چپتر 815: مسمومیتِ زندگی (بخشِ ۱)
0اینکه نامردگان از طلسمهای جادوی نور استفادهزمانِ کنند فراتر از عجیب است. بینهایت خطرناکخانه است. باید هرچه زودتر به بقیه خبر بدهم!
کالّا با شتاب به طبقهٔخودش پایین رفت، جایی که همه جزمسئلهٔ لیث تحقیقشان را تمام کرده بودند.
فریا گفت: «کشفِ شگفتانگیزی کردم. کپک واقعاً دارد اثرِ منفی روی درخت میگذارد، اما نیرویکامل زندگیِ درخت از این هجوم در امان مانده است. این هم به لطفِ یک جریانِآورده زندگیِ خارجی است که به درخت کمک میکند خودش را درمان کند و تطبیق دهد.
«فقط مسئلهٔ زمان است تا درخت مصونیت پیدافقط کند و انگل نابود شود. این توضیح میدهد کهمیدهد چرا کسی زحمتِ کشتنش را به خودش نداده است.»
فلوریا به اشباحِ نقرهای که هنوز آنجا بودند اشاره کرد و گفت:دورِ «با این حال فکر میکنم کپک نقشِ مهمی در ضعیف کردنِ خانهٔ درختیدستگاههای داشته است. آنها را عمداً بینِ تکههای کپک گذاشتهاند، اما اصلاً نمیدانم چرا.»
«اگر فقط آویزم کار میکرد، میتوانستم ازکند دستگاههایی که استفاده کردهاند اسکن بگیرم وپیدا دربارهٔ رونهایشان از بابا یا ارتش بپرسم.»
لیث هر دو را نادیده گرفت و به دنبال کردنِ جریانِ نیروی زندگی دردورِ داخلِ خانهٔ درختی ادامه داد. زمانِ زیادی طول کشید تا جریان یک دورِ کاملجادویی در خانه بزند و علاوه بر آن، لیث چند نقطهٔ عجیب پیدا کرده بود.
نقاطِ زیرزمین دقیقاً همانجایی بودند که فلوریا پژواکِ دستگاههای جادوییزمان را پدید آورده بود. اما چون لیث خیلی درگیرِ کارش بود،کشتنش سولوس تمامِ اطلاعات را جمعآوری کرد و شروع به تحلیلشان کرد.
لیث وقتی تمرکزش را از دست داد، گفت: «نمیدانم الان چه دیدم.»دورِ این اتفاق لحظهای افتاد که نیروی زندگیِ خانهٔ درختی با منبعی ناشناختهپژواکِ از پایین برخورد کرد. حضوری آنقدر قدرتمند بود که طلسمش را مختل کرد.
لیث برای جلوگیری از اضافهبارِ حسی، مجبور شده بود اسکنر را باطل کند.مصونیت تا جایی که میتوانست در برابرِ هجومِ عظیمِ اطلاعات مقاومت کرده بود واشباحِ فهمیده بود که امضای انرژیاش شبیهِ خانهٔ درختی است، اما تفاوتهایی هم دارد.
لیث گفت: «من متخصصِ گیاهانزندگی نیستم، اما حدس میزنم اینجا اصلاًطول مخفیگاه نبوده. اینجا آزمایشگاهشان بوده است.»
فلوریا گفت: «اگر اینجا آزمایشگاهکند بود، طلسمِ من بیشتر از چندمصونیت دستگاهِ جادوییِ ساده را پیدا میکرد.»
کالّا گفت: «فکر میکنم حق با هر دوی شماست.» او یافتههایش رادورِ برایشان توضیح داد و از فلوریا خواست طلسمِ جادوآهنگریاش را در تمامِپژواکِ طبقههای خانهٔ درختی اجرا کند، درست همانطور که وایت انجام داده بود.
فلوریا با تعجب به زبان آورد: «این دیگه چه کوفتیه؟» هرچه بالاتر میرفتند،مصونیت دستگاههای جادوییِ بیشتری را ردیابی میکرد. علاوه بر این، دستگاهها بزرگتر و قدرتمندتراشباحِ میشدند، تا جایی که توانست بعضی از رونهایشان را بخواند و تشخیص دهد.
پرسید: «نامردگان چه استفادهای ممکن است از تجهیزاتِ پزشکی ببرند؟ مهمتر ازکشید آن، چرا دستگاههای پشتیبانِ حیات را به درخت وصل کردهاند؟ و اگردقیقاً حدسم درست باشد، پس چطور این بیچاره در چنین وضعیتِ بدی قرار دارد؟»
لیث دوباره اسکنر را اجرا کرد تا مطمئن شود توضیحاتِ سولوس درست است. سولوس باورشود داشت جاهایی که نیروی زندگیِ درخت در آنها هنوز پیچ و تاب داشت، با موقعیتِحال دستگاههای جادویی که فلوریا پیدا کرده بود مطابقت دارد، اما این فقط یک حدس بود.
درخت بیش از حد بزرگ بود وزمانِ جریانِ زندگیاش آنقدر بیگانه بود که سولوس نمیتوانستبزند بهدرستی در ذهنش تجسم کند چه چیزی کجاست.
لیث هربار که پوستِ درختِ زیرِ یکی ازتطبیق اشباح را بررسی میکرد، میگفت: «این اصلاً خوبنابود نیست.» و با هر نتیجه، صدایش عبوستر میشد.
لیث گفت: «اینجا واقعاً یک آزمایشگاه بوده، اما هدفش را درک نمیکنم. تنها چیزی کهکامل میدانم این است که آن دستگاهها نیروی زندگیِ درخت را تغییر دادهاند و هر چیزیآورده را که ویژگیهای جادویی و خودترمیمیاش را تأمین میکند، مجبور کردهاند تا با نفوذشان بجنگد.
«درخت به خاطرِ کپک در این وضعیتِ بد نیست، بلکه به این دلیل است که تغییراتِ اعمالشده رویچرا درخت باعث شده نتواند انرژیِ نور را بهدرستی پردازش کند. درخت به معنای واقعیِ کلمه دارد از سرزندگیکردنِ منفجر میشود و به جادوی تاریکی نیاز دارد تا منبعِ بیگانهای که متورمش کرده است را از بین ببرد.»
«اگر حدسم درست باشد،داخلِ این معادلِ مسمومیتِ مانازیادی در نیروی زندگی است.»
همهٔ زنانخارجی یکصدا گفتند:میکند «غیرممکن است.»
با استفاده از جادوی نورِ ردهٔ ۵ میشد نیروهای زندگی را تغییرکشید داد یا مبادله کرد و منابعِ مختلفِ نیروی زندگی بهطورِ طبیعی بادقیقاً هم ترکیب میشدند، بیآنکه مهم باشد اهداکننده و گیرنده از نژادهای متفاوتی باشند.
مسمومیتِ زندگی حتی افسانه یا شوخی همدهد نبود. برای هر جادوگرِ کاربلدی، این کارنابود معادلِ نظریهپردازی دربارهٔ وجودِ آبِ خشک بود.
«من هم تا یک ساعت پیش همین را میگفتم، اماکشید بر اساسِ بررسیهایم، تغییرات آنقدر عمیقاند که کیسههایی از نیروینقاطِ زندگی ساختهاند. درخت آنها را نمیشناسد و نوعی بیماری میپنداردشان.
«این کار باعث میشود درخت نیروی زندگیاش را بسیج کند تا از شرِمصونیت کیسهها خلاص شود، اما در نهایت فقط آنها را قویتر میکند. بدتر از همهنقرهای اینکه، هرچند نتایجِ این آزمایش برای قربانی وحشتناک است، ظاهراً هیچ کاربردِ عملیای ندارد.»
لیث در ادامه گفت: «برای شکنجه دادن، راههای بیشمارِ مؤثرترزیادی و کمهزینهتری وجود دارد. فکر میکنم به کویلا، مارث یا هربود کسِ دیگری نیاز داریم که از این تشکیلات سر در بیاورد.»
وقتی گروه از ساختمان بیرون آمدند، خورشید داشت غروب میکرد. همگی خسته، گرسنهانگل و گیج بودند. فریا حتی نیروی زندگیِ خانهٔ درختی را دوباره بررسی کرده بود؛آنجا تا با چشمانِ خودش ندید، حاضر نشد باور کند مسمومیتِ زندگی واقعاً وجود دارد.
در آزمایشگاهِ مارث، اشتیاقِ ناشی از کشفِ اولیه زیرِ بارِ کارِجریان سخت و آزمایشهای شکستخورده دفن شده بود. کویلا تقلا میکرد راهی بیابدهمانجایی تا بدونِ کشتنِ میزبان و همزیست، آنها را از هم جدا کند.
بیمار اولویتش بود، اما نمونهٔ زنده اجازه میداد به نیتِ حقیقیِ دشمن پی ببرد. از آنجانابود که این بیماری دستساز بود، یافتنِ درمان بدونِ درکِ اصولِ پایهایِ آن یعنی اگر ارلیک گونههایحال دیگری از انگل را در اختیار داشت، باید هر بار همهچیز را از صفر شروع میکردند.
مشکلِ اصلی، حتی برای متخصصِ زبدهای در جادوی ردهٔ ۵زیادی مثلِ پروفسور مارث، این بود که جریانِ زندگیِ میزبانِ مردمِنقطهٔ گیاهی و انگل در سطحِ سلولی با هم جوش خورده بودند.
به همین دلیل تا آن لحظه متوجهِ نیروی زندگیِ دوم نشدهمصونیت بودند. انگل طوری طراحی شده بود که همگام با میزبانش رشدنداده کند، تا هم نیروی زندگی و هم جریانِ مانایش پنهان بماند.
تنها نقطهضعفش حسِ مانای سولوس بود که توانسته بود هستهٔکشید کاذب را تشخیص دهد؛ چرا که برخلافِ اتفاقی که براینقاطِ باگبیرها افتاده بود، این انگل از قبل کاملاً رشد کرده بود.
انگل میزبانش را مثلِ پوستِ دوم میپوشاند و همزادی بینقصفقط میساخت که به قربانی بخشی از قدرتهای دراوگر را میبخشید، آنکسی هم بدونِ هیچیک از عوارضِ منفیِ آن بهجز گرسنگی و حرصشان.
در واقع همین حرص بود که مقاومت در برابرِ تباهیِ ذهنطول را برای مردمِ گیاهی دشوار میکرد. هرچه قدرتمندتر میشدند، چیزهای بیشتری میخواستندزیرزمین و ذاتِ دراوگر بهراحتی این میل را به نیازی مقاومتناپذیر تبدیل میکرد.
«متأسفم، پروفسور. اصلاً نمیدانم چطور باید پیش برویم. تمامِ آزمایشهایم شکست خوردپیدا و تمامِ نظریههایم غلط از آب درآمد.» چشمانِ کویلا از فشارِ نگاهاشباحِ کردنِ مداوم در دستگاههای تقویتکنندهٔ بینایی زیرِ نورِ شدید، کاسهٔ خون شده بود.
مارث خندید و برای دلداری به پشتش زد: «خدایانِ بزرگ، کویلا. اگر تو بیفایدهای،خانه پس ما چه بگوییم؟ کمتر از یک روز است که اینجایی و از همینآورده الان راهحل میخواهی؟ اگر اینطور به خودت سخت بگیری کچل میشوی. از واستور بپرس.»
«اما پروفسور، مردم همین الان دارنددرمان میمیرند و اگر جلویش را نگیریم، اینمصونیت طاعون راه را برای جنگ هموار میکند.»