چپتر 409: بدون عنوان
0افسر پرسید: «قبلسیلک از رفتن میتونممیخواید کاری براتون بکنم؟»
«بله، ممنون. چطورنزدیکتر میتونم برم بههست جایی به اسم ولوریان؟»
مرد با پوزخندی جواب داد: «دوستِببیند خانمتون سلیقهٔ خوبی داره. اونجا یکی ازفقط بهترین رستورانهای خیابانِ المه، درست کنارِ دروازهاش.»
«از کجا میدونیددروازه با یه خانم قرارهست دارم و انتخابِ اونه؟»
افسر به درِ بُعدیِ جلوی اقامتگاهِ لیث اشارهتشکر کرد: «اونجا پاتوقِ زوجهای جوانه. در ضمن، هرچیباز یه ساختمون به دروازه نزدیکتر باشه، گرونتر هم هست.»
شنیدنِ کلمهٔ «گرون»نزدیکتر باعث شد کیفپولِهست لیث خون گریه کند.
«لباس هم لازم دارم. جای خاصی رو پیشنهاد میکنید؟» دو چیز بود کهفقط لیث بابتِ ترکِ آکادمیِ گریفونِ سفید عمیقاً حسرتشان را میخورد: رستورانِ رایگان باهمکفِ غذای نامحدود، و اینکه برای مخزدن نیازی به هیچ لباسی جز یونیفرمِ دانشیاریاش نداشت.
پوشیدنِ همان یونیفرم کافی بود تاگرونتر در هر مکانی در مارکینشینِ دیستار مثلِخون یک مهمانِ ویژه با او رفتار کنند.
«سلیقه یا بودجهتون رو نمیدونم،چیزی ولی اگه برید خیابانِ سیلک رود،ببیند چیزی که میخواید رو پیدا میکنید.»
لیث از افسر تشکر کرد و بعد رفت تا ببیند آیا درِ عمارتگریه با نشانِ خودش هم باز میشود یا نه. فقط از روی کنجکاوی نگاهیگریفونِ به داخل انداخت؛ کارهای زیادی برای انجام دادن داشت و وقتش هم کم بود.
طبقهٔ همکفِ خانه شبیه پنتهاوسِ یک هتلِ پنجستاره بود. مبلمان از موادِ باکیفیت ساختهروی شده بود، اما طراحیاش زرقوبرقِ اضافی نداشت. در سمتِ راستِ لیث، اتاقنشیمنِ بزرگی قرار داشتپنتهاوسِ که چند کاناپه و مبلِ راحتی دورِ یک میزِ چایخوری در آن چیده شده بود.
در سمتِ چپش، اتاقمطالعهای با یک میزِ چوبیِ توپر به چشم میخورد. دیوارهاخون با قفسههایی پوشیده شده بود که پر از کتابهایی دربارهٔ هر موضوعی بهجز جادوگریفونِ بودند. پشتِ تنها درِ بسته هم حمامی مجهز به تمامِ امکاناتِ رفاهی قرار داشت.
لیث از خانه بیرون آمد و به سمتِ خیابانِ الم راه افتاد. در مسیر متوجهخودش شد مردم چطور با نگاههای عجیبی براندازش میکنند. بیشترشان کنار میرفتند تا راه را برایشطبقهٔ باز کنند و عدهای هم برای اینکه با او روبهرو نشوند، به آنطرفِ خیابان میرفتند.
وقتی مادری بچههایش را کشانکشان به آنطرفِ خیابانکلمهٔ برد، از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «سولوس، بازملازم همون اخمِ قاتلِ زنجیرهایِ قدیمیم رو به خودم گرفتم؟»
«نه. خسته و بیحوصلهبعد به نظر میرسی، ولیعمارت نه بیشتر از همیشه.»
لیث شانه بالا انداخت و از دروازه گذشت. یکی از چیزهایی که در زمین یادکند گرفته بود، این بود که هرگز زنی را به مکانِ ناشناختهای نبرد. اینطوری تمرکزش بینِحسرتشان محیطِ اطراف و قرارش تقسیم میشد و باعث میشد سرد و حواسپرت به نظر برسد.
در موگار اوضاع حتی بدتر هم بود. بیخبری از منو یا قیمتهاآیا میتوانست به لحظاتِ خجالتآوری ختم شود. اگر غذا بد، بیش از حدکارهای گران یا هر دو بود، لیث خیلی زود از کوره در میرفت.
ولوریان در طبقهٔ همکف قرار داشت وشنیدنِ درش باز بود. مسئولِ پذیرش مردی میانسال بالباس لباسِ فرم و موهای سیاه و کمپشت بود.
مرد از دیدنِ ظاهرِبعد لیث خیسِ عرق شد ونشانِ پرسید: «مشکلی پیش اومده، رنجر؟»
«نه، فقط تعریفِ اینجا روباشه شنیدم و اگه مزاحمتی نیستگرون میخوام یه نگاهی بهش بندازم.»
«همهٔ اعضای ارتشِ پادشاه اینجا خوشاومدن.» مرد عرقشتشکر را با دستمال خشک کرد و نفسِ راحتیباز کشید. طبقِ نشانِ روی جیبِ سینهاش، نامش زیلو بود.
لیث پس از برانداز کردنِ آنجا، منو خواست. همانطور که میترسید، غذاهای بسیار کمی رالباس میشناخت و موادِ اولیه کنارِ نامشان نوشته نشده بود. زیلو کمکش کرد منو را رمزگشایی کندرستورانِ و حتی چند غذای مخصوص پیشنهاد داد که مردی از جنوب حتماً از آنها خوشش میآمد.
«رستوران قانونِ خاصی برای لباس داره؟» لیث خوشحال بود که اول تنها آمده است.روی با وجودِ تمامِ تلاشهای فلوریا، هنوز هم آدمِ خسیسی بود. با توجه به خجالتِ مسئولِپنتهاوسِ پذیرش، قیمتها باعث شده بود چهرهٔ بیتفاوتِ لیث بیش از یک بار در هم بشکند.
«نه، ولی مشتریهای مانزدیکتر حتماً از نبودِ یونیفرمشنیدنِ تو سالن ممنون میشن.»
«یعنی چی؟» لیث که حسچیزی کرد به او بیاحترامی شده،رفت حالتِ چهرهاش مثلِ سنگ سرد شد.
«ببخشید، بد گفتم. شما غریبهاید، قربان، برای همین از رسمورسومِ ما خبر ندارید.گریه بلیوس تو محاصرهٔ دشمناست و این ما رو خیلی مضطرب میکنه. دیدنِ یه سربازسفید معمولاً یعنی دردسر. جاسوسها، تروریستها، یا یه شهرِ گمشده که از کنترل خارج شده.
«فقط خدایان میدونن هر سالرفت چندتا وضعیتِ اضطراری پیش میاد. برایباز همین یونیفرمتون حالِ همه رو میگیره.»
لیث فهمید چرا پیشتر مردم آنقدر ترسیده به نظر میرسیدند و شانههایش را تکان داد. لباسهایش بهلازم کتوشلوارِ مجلسیاش تغییرِ شکل دادند. تنها لباسهای دیگری که در زرهِ پوستدزد ذخیره شده بود، همانهایی بود کهنامحدود در لوتیا میپوشید. بهتر بود بیش از حد رسمی باشد تا اینکه شبیه یک دهاتی به نظر برسد.
زیلو از تعجب فریادِ کوتاهی کشید. باورش نمیشدتشکر کسی که توانِ خریدِ زرهِ پوستدزد و چنانباز کتوشلواری را دارد، از قیمتهای منصفانهٔ آنها جا بخورد.
لیث به فروشگاهِ جادهٔ ابریشم رفت و چند کتوشلوار، ژاکت و پیراهنِ سفارشیگریه سفارش داد. سپس چند لباس کرایه کرد تا برای عصر یک تیپِ نیمهرسمی جورسفید کند. به لطفِ زره، آنها در هر حال شبیه لباسهای دستدوز به نظر میرسیدند.
امپراطوریِ گورگون، اقامتگاهِ لیگین.
لیگین پرسید: «از این بابت مطمئنی؟» پس از شنیدنِ داستانِرفت تایریس دربارهٔ اتفاقاتی که در کادوریا رخ داده بود، حالاکنجکاوی پشیمان بود که این نمایش را از دست داده است.
تایریس پاسخ داد:نزدیکتر «همونقدر که مطمئنم خورشیدشنیدنِ فردا دوباره طلوع میکنه.»
«اون ناهنجاری دو بار از آتشِ اژدها استفاده کرد.نشانِ اگه همینطور مصیبتهای جهانیش رو پشتِ سر بذاره، مجبورانداخت میشی لقبت رو به ‹پدرِ بیشترِ اژدهایان› تغییر بدی.»
لیگین با تمسخر گفت: «انگار برام مهمه. تقلید صادقانهترین شکلِگرون چاپلوسیه که آدمای معمولی میتونن نثارِ آدمای بزرگ کنن. توییپیشنهاد که باید نگران باشی. یه کشور برای دوتا نگهبان خیلی کوچیکه.»
تایریس سر تکان داد: «قرار نیستمیخواید فقط به خاطرِ چیزی که ممکنهآیا تو آینده بهش تبدیل بشه، بکشمش.»
«حتی اگه این کار بهگرونتر قیمتِ پایانِ پادشاهیِ گریفون تموم بشه؟کیفپولِ وقتی دوتا نگهبان با هم میجنگن...»
تایریس ضربالمثلِ باستانی رابعد برایش کامل کرد: «نقشههاعمارت از نو کشیده میشن.»
«شاید آدمِ عجیبی باشه، ولی باور دارم موگار بیدلیلکلمهٔ انتخابش نکرده. من سدِ راهِ تغییر نمیشم. تازه، ماجای فردا قرار داریم. کی میدونه، شاید به یه توافقی برسیم.»