---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 426: فصل 426 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 426: فصل 426

0

پس از چند ساعت فعالیت‌های تفریحی، کامیلا به‌محضِ اینکه یکدیگر را در آغوش گرفتند‌شناور​ خوابش برد. لیث با نگاهی به ساعتش متوجه شد زمانِ کافی برای بازنشانیِ اثرهای‌خوش​ نشاط‌بخشی ندارد. گذشته از این، شبِ قبل خوابیده بود، پس هنوز در اوجِ آمادگی بود.

به چهرهٔ غرق در خوابِ کامیلا خیره شد و از انباشت برای پالایشِ بیشترِ هسته‌اش استفاده کرد. کامیلا حتی در‌گوشهٔ​ خوابِ عمیق هم مدام لبخند می‌زد. لیث با دیدنِ این صحنه ریز خندید. درست همان‌طور که جادوی هوا به او‌عضلاتش​ اجازه داده بود در آواز خواندن تقلب کند، جادوی نور هم در طولِ شب نقشِ خودش را ایفا کرده بود.

به لطفِ نشاط‌بخشی و چند طلسمِ سفارشی، به‌راحتی حساس‌ترین نقاطِ بدنِ شریکش‌کرده​ را کشف کرده بود و می‌دانست کِی تحریکشان کند و برای رسیدن‌تحریکشان​ به بیشترین اثر تا چه حد باید ظرافت به خرج دهد یا ندهد.

سرِ کامیلا را نوازش می‌کرد و هم‌زمان اتاق را با بینش حیات‌کرده​ می‌پایید. لیث در محیطِ ناآشنا احساسِ راحتی نمی‌کرد و پارانویایش هم دست‌بردار نبود.‌رسیدن​ به‌جز چراغ‌ها و آویزِ ارتباطیِ کامیلا، هیچ‌چیزِ جادوییِ دیگری در کلِ اتاق نبود.

یکی‌دو ساعت‌بخیر​ بعد، حس کرد‌بوسه‌ای​ کامیلا تکان می‌خورد.

لیث برای بوسیدنش‌تکان​ جلو رفت و‌جلو​ گفت: «صبح بخیر، خوشگلم.»

کامیلا او را به خودش نزدیک‌تر‌کند​ کرد و با بوسه‌ای نرم و‌کرده​ خواب‌آلود جواب داد: «صبح بخیر، خوش‌تیپ.»

لیث نگاهی به ساعتی که‌تقلب​ هنوز گوشهٔ چشمش شناور بود انداخت‌ایفا​ و گفت: «امیدوارم بیدارت نکرده باشم.»

«نه، نمی‌دونم‌بخیر​ چرا صورتم‌نزدیک‌تر​ درد می‌کنه.»

«انگار به یکی خیلی خوش گذشته و حتی تو‌صبح​ خواب هم می‌خندیده.» لیث با جادوی نور تنشِ عضلاتش را‌ساعتی​ تسکین داد و کمی نیروی زندگی به او تزریق کرد.

با این‌داده​ حرف، کامیلا‌خواندن​ به‌شدت سرخ شد.

«جدی؟» ملحفه را بالا کشید‌تقلب​ تا سینه‌اش را بپوشاند و با‌ایفا​ این کار سینهٔ لیث برهنه شد.

«آره. داشتم فکر می‌کردم، حالا که وقت داریم، میشه‌داد​ درخواستِ یه اجرای دوباره کنم؟» پس از اجرای لیث‌نکرده​ در رستوران، این اشارهٔ موسیقایی باعث شد کامیلا ریز بخندد.

«چطور می‌تونم به این حرفای رمانتیک نه بگم؟»‌گفت​ از قبل داشت از منظره لذت می‌برد و با‌داد​ وجودِ کم‌خوابی، بدنش به‌طرز عجیبی پر از انرژی بود.

لیث پیش از آنکه اوضاع خیلی‌کند​ داغ شود و کلمات دیگر جایی‌کرده​ در اتاق نداشته باشند، گفت: «صبر کن.»

«فقط محضِ کنجکاویِ علمی، می‌خوام بدونم نقطهٔ عطفی که‌نقشِ​ ما رو به این وضعیت کشوند چی بود. گُلا بودن؟‌بدنِ​ کت‌وشلوار؟ آهنگ؟ حرفام دربارهٔ جادو؟» اتفاقات به‌سرعت اوج گرفته بود.

لیث هم کنجکاو بود و‌بوسه‌ای​ هم گیج که چه کار‌خوش‌تیپ​ کرده که این‌طور بُرد کرده است.

کامیلا با لبخندی حریصانه‌می‌خورد​ گفت: «همهٔ اینا خیلی‌گفت​ بامزه بودن، ولی نه بیشتر.»

فقط بامزه؟ اون‌همه تلاش فقط واسه یه بامزهٔ لعنتی؟‌نقشِ​ لیث این را با خودش فکر کرد اما از‌نقاطِ​ ترسِ خراب شدنِ حال‌وهوا جرئت نکرد به زبان بیاورد.

«اون قسمتی بود که گفتی شروعِ یه رابطه‌طولِ​ با دروغ.» کامیلا از حرف زدن خسته شده بود‌حساس‌ترین​ و با شدتی فزاینده شروع به بوسیدنِ او کرد.

«پس صداقت؟» خیلی منطقی‌نزدیک‌تر​ به نظر نمی‌رسید، اما‌جواب​ دست‌کم می‌توانست درکش کند.

«نه، خنگول.» آن‌قدر خندید که مجبور شد مکث کند.‌صبح​ «اینکه به چیزی که بینمون بود گفتی "شروعِ یه‌خوش‌تیپ​ رابطه". باعث شد بفهمم چقدر رابطه‌مون رو جدی گرفتی.»

لیث بی‌اختیار گفت: «همین؟ جدی، این دیگه چه کوفتی...»‌نقشِ​ کامیلا او را روی تخت هل داد و کاملاً‌نقاطِ​ ساکتش کرد، پس لیث هرگز نتوانست جمله‌اش را تمام کند.

پس از آن، به‌سختی وقت برای یک دوشِ سریع و صبحانه باقی‌گوشهٔ​ مانده بود. لیث با جادو آبِ جوشِ چای را در دم آماده‌می‌کنه​ کرد و شیرینی‌ها را حرارت داد تا بخشی از عطرشان را بازیابند.

از روی عادت،‌تکان​ حتی کلِ آنجا را‌رفت​ تمیز کرد و شست.

کامیلا با لباسِ کامل از حمامی که هنوز بخار می‌کرد بیرون آمد و در همان حال‌به‌راحتی​ موهای بلند و سیاهش را با حوله خشک می‌کرد. کمتر از پنج دقیقه طول کشیده بود،‌ندهد​ برای همین با دیدنِ اتاقِ مرتب و صبحانه‌ای که از آن بخار بلند می‌شد، مات‌ومبهوت ماند.

«چطور...»

لیث حرفش را برید و در‌نرم​ حالی که با تکانِ مچش آبِ‌گوشهٔ​ اضافیِ موهای او را می‌گرفت، گفت: «جادو.»

کامیلا با صدای بلند‌می‌خورد​ زمزمه کرد: «قطعاً می‌تونم‌گفت​ به این عادت کنم.»

در سکوت غذا خوردند،‌خواندن​ تا اینکه لیث نفسِ عمیقی‌نقشِ​ کشید و بعد یکی دیگر.

«لطفاً بد برداشت نکن،‌خواندن​ اما یه چیزی هست‌طولِ​ که باید بهت بگم.»

کامیلا حس کرد زمین زیرِ پایش دهان باز‌جواب​ کرده است. حرف‌های مادرش دوباره در ذهنش پیچید. کم‌بیدارت​ مانده بود صدای خندهٔ کیما به حماقتش را بشنود.

می‌دونستم این‌قدر خوبه که نمی‌تونه واقعی باشه. شاید همین‌صبح​ الانش یه زن یا نامزد تو خونه منتظرشه. یا‌خوش‌تیپ​ شایدم حالا که به خواسته‌اش رسیده می‌خواد ولم کنه.

کامیلا در حالی که به‌زور لبخند‌کند​ می‌زد و با اشکِ سمجی که می‌خواست‌لطفِ​ به هر قیمتی بریزد می‌جنگید، گفت: «بله؟»

لیث ساقهٔ سبزی را از وسطِ دسته‌گل بیرون کشید و گفت: «نمی‌دونم کِی مرخصیِ بعدی رو می‌گیرم و هنوزم تو‌شریکش​ رو یا چیزایی رو که واقعاً دوست داری نمی‌شناسم. پس به‌جای اینکه چیزی بخرم که فقط جا بگیره، اینو برات‌می‌پایید​ ساختم. می‌دونی، تا بخشی از خودم رو باهات شریک بشم و چیزی بهت بدم که تا قرارِ بعدی‌مون منو یادت بندازه.»

کامیلا آن را از دستش گرفت و لبخندش رنگِ صداقت‌خوش‌تیپ​ گرفت. ارزان‌ترین و زشت‌ترین هدیه‌ای بود که تا به حال دیده‌چرا​ بود، اما خیلی بهتر از چیزی بود که فکرش را می‌کرد.

با لبخندی خیره‌کننده‌تکان​ که لیث را مات‌ومبهوت‌رفت​ کرد، گفت: «خیلی قشنگه.»

لیث در حالتِ گیجی پراند: «نه، هنوز نه. داشتم می‌گفتم،‌خودش​ بد برداشت نکن. نمی‌خوام آویزون به نظر برسم یا خودنمایی‌شریکش​ کنم. فقط چیزیه که برات ساختم. هیچ توقعی هم پشتش نیست.»

حالا نوبتِ کامیلا بود که گیج شود.‌نور​ آن تکه فلزِ سبزِ کج‌وکوله و چکش‌خورده‌طلسمِ​ را به‌سختی می‌شد خودنمایی به حساب آورد.

لیث در حالی که با‌بوسه‌ای​ خنده‌ای ریز به چهرهٔ مات‌ومبهوتش‌خوش‌تیپ​ نگاه می‌کرد، گفت: «لطفاً نشانش بزن.»

کامیلا کمی از مانایش را واردِ‌جلو​ ساقه کرد و کاملیای سرخی از‌نزدیک‌تر​ جنسِ شعله‌های لرزان از نوکِ آن شکفت.

تکرار کرد: «خیلی قشنگه.» این‌تقلب​ بار فقط از سرِ آسودگی‌خودش​ نبود که این را می‌گفت.

«آره، حالا قشنگه.» پیش از آنکه ساقه را به گلدان برگرداند، به‌کرده​ کامیلا توضیح داد که چطور کار می‌کند و چطور باید آن را زنده‌رسیدن​ نگه دارد. در کمالِ تعجبِ کامیلا، شعله‌های کوچک آسیبی به گل‌های دیگر نمی‌رساندند.

کامیلا در حالی که محکم به‌نرم​ او چسبیده بود و آرزو می‌کرد آن‌چشمش​ لحظه هرگز تمام نشود، پرسید: «اسمش چیه؟»

لیث با‌بعد​ عجله جواب داد:‌بوسیدنش​ «هنوز کار داره.»

اون‌قدر احمق نیستم که بهش بگم اسمِ اونو‌طولِ​ روش گذاشتم. واسه این کارا خیلی زوده. همین‌به‌راحتی​ الانشم حس می‌کنم داریم یه کم عجله می‌کنیم.

لیث این را‌بوسیدنش​ از ذهنش گذراند‌گفت​ و سولوس تأیید کرد.

سولوس آهی کشید: «این بهترین راه واسه کم‌اهمیت جلوه دادنشه. ولی بازم، تو‌گفت​ حرف زدن افتضاحی. کم مونده بود به گریه‌اش بندازی، درست مثل کاری که‌چشمش​ هر بار با اون نطقِ "باید با هم حرف بزنیم" با فلوریا می‌کردی.»

لیث اعتراضاتِ زیادی در این مورد داشت، اما‌خوشگلم​ کامیلا محکم بغلش کرد و سرش را در‌ساعتی​ سینهٔ او فرو برد و حرف‌هایشان را قطع کرد.

«ممنونم. هدیهٔ فوق‌العاده‌ایه.» این بار داشت می‌جنگید تا جلوی اشک‌های‌بوسیدنش​ شوقش را بگیرد. کامیلا نمی‌خواست خداحافظی‌شان را به خاطره‌ای غم‌انگیز تبدیل‌جواب​ کند. «من... من نمی‌دونم چی بگم جز اینکه خیلی خوشحالم کرد.»

لیث هم او را در آغوش گرفت و همان‌طور ماندند، تا‌بوسه‌ای​ اینکه ذاتِ ظالمانهٔ زمان، دو نفری را که غرق در لحظه‌ای‌امیدوارم​ مشترک بودند، به دو سرباز با وظیفه‌ای بر دوش تبدیل کرد.

ناولها | novelha.net