چپتر 426: فصل 426
0پس از چند ساعت فعالیتهای تفریحی، کامیلا بهمحضِ اینکه یکدیگر را در آغوش گرفتندشناور خوابش برد. لیث با نگاهی به ساعتش متوجه شد زمانِ کافی برای بازنشانیِ اثرهایخوش نشاطبخشی ندارد. گذشته از این، شبِ قبل خوابیده بود، پس هنوز در اوجِ آمادگی بود.
به چهرهٔ غرق در خوابِ کامیلا خیره شد و از انباشت برای پالایشِ بیشترِ هستهاش استفاده کرد. کامیلا حتی درگوشهٔ خوابِ عمیق هم مدام لبخند میزد. لیث با دیدنِ این صحنه ریز خندید. درست همانطور که جادوی هوا به اوعضلاتش اجازه داده بود در آواز خواندن تقلب کند، جادوی نور هم در طولِ شب نقشِ خودش را ایفا کرده بود.
به لطفِ نشاطبخشی و چند طلسمِ سفارشی، بهراحتی حساسترین نقاطِ بدنِ شریکشکرده را کشف کرده بود و میدانست کِی تحریکشان کند و برای رسیدنتحریکشان به بیشترین اثر تا چه حد باید ظرافت به خرج دهد یا ندهد.
سرِ کامیلا را نوازش میکرد و همزمان اتاق را با بینش حیاتکرده میپایید. لیث در محیطِ ناآشنا احساسِ راحتی نمیکرد و پارانویایش هم دستبردار نبود.رسیدن بهجز چراغها و آویزِ ارتباطیِ کامیلا، هیچچیزِ جادوییِ دیگری در کلِ اتاق نبود.
یکیدو ساعتبخیر بعد، حس کردبوسهای کامیلا تکان میخورد.
لیث برای بوسیدنشتکان جلو رفت وجلو گفت: «صبح بخیر، خوشگلم.»
کامیلا او را به خودش نزدیکترکند کرد و با بوسهای نرم وکرده خوابآلود جواب داد: «صبح بخیر، خوشتیپ.»
لیث نگاهی به ساعتی کهتقلب هنوز گوشهٔ چشمش شناور بود انداختایفا و گفت: «امیدوارم بیدارت نکرده باشم.»
«نه، نمیدونمبخیر چرا صورتمنزدیکتر درد میکنه.»
«انگار به یکی خیلی خوش گذشته و حتی توصبح خواب هم میخندیده.» لیث با جادوی نور تنشِ عضلاتش راساعتی تسکین داد و کمی نیروی زندگی به او تزریق کرد.
با اینداده حرف، کامیلاخواندن بهشدت سرخ شد.
«جدی؟» ملحفه را بالا کشیدتقلب تا سینهاش را بپوشاند و باایفا این کار سینهٔ لیث برهنه شد.
«آره. داشتم فکر میکردم، حالا که وقت داریم، میشهداد درخواستِ یه اجرای دوباره کنم؟» پس از اجرای لیثنکرده در رستوران، این اشارهٔ موسیقایی باعث شد کامیلا ریز بخندد.
«چطور میتونم به این حرفای رمانتیک نه بگم؟»گفت از قبل داشت از منظره لذت میبرد و باداد وجودِ کمخوابی، بدنش بهطرز عجیبی پر از انرژی بود.
لیث پیش از آنکه اوضاع خیلیکند داغ شود و کلمات دیگر جاییکرده در اتاق نداشته باشند، گفت: «صبر کن.»
«فقط محضِ کنجکاویِ علمی، میخوام بدونم نقطهٔ عطفی کهنقشِ ما رو به این وضعیت کشوند چی بود. گُلا بودن؟بدنِ کتوشلوار؟ آهنگ؟ حرفام دربارهٔ جادو؟» اتفاقات بهسرعت اوج گرفته بود.
لیث هم کنجکاو بود وبوسهای هم گیج که چه کارخوشتیپ کرده که اینطور بُرد کرده است.
کامیلا با لبخندی حریصانهمیخورد گفت: «همهٔ اینا خیلیگفت بامزه بودن، ولی نه بیشتر.»
فقط بامزه؟ اونهمه تلاش فقط واسه یه بامزهٔ لعنتی؟نقشِ لیث این را با خودش فکر کرد اما ازنقاطِ ترسِ خراب شدنِ حالوهوا جرئت نکرد به زبان بیاورد.
«اون قسمتی بود که گفتی شروعِ یه رابطهطولِ با دروغ.» کامیلا از حرف زدن خسته شده بودحساسترین و با شدتی فزاینده شروع به بوسیدنِ او کرد.
«پس صداقت؟» خیلی منطقینزدیکتر به نظر نمیرسید، اماجواب دستکم میتوانست درکش کند.
«نه، خنگول.» آنقدر خندید که مجبور شد مکث کند.صبح «اینکه به چیزی که بینمون بود گفتی "شروعِ یهخوشتیپ رابطه". باعث شد بفهمم چقدر رابطهمون رو جدی گرفتی.»
لیث بیاختیار گفت: «همین؟ جدی، این دیگه چه کوفتی...»نقشِ کامیلا او را روی تخت هل داد و کاملاًنقاطِ ساکتش کرد، پس لیث هرگز نتوانست جملهاش را تمام کند.
پس از آن، بهسختی وقت برای یک دوشِ سریع و صبحانه باقیگوشهٔ مانده بود. لیث با جادو آبِ جوشِ چای را در دم آمادهمیکنه کرد و شیرینیها را حرارت داد تا بخشی از عطرشان را بازیابند.
از روی عادت،تکان حتی کلِ آنجا رارفت تمیز کرد و شست.
کامیلا با لباسِ کامل از حمامی که هنوز بخار میکرد بیرون آمد و در همان حالبهراحتی موهای بلند و سیاهش را با حوله خشک میکرد. کمتر از پنج دقیقه طول کشیده بود،ندهد برای همین با دیدنِ اتاقِ مرتب و صبحانهای که از آن بخار بلند میشد، ماتومبهوت ماند.
«چطور...»
لیث حرفش را برید و درنرم حالی که با تکانِ مچش آبِگوشهٔ اضافیِ موهای او را میگرفت، گفت: «جادو.»
کامیلا با صدای بلندمیخورد زمزمه کرد: «قطعاً میتونمگفت به این عادت کنم.»
در سکوت غذا خوردند،خواندن تا اینکه لیث نفسِ عمیقینقشِ کشید و بعد یکی دیگر.
«لطفاً بد برداشت نکن،خواندن اما یه چیزی هستطولِ که باید بهت بگم.»
کامیلا حس کرد زمین زیرِ پایش دهان بازجواب کرده است. حرفهای مادرش دوباره در ذهنش پیچید. کمبیدارت مانده بود صدای خندهٔ کیما به حماقتش را بشنود.
میدونستم اینقدر خوبه که نمیتونه واقعی باشه. شاید همینصبح الانش یه زن یا نامزد تو خونه منتظرشه. یاخوشتیپ شایدم حالا که به خواستهاش رسیده میخواد ولم کنه.
کامیلا در حالی که بهزور لبخندکند میزد و با اشکِ سمجی که میخواستلطفِ به هر قیمتی بریزد میجنگید، گفت: «بله؟»
لیث ساقهٔ سبزی را از وسطِ دستهگل بیرون کشید و گفت: «نمیدونم کِی مرخصیِ بعدی رو میگیرم و هنوزم توشریکش رو یا چیزایی رو که واقعاً دوست داری نمیشناسم. پس بهجای اینکه چیزی بخرم که فقط جا بگیره، اینو براتمیپایید ساختم. میدونی، تا بخشی از خودم رو باهات شریک بشم و چیزی بهت بدم که تا قرارِ بعدیمون منو یادت بندازه.»
کامیلا آن را از دستش گرفت و لبخندش رنگِ صداقتخوشتیپ گرفت. ارزانترین و زشتترین هدیهای بود که تا به حال دیدهچرا بود، اما خیلی بهتر از چیزی بود که فکرش را میکرد.
با لبخندی خیرهکنندهتکان که لیث را ماتومبهوترفت کرد، گفت: «خیلی قشنگه.»
لیث در حالتِ گیجی پراند: «نه، هنوز نه. داشتم میگفتم،خودش بد برداشت نکن. نمیخوام آویزون به نظر برسم یا خودنماییشریکش کنم. فقط چیزیه که برات ساختم. هیچ توقعی هم پشتش نیست.»
حالا نوبتِ کامیلا بود که گیج شود.نور آن تکه فلزِ سبزِ کجوکوله و چکشخوردهطلسمِ را بهسختی میشد خودنمایی به حساب آورد.
لیث در حالی که بابوسهای خندهای ریز به چهرهٔ ماتومبهوتشخوشتیپ نگاه میکرد، گفت: «لطفاً نشانش بزن.»
کامیلا کمی از مانایش را واردِجلو ساقه کرد و کاملیای سرخی ازنزدیکتر جنسِ شعلههای لرزان از نوکِ آن شکفت.
تکرار کرد: «خیلی قشنگه.» اینتقلب بار فقط از سرِ آسودگیخودش نبود که این را میگفت.
«آره، حالا قشنگه.» پیش از آنکه ساقه را به گلدان برگرداند، بهکرده کامیلا توضیح داد که چطور کار میکند و چطور باید آن را زندهرسیدن نگه دارد. در کمالِ تعجبِ کامیلا، شعلههای کوچک آسیبی به گلهای دیگر نمیرساندند.
کامیلا در حالی که محکم بهنرم او چسبیده بود و آرزو میکرد آنچشمش لحظه هرگز تمام نشود، پرسید: «اسمش چیه؟»
لیث بابعد عجله جواب داد:بوسیدنش «هنوز کار داره.»
اونقدر احمق نیستم که بهش بگم اسمِ اونوطولِ روش گذاشتم. واسه این کارا خیلی زوده. همینبهراحتی الانشم حس میکنم داریم یه کم عجله میکنیم.
لیث این رابوسیدنش از ذهنش گذراندگفت و سولوس تأیید کرد.
سولوس آهی کشید: «این بهترین راه واسه کماهمیت جلوه دادنشه. ولی بازم، توگفت حرف زدن افتضاحی. کم مونده بود به گریهاش بندازی، درست مثل کاری کهچشمش هر بار با اون نطقِ "باید با هم حرف بزنیم" با فلوریا میکردی.»
لیث اعتراضاتِ زیادی در این مورد داشت، اماخوشگلم کامیلا محکم بغلش کرد و سرش را درساعتی سینهٔ او فرو برد و حرفهایشان را قطع کرد.
«ممنونم. هدیهٔ فوقالعادهایه.» این بار داشت میجنگید تا جلوی اشکهایبوسیدنش شوقش را بگیرد. کامیلا نمیخواست خداحافظیشان را به خاطرهای غمانگیز تبدیلجواب کند. «من... من نمیدونم چی بگم جز اینکه خیلی خوشحالم کرد.»
لیث هم او را در آغوش گرفت و همانطور ماندند، تابوسهای اینکه ذاتِ ظالمانهٔ زمان، دو نفری را که غرق در لحظهایامیدوارم مشترک بودند، به دو سرباز با وظیفهای بر دوش تبدیل کرد.