چپتر 566: فصل 566
0ورق برگشته بود، اما لیث و سولوس هر دو میدانستند که این موضوع در برابرِ یک بیدارشدهٔهمچنان دیگر اهمیتِ چندانی ندارد، قاتل هرکه میخواست باشد. او فقط باید از نشاطبخشی استفاده میکرد تا بهیورش اوجِ آمادگیاش برگردد و از شرِ زهر خلاص شود، اما خوشبختانه این موضوع برای لیث هم صدق میکرد.
سولوس فریاد زد: «پشتِمحافظِ سرت!» همان موقع دشمنِوزن جدیدی پشتشان بلینک کرد.
لیث با بیشترین سرعتی که میتوانست چرخید و دید تازهوارد داردبیست تیغهای خمیده را به سمتش تاب میدهد. مردِ جوانی بود، بهزوریادِ بیست سالش میشد. پوستی قهوهایِ روشن و چند خالکوبی روی صورتش داشت.
لیث را به یادِ مردی میانداخت که با ستارهٔ سیاه ادغامپوستی شده بود تا جلوی نابودیاش را بگیرد. برخلافِ قاتل، او هیچ وسیلهٔسیاه نهانسازی نپوشیده بود، برای همین بدنش در حسِ مانا مثلِ لامپ میدرخشید.
سولوس بیآنکه منتظرِ سؤالِ لیث بماند گفت:پوشیده «هستهٔ مانای فیروزهایِ روشن، آمیخته با همهٔنمیتوانست عناصر، و تمامِ چیزهایی که پوشیده افسونشده است.»
لیث مسیرِ سلاح رامحافظِ میدید، اما متأسفانه بدنشوزن نمیتوانست با آن همگام شود.
سینهٔ لیث همچنان بهشدت خونریزی میکرد و زهر داشت بدنش را از هم میدرید. بهترینقهوهایِ کاری که از دستش برمیآمد، دفعِ شمشیر با محافظِ بازویش بود. دشمن تازهنفس بود ونابودیاش با تمامِ وزن و جادوی همجوشیاش یورش میآورد، در حالی که لیث رمقی برایش نمانده بود.
تیغهٔ خمیده بازوی لیث را پایین راند و بریدگیِ عمیقی از شانهٔ چپ تا لگنِخالکوبی راستش باز کرد. زهرِ قاتل همراه با خونریزی باعث شد لیث به زانو بیفتد. همانهیچ موقع دشمنِ جدید چرخی زد تا با یک ضربهٔ افقی سرش را از تن جدا کند.
لیث ناگهان در زمین بلعیده شد و تیغه فقط هوا راسلاح شکافت. سولوس پیش از ته کشیدنِ مانایش فقط میتوانست چند طلسمِکاری قدرتمند اجرا کند، برای همین باید آنها را با دقت برمیگزید.
اولین طلسمی که بافته بود، گامهای وارپی به مقصدِ اتاقِ لیث بود. آن را زیرِ پاهای لیث قراربازوی داد و گرانش را به متحدشان تبدیل کرد. اگر درمانِ چنان زخمهای عمیقی را انتخاب میکرد، طلسم همان تهماندهٔجدا استقامتِ لیث را هم میبلعید، و مقابله با زهر هم ایجاب میکرد که سولوس دیگر در مبارزه شرکت نکند.
لیث روی کفِ اتاقش افتاده بود و نفسنفسمردِ میزد. خون همچنان از زخمهایش بیرون میجهید وروشن حوضچهٔ کوچکی زیرش میساخت. نفس کشیدن ثانیهبهثانیه سختتر میشد.
گیرندههای دردش را خاموش کرد تا تمرکزِ کافی برای استفاده ازپوستی فنِ تنفسش را به دست آورد. نشاطبخشی زخمهایش را تقریباً درستارهٔ دم درمان کرد، اما مقابله با زهر سختتر از این حرفها بود.
زهر آسیبِ گستردهای به بار آورده بود که بدونِ دفعِ آن درمان نمیشد. هرچه کههمگام بود، سازندهاش آن را با جادوی تاریکی آمیخته بود؛ به همین دلیل میتوانست بدنِ قربانیتازهنفس را بپوساند و از جادوی نوری که علیهاش به کار میرفت برای تقویتِ خودش استفاده کند.
خیلی خطرناک بود. اون قاتل میدونست من کیام وجادوی میدونست بیدارشدهام. زهرش، نهانسازِ هستهٔ مانا و تجهیزاتش، همهچیزشبازوی برای مقابله با سبکِ مبارزهٔ یه بیدارشده ساخته شده بود.
دفعِ زهر تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای او این روند انگارمیشد ساعتها زمان برد. مدام به اطرافِ اتاقش نگاه میکرد و منتظر بود تاسیاه دشمنانش گامهای وارپی باز کنند و پیش از بهبودیاش کارش را تمام کنند.
درست پس از اینکه سولوس لیث را بهافسونشده جای امنی برد، جوانِ شمشیربهدست داشت تمامِ تلاششسینهٔ را میکرد تا جانِ رفیقش را نجات دهد.
«بیدار شو، کیران. میدونی که من تو درمان افتضاحم.» بیشترهمجوشیاش داشت با خودش حرف میزد، چون کیران بیهوش بود. سفره شدنِبریدگیِ شکمش مثلِ ماهی و آسیب دیدنِ بیشترِ اندامهایش بهخودیخود بد بود.
زهرِ بالکور که بدنش را میخورد و هستهٔ مانایش را خاکستری میکرد،سالش فقط کار را برای بیدارشدهٔ دوم سختتر میکرد. او مجبور بود قمارمیانداخت کند که کدامیک زودتر دوستش را میکشد؛ خونریزی یا این زهرِ بیسابقه.
او با نشاطبخشی فقط میتوانست در آنِ واحد یک مورد را درمان کند، دستکم وقتی رویروی شخصِ دیگری اجرایش میکرد. مثلِ بیشترِ بیدارشدگان، همیشه جادوی شفا را اتلافِ وقت میدانست، چون هیچنهانسازی کاری نبود که آن شاخه از جادو بتواند انجام دهد و نشاطبخشی نتواند بهترش را انجام دهد.
درانیل تصمیم گرفت روی بدنِ آهنینِ بیدارشده شرط ببندد و اولسلاح زهر را دفع کند. بهمحضِ اینکه سمِ بالکور پاک شد، تلفیقِکاری نور دوباره به کار افتاد و کارِ درانیل را بسیار آسانتر کرد.
بهمحضِ اینکه قاتل بهمحافظِ هوش آمد، درانیل گفت:وزن «داشتی چه غلطی میکردی، پسر؟»
«شیرینکاریات ممکن بود کلِ نقشه را به باد بدهد. تازه،بهزور ما آمدیم اینجا تا ببینیم طرف همانقدر که آن عجوزهٔصورتش خرفت، راگو، میگوید قوی هست یا نه، نه اینکه بکشیمش.»
کیران در حالی که از نشاطبخشیجوانی استفاده میکرد تا به اوجِ آمادگیاشقهوهایِ برگردد، گفت: «از طرفِ خودت حرف بزن.»
«حالم به هم میخورد از اینکه مثل دزدها قایم شوم. خسته شدم از بس استادم همیشه بهمهمچنان یادآوری میکند که مراقبِ جادوگران جعلی، نامردگان، نگهبانان و اینجور مزخرفات باشم. لعنتی، ما بیشتر از پانزدهیورش سال تمرین کردیم، هر روز خون بالا آوردیم، ولی باز هم همیشه مثل بچهها با ما رفتار میکنند.
«میخواهم به آن فسیلِ پیر ثابتدشمن کنم که هیچچیزی نیست که مامیآورد بیدارشدگان نتوانیم با آن روبهرو شویم.»
درانیل پوزخند زد: «آره، ارواحِسمتش عمهات. دوباره یادم بینداز، کی بودبیست که جانِ بیارزشت را نجات داد؟»
«آن فرقسمتش دارد! حرومزادهمیدهد غافلگیرم کرد.»
«آره. کمینِ خودت، خودت را غافلگیر کرد. کاملاً منطقی است وسلاح اصلاً شبیه بهانهٔ رقتانگیزی نیست که فقط یک بچهٔ دهساله میآورد.» درانیلدستش از همین حالا پشیمان بود که جانِ کیران را نجات داده است.
تنها زمانی که لیث و سولوستاب هر دو به قدرتِ کاملشان برگشتند، لیثمیشد به خودش اجازه داد نفسِ راحتی بکشد.
لیث فکر کرد: «اگه تا الان نریختنبهزور اینجا، یعنی اصلاً نمیدونن کجام. اینا کیچند بودن و چه پدرکشتگیای با من دارن؟»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «قاتله به ستارهٔ سیاهمسیرِ و یکی به اسمِ تریوس اشاره کرد. شاید با اونمیدرید بیدارشدهای که چند ماه پیش تو صحرای خون کشتی دوست باشن.»
«بعیده. تو صداش فقط کینه بود، نه خشم. حدس میزنم باید خیلی جوونحالی بوده باشه. غیر از حملهٔ دقیق و برنامهریزیشدهاش، هر کارِ دیگهای که کرد وزهرِ گفت شبیه یه نوجوون وسطِ مسابقهٔ کلکل بود. انگار باید چیزی رو ثابت میکرد.
«سؤالِ اصلی اینه که آیا بهخاطرِ نزدیک بودنم به کلیسای شش بهم حملهمیشد کرد یا به یه دلیلِ کاملاً بیربط.» پارانویای لیث بهراحتی میتوانست بینِ دو بیدارشده،ادغام یک دینِ جدید، بیماریِ گریور، و حتی مرگِ جان اف. کندی ارتباط پیدا کند.
سولوس گفت: «جوابش هرچی که باشه، شاید بهتره از فریا کمک بخوایم.قهوهایِ حتماً یه چیزایی دربارهٔ کلیسای شش میدونه، و بیدارشدگان هم نمیتونن خودشونادغام رو به عموم نشون بدن. با هم میتونین جفتشون رو از پا دربیارین.»
لیث در حالی که شدتگرفتنِ دوبارهٔ طوفان را تماشا میکرد، فکر کرد: «مگه اینکه تصمیمهمگام بگیرن با وجودِ شاهدها با تمامِ توان حمله کنن، یا اینکه بیشتر از دو نفر باشن.وزن بههرحال، فرصتم رو برای آیینِ امروز از دست دادم، پس اطلاعاتِ دستدوم هم از هیچی بهتره.»
برای لحظهای، این احتمال را در نظر گرفت کهجادوی قاتلِ بیدارشده از آن زهر برای ایجادِ بیماریِ گریوربازوی استفاده کرده باشد، اما بلافاصله آن را رد کرد.
«اون زهر برای کشتن ساخته شده، نه ازکارانداختن. تازه، یه آدمِ ماهری مثلمیشد فریا حتماً تشخیصش میداد و میکشیدش بیرون. مگه اینکه یه نفر من روسیاه تو این خونه طعمه کرده باشه، وگرنه دیدنِ فریا ممکنه توفیقِ اجباری باشه.
«میتونم از گیلدش استفاده کنم تا اطلاعاتی رو که میخوام جمع کنم و شاید حتیخالکوبی به بعضی از قربانیهای گریور دسترسی پیدا کنم. اگه واقعاً رابطهای بین اون دو تاهیچ بیدارشده و این بیماری باشه، با فهمیدنِ طرزِ کارش میتونم حدس بزنم هدفِ نهاییشون چیه.»
لیث در حالی که منتظرِ شام بود، از انباشت استفاده کرد تامیدید هستهاش را بپالاید. بدونِ برجش و با طوفانی که بیرون بیداد میکرد،برمیآمد کارِ زیادی از دستش برنمیآمد. چند ساعت بعد، کسی درِ اتاقش را زد.