چپتر 80: فصل ۸۰
0در حالی که ترمین هنوز گیج بود، بلیا فرصت را از دست نداد و بالبهدار قویترین طلسمِ صاعقهاش به او ضربه زد. سینجی نمیتوانست از جادوی همجوشی استفاده کند، برایبرخوردِ همین ضربه را کامل خورد. تمامِ بدنش به رعشه افتاد و هدفِ آسانی باقی ماند.
بلیا با خودش فکر کرد.
لعنتی! وقتی اون چیزا حمله کردن اونقدر ترسیده بودم که فقط به لطفِ دستوراتِ فلوریا بود که دوبارهروی خشکم نزد. تازهشم برای قوزِ بالاقوز، اونقدر عجله داشتم که آخرش به جای زرهِ کوبنده، از زرهِ نبردِ تیغهدارتلاشهای استفاده کردم. سلاحهای لبهدار در برابرِ همچین محافظِ ضخیمی هیچ فایدهای ندارن. ریدم تو این شانس. هرچه بادا باد!
بهمحضِ برخوردِ صاعقه، بلیا خردهیخهای سازندهٔ زرهش را تغییرِ شکل دادروی و دستکشهایش را به پتکهای جنگی تبدیل کرد. سپس آنها رایورش با ترکیبِ زورِ بازوانش و طلسمِ پرواز، درست وسطِ چشمانِ سینجی کوبید.
ضربه آنقدر قوی بود که جانور چند قدم عقب رفت و سرش راآمده تکان داد تا دوباره تمرکزش را به دست بیاورد. چندین تیغهای که ازیورش زرهِ یخی پدید آمده بودند، روی محورشان چرخیدند و به ارهگرد تبدیل شدند.
به ارادهٔ بلیا، تیغهها دشمن را محاصرهدشمن کردند و از همهطرف یورش بردند. بهپرسرعتشان لطفِ چرخشِ پرسرعتشان، توانستند پوستِ سنگمانندش را بشکافند.
ترمین تلاشهایقوی دختر راچند به سخره گرفت.
بیخیال بابا! ضربهٔتمرکزش اول اشانتیون بود، واسهیخی بعدیها باید جون بکَنی.
درست مثلِ روزِ اولین برخوردشان، سینجی «بدنِ کوهستان» را فعال کرد؛یخی قویترین طلسمِ دفاعیاش. وجببهوجبِ بدنِ ترمین به سیاهیِ براقی درآمده بود ومحاصره تراکمش به لطفِ جریانِ عظیمی از جادوی زمین به بینهایت رسیده بود.
یک یورشِ کوتاه به جلو کافی بود تا بلیا را به درختی بکوبدچرخشِ و هجومِ تیغهها را در جا متوقف کند. فلوریا اصلاً نمیدانست چطور بایداول چیزی به این قدرت و سنگینی را متوقف کند، اما چارهای جز تلاش نداشت.
در آن لحظه با باریدنِقدم صاعقه و پرتابههای تاریک ازتمرکزش آسمان، اوضاع بدتر هم شد.
ویسن در دل فریاد زد.
این بازی دوطرفهست! خدایا، چرا توکردم قصههای قهرمانا هیچوقت وسطِ اجرای طلسم گیرهیچ نمیافتن؟ حرف زدن که باید مجانی باشه!
نوبتِ درخششِ او بود، اما مجبور بود همچنان بهزرهِ وِرد خواندن برای سومین آرایهٔ آرایهگر ادامه دهد و همزمانضخیمی با پایش نمادِ جادوییِ حکشده روی زمین را فعال کند.
کاری جز این از دستش برنمیآمدداشتم که با جادوی نخستین صدای بنگیتیغهدار ایجاد کند و به همراهانش هشدار دهد.
بیدرنگ، ستونهای سنگیِ غنی از مگنتیت کلِ منطقهٔ نبردتکان را محاصره کردند. این ستونها مثلِ برقگیرهای قدرتمندی عمل کردندمحورشان و جلوی تکتکِ حملاتِ مبتنی بر جادوی الکتریسیته را گرفتند.
لعنتی! میخواستم هر سهتا رو کاملکردم کنم تا اثرشون به بیشترین حدضخیمی برسه، ولی داریم ثانیهبهثانیه عقبنشینی میکنیم.
ویسن دندان روی جگر گذاشت و دومینآخرش آرایه را فعال کرد. با این کار، میدانِلبهدار گرانشِ پایینی به شعاعِ ۱۰ متر ایجاد کرد.
هر چهار جادوگر طلسمِ پرواز را در انگشترهایشان ذخیره کردهکوبنده بودند یا از قبل پرواز میکردند، بنابراین توانستند بیدرنگ با اینفایدهای تغییرِ ناگهانی کنار بیایند. گرانشِ کم یا زیاد، برایشان فرقی نمیکرد.
اما وقتی ترمین سعی کرد به سپرِ فلوریا حمله کند، فلوریابیاورد فقط لازم بود سپر را محکم به بالا هل دهد تاشدند او را به هوا بفرستد، انگار که سینجی فقط یک بادکنک بود.
زرهِ بلیا از قبل دوبارهتیغهدار شکل گرفته بود و او آمادهمحافظِ بود تا راهِ دشمن را ببندد.
طبقِ نقشه، بلیا باید او را در هوا نگه میداشت ونبردِ با بهرهگیری از نقطهضعفِ سینجی، با حملاتِ فیزیکی و جادویی خستهاشندارن میکرد تا به فلوریا زمان بدهد که رای را از پا درآورد.
اما جاخالی دادن از تگرگِ ناگهانیِ گلولههای تاریک و خنثیکوبنده کردنِ تمامِ تلاشهای ترمین برای رسیدن به زمین، تمامِ تمرکزشهیچ را میطلبید و هیچ وقتی برای حمله برای بلیا باقی نمیگذاشت.
ترمین داشت پیچکهایی از خاک پدید میآورد تا به پایین برگردد.بیاورد همزمان سپرهای یخیِ ضخیمی میساخت تا جلوی طلسمهای بلیا را بگیردشدند و گلولههای یخی شلیک میکرد تا او را دور نگه دارد.
سینجی نمیتوانست اجازه دهد دوباره هدفِ طلسمِ «بلند کردن» قرار بگیرد؛ شکستضخیمی خوردن برای بارِ دوم از یک حقهٔ تکراری بهشدت تحقیرآمیز بود. ترمینصاعقه تمامِ توانش را به کار گرفته بود و به سمتِ پیچکها شنا میکرد.
بلیا چارهای نداشت جز اینکه بهمحضِ بیرون آمدنِ پیچکها ازکوبنده زمین، با سلاحهای پدیدآوردهاش آنها را ببُرد و همزمان ازهیچ حملاتِ ترکیبیِ جانورانِ جادویی که بر سرش میبارید، جاخالی بدهد.
لیث فقطتازهشم میتوانست بهبالاقوز بدشانسیشان لعنت بفرستد.
کی فکرشو میکرد جانورِ جادویی هم بتونه از آرایهها استفاده کنه؟ با توجه به چیزایی که دیدم، اگه میتونستم از جادوی راستین استفاده کنم،تیغهها میتونستم پابهپای یکیشون بجنگم. ولی بهعنوانِ یه کاربرِ جادوی بدلی، دوتا از ما لازمه تا حریفِ یکیشون بشیم. حتی اگه میرنا هنوز باهامون بود، بازمجون تو موضعِ ضعف بودیم. فقط تا وقتی آرایههای ویسن ته بکشن وقت داریم، وگرنه همهمون نفله میشیم. باید هرچه زودتر کلکِ اون کرون رو بکَنیم!
بهمحضِ فعال شدنِ دومین آرایهٔ آرایهگر، لیث دورِ امروکِ ماتومبهوت چرخید؛محافظِ پاهای جانور حالا چند سانتیمتر بالاتر از زمین شناور بود. دمِبهمحضِ جانور را گرفت و او را به سمتِ فلوریا پرتاب کرد.
طبقِ نقشه، به عهدهٔ او بود که با برگِ برندهای که لیث لطفکردم کرده و در اختیارش گذاشته بود، از شرِ رای خلاص شود. اما حتی بدونِبادا صاعقهها، مهارِ سنتار روی آرایه در مقایسه با ویسن در سطحِ کاملاً متفاوتی بود.
سنتار میتوانست آزادانه گلولههای تاریک را مهار کند و فقط دشمنانشان را هدف بگیرد. این کاربرابرِ مزیتی را که میدانِ گرانشِ پایین به تولهآدمها میداد، بهشدت کاهش میداد. کرون همچنین با اضافهکردنِخردهیخهای تیغههای باد، رگبارِ حملات را تقویت میکرد و هرگونه تلاش برای حمله به متحدانش را دشوارتر میساخت.
با وجود اینکه امروک همیشه از یادگیریِ پرواز سر باز زده بود،چندین استعدادی ذاتی در جادوی هوا داشت. رای حتی با واکنشِ غریزی همتیغهها میتوانست آنقدر جابهجا شود که از تقریباً تمامِ حملاتِ نیمبندِ فلوریا جاخالی بدهد.
لیث که چارهٔ دیگری نمیدید، تصمیم گرفت نقشهٔ مضحکی را کهمحافظِ تازه به ذهنش رسیده بود پیاده کند. ترمین تمامِ حواسش بهبهمحضِ بلیا و مهارِ پیچکها بود و پشتش کاملاً بیدفاع مانده بود.
سینجی هنوز متوجه نشدهبالاقوز بود که لیث وجای فلوریا حریفانشان را عوض کردهاند.
لیث گلولهٔ آتشی به زمینِ زیر پای ترمین پرتاب کرد.کوبنده انفجارِ حاصل از آن، جانور را به هوا فرستاد، ازهیچ پیچکهای خاکی دور کرد و سپرهای دفاعی را در هم شکست.
لیث زیرِ شکمِ جانور رفت و با تمامِ سرعت و توانی کهچندین داشت، آن را به بالا هل داد. آرایهٔ ویسن فضای زیادی راتیغهها پوشش نمیداد؛ لیث باید پیش از ازبینرفتنِ اثرِ کاهشِ گرانش، بهسرعت شتاب میگرفت.
در آسمان اوج گرفت و با پای خودش واردِ تلهٔ سنتار شد. اماهیچ چون از ترمین بهعنوانِ سپر استفاده میکرد، این سینجیِ بیچاره بود که تمامِسازندهٔ آسیبها را بهجای او خورد و بهخاطرِ این تاکتیکِ کثیف، به حریفش غرید.
سنتار مجبور شد آرایهٔ آسمان را موقتاً متوقف کند. ترمین میتوانست تمامِتیغهدار روز صاعقه بخورد و مدام سوت بزند، اما گلولههای تاریکی داستانِ دیگریاین داشتند. هر بار که به هدف میخوردند، قدرت و سرزندگیِ قربانی را میمکیدند.
وقتی تمامِ شتاب از بین رفت و سینجی شروع به سقوط کرد، سنتار یکسلاحهای لحظه مردد ماند. کرون میدید که دوستش شل و بیحال شده است؛ چشمانش ازباد خستگی و دردِ ناشی از آتشِ خودی که تحمل کرده بود، تار شده بود.
سنتار نگران بود که با سقوطعقب از آن ارتفاع، اگر ترمین نتواندچندین فرودش را نرم کند، بهشدت زخمی شود.
لیث از دوستیِ آنها سوءاستفاده کرد، در آن لحظه خودش را نشان داد وفایدهای طلسمِ جدیدش را که امیدوار بود کار را تمام کند، اجرا کرد. با وجودِتغییرِ نامش، «نیزههای کیش و مات» هنوز حتی یک حریف را هم شکست نداده بود.
«زندانِ سوزان!»
شش گلولهٔ آتش همزمان دورِ سنتار پدیدار شدند؛ یکیزرهِ بالا، یکی پایین و بقیه به شکلِ مربع. برای لحظهایضخیمی شبیهِ یک تاسِ هشتوجهیِ غولپیکر و شعلهور به نظر میرسیدند.
بدونِ اینکه به دشمن فرصتِ واکنش بدهند، همه با همتمرکزش منفجر شدند و با وجودِ سپرِ هوایی که سنتار درچرخیدند آخرین صدمِ ثانیه توانسته بود پدید آورد، آسیبِ سنگینی وارد کردند.
در قلعه، پروفسورها کهنبردِ کارِ دیگری نداشتند، مشغولِ تماشابرابرِ و تفسیرِ عملکردِ شاگردانشان بودند.
پروفسور واستور با غروربالاقوز سینه سپر کرد وجای گفت: «این شاگردِ منه!»
درحالیکه در واقع به رئیسِ آکادمی نگاه میکرد تا مثلِ بقیهنبردِ بودجهٔ بیشتری از او بگیرد، گفت: «همیشه بهت میگفتم تورمان. جادویندارن درمان آرامش و آیندهنگری میاره. همون بهتنهایی نصفِ نبرد رو میبره.»
پروفسور وانمایر جواب داد: «چرتوپرت نگو! این بهخاطرِسرش کلاسهای منه. فقط یه جادوآهنگر میتونه چنین اجرایآمده سریع و دقتی تو زمانبندیِ طلسمهاش داشته باشه.»
واستور حرفش را مسخره کرد: «اَه!کردم باید هرچه زودتر یه معاینهٔ کامل بشی.هیچ معلومه که یه جای مغزت ایراد داره.»
مانوهار درحالیکه تنقلاتِ شور به سمتشان پرتاب میکرد، فریاد زد: «نظرتون چیهتیغهدار جفتتون رو همزمان بکشم؟ دارید برنامهم رو خراب میکنید!» برخلافِ بقیه، او رویشانس یک مبلِ راحتی نشسته بود و دورش پر از کاسههای خوراکیِ لذیذ بود.
داشت از مبارزهای به مبارزهٔ دیگر میپرید و دنبالِزرهِ چیزِ جالبی میگشت. در آن لحظه، سعی داشت گروهِ فلوریاضخیمی را از زوایای مختلف از طریقِ آینههای نظارتی دنبال کند.
درحالیکه داشت خوراکیایجانور شبیهِ چوبشور میخورد، گفت:رفت «پسر، اینا خیلی خوشمزهست.»
«باید اینا رو ضبط کنیمتیغهدار و بفروشیم. سودش هم مالِ من.محافظِ بودجهٔ بیشتری لازم دارم. باشه، لینجوس؟»
رئیسِ آکادمی میتوانست نبودِ القابِ احترامآمیز را تحمل کند، اما ایدهٔنبردِ تجارت با عرق و خونِ شاگردانش دیگر زیادهروی بود. آنجا پایندارن جانِ جوانان در میان بود، نه سرگرمیِ چند اشرافزادهٔ ثروتمند و بیحوصله.
با این حال، ایده جذابیتِ خودش را داشت.جای آکادمی سیاهچالهای برای پول بود؛ مهم نبود پادشاهیبرابرِ چقدر در آن سرمایهگذاری میکرد، هیچوقت کافی نبود.
پروفسور نالیر با تعظیمی مؤدبانه جواب داد: «برای من بیشتر این جالبه که یه شاگردپدید تونسته بعد از یه ماه یه طلسمِ شخصیِ ردهٔ ۴ بسازه. کارت عالی بود، نالیر.»بردند و با دستی که پشتِ سرش پنهان کرده بود، به رقبای لافزنش انگشت نشان داد.
پیش از اینکه دود محوتیغهدار شود، لیث با تمامِ سرعتهمچین به جلو یورش برده بود.
همهٔ داروندارم رو شرط میبندم که کرونِ لعنتی هنوز زندهستکوبنده و داره جفتک میندازه. مهم نیست چقدر قدرت تو یههیچ طلسم میریزم، در برابرِ یه جانورِ جادویی هیچوقت کافی نیست.
و حق با او بود. سنتار زخمی شده بود، اما با ازپادرآمدنتیغهدار فاصلهٔ زیادی داشت. توانسته بود کیفیت را با کمیت جبران کند واین با پدیدآوردنِ مجموعهای از موانعِ هواییِ هممرکز، اثرِ طلسم را نصف کرده بود.
کرون هنوز از انفجارها و شعلههای کورکننده گیج بود که لیثبیاورد از میانِ دودِ باقیمانده پدیدار شد. بالاخره معجونها را به کارشدند گرفت و چند مشتِ پیاپی به سر و بدنِ سنتار کوبید.
پایین روی زمین، امروک بدونِ آتشِ پوششی بهسرعت داشت میدان رامحافظِ واگذار میکرد. آرایه هر صاعقهای را دفع میکرد و سپرِ فلوریا همبرخوردِ در برابرِ هر طلسمِ سریعی که جانور میتوانست سرهم کند، سد میشد.
فلوریا هر لحظه ضرباتِ بیشتری وارد میکرد. شمشیرشجای برای شکافتنِ خز و پوستِ ضخیمِ رای کهبرابرِ حالا از چند جا خونریزی داشت، بینقص بود.
پس از استفاده از گاردِ انفجاری برای برهمزدنِ تعادلِزرهِ حریف، چیزی از آویزِ بُعدیاش بیرون آورد و با استفادهضخیمی از جادوی نخستین آن را روی نوکِ شمشیر نگه داشت.
در ضربهٔ بعدی، امروک تمامِ تلاشش را کرد تا جاخالی بدهد، اما فلوریا بازیخی هم از تحرکِ برترش استفاده کرد و شمشیر را در بدنش فرو برد و زهرِیورش کلکری را که لیث از روزِ قبل نگه داشته بود، به پهلوی دشمن تزریق کرد.