چپتر 485: چپتر ۴۸۵
0لیث با خانوادهٔ سلطنتی دربارهٔ چیزهای فراوانی که میخواست دربرداشته ازای زحماتش بگیرد صحبت میکرد. در همین حین، جیرنی بهبیشتر دیگر اعضای گروهِ اوتره دربارهٔ نتیجهٔ موفقیتآمیزِ مأموریت اطمینان خاطر میداد.
در قاموسِ او، هر مأموریتیبیشمار که میتوانست زنده از آنتیستا بیرون بیاید، مأموریتِ خوبی بود.
جیرنی پس از اینکه هر چیزی را که اجازه داشت با آنها درثرود میان گذاشت، گفت: «هنوز باید به کارای اداری برسیم، ولی اون کار روپاسخ همهجا میشه انجام داد. بیصبرانه منتظرم از این جای افتضاح بریم. بهت برنخوره، دوریان.»
هم وجودِ ثرود و هم جنونِ آرتانثرود اطلاعاتی کاملاً محرمانه بودند و فقط کسانیفقط که لازم بود باید از آنها باخبر میشدند.
دوریان آرام پاسخ داد: «برنخورد.»
تیم دستاوردهایی فراتر از همهٔ انتظارات داشت و اینکامیلا یعنی انجمن پاداشِ چشمگیری به او میداد. با اینباری حال، عذاب وجدانش بر منافعِ شخصیِ آیندهاش سایه انداخته بود.
دوریان نهتنها همه را در خطرِ مرگ قرار داده بود، بلکه هیچیکوجودِ از افرادِ گمشده هم از انفجارِ مخفیگاه جانِ سالم به در نبردهمیشدند بودند. با فرارِ ثرود و تلفاتِ بیشمار، نمیتوانست این را یک پیروزی بداند.
کامیلا و تیستا نفسِ راحتی کشیدند. هیچ حجمی از کارهای اداری به سنگینیِ باری نبود کهلازم تازه از روی دوششان برداشته شده بود. آنها بیشترِ شب را به صحبت گذرانده بودند. این کاروجدانش از آنها دو دوست نساخته بود، اما احساس میکردند بسیار بیشتر از قبل به هم نزدیک شدهاند.
کامیلا پرسید:حجمی «بازپرس ارناس، چندتاباری سؤال ازتون دارم.»
جیرنی به سمتش چرخید و دید که هنوز کاملیا را مثلِ یکجور طلسمِ محافظ در دستکارهای دارد. کامیلا وقتی لیث درگیرِ دربارِ سپیده بود، این گلِ رازآلود را پس گرفته بود وبسیار پیش از اینکه به سمتِ مخفیگاهِ ثرود راه بیفتند، از لیث خواسته بود آن را نشان بزند.
تا زمانی که لیث زنده بود،جای طلسمی که هولوگرام را شکل میداد،وجودِ آن را سرِ جایش نگه میداشت.
«حتماً. چیکار میتونم برات بکنم؟»
«من همیشه کارنامهٔ کاریِ شما رو دنبال میکردم و آرزو داشتم یه روز خودم بازپرسِنساخته سلطنتی بشم. ولی این مأموریت باعث شد به تواناییهای خودم شک کنم. من اصلاً در حدِسمتش شما نیستم و فکر نکنم هیچوقت هم باشم. آیا همهٔ بازپرسها باید مثلِ شما مبارزه کنن؟»
کامیلا بیش از یک بار خودش را ثابت کرده و مفید واقع شده بود.هیچ پیش از آنکه از فرمانده بریون بخواهد او را به عنوانِ پاداش در دورهٔنساخته آموزشیِ بازپرسها ثبتنام کند، میخواست مطمئن شود که وقتش را با رؤیاهای واهی تلف نمیکند.
جیرنی با اینبیصبرانه فکر خندید وجای گفت: «خدایان، نه.»
«وگرنه گاردِ شوالیهها بیفایده میشد. یه بازپرس باید باهوش، زیرک وکاملاً مهمتر از همه، وفادار به تاج باشه. بیشترشون تو تمامِ عمرشونتیم حتی یه مبارزه هم نمیبینن. جادوگرها رو واسه همین کارا ساختن.»
کامیلا که میدانست تواناییِ رزمیاش تقریباً صفر است،روی پرسید: «آیا یه بازپرس باید بتونه از جادواما استفاده کنه؟» تمامِ چیزی که داشت مغزش بود.
«اصلاً. بیشترِ بازپرسها جادوگر نیستن و دلیلِ خوبی هم داره. مثلاً شوهرِ خودم رو درحجمی نظر بگیر. قلبش قلبِ یه سربازه، ولی روحش به جادوآهنگری تعلق داره. آدما معمولاً دوستاحساس دارن کاری رو بکنن که توش مهارت دارن و جادوگرها هم تو جادو مهارت دارن.
وقتی مشغولِ محافظت از کسی نیست، ذهنش پر میکشه سمتِ کورههاش. طبقِوجودِ تجربهٔ من، جادوگری که از تحقیق تو هنرهای رازآلود لذت نمیبره، معمولاًمیشدند یه سگِ دستآموزه. اون...؟» جیرنی این را گفت و به کاملیا اشاره کرد.
کامیلا در حالی که کمی سرخ شده بود، پاسخ داد: «بله. لیثمحرمانه این رو برام درست کرده.» آنقدر خجالت میکشید که نمیتوانست بگوید اینفراتر گل همنامِ خودش هم هست. این حرف مثلِ تعیینِ قلمرو به نظر میرسید.
جیرنی باحجمی حسرت آهی کشیدباری و گفت: «قشنگه.»
«شوهرِ خنگِ من تا حالا همچین چیزی برام درست نکرده. تازه لیث هنوز دربارهٔ فلوریاحجمی ازم سؤالی نپرسیده. یا واقعاً مجذوبِ این زن شده یا شاید دیگه کار از کاراحساس گذشته و دخترم شانسی نداره. فقط وقتی تو تولدم با هم ببینمشون میتونم مطمئن بشم.»
کامیلا با این حرف جیرنی را از افکارش بیرون کشید ودوریان پرسید: «فکر میکنید کسی مثلِ من بتونه بازپرسِ خوبی بشه؟» جیرنیلازم الگوی او بود و حرفهایش برای کامیلا یک دنیا ارزش داشت.
جیرنی اهلِ حاشیهرفتن نبود و حرفش باعث شد رنگِ کامیلااطلاعاتی بپرد: «اونقدر خوب نمیشناسمت که مطمئن باشم، اما خیلی بهتر ازبرنخورد چیزی که از یه عروسکِ خیمهشببازیِ سیاسی انتظار داشتم عمل کردی.»
«اطلاعاتِ مفیدی پیدا کردی و حتی برای نجاتِ همراهانت جونت رو بهبیشترِ خطر انداختی. از نظرِ من این یه امتیازِ مثبته. میتونم تو روپرسید برای نقشِ دستیارِ میدانی پیشنهاد بدم. این در واقع همون دورهٔ کارآموزیِ بازپرسه.»
جیرنی جرعهای از چایش نوشید و گفت: «چَموخَمِبداند کار رو بهت یاد میده و بهت فرصت میدهسنگینیِ تا بفهمی برای این کار مناسب هستی یا نه.»
کامیلا که از این چرخشِاین ناگهانیِ اوضاع سرش گیج میرفت، پرسید:دوریان «واقعاً این کار رو برام میکنید؟»
«چیزِ مهمی نیست. فقط دارم بهت یه فرصت میدم. رد شدن یا قبول شدنت کاملاًکسانی به خودت بستگی داره. فقط چند کلمه نصیحتت میکنم. چیزهایی که تو این کار میبینیچشمگیری اغلب باعث میشه از درون احساسِ کثیفی کنی. این کار به دردِ آدمهای ضعیف نمیخوره.»
جیرنی چشمک زد که باعث شد کامیلا مثلِ لبو سرخبرداشته شود: «ضمناً، توصیه میکنم یه جادوآهنگر برای شوهری پیدا کنی.بیشتر اشیاءِ افسونشده مثلِ دوستانِ حقیقی میمونن، هرچی داشته باشی بازم کمه.»
جیرنی پیشِ خودش فکر کرد:
همیشه میتونم روی آیندهٔ دورتر حساب کنم.گمشده تا وقتی خانوادههای ورهن و ارناس با همبیشمار خوب باشن، همیشه نسلِ بعدی هم در کاره.
در نهایت، هر یک از اعضای گروهِ اوتره پاداشی متناسب باروی مشارکتشان و یک هفته مرخصیِ باحقوق دریافت کردند. دوریان فلهورن بهبسیار رتبهٔ جادوگرِ بزرگ ترفیع یافت و مانوهار برای فرارِ اخیرش عفو شد.
پروفسورِ دیوانه از مرخصیاش نهایتِ استفادهبرنخوره را برد و چند ماهی ناپدیداطلاعاتی شد، اما آن داستان بماند برای بعد.
جیرنی از قبل هرچه را که میخواست به همراهِ چند عفوِ سلطنتینبرده در اختیار داشت، بنابراین پاداشِ او این بود که به شوهر وهیچ دخترش یک هفته مرخصی داده شود تا مدتی را با بقیهٔ خانواده بگذرانند.
در کمالِ تعجبِ لیث، کامیلا از او خواست تا چند روزیآرتان را با هم بگذرانند. ترفندِ فرمانده بریون برای استفاده از او جهتِبرنخورد زیرِ نظر گرفتنِ لیث، رابطهٔ نوپای آنها را به هم ریخته بود.
طیِ هفتهٔ آخر در اوتره، آنها سختیهای زیادی را با همروی پشت سر گذاشته بودند. به همین دلیل گمان میکرد کامیلا ازبسیار او فاصله میگیرد تا تأثیراتِ حضورش را در زندگیِ خود ارزیابی کند.
هر دو توافق کردند که اوتره را ترک کنند و هرگز برنگردند. لیث از اینکه نمیتوانستفقط به میلِ خود وارپ کند یا پرواز کند خسته و کلافه شده بود و کامیلا هم هرگزحال به مناطقِ جنوبیِ پادشاهیِ گریفون سفر نکرده بود، بنابراین او را به دریوس، پایتختِ مارکینشینِ دیستار برد.
او هم بهعنوانِ پروفسور و هم برای قرارهای دیگر بارها به آنجا رفته بود،تلفاتِ اما هرگز خودِ شهر را نگشته بود. آنها در یک هتل اما در اتاقهای مجزانبود اقامت کردند. این چیزی بود که لیث نمیدانست باید از آن خوشحال باشد یا نگران.
لیث در دلش غر زد.
من از حریمِ خصوصیام خوشم میاد، ولی خودش این تعطیلاتاطلاعاتی رو پیشنهاد داد و حتی کاملیا رو هم با خودشپاسخ آورد. پس این اتاقهای جدا دیگه چیه؟ دارم سیگنالهای قاطیپاتی میگیرم.
یکی از دلایلی که دریوس را انتخاب کرده بود، این بود که آنجا نهتنها یکنساخته موزهٔ روباز بود که بناهای تاریخی و باغهای سرسبز در آن کنارِ هم قرار داشتند،دارم بلکه لیث هم در آنجا کاملاً شناختهشده بود. بیشترِ مغازهها و اماکن به او تخفیف میدادند.
لیث هنگامِ ناهار و پس ازنمیتوانست گشتوگذار در محلهٔ باستانیِ شهر پرسید:راحتی «دربارهٔ یه موضوعی نظرت رو میخوام.»
کامیلا گفت: «بگو.» او از اینکه لیث فقطبریم رستورانهای خوبی با غذاهای لذیذِ محلی انتخاب میکرد وکاملاً همیشه هم برای پرداختِ صورتحساب پیشقدم میشد، شگفتزده بود.
«این مأموریت باعث شد کلی امتیازِ شایستگی جمع کنم.آرتان ضمناً این فرصت رو هم پیدا کردم که به تاجآرام یادآوری کنم خوشم نمیاد کسی تو زندگیِ شخصیام دخالت کنه.»