چپتر 211: چپتر ۲۱۱
0وینور از شدتِ تعجب نزدیک بود خفه شود. بسیاریمیخواید از دانشآموزان طوری به امروک خیره شده بودند کهیادتون انگار برای اولین بار در زندگیشان یک جانورِ جادویی میدیدند.
آیرونهلم حرفِ وینور را اصلاح کرد: «آره،آنقدر میتونه. دویست امتیاز منفی بهخاطرِ دروغ گفتنبالا به یه معلم.» بقیهٔ حلقههای وینور خاکستری شد.
وینور ناله کرد: «چطور میتونید بهجای یه دانشآموز، حرفِ یهیاد جانورِ احمق رو باور کنید؟ اصلاً شما انسانید؟ طرفِ کیمثلِ هستید؟» و با شنیدنِ صدای غرش درست بیخِ گوشش، پرید عقب.
امروک آنقدر نزدیک بود که وینور میتوانست بوی تندِ نفسشبخونن را حس کند. لبهایش بالا رفته و دندانهای نیشی بهاندازهٔ یکباشه خنجرِ کوچک را نمایان کرده بود. غرید: «به کی میگی احمق؟»
«پانصد امتیاز منفی بهخاطرِ توهین به محافظانمون.» یونیفرمِبخونن وینور از سفید به خاکستری تغییر رنگ دادپرمدعاتون و تمامِ ویژگیهای جادوییاش را از دست داد.
صدای پروفسوردرست آیرونهلم غرید:گوشش «گوش کنید، احمقها.
«ما تو سه روزِ آینده مهمانِ این جنگلیم. جانورانِ جادویی صاحبخانه، محافظاناگه و اولین خطِ دفاعیِ ما هستن. هر کس جرئت کنه به دانشآموزِاستدلال دیگهای حمله کنه یا به این جانوران بیاحترامی کنه، تمامِ امتیازاتش باطل میشه.
«وقتشه یاد بگیرید که اگه یه جانورِ جادویی بهاندازهٔ کافی عمر کنه، به خِرَدِ عرفانیاینکه میرسه. اونا میتونن درست مثلِ ما انسانها حرف بزنن، استدلال کنن و بخونن. اگه میخوایدمیکنم زنده بمونید، قبل از اینکه اون دهنهای پرمدعاتون رو باز کنید، یادتون باشه کجا هستید.
«اگه اونا بهخاطرِ رفتارِ شما از محافظتِ مابخونن دست بکشن، با کمالِ میل یکیدو تا احمقپرمدعاتون رو فدا میکنم تا بقیه رو نجات بدم. مفهومه؟»
دانشآموزانِ سالِ چهارم و پنجم به اطراف نگاه کردند و تازه متوجه شدندلبهایش که شهر هیچ نقطهٔ کوری ندارد. جانورانِ جادویی در آسمان پرواز میکردند، درتوهین خیابانها گشت میزدند و حتی حضورشان هنگامِ حفرِ تونل در زیرِ زمین احساس میشد.
برخلافِ فضای داخلِ آکادمی، تکتکِ حرکاتشان زیرِ نظر بود و هر کلمهایاگه که میگفتند شنیده میشد. حالا میدانستند که جانورانِ جادویی میتوانند حرف هم بزنند،کنن و این یعنی با یک سیستمِ امنیتیِ زنده و حواسی تقویتشده روبهرو بودند.
لیث پس از تعظیمی مؤدبانه بهحرف امروک، از آنجا دور شد و بهبمونید دنبالِ فلوریا و بقیهٔ اعضای گروه گشت.
اگر بهاندازهٔ کافی عمر کنند. چهاستدلال جوکِ خندهداری. لیث در دل بهقبل این نمایشِ جانورانِ جادویی برای انسانها خندید.
سولوس با یادآوریِ دوستِ کوچکشان لبخند زدآنقدر و گفت: «آره، حتی نوک هم میتونستبالا حرف بزنه و فقط یه تولهبایک بود.»
در این میان،حمله کنجکاویِ پروفسور آیرونهلمامتیازاتش برانگیخته شده بود.
«چرا دخالت نکردی؟میتونن اگه اون قندیلحرف رو متوقف نکرده بودم...»
امروک حرفش را قطع کرد: «هیچ اتفاقی نمیافتاد. اون گندهبکزنده فقط برای خودش تهدید بود. اگه جای تو بودم میکشتمش.کجا اون یه سیبِ گندیدهست. برای گلهت فقط دردسر درست میکنه.»
حرفهای رای سؤالِبیخِ دیگری را درعقب ذهنِ او ایجاد کرد.
«چرا به اون بزرگهجانوران میگی "گندهبک" و بهمیشه اون یکی میگی "گرگِ جوان"؟»
امروک طوری خُرخُر کرد که انگار کسیبزنن از او پرسیده باشد آیا آب خیس است:اینکه «بزرگه یکی از شماهاست، کوچیکه یکی از ماها.»
آیرونهلم هرمثلِ ثانیه گیجتر میشد:بزنن «یکی از شماها؟»
«اون گندهبک یه انسانه. غذا میبینه، غذا میخواد. ماده میبینه، مادهنفسش میخواد. چیزها رو میبینه، اون چیزها رو میخواد. مهم نیست بهشونکرده نیاز داره یا نه، با خشونت تصاحبشون میکنه. طبیعتِ انسان اینه.
ما تا گرسنه نباشیم غذا نمیخوریم، برایباطل تمامِ عمرمون یه جفت داریم و به خرتوپرتهایخِرَدِ بیمصرف هم نیازی نداریم. اون یکی از ماهاست.»
پروفسور آیرونهلم از حرفهای امروک کمی رنجید. حرفهایش خیلی شبیه به نژادپرستی بود. مشکل اینجا بود که نمیتوانستپرمدعاتون با او بحث کند. بدونِ قانون و نظم، دنیای انسانها نهایتاً در عرضِ چند روز به کامِ آشوبسالِ فرو میرفت، در حالی که جانورانِ جادویی بر اساسِ قوانینِ نانوشتهای زندگی میکردند که تکتکشان به آنها پایبند بودند.
لیث از تعدادِ کلِ افرادی که گریفونِ سفید میزبانی میکرد، شگفتزده شده بود. سهبالا سالِ اول دستکم از هزار دانشآموز تشکیل میشد و همین باعث شد شک کندیونیفرمِ که آیا این شهرِ معدنی میتواند همهٔ آنها را در خود جای دهد یا نه.
لعنتی، پنج دقیقه هم نشده که اینجام ومیشه از همین الان گم شدم. از جاهای شلوغ متنفرم.میرسه سرم رو درد میارن. لیث در دل فکر کرد.
«باید سریعاونا یه پروفسورمثلِ پیدا کنیم!»
سولوس پیشنهاد داد: «یا اینکه میتونیاستدلال باهاشون تماس بگیری و بپرسی کجاقبل هستن.» و باعث شد لیث پوزخند بزند.
«سولوسِ معصوم و شیرینِ من. اگه لینجوس بعدمیتوانست از انجامِ این کارِ عظیم، ارتباطات رو باز گذاشتهنیشی باشه، اونقدر احمقه که اصلاً نمیتونه رئیسِ آکادمی باشه.»
همانطور که لیث پیشبینیجانوران کرده بود، آویزِ ارتباطیمیشه کاملاً از کار افتاده بود.
«لیث، از دیدنِ دوبارهت خوشحالم. کاش شرایطمونبزنن بهتر از این بود.» لیث برگشت وقبل با سرهنگ وارگریو چشم در چشم شد.
لیث با تعظیمی کوتاه پاسخبزنن داد: «سرهنگ، این یه غافلگیریِزنده غیرمنتظرهست. ارتش هم درگیر شده؟»
«بله، البته. نمیتونیم هیچ ریسکی بکنیم. فرض رو بربوی این میذارم که خودت همهچیز رو میدونی.» لیث سر تکانخنجرِ داد و برای پیدا کردنِ همتیمیهایش از او کمک خواست.
سرهنگ گفت: «مشکلی نیست.» و گوشیِ ارتباطیاش را لمسوقتشه کرد تا اطلاعات بخواهد. در حالی که منتظرِ جواباونا بودند، او و لیث دربارهٔ وضعیتِ موجود صحبت کردند.
«میشه اینجااونا از دنیایمثلِ کوچک استفاده کرد؟»
وارگریو آهی کشید: «متأسفانه نه. با اصولی شبیه بهمیخواید آرایههای آکادمی کار میکنه، فقط قویتره. سرعتِ اون موجوداتیادتون بهسختی کم میشه، در حالی که ما کاملاً بیدفاع میشیم.
دنبالم بیا،درست نمایش دارهگوشش شروع میشه.»
وارگریو لیث را به حومهٔ شهر برد، جایی که دانشآموزانیاد و پروفسورها هنوز منتظر بودند. ناگهان زمین شروع به لرزیدن کردانسانها و سکویی سنگی به ارتفاعِ ۴ متر از زمین بیرون آمد.
لینجوس نقطهای را انتخاب کرده بود که بهاستدلال تمامِ حاضران اجازه میداد دیدِ واضحی داشته باشنداون و به صدای تقویتشده با جادویش گوش دهند.
«دانشآموزانِ عزیزم، اینجا برای چند روزِ آینده خانهٔ ما خواهد بود. قوانینِ اینجا هموناون قوانینِ آکادمیه، اما بدونِ درس. حداقل برای دانشآموزانِ سالِ چهارم و پنجم.» با اینمیکنم حرفها، صدای ناله و شکایت از بیشترِ جمعیت بلند شد که لینجوس نادیدهاش گرفت.
«باید دستها و ذهنهاتون رو مشغول نگه دارید تا استرسِ وضعیتِ فعلی از درون نابودتونرفته نکنه. به همین دلیل، دانشآموزانِ سالِ چهارم و پنجم دو انتخاب دارن: یا به پروفسورهاتغییر کمک کنن تا اصولِ اولیهٔ جادو رو به سالپایینیها آموزش بدن، یا کریستالهای جادو استخراج کنن.
هر دو کار با توجه به میزانِ مشارکتتون، با کریستالهاییاد جادو یا امتیاز پاداش داده میشه. من محلِ اقامتتون رو برانسانها اساسِ وضعیتِ اجتماعی و سنتون تعیین کردم، اما دچارِ سوءتفاهم نشید.
این کار رو فقط برای جلوگیری از آزار و اذیتِ دانشآموزانِ کوچکتر توسطِ سالبالاییها انجاماینکه دادم. تمامِ خانهها کاملاً مشابهاند و امکاناتِ رفاهیِ یکسانی دارن.» نالههای بیشتری در هوا پیچیدمیکنم و بسیاری از دانشآموزان که از حرفهای لینجوس منزجر شده بودند، روی زمین تف کردند.
آنها امیدوار بودند کهحرف به قیمتِ آزار دادنِبخونن آدمهای عادی، کمی تفریح کنند.
«همونطور که پروفسور آیرونهلم قبلاً اشارهعقب کرد، یادتون باشه که ما اینجا مهمانیم.لبهایش اجازه بدید سرورمون رو بهتون معرفی کنم.»
اسکارلتِ اسکورپیکور از آسمان شیرجه زدامتیازاتش و درست کنارِ لینجوس فرود آمد؛اگه فرودش به نرمیِ یک پَر بود.
صدایش خشن اما زنانه بودانسانها و به دانشآموزان میفهماند که اومیخواید یک ماده است: «خلاصه میگم، انسانها.»
«به قوانینم احترام بذارید و اصلاً متوجهِ حضورِ ما نخواهید شد. قوانینِ من سادهست. اول: همون کاری رو بکنید که لینجوس میگه. دوم: هرگز درمیل حضورِ من به هیچ تولهای، چه انسان چه غیرانسان، آسیب نرسونید.» یکی از دلایلی که این اسکورپیکور تصمیم گرفته بود به آکادمی کمک کند این بودخیابانها که اسکارلت پیش از تبدیل شدن به اسکورپیکور، بسیاری از فرزندانش را از دست داده بود و به همین دلیل نقطهٔ ضعفی در برابرِ بچهها داشت.
دلیلِ دیگر این بود که، طبق گفتههای لینجوس، نامردگان تواناییهای زیادی داشتند که اوبالا را به یادِ مسخشدگان میانداخت. میخواست از این فرصت استفاده کند تا ببیند آیایونیفرمِ خدای مرگِ کذایی و دشمنِ مرموزش به نحوی با هم ارتباط دارند یا نه.
«سوم: به زیردستانم احترام بذارید. اونا دارن جونشونو برای شما به خطر میندازن. کساییعمر که قدرِ فداکاریشون رو نمیدونن، از نظرِ من میتونن بمیرن. اگه هر کدومتون بهزنده کمک نیاز داشت، به هر دلیلی، میتونه پیشِ جانورانِ جادوییِ اطرافِ شهر یا جانشینام بره.»
هیولای دیگری ازمیتونن آسمان در سمتِحرف چپِ اسکارلت فرود آمد.
گرگِ غولپیکری بود با دو شاخِ خمیده که درست جلوی گوشها،بمونید از پیشانیاش بیرون زده بود. بالهای پردارِ عقابمانندی از پشتش درآمدهمحافظتِ بود و به نظر میرسید دمش از شعلههای رقصان ساخته شده بود.
«رایمن؟» لیثدرست از ورودِگوشش دوستش جا خورد.
«این محافظه، یه اسکال. اون نیروهای منو تو نبرد رهبری میکنه، چون من مجبورم همهٔ آرایههایعرفانی محافظ رو تنهایی حفظ کنم.» این در واقع دروغ بود. خیلیها در امن کردنِ منطقه نقشاون داشتند. اسکارلت این را گفت چون میدانست انسانها برای اینکه احترام بگذارند، باید تحتتأثیر قرار بگیرند.
همچنین، این کار پیدا کردنِ خائنها را آسانتر میکرد،کنن چون با تظاهر به اینکه تمامِ انرژیاش صرفِ آرایههاپرمدعاتون میشود، خودش را به یک هدف تبدیل کرده بود.
موجودِ دومی ظاهر شدحرف که این بار آرامبخونن از زمین بیرون میآمد.
تودهٔ عظیمی از سایهها به اندازهٔ یک خانهٔ کوچک بود که مدام تغییرِ شکل میدادرفته تا اینکه شبیه یک خرس شد. تنها ویژگیهای متمایزش چشمانِ قرمزِ درخشان و اسکلتِ عظیمش بودرنگ که هرازگاهی از زیرِ تاریکیِ مدام در حالِ تغییری که بدنش را میساخت، به چشم میخورد.
«این کالّا، یه شبحه؛ متخصصِ ماامتیازاتش تو زمینهٔ نامردگان. اگه اوضاع خراب بشه،کافی اون محیط رو امن نگه میداره. خدانگهدار.»
«کالّا؟» لیث که حالامثلِ از بدترین احتمالات میترسید، ازکنن ظاهرِ جدیدِ او جا خورد.
«این یه تکاملهانسانها یا تبدیل بهاستدلال یه نامرده شده؟»
سولوس جواب داد: «یه تکامله. اون الان یه هستهٔ مانای آبی داره،کند نه یه هستهٔ خون. ولی با توجه به چشمای قرمز و دودِمیگی سیاهی که از بدنش بیرون میزنه، میتونم بگم یه جورایی بهشون ربط داره.»
هر سه هیولا به همان سرعتی که آمده بودند ناپدید شدند و دوبارهکافی مرکزِ صحنه را به لینجوس سپردند. لینجوس دست زد و چند تخته ازبخونن هوا ظاهر شد. هر کدامشان فهرستِ بلندی از نامها به ترتیبِ الفبا بود.
کنارِ هر نام، عددی مربوط به یکی از خانههای رویبخونن نقشه به چشم میخورد. لیث در کمالِ تعجب فهمید کهیادتون اقامتگاهِ او به نامِ یک خانوادهٔ اشرافیِ قدیمی ثبت شده است.
زن و شوهرِ ارناس هر کدام به روشِ خودشان رئیسِزنده بیچاره را تهدید کرده بودند؛ طوری که هنوز با خودشکجا فکر میکرد فریادهای اوریون ترسناکتر بود یا کنایههای ظریفِ جیرنی.
چون در گذشته با هر دو روبهرو شده و شکست خورده بود، به درخواستشان برای کناردندانهای هم نگه داشتنِ آن پنج جوان — با وجودِ تفاوتِ طبقاتیشان — هیچ اعتراضی نکرده بود. وقتیتمامِ جادوگرِ اعظم دیروس هم لینجوس را برای این کار تحت فشار گذاشت، دیگر کاری از دستش برنمیآمد.
کنار هم گذاشتنِ سه عضو از یک خانوادهٔ اشرافیِ قدیمی (هرچند یکی ازکافی آنها فقط اسمش را یدک میکشید)، یک عضو از خانوادهٔ اشرافیِ نوپا، و یکمیخواید آدمِ عادی، چیزی بود که اگر رابطهٔ عالیِ بینشان نبود، هرگز اجازهاش را نمیداد.
ساعتها گذشت تا عصر شد. لیث در معادن کار میکرد ومیخواید ترجیح میداد هم از اشراف و هم از بچهها دوری کند. کویلارفتارِ و یوریال تصمیم گرفتند در آموزشِ مقدماتِ جادو به پروفسورها کمک کنند.
کویلا به دنبال کردنِ مسیرِ آکادمیک فکر میکرد. تمامِ خطراتی که از سراینکه میگذراند به او میفهماند که چقدر زندگیِ آرامش در آکادمی را، دور ازیکیدو خونریزی و نبرد، دوست دارد. این چیزها باعث میشد احساس کند وصلهٔ ناجور است.
اما وضعیتِ یوریال فرق میکرد.پرید بعد از شام خوردن باتندِ نامزدش، ذهنش حسابی آشفته بود.
لیبیا حتی از چیزی که یادم بود هم مغرورتر و ازخودراضیتر شده.اگه خدا رو شکر که به لیث یا کویلا معرفیش نکردم، وگرنه تااستدلال موقعِ رفتنش فقط دعوا میکردیم. کاش راهی برای فرار از این نامزدی بود.
فکرِ اینکه عمرش را با دختری بگذراند که تحملش برایش سخت بود،زنده و اینکه مجبور شود خوشبختی را در آغوشِ معشوقهای جستوجو کند کهمحافظتِ باید از چشمِ دنیا پنهانش میکرد، حسابی او را به هم میریخت.
یوریال همیشه میدانست که زندگیاش چقدر شبیه به قفس خواهد بود، اما حالا کهاون میلههایش را از نزدیک میدید، ناخودآگاه دنبالِ راهِ فرار میگشت. بینِ گذراندنِ روز به تنهاییبقیه در یک معدنِ تاریک و آموزش دادن به بچهها، او گزینهٔ دوم را انتخاب کرد.
باید تا جایی که میتونم از آفتابآنقدر لذت ببرم. تازه، تمرینِ خوبی هم برایبالا وقتیه که خودم بچهدار میشم. یوریال آهی کشید.
فریا هم به معادن رفت. پالایشِ کریستالها نیاز به تمرکز و تنهایی داشتکافی و به او فرصت میداد تا کمی از درگیریِ مدام با شیاطینِ درونیاش فاصلهمیخواید بگیرد. او اشرافزاده بود، اما چنین حسی نداشت. خانواده داشت، اما خانوادهٔ خودش نبودند.
زندگیاش خیلی سریع تغییر میکرد و برای اولین بار، آیندهاش مبهم بود.زنده رها کردنِ خاندانِ ارناس، بعد از آنهمه محبتی که اوریون به پایش ریختهبکشن بود و با او مثلِ دخترِ خودش رفتار میکرد، کاری بسیار پست بود.
از طرفی این کار به معنای رها کردنِ کویلا هم بود؛ نزدیکترینقبل کسی که به عنوانِ خانواده برایش باقی مانده بود. حالا با وجودِکمالِ تهدیدِ خدای مرگ، نمیدانست باید بیشتر از آیندهاش بترسد یا از زمانِ حال.
فلوریا به دنبالِ لیث واردِ معادن شد و بیشترِ وقتش را به تماشای اوبالا گذراند. برخلافِ بقیه، اصلاً به نظر نمیرسید ترسیده باشد. حتی سایهٔ بالکور هم نمیتوانستیونیفرمِ برقِ طمعی را که با دیدنِ یک کریستالِ باکیفیت در چشمانش مینشست، خاموش کند.
این رفتارش به نظرِ فلوریا سطحیامتیازاتش و بیاحساس میآمد، اما در عینِ حالکافی به طرزِ عجیبی قلبش را آرام میکرد.
این کارم خیلی احمقانهست، ولی نمیدونم دیگه چیکار کنم. دستام بامیخواید فکر کردن به اتفاقی که دو شبِ دیگه قراره بیفته اونقدر میلرزهرفتارِ که نمیتونم یه کریستال رو دست بگیرم. درس دادن هم فایدهای نداره.
نمیخوام به آدمایی دل ببندم که ممکنه هر لحظه بمیرن. فقطبمونید میخواستم بقیهٔ وقتم تو آکادمی رو بیسروصدا بگذرونم و سعی کنممحافظتِ به مرگ فکر نکنم. ولی در عوض مرگ داره میاد سراغم.
فلوریا حس کرد بغض گلویش را گرفته است، پس درست کنارِ لیثکند نشست و سرش را روی شانهٔ او گذاشت. ضربانِ قلبِ آرامِ لیث برایپانصد گوشهایش مثلِ لالایی بود. لرزشِ دستانش متوقف شد و ترسش از بین رفت.
«اشکالی نداره همینجوری بمونم؟»
«نه، راحت باش.» لیث توانست بدونِ اینکهبزنن کارِ برش را متوقف کند، بالای سرِ اواینکه را ببوسد و باعث شد فلوریا ریز بخندد.
«الان دیگه بایدانسانها کریستال رو بذاری زمینکنن و بغلم کنی، عوضی.»
لیث تازه میخواست به شوخی بگوید کهآنقدر هیچوقت انتظار نداشته او دوستدختری تا اینبالا حد پرتوقع باشد، که گوشهایش صدایی شنید.
ناگهان بدنش منقبضحمله شد و پرسید:امتیازاتش «اون صدا رو میشنوی؟»
فلوریا سعی کرد گوش بدهد.انسانها آنها خیلی در عمقِ معدن نبودند،میخواید اما هنوز هم پژواکهای زیادی میپیچید.
«نه، چی رو؟»
«صدای جیغ.»