---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 525: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 525: بدون عنوان

0

سولوس که دلش برای فلوریا می‌سوخت، گفت: «این‌جور‌آن‌قدر​ وقتاست که واقعاً مثل یه هیولا رفتار می‌کنی.‌روز​ چطور تونستی با فلوریا این کار رو بکنی؟»

لیث جواب داد: «اگه تو طبیعت می‌دیدمش، می‌کشتمش. اگه وسطِ خیابون بودم، به مبارزه می‌طلبیدمش. اینجا‌ببخشد​ فقط می‌تونستم روکشِ شیرینِ زهرش رو پاک کنم تا نشون بدم چه مارِ خوش‌خط‌وخالیه. قیافهٔ قشنگ‌اجتماعیِ​ و حرفای قشنگ هیچ ارزشی ندارن. فلوریا باید درسش رو یاد بگیره و دستِ سوخته بهترین درسه.»

به‌محض اینکه مردم متوجهِ پریشانیِ فلوریا شدند، تمامِ پچ‌پچ‌ها خوابید. کویلا و‌کویلا​ فریا طوری به کالیون چشم‌غره می‌رفتند که انگار می‌توانستند بی‌هیچ تردیدی به‌برادرانشان​ قتل برسانندش. برادرانشان، بستگانشان و حتی اعضای خدمه‌شان هم همین حال را داشتند.

وقتی خاندان‌های اشرافیِ باستانی فهمیدند ارناس‌ها طرفِ چه‌کسی را گرفته‌اند،‌اجتماعی​ از کالیون فاصله گرفتند و نقشه‌اش نقش‌برآب شد. حمایت از یک‌بیاورد​ اسبِ مرده هیچ فایده‌ای نداشت و کتک زدنش هم بی‌معنی بود.

کالیون توانسته بود با یک حرکت، همراهش، میزبانانش و تمامِ خاندانش را شرمنده کند.‌اما​ این گافِ اجتماعی آن‌قدر جذاب بود که به شبِ مهمانی جان ببخشد، اما نه‌پایینِ​ آن‌قدر که بیشتر از یک روز دوام بیاورد. مگر اینکه البته، اوضاع بالا می‌گرفت.

کالیون که با پرهیز از بی‌ادبی و استفاده از جایگاهِ پایینِ اجتماعیِ‌جذاب​ کامیلا برای توجیهِ حرف‌هایش، ورق‌هایش را خوب بازی کرده بود، گفت: «فلوریا،‌اوضاع​ دوست داری کمی در پارک قدم بزنیم؟ بد نیست هوایی تازه کنیم.»

پیشِ خودش فکر کرد: «اون‌قدر که امیدوار بودم خوب پیش‌پچ‌پچ‌ها​ نرفت، ولی هنوز همه‌چی مرتبه. فقط باید مطمئن بشم فلوریا‌بی‌هیچ​ ناراحت نیست و اون دخترهٔ سلیطه رو مقصرِ این اتفاق می‌دونه.»

فلوریا بالاخره چشم از زمین برداشت و‌شرمنده​ گفت: «حرفِ دلم رو زدی.» لبخندی گرم‌مهمانی​ روی چهره‌اش نشست، اما چشمانش سرد بود.

«باید با هم حرف بزنیم.»

به‌محض اینکه آن دو از درهای شیشه‌ای‌شرمنده​ گذشتند و به بیرون رفتند، خنده‌های ریز‌مهمانی​ و پچ‌پچ‌ها در سراسرِ تالارِ اصلی پیچید.

کامیلا در گوشِ‌به‌محض​ لیث زمزمه کرد:‌متوجهِ​ «فکر می‌کنی بیرونش می‌کنه؟»

لیث در حالی که به شرط‌بندیِ مهمانانِ دیگر دربارهٔ نتایجِ احتمالی گوش می‌داد،‌شبِ​ جواب داد: «بعیده. زیرکانه عمل کرد و من هم نمی‌تونستم قشقرق به پا کنم.‌پرهیز​ اگه فلوریا همون اولِ کار بدونِ همراه بمونه، ارناس‌ها آبروی زیادی از دست می‌دن.»

شانسِ بیرون انداخته شدنِ کالیون ۱۰۰‌گافِ​ به ۱ بود، درست مثلِ شانسِ اینکه‌ببخشد​ رابطه‌شان بیشتر از یک هفته دوام بیاورد.

بعد از اینکه تمامِ تلاش‌های کالیون برای شیرین‌زبانی با بی‌محلیِ‌اجتماعی​ فلوریا روبه‌رو شد، کالیون گفت: «مثل آشغال باهات رفتار کرد!‌دوام​ یکی باید یه چیزی می‌گفت. چرا از دستِ من عصبانی هستی؟»

فلوریا که تندتند قدم برمی‌داشت و برای سرکوبِ خشن‌ترین تمایلاتش مدام دست‌هایش را مشت و باز می‌کرد، گفت: «اگه فکر می‌کردم‌تردیدی​ این‌کار رو کرده، خودم سرِ جاش می‌نشوندمش. تو این کار رو برای دفاع از من نکردی، کردی تا لیث رو خجالت‌زده‌گرفتند​ کنی. یا فکر می‌کنی من اون‌قدر احمقم؟ نه، حرفم رو پس می‌گیرم، معلومه که اون‌قدر احمقم، وگرنه هرگز با تو قرار نمی‌ذاشتم.»

کالیون که امیدوار بود کمی احساسِ گناه دلایلش را باورپذیرتر کند، دوباره سعی کرد تقصیر را گردنِ‌اما​ او بیندازد: «چطور می‌تونی این حرف رو بزنی؟ من اینجا کاملاً مقصر نیستم. می‌تونستی بهم بگی که‌توجیهِ​ می‌خوای خصوصی باهاش حرف بزنی. غافلگیرم کردی، از دوست‌پسرِ سابقت خواستی باهات حرف بزنه، من باید چی‌کار می‌کردم؟»

این حرکتش مثل ریختنِ بنزین روی آتشِ خشمِ‌آن‌قدر​ فلوریا بود. فلوریا گفت: «داری می‌گی برای حرف‌روز​ زدن با یه دوست باید از تو اجازه بگیرم؟»

«نه، من...»

«برای جواب دادن به اون یکی سؤالت، می‌تونستی حرصت رو سرِ لیث خالی کنی، همون‌طور که‌چشم‌غره​ اون سرِ من خالی کرد. یا اگه این‌قدر دربارهٔ رابطه‌مون احساسِ ناامنی می‌کردی، می‌تونستی ازم بخوای‌وقتی​ قبل از اینکه من رو جلوی تمامِ خانوادهٔ ورهن شرمنده کنی، خصوصی در موردش حرف بزنیم.

«به‌جایش دق‌دلی‌ات را سرِ ضعیف‌ترین حلقهٔ‌خاندانش​ زنجیر خالی کردی. به نظرم عمدی‌جذاب​ می‌آید، اگر نگویم از پیش برنامه‌ریزی‌شده.»

توانست لحنِ رنجیده‌ای به خود بگیرد، هرچند فقط غرورش‌جذاب​ جریحه‌دار شده بود چون به نظر می‌رسید فلوریا خیلی راحت‌مگر​ دستش را خوانده است. پرسید: «چطور می‌توانی چنین حرفی بزنی؟»

فلوریا سرزنش کرد: «اگر حتی‌میزبانانش​ ذره‌ای به من اهمیت می‌دادی،‌اجتماعی​ چطور توانستی چنین کاری بکنی؟»

«رابطهٔ ما تمام شد. می‌توانی‌مردم​ برای جشن بمانی، ولی دیگر‌پچ‌پچ‌ها​ هرگز نمی‌خواهم ریختت را ببینم.»

کالیون خواست اعتراض کند، اما دستِ راستِ فلوریا دورِ گلویش حلقه‌آن‌قدر​ شد، او را از زمین بلند کرد و به یادش آورد‌مگر​ که حتی از چیزی که به نظر می‌رسد هم قوی‌تر است.

«این موضوع جای بحث ندارد. یا می‌گویی چشم و‌جذاب​ تا آخرِ شب مثلِ یک جنتلمنِ واقعی رفتار می‌کنی، یا‌مگر​ با اسکورت از خانه‌ام بیرونت می‌کنند. انتخاب با خودت است.»

کالیون مثلِ طوطی‌حرکت​ سر تکان داد. ریه‌هایش‌شرمنده​ برای هوا التماس می‌کردند.

کارمان تمام نشده، عوضی. برای استفاده از تو علیه آن‌پچ‌پچ‌ها​ دهاتی بیشتر از یک راه دارم. زمین زدنِ ارناس‌ها و‌بی‌هیچ​ ورهن‌ها مثلِ کشتنِ یک گله پرنده با یک سنگ است.

در همین حین، داخلِ تالارِ اصلی،‌خاندانش​ پیشخدمت ورودِ زوجِ ارناس و بلافاصله پس‌شبِ​ از آن‌ها زوجِ سلطنتی را اعلام کرد.

«پادشاه مرون گریفون و ملکه سیلفا گریفون.» با وجودِ درمان‌های جادوییِ زیبایی، خاندانِ سلطنتی‌اما​ اصلاً با ارناس‌ها قابل‌مقایسه نبودند. جیرنی با وجودِ شخصیتش، چهره‌ای بیضی‌شکل با اجزای ظریف و‌اجتماعیِ​ چشمانی درشت داشت، در حالی که ملکه دارای اجزای صورتِ تیز و فکی مربعی بود.

پس از اینکه هر دو ناخالصی‌هایشان را دفع کرده بودند، بهترین‌آن‌قدر​ مقایسه‌ای که می‌شد بینشان انجام داد این بود که به‌ترتیب شبیه‌مگر​ به یک دوشیزهٔ تازه‌عروس و یک گروهبانِ آموزشگر به نظر می‌رسیدند.

جیرنی رو به‌به‌محض​ کامیلا و لیث‌متوجهِ​ گفت: «خیلی متأسفم، عزیزم.»

«انتظار نداشتم فلوریا تو‌همراهش​ را با خودش ببرد. اوضاع‌گافِ​ را خوب مدیریت کردی، کامیلا.»

کامیلا که از توجهِ اربابانِ خانه خجالت‌زده شده بود، گفت:‌شبِ​ «نیازی به عذرخواهی نیست، بانو ارناس. من باید بیشتر دقت‌البته​ می‌کردم.» چشم‌های بسیار زیادی با حسادت به او خیره شده بودند.

«مهم نیست چقدر دقت می‌کردی،‌میزبانانش​ او در اولین فرصت ضربه‌اش‌اجتماعی​ را می‌زد. تقصیرِ تو نیست.»

اوریون تعظیمِ کوتاهی به کامیلا کرد و باعث‌شدند​ شد او و دخترانِ ارناس از خجالت سرخ‌چشم‌غره​ شوند. گفت: «من از طرفِ دخترانم عذرخواهی می‌کنم.»

«از شما ناامیدم. کامیلا شاگردِ‌میزبانانش​ مادرتان و نامزدِ دوستتان است.‌اجتماعی​ باید بیشتر مراعاتش را می‌کردید.»

با این حرف، لیث،‌شرمنده​ بستگانش و جیرنی نزدیک‌آن‌قدر​ بود با شرابشان خفه شوند.

کامیلا توانست با‌حرکت​ صدایی نازک بگوید:‌خاندانش​ «ما نامزد نیستیم.»

اوریون که مات‌به‌محض​ و مبهوت به‌متوجهِ​ نظر می‌رسید، پرسید: «نیستید؟»

«منظورم این است که او کاملیا را برای شما ساخت، که رمانتیک‌ترین شیءِ جادوآهنگری‌شده‌ای‌مهمانی​ است که تا به حال دیده‌ام. حتی برایتان نیم‌تاجی شبیه به آنچه الینا و‌بی‌ادبی​ خواهرانش بر سر دارند ساخته است. فکر می‌کردم شما دیگر جزئی از خانوادهٔ ورهن هستید.»

لیث که از خجالت مثلِ لبو‌گافِ​ سرخ شده بود، گفت: «من فقط‌جان​ همین یک کار را بلدم، خب؟»

«نیم‌تاج‌ها پیچیده‌ترین چیزهایی هستند که می‌توانم بسازم. من جادوآهنگرم، نه زرگر.‌آن‌قدر​ برای ساختنِ هدیهٔ جیرنی سخت تمرین کردم و با خودم گفتم حیف‌البته​ است که از آن دانش فقط برای ساختنِ یک قطعه استفاده کنم.»

اوریون اعتراض کرد: «اما‌اینکه​ تو برای بقیهٔ اعضای‌شدند​ خانواده‌ات هم کاملیا ساختی!»

«چند بار باید بگویم که من فقط‌شرمنده​ همین یک کار را بلدم؟ هیچ معنای‌مهمانی​ پنهانی پشتشان نیست، آن‌ها نوعی نشانِ خانوادگی نیستند!»

ملکه سیلفا پرسید: «کاملیا چیست؟» او پس از‌آن‌قدر​ تمام کردنِ گشت‌وگذارش میانِ مهم‌ترین اشراف، نسبت به‌روز​ هیاهوی بینِ ارناس‌ها و ورهن‌ها کنجکاو شده بود.

ناولها | novelha.net