ قوا از نشاطبخشی استفاده کرد؛ لمسِ خونآشامی نمیتوانست اینهمهبود زخمِ عمیق را با چنین وعدهٔ غذاییِ ناچیزی بهعنوانِ پایه درمان کند.بهمحضِ پس از آن، چند پیکانِ طاعون به سمتِ درختانِ دیگر شلیک کرد.
بهمحضِ برخوردشان، پوستِ درختِ بدلی فروریخت. لیث فهمید که جنگلِ سرسبزِ اطرافِ بدنِدرجا اصلیِ موجود، در واقع گورستانِ گیاهان است. دو پیکانِ طاعونِ دیگر به زمینبکشد برخورد کرد؛ حتی علفها هم پیش از مرگ به خود پیچیدند و جیغ کشیدند.
«نمیدونم چه کوفتی هستی، ولی برای زنده موندنناب زیادی خطرناکی. همهچیز بخشی از بدنت شده و اصلاًکند دلم نمیخواد بفهمم کنترلت تا کجا میتونه پیش بره.»
فعال نگهداشتنِ مداومِ بینشِ حیات فشارِ زیادینیلوفرِ به بدنش میآورد، اما لیث میدانست کهمیلی این تنها شانسش برای زنده ماندن است.
پیش از بازگشت به زمین، هالهای تاریک از بدنش رها کرد،نشده همان هالهای که در جنگلِ تراون علیه پژمرده به کار بردهنگه بود. انرژیِ تاریکی کورکورانه به همهچیز در شعاعِ ۱۰ متریاش حمله کرد.
علفها پژمرده شدند، تاکهای پنهان در زیرِ زمین مردند واگه تنها خاکی برهنه در اطرافش باقی ماند. تازه آن موقع بودجادوی که لیث شروع به بافتنِ قویترین طلسمِ تاریکیاش، منطقهٔ مرگ، کرد.
مهِ سیاه و غلیظی جلویش پدیدار شد که شبیه یک ابرِ طوفانزای کوچک بود؛ باقصد طول و عرضِ تنها ۲۰ متر و ارتفاعِ حدوداً ۳ متر. پس از پدید آوردنش،دوباره لیث تنها به یک فکر نیاز داشت تا آن را بهسوی بدنِ اصلیِ موجود بفرستد.
مانند تمامِ طلسمهای تاریکی، منطقهٔ مرگ بهآرامی حرکتسرخ میکرد، اما قدرتِ مخربش بینظیر بود. این سلاحینبردهای بینقص در برابرِ دشمنی بود که نمیتوانست فرار کند.
ابر هر چیزی را در مسیرش نابود میکرد، در حالی که جیغهای موجود از خشمگین بهاحتیاط ترسیده، و از ترسیده به وحشتزده تغییر یافت. موجود سعی کرد به لیث حمله کند تا جلویجاش حملهٔ پیشرو را بگیرد، اما با وجودِ بینشِ حیات و هالهٔ تاریک، هیچکدامشان حتی نزدیک هم نشدند.
لیث میتوانست تکتکشان را در حرکتِ آهسته ببیند؛ نهدارم فقط به خاطرِ حواسِ تقویتشدهاش، بلکه چون جادوی تاریکی هرمانای چیزی را که واردِ محدودهاش میشد ضعیف و فاسد میکرد.
وقتی منطقهٔ مرگ به هدفش رسید، موجود در آخرین تلاشِ ناامیدانهاش برای بقا، تمامِبکشد آگاهیِ پراکندهاش را به سوی خود فراخواند. با این حال هم لیث و همتکان طلسمش بیرحم بودند؛ اولی تمامِ حملاتش را خنثی میکرد و دومی آنها را نادیده میگرفت.
هیولا هر تودهای که موفقجادوی میشد بسازد، تنها به تغذیهایبکشد برای انرژیِ تاریک تبدیل میشد.
موجود بهسنگ حرف آمد: «خواهشپیش میکنم، بس کن!»
لیث بیتفاوت ماند، گاردشارزشِ را حفظ کرد و گذاشتدارم منطقهٔ مرگ کارش را بکند.
«منم درست مثلِ توام.»
«نه، نیستی. تو قراره بمیری.»
بدنِ اصلی در حالِ کوچک شدن بود؛هرگز بدونِ انرژیِ لازم برای حفظِ آن فرمِ غولآسا،بهشدت داشت به گیاهِ بسیار کوچکتری برمیگشت. یک پیچک.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «لیث،داره حالا که بالاخره تمامِ انرژی یه جاپژمرده جمع شده، بالاخره میتونم هستهاش رو ببینم. اون...»
لیث فکرشپژمرده را کاملفرستادنِ کرد: «سیاهه.»
«یه مسخشدهٔ دیگهست. وقتی دیدم چطور هرنیلوفرِ فرمِ حیاتی مرده، اینو فهمیدم. به نظرمیلی میرسه این یکی تونسته خودشو تثبیت کنه.»
«من فقطسنگ میخواستم زندگیباشند کنم. من...»
لیث نگذاشت حرفش راارزشِ ادامه دهد و مثلِ یکدارم مسلسل، پیکانهای طاعون شلیک کرد.
به سولوس توضیح داد: «دو تا چیز از فیلمای ترسناک یاد گرفتم. اول اینکه، هیچوقت به داستانِکند پسزمینهٔ یه هیولا محل سگ نذار. مهم نیست چقدر گریهدار باشه، این باعث نمیشه بهمحضِ اینکه بهشخشم پشت کردی تو رو نخوره. دوم اینکه، همون لحظهای که افتاد زمین، اونقدر بکشش تا واقعاًِ واقعاً بمیره.»
مسخشدهٔ گیاهی با آخرین نالهٔ غرانش مرد. ناگهان تمامِ فضایبکشد اطرافِ لیث به یک ویرانه تبدیل شد. علفها خاکستر شدند،زیرِ پوستِ بدلیِ درختان پوسید و تنها درختانی مرده بر جای گذاشت.
همهچیز در شعاعِ بیش از ۵۰ متری دقیقاًموجودِ شبیه همان جایی بود که در جنگلِ تراوناحتیاط با پژمرده جنگیده بود، فقط با یک استثنا.
نیلوفرِ سرخ روی زمین افتادهوقت بود و چنان روشن میدرخشیداگه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.