چپتر 658: بدون عنوان
0یوندرا طلسمِ جادوی تاریکیِ ردهٔ ۴ خود، قلبِ سیاه، را اجرا کرد. شیشه احتمالاًاینه در برابرِ صاعقه مصون بود، در حالی که آتش و یخ مرگی کُند وآمیخته دردناک به آن بینوایان میداد. بهعلاوه، هیچ خاکی در محفظه برای دستکاری وجود نداشت.
تاریکی انسانیترین راهداد برای پایان دادناینا به عذابشان بود.
وقتی تودهٔ انرژی به مخزن برخورد کرد، بهجای اینکهخبرِ طبقِ انتظار از مایع بگذرد و اورک را بکشد، مخزنبدلِ آن را کاملاً جذب کرد و به تغذیه تبدیلش کرد.
مایعِ دورِ اورک کدرگرفتن شد و مایعِ پنجعنصرِ مخزنِ دیگر هم همینطور.
یوندرا که سعی داشت بفهمدتازه چه اتفاقی دارد میافتد، گفت:بدتر «کاملاً مطمئنم که این آب نیست.»
به لطفِ مانایی که حالا در مایعِ شفاف جریان داشت، لیث با بینشِکافی حیات دید که آن شش مخزن در واقع یک سیستمِ واحد هستند و یکیدراومد از موجودات که به نژادی ناشناخته تعلق داشت، دارد انرژیِ تاریکی را جذب میکند.
آن موجود طلسمِ یوندرا را به مانای ناب تبدیلخبرِ کرد و بعد از طریقِ جریانِ مایع آن را بابدلِ همراهانش به اشتراک گذاشت و به آنها قدرتی تازه بخشید.
سولوس گفت: «یهکافی خبرِ بد دارمببینم و یه خبرِ بدتر.»
لیث جواب داد: «بگو.»
«خبرِ بد اینه که حق با من بود، اینا واقعاًبالور یه جور بدلِ بالور هستن. حالا که جونِ کافی گرفتن،شدن میتونم ببینم که هر کدومشون با یه عنصرِ واحد آمیخته شدن.
«خبرِ بدتر اینه که چند لحظه پیش، یه زنگِ خطر بهبدتر صدا دراومد. این زنگ آرایهای رو بالای سرمون فعال کرده که توکافی حالتِ خاموش نتونستم متوجهش بشم. خیلی ضعیفه، ولی بازم ممکنه مرگبار باشه.»
بیآنکه سولوس بداند، گولمهای بخشِ تحقیقِ سلاح تازه با یکشدن آذرخش به کفِ فلزی ضربه زده و زنگِ خطری عمومی راسرمون پخش کرده بودند. تمامِ کولا داشت از خوابِ چندقرنهاش بیدار میشد.
آرایهٔ بالای سرشان یک اقدامِ ایمنیبخشید بود که صرفاً مداری را میبست تابگو انرژیِ جهان را به سلاحِ زیستی بفرستد.
مخازن ناگهان روشن شدند که هر کدام رنگِ متفاوتی داشت. رنگشانهستن بهترتیب سرخ، زرد، سیاه، سفید، آبی و نارنجی بود و داستانِلحظه یوندرا دربارهٔ شش جزءِ انرژیِ جهان را به یادِ لیث میانداخت.
اعضای بدنی که پیشتر پژمرده بودند، داشتندبخشید طراوتِ باستانیِ خود را بازمییافتند و همزمانبگو فریادهای عذابی که لیث میشنید بلندتر میشد.
لیث آنچه را با بینشِ حیات میدید با بقیهٔ گروهشدن در میان گذاشت و طلسمِ جادوی آبِ ردهٔ ۴ خود،بالای عصرِ یخبندان، را روی مخزنِ سرخرنگ رها کرد: «دارند قویتر میشوند!»
امیدوار بود همهشان را تا سر حدِ مرگ منجمد کند یا دستکم بهجای تغذیهٔاینه قدرتِ بیشتر به بالورِ ساختهٔ اودی، با انرژیِ آتش مقابله کند. با این حال،آمیخته مخزنِ آبیرنگ طلسمش را جذب و تغییرِ مسیر داد و باعث شد او ناسزا بگوید.
فلوریا گفت: «انرژیتان را هدر ندهید. ظاهراًواقعاً مجبوریم صبر کنیم تا مخازن باز شوندگرفتن و بعد بتوانیم به آن موجودات حمله کنیم.»
یوندرا گفت: «نگران نباشید، سروان. حلش میکنم.» او چیزی شبیه به یکجواب دیاپازونِ نقرهای از آیتمِ بُعدیاش بیرون آورد و پس از آمیختنِ آنگرفتن با مقدارِ عظیمی از مانایش، با آن به نزدیکترین مخزن ضربه زد.
دیاپازون نمونهٔ کوچکی از انرژیِ مخزن را مکید و در همان حال صدای زیری ازخطر خود ساطع کرد. لیث دید که مانای نابِ یوندرا با نمونه تشدید میشود تا اینکهضعیفه ۱۸۰ درجه با آن اختلافِ فاز پیدا کرد و نمونه را به نیستی تبدیل کرد.
کلِ این فرایندآنها بهزحمت بهاندازهٔ یکبخشید نفس طول کشیده بود.
صدای زیرِ دیاپازون قطع شد و یوندرا دوباره به مخزن ضربه زد. این بار، دیاپازون بهجایببینم گرفتنِ انرژی، انرژیِ خودش را رها کرد. تداخلِ ویرانگر در لحظهٔ برخورد مخزن را خُرد کردفعال و بهسرعت به پنج مخزنِ دیگر هم سرایت کرد و آنها را نیز در هم شکست.
آره! هیچ کاتسینِ لعنتیای در کارتازه نیست تا باس فرمِ نهاییشو بگیره...جواب لعنت به من و این فکرِ بکرم!
لیث این را در حالی از ذهن گذراندعنصرِ که شش بدنِ ناقص شروع به پیچیدن به دورِدراومد یکدیگر کردند و موجودِ بسیار بزرگتری را شکل دادند.
فلوریا از روی عادت گفت: «حمله!» هرچند همه از قبل داشتند باداد تمامِ توان میجنگیدند. رگهای خونیِ موجودات مثل مار حرکت میکردند و باعث میشدندببینم بخشهای مختلفِ هرکدام، همچون پازلی از جنسِ گوشت، کاملاً با هم چفت شوند.
یوندرا روندِ جوانسازی را پیش از کامل شدن متوقف کرده بود، بنابراین تلاششان برای ترکیب شدن، کندترکدومشون و دستوپاچلفتیتر از چیزی بود که خالقشان برنامهریزی کرده بود. بدتر از همه اینکه، آنها هنوز باحالتِ مایعِ رنگی پوشیده شده بودند و همین بهوضوح نشان میداد کدام بخش در برابرِ کدام عنصر مصون است.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز مجبور بشمبخشید با نسخهٔ فرانکنشتاینیِ رنجرهای نیرو بجنگم. با ایناینه حال، عمراً بهشون وقت بدم تا تغییرشکل بدن.
لیث برای اینکه بقیهگرفتن طلسمش را خراب نکنند،عنصرِ اعلام کرد: «قرمز با من!»
یوندرا گفت: «زرد!»
فلوریا گفت: «سفید!»
الکاس آخرین نفر انتخاب کرد: «آبی!»تازه در همین حین، لیث تمامِ تلاشش راداد میکرد تا به طنزِ تلخِ موقعیتشان نخندد.
سولوس در حالی که هیئتِ دستکش به خود میگرفت، ازشدن راهِ پیوندِ ذهنی ریز خندید و گفت: «تو واقعاً یهبالای رنجری و قرمز رو هم انتخاب کردی. یعنی الان رنجرِ قرمزی؟»
لیث در حالی که دوباره طلسمِ جادوی آبِ ردهٔ ۴ خود، عصرِ یخبندان، را رها میکرد، جوابجور داد: «اوه، لطفاً خفه شو. این احتمالاً یکی از خجالتآورترین لحظاتِ زندگیمه.» طلسمهای ردهٔ ۵ برای چنین فضایصدا تنگی بیش از حد قدرتمند بودند و میترسید با ترکیبِ چند عنصر، خنثی کردنشان برای موجودات آسانتر شود.
لیث انرژیِ سرد را دورِ بازویش پیچید و آن را به شکلِ یک یخشکن به اندازهٔببینم شمشیرِ استوک متمرکز کرد. او به قلبِ بیحفاظِ موجودِ آغشته به آتش ضربه زد، به اینفعال امید که چون دستگاهِ گردشِ خون تنها بخشِ دستنخوردهٔ بدنِ موجودات بود، نقطهٔ ضعفشان هم باشد.
لیث میدید که هرچه قطعاتِ بیشتری با هم ادغام میشوند، هالهٔ هیولای ترکیبی قویتربگو میشود. غولِ گوشتی واکنشی به این تهدید نشان داد که از هیچ موجودِ زندهایعنصرِ برنمیآمد؛ او بهمعنای واقعیِ کلمه گوشتش را کنار کشید تا از حملهٔ لیث جاخالی بدهد.
سولوس به او هشدار داد: «به جانِ سازندهم! درست همونطور که هستهٔ کاذبِ نقطهٔ مسیرِ موقتِ موروک به چندآرایهای بخش تقسیم شده بود، هستهٔ مانای این موجوداتِ فلکزده هم همینطوره! همزمان با ادغامِ بدنهاشون، هالهٔ جادوییشون هم ادغامگولمهای میشه. میترسم وقتی هستهٔ مانا کاملاً شکل بگیره، بتونن از یه جادوی قدرتمندی استفاده کنن که فقط خدایان میدونن چیه.»
لیث گفت: «وقت نداریم! نگهش دارید!» ظاهراً فقط داشت یک چیزِ بدیهی رابگو میگفت، اما نگرانیِ صدایش به همه فهماند که اوضاع باید بدتر از چیزی باشدعنصرِ که به نظر میرسد. رنجر ورهن پیش از این هرگز درخواستِ پشتیبانی نکرده بود.
فلوریا طلسمهای گاردِ کامل و شمشیرِ استاد را فعال کرد. شمشیرِ استاد یککافی طلسمِ شوالیهٔ جادوی ردهٔ ۵ بود که به او اجازه میداد جادویش راصدا درونِ استوک هدایت کند و هنگامِ تماس، آن را به دلخواه رها کند.
شوالیههای جادو اغلب مجبور بودند در حینِ دفاع از هدفشان، دربدتر نبردِ تنبهتن بجنگند، بنابراین فلوریا شمشیرِ استاد را ابداع کرده بودجونِ تا بتواند بدونِ نگرانی برای متحدانش، از انواعِ طلسمها استفاده کند.
تمامِ طلسمهای تاریکی که آماده کرده بود، اکنون درونِ تیغهاش انباشته شده بودند.پیش این طلسمها روی نوکِ استوک متمرکز شده و به لطفِ ماهیتِ طلسمهای ردهٔنتونستم ۵ که آنها را شبیهِ جادوی راستین میکرد، با ارادهٔ او هدایت میشدند.
او به سمتِ قلبِ موجودِ سفید یورش برد، اما موجود با دراز کردنِ رگهای خونیاش توانست جاخالیجور بدهد، تا جایی که نقطهٔ ضعفش از دسترسِ فلوریا خارج شد. در کمالِ تعجبِ موجود، فلوریا دستش راصدا باز کرد و استوک مثلِ یک گلوله به جلو شلیک شد و با دقتی بینظیر هدفش را شکافت.
قلب در انفجاری از انرژیِ تاریک متلاشی شد. موجودِ مربوطه با تمامِجونِ سرعت انرژی را خنثی کرد، در حالی که سایرِ بخشها میکوشیدند رگهایزنگِ خونیشان را به تکههای رفیقِ ازپادرآمدهشان وصل کنند تا روندِ ادغام ادامه یابد.