چپتر 562: فصل 562
0فریا به غذای او اشاره کرد و گفت: «دقیقاً. در موردِ رستوران، بعد از اینکه"عذابِ شنیدم یک رنجر نگهبانها را با جادو زده، حواسم به تو بود. تا اینجا تعقیبت کردمبشقابش تا غافلگیرت کنم و موفق هم شدم. قیافهات دیدنی بود. راستی، برای خوردنِ آن کمک نمیخواهی؟»
لیث بشقاب را از چنگالِ فریا دور کرد و پاسخبچههای داد: «ممنون، ولی نه. من عمیقاً معتقدم که برای درکِ لذتِرسیدنِ واقعیِ یک مرغ، فقط دو نفر لازم است: مرغ و من.»
فریا لبولوچهاش را آویزان کرد و درملکِ همان حال که پرسِ کوچکتری از غذایباید او سفارش میداد، گفت: «مثلِ همیشه آقایی، نه؟»
«حالا که حرف از آقایان شد، کنت سستور تماسشود گرفت و گفت گیلدِ شما برای شهروندانِ زانتیا مزاحمتگمان ایجاد کرده و به خاطرش دچارِ نوعی عذابِ الهی شدهاید.»
«چه خندهدار! ما برای هیچکس مزاحمت ایجاد نکردیم. ویکنت کرامه صاحبِ کارگاههای جادوییِداشتیم متعددی است، بیشتر هم چیزهای کوچک مثلِ لوازمِ خانگیِ افسونشده و وسایلِ تزئینی.خوب آن عوضیهای کلیسای ششگانه با تبلیغاتِ متعصبانهشان مشتریها و کارمندانش را کلافه کرده بودند.
«ما فقط آنها را از ملکِ خصوصی دور نگه داشتیم، همین. در موردِ "عذابِ الهی" همحالشان باید بگویم که بچههای ویکنت به گریور مبتلا شدند، اما اعضای گیلدِ من حالشان خوب است.»نیست قاروقورِ شکمِ فریا، لیث را مجبور کرد تا رسیدنِ غذای فریا، بشقابش را با او شریک شود.
کنجکاویِ حرفهایِ لیث گلکلافه کرد: «دربارهٔ گریور چهخصوصی میتوانی به من بگویی؟»
«مطمئنم که بیماری نیست. گمان میکنم عاملش چیزی در آب باشد،حرفهایِ چون هر سه بچهٔ ویکنت دچارِ ضعفِ اندامها و آسیبهای پراکندهباشد روی پوستشان شدند، اما هرگز نتوانستم عاملِ این پدیده را شناسایی کنم.
«حتی بعد از اینکه برای بارِ سوم برگشت هم نتوانستم. از آنجا که به نظر میرسد آن اشرافزادههای احمق حتیگریور از پسِ انجامِ سادهترین دستورها هم برنمیآیند، مجبور شدم یک تیمِ محافظِ بیستوچهارساعته برایشان بگذارم. پرستارِ بچه شدنِ ما یعنیبیماری افرادم دیگر نمیتوانند از همهٔ مغازهها محافظت کنند، اما چون هنوز دستمزدمان را کامل میگیریم، مشکلی با این قضیه ندارم.»
زنِ جوانی در اوایلِ بیستسالگی گفت: «ببخشید که مزاحمبگویم میشوم سروان، اما نمیخواهید دوستِ جدیدتان را به ماقاروقورِ معرفی کنید؟» او موهای کوتاهِ پیکسی و چهرهای گرد داشت.
اگر هیکلِ درشت و عضلانی و فکِ مربعیاش نبود، میشد او را"عذابِ بامزه دانست. این ویژگیها در کنارِ چشمانِ خشنش، ظاهری سرد به او میداد؛شکمِ شبیه به یک گروهبانِ آموزشیِ بدعنق که آماده است کسی را مجازات کند.
فریا در حالی که دستِ لیث رابشقابش میگرفت و انگشتانش را در هم گره میکرد،مطمئنم با لحنی ملایم گفت: «او دوستم نیست، وایرا.»
«ما تصمیم گرفتهایم ازدواج کنیم.»
با این حرف، چندین لیوانِ آبجو روی زمین خُرد شد، چراگریور که بسیاری از اعضای گیلدِ فریا از روی ناباوری، یا لیوانها راشریک از دست انداختند یا با از جا پریدنشان باعثِ افتادنِ آنها شدند.
فریا با دیدنِ چهرههای بهتزدهشان زیرِ خنده زد و آنها را بیشتر شوکه کرد. اوبگویم بهندرت احساساتش را به آنها نشان میداد. گیلدِ مزدوران نه خیریه بود و نه شبیهِشود ارتش. آنها برای کسبِ سود از او پیروی میکردند، نه به خاطرِ شرافت و وفاداریِ کورکورانه.
همهٔ آنها جادوگرانی از آکادمیهای کوچک بودند، یا از آکادمیهای بزرگحرفهایِ فارغالتحصیل شده اما نتوانسته بودند در هیچ تخصصی مهارت پیدا کنند.باشد آنها همهفنحریف بودند، اما راهی برای امرارِ معاش از طریقِ جادو نداشتند.
فریا میدانست که آنها بهمحضِ دریافتِ پیشنهادِ بهتر، یا اگر فکر میکردندنگه مأموریت بیش از حد خطرناک است، ترکش میکردند. او فقط به اعضایاعضای اصلیِ واحدش اعتماد داشت و با بقیه فاصلهٔ مشخصی را حفظ میکرد.
از آنجا که فریا هنوزهمین از شدتِ خنده اشک میریخت،بچههای لیث گفت: «دارد شوخی میکند.»
«من لیث ورهن هستم. از آشناییتان خوشبختم بانوخصوصی وایرا.» لیث دستش را به سوی او درازبچههای کرد و وایرا بیدرنگ با او دست داد.
وایرا سرخ شد و دستِ او را با چنان قدرتی فشرد که اگر بدنِبگویی تقویتشدهٔ لیث نبود، آن را خُرد میکرد. او گفت: «دیدار با شما باعثِ افتخارپراکنده است، جناب. شما برای ما جادوگرانی که از مردمِ عادی هستیم، چراغِ امیدی هستید.»
مردِ موقرمز گفت: «شما را برای گریور بهبودند اینجا فرستادهاند؟ زانتیا به تخصصِ یک درمانگرِ بزرگالهی" نیاز دارد.» این حرف فریا را عصبانی کرد.
فریا با عصبانیت چنگالش را در تکه مرغش فرو کرد و گفت:مبتلا «هی، به من برخورد! من هم در ردهبندیِ کلی و هم درشود بخشِ جادوی نور، بعد از او دوم شدم. من هم درمانگرِ بزرگی هستم!»
لیث جواب داد:کارمندانش «نه، نفرستادهاند. بعد ازملکِ ناهار از شهر میروم.»
لیث پس از دیدنِ واحدِ دهنفرهٔ فریا، فهمید چرا کویلا اعتمادحرفهایِ نکرده بود در سفرهایش همراهیاش کنند. بیشترشان یا سعی میکردند برای لیثچون چاپلوسی کنند، یا با حسادت و تحقیر به او خیره شده بودند.
فقط چند نفرشان،تبلیغاتِ مثل وایرا، صرفاً میخواستندکلافه با او دوست شوند.
لیث صورتحساب را پرداخت کرد، یک دور نوشیدنی مهمانشان کردبچههای و با خودش فکر کرد: «از قیافهٔ فریا معلومه کهمجبور بعضیهاشون بهمحضِ اینکه مأموریتِ فعلیشون تموم بشه، از گیلد اخراج میشن.»
سعی کرد درِ رستوران را هل بدهد، اما در تکان نخورد.همین تازه وقتی چوبِ سخت به غژغژ افتاد در باز شد، اما بادِخوب سردی به صورتش سیلی زد و دانههای درشتِ برف واردِ راهرو شد.
لیث از سرمهماندار پرسید:شکمِ «این دیگر چیست؟ اینشریک طوفان از کجا پیدایش شد؟»
مرد با لحنی ازسرِ نگاهِ بالا به پایین،بودند انگار با بچهای نادان حرف میزند، جواب داد: «فکرباید کنم از آسمان. هوا در شمال زیاد عوض میشود.»
لیث مهماندار را که داشت بدیهیات میبافت نادیده گرفت و خودش را در دستشوییاما حبس کرد. وقتی با بینشِ حیات مطمئن شد کسی داخل نیست، با استفاده ازمیتوانی نشاطبخشی برای تقویتِ قدرتِ طلسم، دروازهٔ وارپی باز کرد که تا جای ممکن دور میرفت.
«همهچیز خیلی عجیبه. اول واسه هیچی منو میکشن اینجا و با اینکه یهالهی" بیماریِ عجیب داره پخش میشه، رَدم میکنن برم. بعد فریا رو میبینم و خیلیرسیدنِ اتفاقی بهخاطرِ یه طوفانِ برفِ ناگهانی اینجا گیر میافتم. یکی داره باهام بازی میکنه.»
با این حال، با وجودِ پارانویای شدیدِ لیث، دالانِ بُعدی تاحرفهایِ هر جا که میرفت، باد و برف باز هم با چنانباشد قدرتی به صورتش میکوبید که دیدنِ فراتر از ۳ متر غیرممکن بود.
سولوس خندید: «حق با توئه. کاملاً مشخصه که ارواحِ آسمون علیهتخصوصی توطئه کردن.» با این حال، تا جایی که میشد با حسِشدند مانا بررسی کرد تا مطمئن شود طوفان واقعاً طبیعی است. محضِ احتیاط.
«لعنتی! این دیگه از چیزی که فکر میکردم هم بدتره.بچههای این اولین طوفانِ برفم نیست، ولی همیشه میتونستم تو برجمجبور پیشِ تو بگذرونمشون. حالا تا وقتی طوفان بخوابه باید چیکار کنم؟»
«شاید یه کم وقتت رو با دوستِملکِ قدیمیت بگذرونی؟ واسه قضیهٔ گریور به مردمِ زانتیابگویم کمک کنی؟ شما دوتا کلی حرفِ نگفته دارین.»
فریا از طوفانِ برف حسابی خوشحال بود و به لیث پیشنهاد داد بهعنوانِمیتوانی عضوِ افتخاریِ سپرِ کریستالی، گیلدِ ماجراجویانش، به او اقامتگاه بدهد. لیث خوب میدانست کهآسیبهای چنین جایگاهی او را تحتفرمانِ فریا قرار میدهد، اما در هر حال قبول کرد.
«کنت یه دیوونهست. اصلاً نمیخواست پامو تو شهر بذارم، بعید میدونم جایی واسهداشتیم موندن بهم بده. اینطوری یه اتاق گیرم میاد، فرصت پیدا میکنم از دلِ فریاقاروقورِ دربیارم که واسه تولدم دعوتش نکردم، و میتونم یه نگاهی هم به گریور بندازم.
وقتی اوضاع حسابی گند بخوره،همین بههرحال بازم خودم باید جمعشبچههای کنم.» در دل آهی کشید.
متأسفانه، ویکنتمشتریها کرایم در اشتیاقِبودند فریا شریک نبود.
ویکنت گفت: «یک نانخورِ اضافی در طولِ زمستان بارِ سنگینی است،حرفهایِ بانو ارناس.» مردی در اواخرِ دههٔ چهلِ زندگیاش بود، با حدودِ ۱.۶۸چون متر قد، موهای پرپشتِ سیاه و ریشِ بزیِ مرتب و تروتمیزی داشت.