چپتر 58: پایانِ یک بزدل؟!
0«پایانِ یه بزدل؟!» کلاس از فریادهای ناشی از شوک و خشم منفجرواسه شد. همه میدانستند آن چیست، اما سالها بود کسی واقعاً از آنندارید استفاده نکرده بود، تا جایی که فقط یک افسانه به شمار میرفت.
«چقدر پست!» سردستهٔ گروه ناامیدانهتنهایی دنبالِ راهِ فراری میگشت. این اولیناتفاقی باری بود که به بنبست میخورد.
«تو باعث شدی اون حرفابرای رو بزنم، من فقط توصورت تلهت افتادم، همهش تقصیرِ توئه!»
لیث از خنده رودهبر شد.
«جداً؟ بهونهت اینه؟ "اون مجبورم کرد"؟ خودت تنهایی این کارو کردی، وواسه از وقتی پامو تو کلاس گذاشتم هر اتفاقی افتاده ضبط شده. بعید میدونملیاقتشو کسی بتونه تصویری از من پیدا کنه که دارم التماس میکنم کتک بخورم.»
دختر همان لحظه که نقشهاش راکارو به زبان آورد، به حماقتش پی برد،ضبط پس تصمیم گرفت رویکردِ ظریفتری پیش بگیرد.
«ببین، میفهمم. ما بدبدم شروع کردیم، ولی هنوزمبالوت میتونیم همهچیزو درست کنیم.»
«معلومه که میتونیم! میتونم همهچیزو به رئیسِ آکادمی گزارشپشتِ بدم یا برای درخواستِ کمک از بالوت استفاده کنم،شما در هر صورت برای همیشه از شرت خلاص میشم.»
رنگِ دختر مثلِخجالت گچ پرید، اما ازبکنی عقبنشینی سر باز زد.
«هیچ خجالت نمیکشی؟ نمیتونی خودت هیچ کاری بکنی، قایم میشیگذاشتم پشتِ یه عصا که واسه چلاقها و ضعیفها ساختنش؟ جای تعجبدارم نیست که شما آدمای عادی اینجا هیچ احترامی ندارید، لیاقتشو ندارید!»
لیث حتی بلندتر خندید.
«داری با کارتِ غرور بازی میکنی؟ شاید اگه یه بچهٔ پنجسالهواسه بودم، جواب میداد. ولی میدونی چیه؟ شنیدنِ سخنرانی در موردِ خجالت وندارید ناتوانی از زبونِ تو خیلی جالبه. دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
تو سه سال از من بزرگتری، و با دوستات جمع شدید تا یه نفرو گیرساختنش بیارید. بدتر از اون، تنها دلیلی که این کارو کردید این بود که کسی روکارتِ که موجودِ پستتری میدونید عذاب بدید، فقط چون فکر میکنید کسی نمیتونه بهتون دست بزنه.
میتونی بهخاطرِ استفاده از بالوت بهم بگی بزدل، ولی اونوقت بهونهٔ خودت چیه؟ شماها هیچیبعید نیستید جز سه تا دخترکوچولوی رقتانگیز که عادت دارن پشتِ پدر و مادرشون قایم بشن،زبان و وقتی مجبور میشن با عواقبِ کارای احمقانهشون روبهرو بشن، از ترس به خودشون میلرزن.
وقتی تنها دلیلِ اینهمه پررو بودنتون اسمِ خانوادهتونه، این شجاعت یا قدرتشرت نیست. این تقلبه. اگه واقعاً فکر میکنی کاری که میکنی درسته، بایدکاری بدونِ توجه به عواقبش، چه بالوت باشه چه نباشه، بهم حمله کنی.
بههرحال، به قولِ خودت رئیسِ آکادمی فقط یه عروسکخیمهشببازیه. اگه گریفونِ سفیدچلاقها واقعاً تو دستتونه، دیگه از چی میترسید؟ ولی اگه هیچ حرکتی نمیکنی، بهحتی این خاطره که میدونی حق با تو نیست، و فقط یه آدمِ دورویی!»
دختر میخواست آن حرامزادهٔ کوچک را بکشد و تمامِ حرفهایش راعصا در گلویش فرو کند، اما نمیتوانست، دوستانش هم نمیتوانستند. همین حالااینجا هم در خطرِ اخراج بودند و تنها گزینهٔ باقیمانده کنترلِ خسارت بود.
رئیسِ آکادمی سیاستِ تحملِ صفر را در برابرِ قلدریپامو صادر کرده بود، و همه در دربار میدانستند کهتصویری دستِ ملکه پشتِ پرده است و او را میگرداند.
پدرش، دوکآکادمی هرتیا، با اوبرای کاملاً روراست بود.
«هر کاری دلت میخواد بکن، تا وقتی که مچتو حینِ کار نگیرن، منضعیفها پشتتو خالی نمیکنم. من هیچ اهمیتی به جونِ آدمای عادی یا اشرافزادههای ردهپایین نمیدم،خندید ولی خیلی زحمت کشیدم که بخوام همهچیزو به یه دلیلِ پیشپاافتاده از دست بدم.
اگه اونقدر بیعرضهای که از خودت مدرک به جا بذاری، خانوادهمون زیرِ ذرهبین میرهضعیفها و داراییهامون تو طولِ تحقیقات مسدود میشه. ترجیح میدم تو رو بندازم جلو گرگا تاداری اینکه اسمِ خانواده رو به خطر بندازم. بههرحال همیشه میتونم یه دخترِ دیگه داشته باشم.
فقط دوکنشینِمجبورم منه کهخودت جایگزین نداره.»
جادوگرانِ بسیار زیادی پس از فارغالتحصیلی از آکادمیها ازکنم پادشاهیِ گریفون فرار کرده بودند و تمامِ رازهایی را کهباز آموخته بودند، در ازای وعدهٔ انتقام و ثروت معامله میکردند.
دههها پیش ثابت شده بود که سیستم فاسد است،پشتِ اما اکنون داشت زیرِ وزنِ خودش فرومیریخت و مثلِشما گلولهٔ برفی هر لحظه سریعتر از کنترل خارج میشد.
با اینکه خانوادههای اشرافی و تبارهای جادوگران همیشه با تغییرات مخالفت کرده بودند،چلاقها پس از از دست دادنِ دو جادوگرِ سطحِ مَگوس به دلیلِ رفتارِ ناعادلانهایحتی که با آنها شده بود، هم ملکه و هم انجمنِ جادوگران تشنهٔ خون بودند.
در طولِ سالِ گذشته، ثابت شده بود که پسرِ دوکگذاشتم مونیار مقصرِ فرارِ یک جادوگرِ جوان و درخشان به امپراطوریِ گورگوندارم بوده است؛ جایی که آن جادوگر نشان داد استعدادِ کمنظیری دارد.
دوک تا زمانِ صدورِ حکم از اقدامِ پسرش دفاع کرده بود وشرت در نهایت به همان مجازات محکوم شد. ملکه او را از لقبکاری و تمامِ داراییهایش خلع کرد و آنها را به خویشاوندِ بعدیاش انتقال داد.
او که توانِ پذیرشِنمیتونی این فقدان را نداشت، روزِپشتِ بعد به زندگیاش پایان داد.
بنبستِ میانِ لیث و دخترها تا زمانی که پروفسورمیشی تراسک واردِ اتاق شد، ادامه یافت. لیث در حالینیست که بالوت هنوز در دستش بود، به سمتش رفت.
خواهش میکنم عوضی نباش. روزم تازه شروعکردی شده ولی هنوز کلی وقت هست که ازبعید چاله بیفتم تو چاه. خواهش میکنم عوضی نباش!
لیث باآکادمی تمامِ توانش اینبرای آرزو را کرد.
وقتی لیث خونسردیاش را به دست آورد، متوجه شد که پروفسور تراسکچلاقها نسبتاً جوان است. او کاملاً خوشقیافه بود، حدودِ سی سال سن داشت،لیاقتشو قدش یک متر و هشتاد و دو سانتیمتر بود و هیکلی ورزشکاری داشت.
موهای قهوهایِ تیرهاش مدلِ نظامی داشت، با این حالمیشی تهریش داشت، ردایی نپوشیده بود و آستینهای پیراهنش تانیست آرنج تا خورده بود و بازوهای عضلانیاش را نشان میداد.
بیشتر شبیهِ ماجراجوهاست تا یه آدمِ دانشگاهی. در هر صورت،گذاشتم با توجه به سنش، باید یکی از همون پروفسورهایی باشه کهدارم رئیسِ آکادمی شخصاً انتخاب کرده. یه کم شانسِ لعنتی لازم دارم!
لیث با خودش فکر کرد.
لیث پیش ازنمیکشی صحبت کردن، تعظیمِبکنی عمیقی به او کرد.
«پروفسور تراسک، خواهش میکنم، بایدنمیتونی به رئیسِ آکادمی گزارش بدم.پشتِ اسمِ من لیث از لوستریاست و...»
با این کلمات،کرد" نورِ عجیبی درکارو چشمانِ تراسک درخشید.
«بچه پررو! میدونستم قیافهتو یه جا دیدم. پسر، واقعاً تونستی حتیهمیشه قبل از زنگِ اول تو دردسر بیفتی؟ این آکادمی خیلی مزخرفترنمیکشی از چیزیه که فکر میکردم. این دفعه کدوم الاغی مزاحمت شده؟»
لیث که هنوز از جسارتِکاری پروفسور مبهوت بود، توانست بهعصا آن سه دختر اشاره کند.
«همم. اصلاً نمیدونم کی هستن. میدونی، سالِ اولِ منم هست. ولیعصا مطمئنم با اون بزدل... منظورم بالوته، همهچیزو تو یه چشمبههمزدن حل میکنیم.احترامی برو به حسابشون برس، ببر. قبل از شروعِ درس منتظرِ برگشتنت میمونم.»
آن آدمِ پرحرف پس از اینکه لیث را تقریباً با کلماتش غرق کرد،ضبط پای چپش را به زمین کوبید و گامهای وارپ را مستقیماً به دفترِ رئیسِهمان آکادمی باز کرد. بهمحضِ اینکه لیث از آستانه گذشت، دروازه پشتِ سرش بسته شد.
لیث با تعظیمی کوتاه به او ادای احترام کرد؛کنم آنقدر دلمرده بود که نمیتوانست آدابِ معاشرت را رعایت کند،باز و بدونِ اینکه کلمهای بگوید، بالوتِ گناهکار را دستش داد.
لینجوس که حتی ازنمیتونی لیث هم بیشتر جا خوردهپشتِ بود، پرسید: «به این زودی؟»
«بله. نمیدونم بُردِ این چیزنمیتونی چقدره، ولی بهش میگفتن ‹یه خوشآمدگوییِعصا حسابی›. این هم از محیطِ امن.»
لینجوس بالوت را گرفت و روی سهپایهای کوچک گذاشت.پامو بالوت هولوگرامی سهبعدی از ضبط را پخش کرد، درست ازپیدا لحظهای که لیث آن را از سرآستینش بیرون آورده بود.
برخلافِ انتظارِ لیث، با تنظیمِبرای صدای دستگاه، حتی آن جملهصورت هم کاملاً واضح شنیده میشد.
وقتی پخشِ آن تمام شد، لینجوسبکنی که غرق در شرم و خجالتچلاقها بود، صورتش را میانِ دستانش پنهان کرد.
«خیلی متأسفم، اصلاً نمیدونستم اوضاع اینقدر وخیمه.بکنی رئیسی که هیچ شناخت یا کنترلی روی آکادمیِساختنش خودش نداره؛ حتماً به چشمت مثلِ یه احمقم.»
لیث با خود فکر کرد: «احمق که چهوقتی عرض کنم.» اما چون تمامِ آیندهٔ تحصیلیاش روی دوشِبتونه لینجوس بود، تصمیم گرفت فعلاً به او فرصتی بدهد.
«رئیس، واقعاً قصدِ بیاحترامی ندارم، ولی اون دخترِ یه دوک بود. الان چیزیخلاص که واقعاً نگرانم میکنه اینه که چه اتفاقی برای اون و برای من میافته،میشی و از اون مهمتر، شما چیکار میتونید بکنید تا امنیتِ خانوادهم رو تضمین کنید.»
لیث بهشدت نگرانِ عواقبِ آن درگیری بود، اما نمیتوانست از روی ترسچلاقها مدام عقبنشینی کند. حتی جادوآهنگری هم ارزشش را نداشت که هر بارلیاقتشو بچهپولداری میخواست به قیمتِ آزارِ او تفریح کند، عزتنفس و بدنش خُرد شود.
لینجوس متوجهِ حالِ افسرده و درهمشکستهٔ لیث شد، ومیشی این حتی بیشتر از غرورش به او لطمه زد. اوشما در حقِ یکی دیگر از دانشآموزانِ عزیزش کوتاهی کرده بود.
«نگرانش نباش. هر سهتای اونا طبقِ قوانین مجازاتوقتی میشن. همونطور که روزِ اول بهت گفتم، من اهلِبتونه پارتیبازی نیستم. تو قربانی هستی، هیچ اتفاقی برات نمیافته.
و خانوادهت هم در امان هستن؛ چون تو دانشآموزِ اینجایی،صورت تکتکِ اعضای خانوادهت تحتِ حمایتِ انجمنِ جادوگران قرار دارن وهیچ حتی یه دوک هم جرئت نمیکنه روی حرفِ اونا حرف بزنه.»
لیث پوزخند زد: «آره، حتماً. همونطور که اینجا باید جام امن میبود، یاضعیفها اشراف نباید از موقعیتشون سوءاستفاده میکردن و از این حرفا. بازم میگم، قصدِبلندتر بیاحترامی ندارم رئیس، ولی واقعیت پشیزی برای ‹باید› و ‹میتونست› ارزش قائل نیست.
آدما کارایی رو انجام میدن فقط چون میتونن، مخصوصاً وقتی میدوننعصا مجازات نمیشن. فکر میکنید اگه بالوت رو نداشتم چه اتفاقی میافتاد؟ احتمالاًاحترامی الان داشتید بقایای من رو با قاشق از روی زمین جمع میکردید.
بهطورِ رسمی، تنها حامیِ من کنت لارک محسوب میشه، و بدتر از اون، مقامِشده دوک حتی از مارکیز هم بالاتره. فکر نمیکنم یه تیکه کاغذ که روش نوشتهلحظه ‹لطفاً این کار رو نکنید. آدمِ خوبی باشید› تأثیرِ چندانی روی دوک هستیا بذاره.»
با شنیدنِ این حرفها، لینجوس حالتِ گیجکمک و مبهوتی به خود گرفت، سپس سرشمیشم را تکان داد و نفسِ عمیقی کشید.
«متأسفم لیث، فراموش کرده بودمکاری که تو هیچچیز از اینعصا مسائل نمیدونی. هرچی باشه تو فقط...»
لیث با خود فکرنمیکشی کرد: «یعنی واقعاً میخوادقایم نمک رو زخم بپاشه؟»
اما لینجوس بهموقع مکثخودت کرد و در آخرین لحظهپامو توانست حرفش را اصلاح کند.
«...با اینکه چقدر اینجور مسائل جدی گرفته میشنبالوت ناآشنایی. ببین، هر جادوگر، و بهخصوص دانشآموزایی که هنوزپرید پتانسیلِ واقعیشون رو نشون ندادن، داراییِ تاج محسوب میشن.
برای همینه که یونیفرمِ همهٔ آکادمیها اونقدر پرزرقوبرقه که تقریباً زننده به نظر میرسه.ساختنش این یه هشداره، درست مثلِ رنگِ حیواناتِ سمی. آسیب رسوندن به یکی از شما،داری یا استفاده از خانوادهتون بهعنوانِ وجهالمصالحه، اقدام به خیانت علیه پادشاهی به حساب میاد.
خیانت بدترین جُرمیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه، معادلِ آسیبعصا رسوندن به خودِ پادشاهه، و مجازاتش نهتنها شکنجه و اعدامِ شخصِ مقصره،احترامی بلکه تبارِ اون هم تا نسلِ سوم بدونِ هیچ استثنایی کشته میشن.
این یه رازِ آشکار تو درباره که وقتی کسی تو یه آکادمیافتاده پذیرفته میشه، یه تیمِ کامل از جاسوسای سلطنتی شبانهروزی مراقبِ عزیزانش هستن.کتک هدف از این کار محافظت از اونا در برابرِ دشمنانِ داخلی و خارجیه.
بدونِ چنین تدابیری، فرستادههای امپراطوریِ گورگون یا هر قدرتِ بانفوذِ دیگهایهمیشه میتونستن دانشآموزای ما رو مجبور به خیانت به کشورشون کنن. هیچکسنمیکشی اونقدر احمق نیست که یه معدنِ طلا رو بدونِ محافظ رها کنه.
هرچند گفتنش برام غمانگیزه، اما تو کلِ تاریخِ آکادمیها،پشتِ تلاشهای موفقیتآمیز برای این کار به انگشتای یک دستشما هم نمیرسه. مشکلِ واقعی اتفاقاتیه که داخلِ دیوارهای آکادمی میافته.»
لیث با خود فکر کرد:نمیتونی «سوابق رو میشه جعل کرد،پشتِ جاسوسا رو هم میشه خرید.»
«مطمئنید بهتر نیست آکادمی رو ول کنم ووقتی درسای خصوصی بگیرم؟ اگه کسی رو نداشته باشم کهبتونه پیشش برگردم، قدرت و اعتبار برام هیچ معنیای نداره...»
رئیسِ آکادمی از روی صندلیاش پرید و گفت:بالوت «مگر اینکه از روی جنازهٔ من رد بشی!» اینپرید اولین باری بود که لیث او را عصبانی میدید.
«قبلاً بهت نگفتم تا روت فشار نیارم، ولی آزمایشگاههای ما کارِ بررسیِ سمی رو که بیرون کشیدهنیست بودی تموم کردن. وقتی فهمیدن برای تخصصِ درمانگرِ استاد هم درخواست دادی، خب، فقط اینطوری بگم کهاگه بخشِ جادوی نور از فکرِ اینکه تو رو تو جمعِ خودشون داشته باشن، تو دلشون قند آب میشه.
تو همین الانش هم بهعنوانِ دانشآموزِ رتبهٔ الف نشونهگذاری شدی.پشتِ به همین خاطر، تیمِ امنیتیِ خانوادهت فقط از اعضای واحدهای شخصیِعادی ملکه تشکیل شده. میخوای امنیت رو از این هم بیشتر کنم؟»
«بله، لطفاً.» رئیسِ آکادمی اتاق را ترک کرد تا دستوراتِ لازماتفاقی را بدهد و لیث از این فرصت استفاده کرد تا با مارکیزمیکنم تماس بگیرد، وضعیت را برایش توضیح دهد و از او کمک بخواهد.
مارکیز گفت: «دوک هرتیا، خوب میشناسمش. اون یه مارِ سمیه، ولی بهشدت حریصه. ترجیح میدهرنگِ کلِ خانوادهش رو نابود کنه تا اینکه حتی یه وجب از قدرت یا اعتبارش روواسه از دست بده. اگه لینجوس گفته به این موضوع رسیدگی میکنه، میتونی حرفش رو باور کنی.
من سابقهٔ لینجوس رو کاملکاری بررسی کردم، اون واقعاً همونعصا آدمِ خوبیه که به نظر میرسه.»
لیث پرسید:هیچ «هنوز اون اختیاراتِنمیتونی ویژهتون رو دارید؟»
«بله، چطور؟»
«اگه خانوادهٔآکادمی خودتون بود،بدم چیکار میکردید؟»
«هر کاری که از دستم برمیومد. منظورت رو فهمیدم. حواسمعصا هست که انجمن کارش رو درست انجام بده و چندتا نگهبانِاینجا بیشتر هم تو لوتیا میذارم. اگه اتفاقی افتاد، بهت خبر میدم.»
لیث پس ازخجالت تشکرِ فراوان، ارتباطکاری را قطع کرد.
لیث با خود فکر کرد: «رتبهٔکارو الف، هان؟ تا اینجاش که خوبه.»افتاده اما هیچ لذتی از این موفقیت نمیبُرد.
«خودم رو انداختم تو این قفسِ طلایی، حالا وقتشه میلههاش رو امتحان کنم. دوکهامیشم و ملکهها و سیاست به تخمم هم نیستن. اگه بلایی سرِ خانوادهم بیاد، هرچیپشتِ دارم و ندارم رو میذارم تا پادشاهیِ گریفون رو از روی نقشه پاک کنم!»