چپتر 366: فصل 366
0دو شب برای بررسیِ کاملِ غنائمِاشیاءِ جنگیِ لیث کافی نبود، اما برای یکموادِ تحلیلِ اولیه بیش از حدِ نیاز بود.
لیث در حالی که آن را داخلِحتی برجش میگذاشت گفت: «اگه این کریستالِ بنفشبراش چیزِ خاصی داره، من که نمیتونم متوجهش بشم.»
«انگار هم گروهبان و هم کرمِ سنگی حق داشتن. این سنگِولی قیمتی بهخودیِخود مثلِ بقیهست، این اورکها هستن که استعداد دارن ازشانتخاب به روشهای عجیبی استفاده کنن. این ما رو تو یه دوراهی میذاره.
«با اینکه نشاطبخشی نتونست تو کشفِ رازهای کریستال کمکم کنه، ولی باعث شد بتونم مایعِ نشانگذاریای رو حس کنمافسونشدهٔ که این بهاصطلاح "ارباب" به کریستال مالیده. یعنی باید انتخاب کنم که سنگِ قیمتیِ جادویی رو به تیکههای کوچیکتر ببرمسیبل و واسه ساختههای خودم ازش استفاده کنم، یا همینجوری نگهش دارم تا روشِ کارِ اورکها با کریستالها رو یاد بگیرم.
«این دو تا کار با هم جورافسونشدهٔ درنمیان. اگه سنگ رو ببرم، تو اینلازم فرایند نشانها رو هم از بین میبرم.»
سولوس جواب داد: «فکر نکنم زیاد هم دوراهیِ سختی باشه. حتی اگه بتونی کریستال روکنیم با موفقیت ببری، چیزی نداریم که بتونیم ازش براش استفاده کنیم. کریستالهای جادوییِ بنفش خیلی کمیابترلازم از اونن که بخوایم روی اشیاءِ افسونشدهٔ پیشپاافتاده هدرشون بدیم. باید واسه یه شاهکار استفاده بشه.
«حتی اگه موادِ لازم واسه ساختنش رو هم داشتیم، رونمایی از یهباعث سلاحِ جدید که با کریستالهای بنفش تقویت شده، اونم درست بعد ازجادویی حادثهٔ اورکها، مثلِ اینه که یه سیبل روی سینه، کمر و پایینتنهت بچسبونی.
«قبل از انجامِ هر کاری باید بذاریم اوضاع آرومبراش بشه. پس تا وقتی که واقعاً واسه ساختِ یهاشیاءِ آرتیفکت بهش نیاز پیدا نکردیم، بیا همینجوری نگهش داریم.»
لیث با آهی سر تکان داد و گفت: «موافقم.» و کریستالِ بنفش را به کلکسیونِساختنش چیزهای ارزشمند اما همچنان بیمصرفش اضافه کرد. این کلکسیون شاملِ هدایای درایاد، اجسادِ مختلفی کهپایینتنهت در طولِ سالها جمع کرده بود، و سلاحهایی میشد که از حریفانش غارت کرده بود.
«کاش اینجا یه بازیِ ویدیویی بود. یه مأموریتِبتونی زنجیرهایِ بهموقع ظاهر میشد و دقیقاً همون لحظهایکریستالهای که نیاز داشتم، چیزی رو که میخواستم بهم میداد.»
دارون ثابت کرده بود که مادهٔ بدقلقی است. برای اینکه بتواندولی کاربرش را از تکنیکهای ردیابی پنهان کند، باید او را کاملاً میپوشاند.قیمتیِ بسیار سخت، اما در عینِ حال شکننده بود و بهراحتی تَرَک برمیداشت.
به همین دلیل بود که پوستهٔ محافظِ کرمِ سنگی آنقدر زمخت بود. یک فرایندِکمیابتر پالایشِ دقیقتر بهاحتمالِ زیاد باعثِ خُردشدنش میشد. همچنین به جادوی بسیار قدرتمندی نیاز داشت. ازرونمایی آنجا که دارون در برابرِ جادو مقاوم بود، حتی بررسیِ آن هم دردسرِ بزرگی بود.
«بهترین استفادهای که میتونم براش پیدا کنم اینه که دارون رو به پودرِ نرم تبدیلساختنش کنم و بعد یه جور لباسِ نینجا رو باهاش روکش کنم. میتونم واسه مأموریتهای مخفیانهپایینتنهت نگهش دارم، چون تو نبرد بیفایدهست. کاش فقط میتونستم افسونش کنم تا عملکردش بهتر بشه...»
سولوس که واقعاً میخواست او را سرحال بیاورد اما نمیدانست چهچیزی بگوید، گفت: «حتی "ارباب" هم نتونست، پس فکر کنم بهتره منتظرِ زمانِاشیاءِ مناسب بمونیم و دارون رو هم سرِ یه پروژهٔ شخصی هدر ندیم.»
با اینکه حالا میتوانست بیشتر به خانه برگردد، اما ترکِ دوبارهٔ خانوادهاش لیثبتونم را غمگین میکرد. در طولِ زندگیِ گذشتهاش، تنها چیزی که همیشه میخواست اینکوچیکتر بود که برادرِ خوبی برای کارل و عموی خوبی برای بچههای برادرش باشد.
حالا بالاخره این فرصت را داشت تا رؤیایشبتونیم را زندگی کند، با این حال مجبور بود برایروی دنبال کردنِ اهدافِ جدیدش، آن را پشتِ سر بگذارد.
اگه الان بهاونن خودم استراحت بدم، دیگهافسونشدهٔ پسرِ طلاییِ پادشاهی نیستم.
الان بهترین فرصتمه تا به همهٔ کتابخونهها و پایگاههای دادهای دسترسی پیدا کنمبتونیم که اونموقع که فقط یه آدمِ عادی بودم، برام ممنوع بودن. با حمایتِهدرشون انجمن و یه نشان از ارتش، دیگه نباید چیزِ زیادی دور از دسترسم باشه.
لیث به داخلِ اتاقش وارپ کرد. آرانرازهای و لریا درست پشتِ در منتظرش بودندمایعِ و با دستهای کوچکشان به آن میکوبیدند.
لیث در حالی که بالای بینیاش را فشار میداد تا جلوی سردرد را بگیرد، پرسید: «اینموقعِبخوایم صبح بیدار شدین چیکار؟» آنهمه سروصدا کلافهاش کرده بود. بیشتر به این خاطر که یک هفته بودشده نخوابیده بود و علاوه بر آن، مطالعهٔ دارون ایجاب میکرد چند بار پشتسرهم از نشاطبخشی استفاده کند.
لریا با آن چشمانِ درشت، بلوطیاشیاءِ و معصومانهاش به او خیره شدبشه و پرسید: «عمو لیث، واقعاً امروز میری؟»
«آره، بلافاصله بعد از صبحونه.» صبحِ روزِ سوم فرارسیده بود و انتظار میرفت پیش ازکنیم ناهار برگردد، پس هنوز چند ساعتی وقت داشت. لیث دستش را تکان داد و بشقابها ولازم قاشقچنگالها روی میز شناور شدند، و همزمان غذایی داغ و بخارکرده از بُعدِ جیبیاش بیرون آمد.
تمامِ خانواده به خاطرِ بازگشتش دورِ هم جمعکریستال شده بودند و حتی تیستا سفرهایش را نیمهکارهکنم رها کرده بود تا برادرِ بزرگترش را ببیند.
«نمیشه یه روزِ دیگه اینجا بمونی؟ تو رو خدا؟» اینکه آران چطور چشمانِ آبی درآورده بود، برای لیثاشیاءِ یک راز بود. هر دو بچه زیبا و سالم بودند و بهندرت مریض میشدند. لیث با خود فکربعد کرد که آیا دلیلش این است که پدر و مادرشان درمانِ ویژهٔ او را دریافت کردهاند یا نه.
لریا درست مثلِ مادرش رنا موهای بلوند با سایههای سیاه داشت، دربشه حالی که آران موهای قهوهایِ تیرهٔ خانوادگیشان را به ارث برده بود.بعد هر دو آنقدر کوچک بودند که لیث میتوانست بهراحتی همزمان روی پاهایش بنشاندشان.
لیث جواب داد: «نه، نمیتونم. واقعاً ببخشید.» بعد بشکنموفقیت زد و با جادوی هوا صدای جرینگی تولید کردخیلی تا به بقیهٔ خانواده خبر دهد که غذا آماده است.
«هر وقت بتونم برمیگردم. تو این مدت، یه هدیه براتون آماده کردم.» لیث به هرنشانگذاریای کدامشان چیزی داد که شبیه یک یادآور بود. دستگاهِ ضبطی تخممرغیشکل بود که برای ثبتِخودم لحظاتِ مهمِ زندگیِ کسانی استفاده میشد که آنقدر ثروتمند بودند که از پسِ هزینهاش بربیایند.
اما دستگاههایی که لیث جادوآهنگری کرده بود، بهجای پخشِ اتفاقاتِ واقعی، میتوانستند قصهٔخیلی محبوبِ بچهها را پخش کنند. قصهٔ آران، ماجراجوییِ جادوآهنگر لیث جونز و آخرینلازم بوته بود. لریا داستانِ جادوگرِ نبرد سولوس ون هلسینگ، خونآشامکُشِ خفن را ترجیح میداد.
رنا سرزنشش کرد: «باید پروژکتور رو درستافسونشدهٔ قبل از رفتنت بهشون میدادی. قبل ازلازم اینکه ازش خسته بشن، غذا سرد میشه.»
لیث شانه بالا انداخت: «بعیده. کریستالِ جادویی کهبتونی استفاده کردم فقط هر چند ساعت یه بارکریستالهای اجازهٔ پخش میده. اینجوری میانهروی رو هم یاد میگیرن.»
ناامیدیِ بچهها وقتی پروژکتور قصهاش را تمام کرد و دیگر روشنولی نشد، به اندازهٔ خوشحالیِ اولیهشان بزرگ بود. بعد از پایانِ صبحانه،انتخاب لیث پیش از رفتن تکتکِ اعضای خانوادهاش را در آغوش گرفت.
رنا گفت: «مراقبِ خودت باش، برادر کوچولو. همیشه یادت باشهکنیم که مهم نیست اون بیرون چقدر چیزای بد ببینی، اینجا همیشههدرشون خونهٔ توئه. اگه هر وقت به حمایتمون نیاز داشتی، ما اینجاییم.»
رااز در گوشِ لیث زمزمه کرد: «هر کاریپیشپاافتاده لازمه بکن تا سالم برگردی خونه. مادرت تحملِداشتیم از دست دادنِ یه پسرِ دیگه رو نداره.»
لیث معنیِ حرفهای پدرش را نفهمید،باشه تا اینکه الینا از او خواستنداریم خم شود تا صورتش را نوازش کند.
«میدونم بعد از اینهمه سال احمقانهست، اما اگهکریستال یه وقت تریون رو دیدی، بهش بگو بیادکنم خونه. فقط میخوام بدونم حالش خوبه.» صدایش تقریباً میلرزید.
یعنی واقعاً میترسه منم غیبمببری بزنه؟ دردِ نهفته در حرفهایکنیم الینا لیث را شوکه کرد.
بهمحضِ اینکه از خانه بیرون آمد، دستگاهِ ارتباطیاش در دستش ظاهر شد و لیث شروعساختنش کرد به تماس گرفتن برای وصولِ چند لطفی که طلبکار بود. زود به پادگانِ آموزشیپایینتنهت رسید و هنوز کلی وقت داشت تا یونیفرمش را بپوشد و آخرین آمادگیها را انجام دهد.