---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 930: وارونه (بخشِ ۲) • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 930: وارونه (بخشِ ۲)

0

لیث برایشان توضیح داد که محافظ چطور در‌شاگردی‌ام​ زانتیا به او کمک کرده و بعد او‌بکشد​ را به استادِ مشترکشان، فالوئل، معرفی کرده بود.

رااز پرسید: «صبر کن، یعنی می‌گویی آن زنِ جذاب یک هیدرا بود؟» حس کرد‌ماه‌ها​ موگار ناگهان وارونه شده است. اصلاً نمی‌دانست چه کسی ممکن است انسان باشد و چه‌دلیلِ​ کسی شیاد. این فکر چنان او را ترساند که با شک به کامیلا نگاه کرد.

الینا غرید: «چطور می‌توانی‌ارتش​ دختری را که جای‌دورهٔ​ دخترت است جذاب بدانی؟»

رایمن در تلاشی برای آرام کردنشان گفت: «او در واقع‌حتی​ چند صد سال سن دارد.» اما نتیجهٔ عکس گرفت. اتاق‌شما​ می‌رفت که غرق در آشوب و وحشت شود که تیستا گفت:

«صبر کنید، من یک چیزی را نمی‌فهمم. با اینکه هنوز هم از این‌حتی​ فکر که بعضی موجودات می‌توانند ظاهرشان را مثل لباس عوض کردنِ من تغییر‌بتوانید​ دهند زهره‌ترک می‌شوم، اما نمی‌فهمم چرا فالوئل قبول کرد این‌قدر به تو کمک کند.

منظورم این است که آموزش دادنِ‌تمام​ یک جانورِ امپراطور به یک انسان،‌می‌مانم​ جز در قصه‌های پریان، بی‌سابقه است.»

لیث گفت: «تمامِ هدفِ این جلسه همین است. تا چند ماهِ دیگر کارم با ارتش تمام‌طول​ می‌شود و تا پایانِ دورهٔ شاگردی‌ام پیشِ فالوئل می‌مانم. این دوره ممکن است ماه‌ها یا حتی‌بفهمید​ سال‌ها طول بکشد و نمی‌خواهم دربارهٔ اینکه کجا هستم و چه کار می‌کنم به شما دروغ بگویم.

برای اینکه بتوانید دلیلِ انتخابِ مسیرِ شغلی‌ام را بفهمید و درک کنید که چرا‌نمی‌خواهم​ نمی‌توانم به پادشاهیِ گریفون اعتماد کنم، باید چیزی به شما نشان دهم.» لیث کفش‌هایش‌بفهمید​ را درآورد و کاری کرد پیراهنِ زرهِ پوست‌دزد ناپدید شود و بالاتنه‌اش برهنه ماند.

می‌خواست آن‌ها شاهد باشند که بدنش پس‌دورهٔ​ از دگردیسی دستخوشِ چه تغییراتِ عمیقی می‌شود‌سال‌ها​ و نمی‌خواست لباس‌ها فلس‌ها یا چنگال‌ها را بپوشانند.

تیستا نفسش را در سینه حبس کرد و گفت: «خدای‌شاگردی‌ام​ من!» او با دستانش چشمانش را پوشاند، اما انگشتانش را‌دربارهٔ​ آن‌قدر باز گذاشته بود که برای دیدن هیچ مشکلی نداشته باشد.

دخترش تا بناگوش سرخ شده بود. الینا با یک دست روی قلبش و چشمانی‌حتی​ پر از شگفتی به پسرش نگاه می‌کرد؛ همان نگاهی که لیث انتظار داشت در کسی‌انتخابِ​ ببیند که برای اولین بار به یک اثرِ هنری مانندِ پیه‌تای میکل‌آنژ خیره شده است.

رنا ناخودآگاه بازوهای قوی و عضلانیِ شوهرش را که برازندهٔ یک‌سال‌ها​ آهنگر بود لمس کرد و بعد دستش را پایین برد و‌بگویم​ روی شکمِ نرمِ سنتون گذاشت که نشان از سبکِ زندگیِ کم‌تحرک داشت.

سنتون که آن‌قدر خجالت کشیده بود که می‌خواست بمیرد، گفت: «قول می‌دهم ورزش‌حتی​ کنم، اما لطفاً الان دست از مقایسهٔ من با او بردار.» او هنوز‌بتوانید​ مردِ جوانی بود، اما لیث کاری کرد که احساس کند یک پیرمردِ فرتوت است.

سلیا با گونه‌های سرخ‌شده به کامیلا سقلمه زد و گفت: «وای خدای من. عاشقِ وقت‌هایی‌ام که‌سال‌ها​ این کار را می‌کنند. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود.» این حرف دوست‌دخترِ لیث را به‌شدت خجالت‌زده اما در عین‌بفهمید​ حال مغرور کرد، انگار داشتند به خاطرِ چیزی که در ساختنش نقش داشته به او تبریک می‌گفتند.

اینا چه‌شونه؟‌دیگر​ اصلاً قرار نبود‌تمام​ این‌طوری پیش بره.

لیث نمی‌فهمید چرا تنشِ اتاق از‌پیشِ​ بین رفته و چرا جای خود‌طول​ را به احساسی معذب‌کننده داده است.

این اولین باری نیست که من رو‌دورهٔ​ نیمه‌لخت می‌بینن. اون موقع که داشتم بعد‌سال‌ها​ از نجات دادنِ جونِ محافظ استراحت می‌کردم...

سولوس حرفش را قطع کرد: «اون‌تمام​ موقع فقط دوازده سالت بود. تازه به‌دوره​ خاطرِ خستگی فقط پوست و استخون بودی.»

«آها.» تازه آن موقع‌ارتش​ بود که لیث به‌دورهٔ​ عمقِ اشتباهِ محاسباتی‌اش پی برد.

سولوس با سلیا هم‌عقیده بود‌شاگردی‌ام​ و گفت: «آره واقعاً!» او‌حتی​ هرگز از این‌جور نمایش‌ها خسته نمی‌شد.

نبودِ ناخالصی‌ها به معنای نبودِ هیچ‌گونه نقصی در طولِ جهشِ رشد بود؛ نه خالی، نه موی زائدِ‌نمی‌خواهم​ بدن و نه چربیِ اضافه‌ای. لیث هیکلِ یک ورزشکارِ المپیک در اوجِ آمادگی را داشت، با شانه‌هایی‌پادشاهیِ​ پهن و عضلاتی که به نظر می‌رسید بیشتر از آنکه با تمرین ساخته شده باشند، تراشیده شده‌اند.

«لعنتی، این‌قدر زل نزنید! اینجا‌ارتش​ که نمایشِ برهنگی نیست، چیزی‌شاگردی‌ام​ که می‌خواستم نشانتان بدهم این است.»

لیث به هیئتِ دورگه‌اش دگردیسی کرد. قدش به بیش از‌پیشِ​ ۲ متر رسید و پوستِ صورتی‌اش به فلس‌های سیاهی تبدیل‌کجا​ شد که نوکشان از آتشِ درونیِ ملتهبِ درونش سرخ شده بود.

این تغییر چنان رخ داد که گویی بدنش از مهره‌های دومینویی تشکیل شده بود که در‌کجا​ یک واکنشِ زنجیره‌ای برمی‌گشتند. چنگال‌هایی به‌تیزیِ تیغ جای ناخن‌های دستِ لیث را گرفتند و چنگال‌های بلندی‌گریفون​ روی انگشتان و پاشنهٔ پایش سبز شدند که پاهایش را شبیه به پاهای پرنده‌ای شکاری می‌کرد.

اندام‌های جدیدی از پشتش بیرون زدند؛ دمی کوتاه پر از خارهای استخوانی از ستونِ‌سال‌ها​ فقراتش رویید و یک جفت بالِ غشاییِ سیاه از استخوان‌های کتفش شکافتند. بال‌ها برای‌انتخابِ​ یک ثانیه در دو سوی اتاق کشیده شدند و بعد مانندِ شنلی دورِ بدنش پیچیدند.

بال‌ها درهم‌پیچیده و غیرطبیعی بودند، مثلِ دستانِ غولی که روی شانه‌هایش استراحت می‌کردند. صورتِ‌ماه‌ها​ لیث حالا تخته‌سنگی سیاه بود، ظاهراً بدونِ دهان یا بینی. دو شاخِ کوچک و‌بتوانید​ خمیده از شقیقه‌هایش بیرون زده بود و هم‌زمان سه چشمش به حاضران نگاه می‌کرد.

با وجودِ اینکه خانه گرم بود و لیث حتی ذره‌ای نیتِ کشتن‌دوره​ از خود ساطع نمی‌کرد، اعضای خانواده‌اش لرزِ سرمایی را در امتدادِ ستونِ‌شما​ فقراتشان حس کردند. دلشان به هم پیچیده بود، هر کدام به دلیلی متفاوت.

الینا از جا پرید، جلوی لیث‌پیشِ​ رفت و طوری براندازش کرد که‌طول​ انگار پسرش را برای اولین بار می‌دید.

«تبدیل شدن به این‌تمام​ چیز درد دارد؟» رنگش‌شاگردی‌ام​ پریده بود و نفس

📄 FILE: chapter_0931.txt

ناولها | novelha.net