---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 942: قدرتِ مَگوس (بخشِ ۲) • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 942: قدرتِ مَگوس (بخشِ ۲)

0

یک خون‌آشام و یک لامیا بهترین طلسم‌های تاریکیِ ردهٔ ۵ خود به نام‌های آسمان‌شکن‌دهه​ و خورشیدِ بی‌رحم را پدید آوردند. آسمان‌شکن جریانی از آذرخش‌های سیاه رها کرد. خورشیدِ بی‌رحم‌باز​ نیز کره‌ای از آتشِ سیاه ساخت که آن‌قدر بزرگ می‌شد تا تمامِ اتاق را بپوشاند.

اولی حمله‌ای سریع بود که می‌توانست هدفش را ردیابی کند. دومی کُند بود، اما قدرتش هر‌داشت​ کسی را که نامرده‌ای حاملِ منشورِ شب نبود، می‌کشت. هیچ موجودِ زنده‌ای نمی‌توانست چنین گرمایی را‌کرده​ تاب بیاورد و فقط یک زاده می‌توانست در برابرِ این حجم از جادوی تاریکی مقاومت کند.

این بار، بالکور مجبور شد از بینشِ حیات استفاده کند تا نقاطِ تمرکزِ هر‌بودند​ دو طلسم را هم‌زمان پیدا کند. تپشی از جادوی تاریکی رها کرد که کنترلِ‌برای​ آسمان‌شکن و خورشیدِ بی‌رحم را به دست گرفت و آن‌ها را علیه سازندگانشان برگرداند.

شب که نمی‌توانست برگزیدگانش را از دست بدهد،‌بار​ با یکی از طلسم‌های دفاعی‌اش از آن‌ها محافظت‌طلسم​ کرد و غرید: «قسم به مادرم، احمقید یا چه؟»

«از جادوی تاریکی استفاده نکنید. آن‌ها فقط انسان‌هایی با‌داشتند​ تجهیزاتِ مزخرف‌اند، در حالی که شما نامردگانی هستید که‌علاوه​ من به شما یادگارهایی عطا کرده‌ام. از آن‌ها استفاده کنید!»

بالکور مدام آن دو طلسم را دستکاری می‌کرد و آن‌ها را به‌گرفته​ سدِ دفاعیِ شب می‌کوبید تا اینکه تمامِ مانایشان ته کشید. در عوض،‌داشتند​ مانوهار نبرد را به‌کلی نادیده گرفته بود و فقط روی همراهش تمرکز داشت.

«جداً، چطور این کار را می‌کنی؟» هر دو‌هستهٔ​ مَگوس هستهٔ بنفش داشتند و از استعدادِ مشابهی برخوردار‌عمر​ بودند، اما بالکور یک دهه بیشتر عمر کرده بود.

علاوه بر این، چون مجبور بود همه‌چیز را به‌تنهایی انجام دهد — از‌استفاده​ آماده کردنِ تجهیزات برای والورهایش گرفته تا باز کردنِ آرایه‌های وارپ علیه پادشاهیِ گریفون‌برگزیدگانش​ — این نابغهٔ همه‌چیزدان تجربهٔ فراوانی در تمامِ زمینه‌های جادو به دست آورده بود.

مانوهار هنوز درگیرِ عنصرِ نور بود‌مَگوس​ و برای انجامِ کارهایی که حمالی‌برخوردار​ می‌دانست، به منابعِ گریفونِ سفید متوسل می‌شد.

یک شوالیهٔ شوم به جلو یورش برد و ناگهان پشتِ سرِ مانوهار بلینک‌روی​ کرد. جادوی بُعدی به او اجازه داد شتابش را حفظ کند تا با توجه‌برخوردار​ به تفاوت در قدرتِ بدنی و زرهِ سنگینش، با قدرتِ یک کامیون ضربه بزند.

مانوهار غرید: «گفت که خفه شو! نمی‌بینی اینجا سرم شلوغ‌داشتند​ است؟» کفِ دستِ آواتارِ نور از بدنِ پروفسورِ دیوانه بیرون زد،‌همه‌چیز​ شوالیهٔ شوم را در جایش متوقف کرد و به دیوار کوبید.

سازه مثلِ آب از شکاف‌های زرهش نفوذ کرد و وقتی‌مجبور​ به داخل رسید، به اره‌های چرخانی تغییرِ شکل داد که‌کنترلِ​ بدنش را تکه‌تکه کردند تا اینکه منشورِ سیاه را یافتند.

شوالیهٔ شوم حتی پیش‌کار​ از آنکه پاهایش دوباره‌بنفش​ به زمین برسد، مُرد.

شب برخاست، با خشم غرید و‌کشید​ گفت: «کافی است! به جای امنی بروید،‌روی​ برگزیدگانِ من. خودم حسابِ انسان‌ها را می‌رسم.»

با خود اندیشید: «در اولین دیدارش مانوهار نتوانست حتی‌بنفش​ یکی از قهرمانانِ مرا بکشد، اما حالا یوتا را‌کرده​ در کسری از ثانیه کشت. چطور چنین چیزی ممکن است؟»

پاسخش این بود که مانوهار به پروفسورِ دیوانه معروف‌بالکور​ بود، نه پروفسورِ احمق. در برابرِ حریفانِ ناشناس، او‌پیدا​ همیشه قدرتش را برای بدترین حالتِ ممکن حفظ می‌کرد.

اگر می‌مرد، تمامِ‌چطور​ جادوی نور در‌مَگوس​ موگار هم بی‌فایده بود.

اما حالا، ذهنِ وسواسی‌اش به دنبالِ پاسخ بود. معمولاً یک‌به‌کلی​ بار دیدنِ طلسم کافی بود تا اصولِ پایه‌اش را بفهمد، اما‌مَگوس​ این بار مانوهار هیچ ایده‌ای نداشت که چیرگی چطور کار می‌کند.

با خود فکر کرد: «ندانستن پایه‌می‌کنی​ و اساسِ پژوهش است، در حالی که‌برخوردار​ نفهمیدن نشانهٔ احمق‌هاست و من احمق نیستم!»

با این حال، حتی عطشِ پروفسورِ‌تاریکی​ دیوانه برای دانش هم باید راه‌حیات​ را برای غریزهٔ بقایش باز می‌کرد.

برخلافِ سپیده، شب هرگز دستگیر نشده بود. زرهش فقط یک‌استعدادِ​ زاده نبود که برای این موقعیت شکل گرفته باشد، بلکه‌همه‌چیز​ آرتیفکتی قدرتمند بود، درست مثلِ نیزه‌ای که میانِ دستانش ظاهر شد.

رزِ سیاه و خارِ آن، اشیایی بودند که او با استفاده از مهارت‌های‌روی​ به‌ارث‌رسیده از بهترین میزبانانی که در طولِ قرن‌ها تسخیر کرده بود، ساخته بود.‌مشابهی​ آن‌ها نه‌تنها شاهکار بودند، بلکه او در استفاده از آن‌ها نیز مهارتِ بالایی داشت.

شب بدون اینکه از روی‌کار​ تختش تکان بخورد، به بالکور یورش‌استعدادِ​ برد: «روی این چیرگی پیدا کن!»

ستونی از تاریکی به سرعت و بزرگیِ یک قطارِ باری از نوکِ خار بیرون زد‌تمرکزِ​ و خدای مرگ را مجبور کرد جاخالی بدهد. آن‌قدر مانا و اراده در آن حملهٔ‌دفاعی‌اش​ ساده ذخیره شده بود که چیرگی در برابرش بی‌فایده بود و جاخالی دادن هم همین‌طور.

ستون چرخشی تند کرد و‌می‌کنی​ به دنبالِ هدفش رفت و‌استعدادِ​ بالکور را وادار به دفاع کرد.

با وجود اینکه ستون مانندِ زنبوری دیوانه در سراسرِ اتاق‌به‌کلی​ می‌غرید، مانوهار برای فهمیدنِ حقهٔ پشتِ آن فقط به یک نگاه‌مَگوس​ نیاز داشت: «جادوی تاریکی آمیخته با انرژیِ جنبشی؟ آخه چطور ممکنه؟»

بالکور در حالی که از هجومِ بی‌امان جاخالی می‌داد، در دل‌استعدادِ​ گفت: جادوی روح است، احمق. او این موضوع را از حملهٔ برگور‌انجام​ فهمیده بود و برای کشتنِ شبح از همان اصل استفاده کرده بود.

مانوهار با بدنِ انسانی‌اش نمی‌توانست مدتِ زیادی پا به پای‌مجبور​ آن پیش برود، پس از آواتارِ نورِ خود استفاده کرد‌کنترلِ​ تا با ستون برخورد کند و آن را از بین ببرد.

مانوهار گفت: «متأسفانه حق با اوست. آن فقط یک یورش بود،‌مشابهی​ اما برای متوقف کردنش مجبور شدم نیمی از مانای یک طلسمِ‌انجام​ ردهٔ ۵ را خرج کنم. تجهیزاتِ او خیلی بهتر از تجهیزاتِ ماست.»

خدای درمان به دو دلیل هرگز به تجهیزات تکیه نکرده بود. دلیلِ اول این‌همراهش​ بود که برای پیروزی هرگز به آن‌ها نیازی نداشت، و دلیلِ دوم این بود‌بودند​ که معمولاً هر چیزی که پادشاهی به او هدیه می‌داد، پر از ردیاب بود.

او هرگز پیش از این تا این حد احساسِ درماندگی نکرده بود، حتی در برابرِ‌دهه​ ثرود. با این حال، تفاوت در قدرتِ حریفِ فعلی‌اش نبود. آن دو زن از نظرِ‌باز​ قدرت و تجهیزات تقریباً برابر بودند، در حالی که مانوهار در برابرِ ثرود متحدانِ زیادی داشت.

او مطمئن بود که با یادگیریِ جادوی خاموش،‌بار​ بر اختلافِ قدرتِ میانِ خودش و ملکهٔ دیوانه‌طلسم​ غلبه کرده است، اما ظاهراً واقعیت چیزِ دیگری بود.

شب سلاحش را دو بار تاب داد و ستونی به سمتِ هر یک از‌دهه​ حریفانش روانه کرد: «همین حالا تسلیم شوید و به من سوگندِ وفاداری بخورید تا‌والورهایش​ زنده بمانید و جای برگزیدگانی را که کشته‌اید پر کنید. سرپیچی کنید و بمیرید.»

مَگوس‌ها توانستند حملات را دفع کنند، اما آواتارِ نورِ‌نبرد​ مانوهار کاملاً در هم شکست و بالکور در حالی که‌کار​ بازوانش نیمه‌پوسیده شده بود، چند متر به عقب رانده شد.

مانوهار در حالی که انگشتانش ده‌ها رون را‌هستهٔ​ هم‌زمان رسم می‌کرد، غرید: «شاید بمیرم، اما هرگز عروسکِ‌عمر​ خیمه‌شب‌بازیِ هیچ‌کس نمی‌شوم! این را از خانوادهٔ سلطنتی بپرس!»

بالکور در حالی که تلفیقِ نور زخم‌هایش را درمان‌بالکور​ می‌کرد و تلفیقِ تاریکی به او اجازه می‌داد درد را‌تپشی​ نادیده بگیرد، با آرامش گفت: «مثلِ همیشه در اشتباهی، شب.»

تودهٔ انرژی‌ای که پدید آورده بود، برای استفاده‌بنفش​ به دقتی در حدِ جراحی نیاز داشت. بالکور ادامه‌کرده​ داد: «مرگ پایان نیست، بلکه تنها یک آغاز است.»

شب با تشخیصِ اولین آموزهٔ بابا‌کشید​ یاگا، در دل گفت: چطور یک‌گرفته​ فانی می‌تواند حرف‌های مادرم را نقل‌قول کند؟

بالکور گفت: «نور و تاریکی هرگز قرار نبود جداگانه استفاده شوند. آن‌ها بخشی از‌بودند​ یک کُل هستند، و همین موضوع در موردِ همهٔ عناصر صدق می‌کند. بابا یاگا‌برای​ با تقسیم کردنِ آن‌ها میانِ تو و خواهر و برادرانت اشتباهِ بزرگی مرتکب شد.»

«او با این کار، موجوداتی بی‌نقص به دنیا نیاورد،‌بالکور​ بلکه تنها شکست‌هایی بی‌نقص خلق کرد. شما هیچ تفاوتی‌پیدا​ با نژادهای سقوط‌کرده ندارید. اشتباهی هستید که باید اصلاح شود.»

تودهٔ جادوی تاریکی که بالکور را احاطه کرده بود منفجر شد‌مشابهی​ و شب و مانوهار را مجبور کرد تا برای محافظت از‌انجام​ خود در برابرِ طوفانِ خروشانِ مانا، بهترین سپرهایشان را پدید آورند.

برخلافِ انتظارشان، وقتی بالکور چند کریستالِ مانا و شمشِ اوریکالکوم از آویزِ بُعدی‌اش بیرون آورد،‌تمرکز​ طلسم ناگهان روی خودش به درون فروپاشید. جادوی تاریکی به زرهِ پوست‌دزدی که بر تن‌بیشتر​ داشت، همراه با ردای پرِ او و دیگر موادی که پدید آورده بود، حمله کرد.

آن طلسم هرگز برای آسیب زدن طراحی نشده بود، بلکه فقط‌استعدادِ​ برای نابودی بود. طلسم اشیاءِ افسون‌شده را تا ساختارِ مولکولی‌شان تجزیه‌به‌تنهایی​ کرد و سپس نورِ پنهان در دلِ تاریکی را نمایان ساخت.

ناولها | novelha.net