چپتر 297: فصل 297
0میریم دیستاربرود مشتش را رویمیخوره دستهٔ صندلی کوبید.
«بسیار خب. اگه جنگ میخوان، پس جنگ میشه. ظرافت و نقشهکشیاینکه دیگه کافیه. من تمامِ تمهیداتِ لازم رو برای بازداشت و قرنطینهٔبرابرِ همهٔ کارکنانِ آکادمی فراهم میکنم تا وقتی که خائنها پیدا بشن.»
لینجوس ماتومبهوت لکنت گرفت: «این... این عواقبِ وحشتناکی برای اعتبارِداریم آکادمی و دانشآموزها داره! کلاسها تعلیق میشن، امتحانات عقب میافتن. تازهباز بماند که هنوز باید برای حملهٔ پیشِ روی بالکور آماده بشیم!»
مارکیز جواب داد: «به اندازهٔ کشته شدنِمخفی دانشآموزهای بیشتر وحشتناک نیست، لینجوس.» او نگرانیهایشقوانینِ را درک میکرد، اما تصویرِ بزرگتر را میدید.
«اعتبار رو میشه دوباره ساخت، آکادمی هم همینطور. اما مردههاسرش همچین تجملاتی ندارن. نمیخوام دانشآموزهای بیشتری قربانیِ بازیهای سیاسی بشن،میشکست یا گریفونِ سفید مثلِ سالِ گذشته از خرابکاری آسیب ببینه.
«از شرِ بیمصرفترین اعضای کارکنانت خلاص شو. من اونا رو بااینکه پاسبانها جایگزین میکنم، بعضیها با پوششِ مخفی و بعضیها عادی. ما مزیتیبیرحمیِ داریم که حریفمون نداره: ماییم که قوانینِ این بازی رو تعیین میکنیم.»
لینجوس دروازهٔ وارپِ دفترشجایگزین را باز کرد تاعادی مارکیز مستقیم به عمارتش برود.
خدایان، حالم بهپاسبانها هم میخوره از اینکهمخفی اینقدر حق با اونه.
لینجوس با ناامیدی سرش را بین دستانشاینقدر گرفت. تمامِ امیدها و آرمانهایش یکی پس ازیکی دیگری در برابرِ بیرحمیِ واقعیت در هم میشکست.
دیگه به هیچکس نمیتونم اعتمادمستقیم کنم. حتی به حلقهٔ نزدیکانم. مناینکه کاملاً تنهام و دشمنا محاصرهم کردن!
سرش را به میزجایگزین کوبید؛ تازه میفهمید قلبِعادی انسان چقدر فریبکار است.
سولوس با آهی فکر کرد:میخوره «دیگه به هیچکس نمیتونیم اعتماد کنیم.بین حتی به پروفسورها. دشمنا محاصرهمون کردن.»
لیث شانه بالا انداخت: «آره. همون آش و همون کاسه.میخوره قلقش اینه که چشمامون رو خوب باز نگه داریم ویکی کونمون رو سفت بچسبیم تا کسی از پشت ترتیبمون رو نده.»
لیث به پرواز درآمد و با سرعتی سرسامآور بهسوی سالنِ تمرینِ شوالیهٔنداره جادو رفت. ازآنجاکه وانمایر برای پیوند زدن تنها یک فرصت به دانشآموزانعمارتش داده بود، کلاسِ جادوآهنگری پیش از به صدا درآمدنِ ناقوس تمام شد.
وقتی وانمایر داشت اشتباهاتِ مردودشدهها را برایشان توضیح میداد، بقیه آزاد بودند کلاسماییم را ترک کنند. به لطفِ نقشهٔ سولوسپدیا، لیث همیشه کوتاهترین مسیر را تاخدایان مقصدش میدانست و حواسِ تیزش مانع از تصادفِ هوایی با دیگر دانشآموزان میشد.
وقتی فریا و فلوریا از سالن بیرون آمدند، گرمِ گفتوگویی پرشور دربارهٔدستانش تکنیکی بودند که بهتازگی تمرین کرده بودند. صورتهایشان غرق در عرق بودکنم و آن را با حولهای که دورِ گردنشان انداخته بودند پاک میکردند.
همهٔ دانشآموزان خسته به نظر میرسیدند. روی پوستِ برهنهٔ بیشترشان، بهویژه رویاینقدر بازوها، کبودیهایی به چشم میخورد. تخصصهای مبارزهای هم از نظرِ جسمی وواقعیت هم روانی طاقتفرسا بودند و اغلب با کوچکترین اشتباهی، فرد ضربه میخورد.
لیث گفت: «سلام دخترا.» نگاههای کینهتوزانهای به سمتش جلب شد. بیشترِ پسرهای سالچهارمیماییم خونش را تشنه بودند. با وجود اینکه سه سال از آنها کوچکتر بود، باحالم قدِ ۱٫۶۶ متریاش همین حالا هم از آنها بلندتر بود و هیکلِ بهتری داشت.
در موگار، نوجوانها بیشتر در سیزدهسالگی رشد میکردند.عادی پس از آن، تغییراتِ جزئی تا شانزدهسالگی ادامه مییافت؛میکنیم مرزی که بعد از آن، رشدِ بدن متوقف میشد.
همهٔ آنها آرزو داشتند به نیروهای زبده تبدیل شوند و هرچندبین قدبلند بودن ضروری نبود، اما قطعاً به کار میآمد. فقط میتوانستندنمیتونم به هیولایی که لیث در آینده به آن تبدیل میشد، حسادت کنند.
فلوریا که حسابی غافلگیر و خوشحالعمارتش شده بود، گفت: «سلام لیث!» معمولاً دراونه رابطهشان او بود که باید پیشقدم میشد.
«اگه یه ساعت بهم وقت بدی تا نفسم جا بیاد، میتونیم قبل از شامقوانینِ با هم شمشیربازی تمرین کنیم.» میدانست لیث دیوانهٔ کار است. فلوریا پیشِ خودش فکرمیخوره میکرد که لیث بعد از مبارزه با وایورن، مشتاق است پیشنهادِ تمرینش را بپذیرد.
«منو چی فرض کردی؟ یه دیوونهٔ جنگ؟ ممنون، ولی نه.داریم برای امروز دیگه بسمه. بیشتر تو این فکر بودم کهدفترش از نداشتنِ مشقِ شب استفاده کنم و ببرمت بیرون شام بخوریم.»
چه با نشاطبخشی و چه بیآن، لیث احساس میکرد به استراحت نیاز دارد.امیدها فلوریا جز سولوس تنها کسی بود که لیث میتوانست پیشش گاردش را پایینحلقهٔ بیاورد. میخواست از آکادمی بیرون برود تا استراحت کند و راحت حرف بزند.
لیث همچنین از این تجمع استفاده کرد تا سولوس دانشآموزان رااینکه برای پیدا کردنِ اشیاءِ مرموز اسکن کند. شک داشت کسانِ دیگریبرابرِ هم در مسمومیت دست داشته باشند که لینجوس نتوانسته بود گیرشان بیندازد.
حق با او بود.جایگزین سولوس چهار نفرِ دیگرعادی را هم پیدا کرد.
فلوریا با لبخندی خیرهکنندهجایگزین به پهنای صورتش جوابعادی داد: «واقعاً؟ یعنی، حتماً.»
«بازم یه ساعت وقت میخوام تا خودمو مرتب کنم.» فلوریا نگاههای نفرتانگیزی راامیدها به سمتِ خودش کشید. بیشترِ دخترهای سالِ پنجم خونش را تشنه بودند. اینکه چطورنزدیکانم چنین دخترِ سادهای توانسته بود با پسری نشاندار قرار بگذارد، برایشان یک معما بود.
با توجه به تجربههای قرارِمستقیم عاشقانهاش در زمین، یک ساعتمیخوره برای قراری بیمقدمه تخمینی خوشبینانه بود.
«باشه. منم تو این فاصله میرم پیشِ یوریال. آماده شدی خبرم کن. هیچماییم عجلهای نیست.» با شستش قطرهعرقی را که از روی گونهٔ فلوریا میچکید پاکخدایان کرد. تمامِ کبودیهای روی بدنِ دختر درمان شد و دردِ عضلات و مفاصلش افتاد.
فلوریا بهجای اینکه بهخاطرِ طلسمِبعضیها نور خسته شود، حس کردداریم خستگیاش از بین رفته است.
با شگفتی پرسید: «چطور اینمیخوره کارو کردی؟» لیث از هیچسرش نشانه یا وِردی استفاده نکرده بود.
شانه بالا انداخت و گفت:مستقیم «ما تو یکی از آکادمیهای بزرگاینکه هستیم، پس میگم کارِ جادو بود.»
فریا که متوجه شده بود چطورپوششِ تنفسِ فلوریا به حالتِ عادی برگشته وماییم دیگر عرق نمیکند، پرسید: «پس من چی؟»
لیث پیش از اینکه فریا بتواند انگشتِ وسطشعادی را نشانش دهد، راه افتاد و گفت: «شرمنده، نفرِمیکنیم سوم اضافهست. برو واسه خودت یه دوستپسر پیدا کن.»
با اینکه لیث دیگر خیلیمیخوره دور شده بود، فریا فریادسرش زد: «منظورم درمان بود، الاغ!»
یوریال هم از دیدنِ لیث حسابی غافلگیر و خوشحال شد.میخوره بهندرت پیش میآمد که لیث از او راهنمایی یا کمک بخواهد،دیگری و همین باعث میشد یوریال با کمالِ میل درخواستش را بپذیرد.
لیث پس از مبارزه با گادورف فهمیده بود که باید درکِ بهترینداره از قدرتِ آرایهها پیدا کند. از آنجا که هنوز در هگزاگرامِ سیلوروینگعمارتش گیر کرده بود، تصمیم گرفت وقتش رسیده که نظرِ یک متخصص را بپرسد.
لیث هگزاگرامِ طلاییِ کوچکی میانِ دستانشپوششِ پدید آورد و پرسید: «میشه چکنداره کنی ببینی این یه آرایهست یا نه؟»
«حتماً. هرچند بعیده.»خدایان اما طلسمِ تشخیصِ آرایهٔاینقدر یوریال نظرِ دیگری داشت.
«حرفمو پس میگیرم.باز این یه آرایهست،عمارتش اونم از نوعِ غیرممکنش.»
لیث پرسید: «آرایهٔ غیرممکن چیه؟»
یوریال توضیح داد: «آرایهها طلسمهایی هستن که زمانِ اجرای طولانیای میخوان و میشه برای مدتیبازی تو یه نقطهٔ مشخص قرارشون داد. این یکی تمامِ این قواعد رو زیر پا میذاره.اینقدر بهمحضِ اینکه مصرفِ مانا رو متوقف کنی ناپدید میشه و نسبتاً هم سریع ظاهر میشه.»
«چندین سابقه از آرایههای غیرممکنی مثلِ این وجود داره که همهشون رو مَگوسهای گذشتهآرمانهایش به جا گذاشتن. با این حال، فقط بهعنوانِ ابزارِ تمرینی برای اجرای چندگانه استفادهکاملاً میشن. هیچ کاربردِ عملیای ندارن و چیزی بیشتر از حقههای جادویی به حساب نمیان.»
«چطور؟»
«چون هیچ توضیحی، هیچ نشانهٔ دست و هیچ وِردی همراهشون نیست. حتی اگه تأثیرِ خوبیبازی هم داشتن، فقط میشد با جادوی نخستین ازشون استفاده کرد. تبدیل کردنشون به آرایههای واقعی نیازمندِاونه اینه که ویژگیهاشون رو مطالعه کنی و بعد نشانهها و وِردهای متناسب باهاشون رو پیدا کنی.
«ساختنِ یه آرایهٔ جدید از صفر خیلی آسونتره. تازه، آرایهای که نیاز بهماییم وِرد خواندن و مصرفِ مداومِ مانا داشته باشه، اصلاً چه فایدهای میتونه داشته باشه؟حالم جادوگر حتی نمیتونه تکون بخوره و مجبور میشه به یه هدفِ آسون تبدیل بشه.»
لیث متفکرانهبرود گفت: «شایدحالم آره، شایدم نه.»