---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 569: فصل 569 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 569: فصل 569

0

آن زمان که لیث تازه دومین نیروی زندگی‌اش را به دست آورده بود، با‌اما​ خودش شوخی می‌کرد که آدم‌ها را سلاخی کند و تقصیر را گردنِ یک هیولای‌میان​ پولک‌سیاه بیندازد. هرگز انتظار نداشت روزی برسد که این شوخی را به واقعیت تبدیل کند.

لیث به سمتِ محلهٔ تجاری پرواز کرد. برای کمینش به منطقه‌ای خلوت نیاز‌تمامِ​ داشت تا کمترین شاهدِ ممکن را داشته باشد. نمی‌توانست اجازه دهد شایعاتی دربارهٔ‌جایی​ ظهورِ یک موجودِ اهریمنی در همان شهری که خودش حضور داشت، پخش شود.

ماهیتش به‌عنوانِ یک دورگه شمشیرِ دولبه بود. در برابرِ بیشترِ دشمنانِ انسانی به‌ادامه​ او برتری می‌داد، اما باید به هر قیمتی مخفی می‌ماند. مخفی ماندنش نه تنها‌رویش​ برای حفظِ کاراییِ این سلاح ضروری بود، بلکه پای بقایش هم در میان بود.

لیث شک داشت که لیچ‌هایی مثلِ اینکسیالوت یا حتی شورای بیدارشدگانِ انسانی، اگر‌دولبه​ از وجودِ قدرتی جدید باخبر می‌شدند، او را به حالِ خود رها کنند.‌تنها​ از این بابت مطمئن بود، چون خودش هم دقیقاً همین کار را می‌کرد.

او محلهٔ انبارها را برای نقشه‌اش انتخاب کرد. در آن وقتِ شب، در حالی که طوفانِ برف همچنان ادامه داشت، جز نگهبانانِ شب‌سلاح​ هیچ‌کس آن اطراف نبود. لیث خنجرِ افسون‌شده را از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد، تمامِ زهری را که هنوز رویش را پوشانده بود جمع‌مطمئن​ کرد و بعد، پیش از آنکه آن را در فضای بازی میانِ ساختمان‌ها رها کند، تا جایی که می‌توانست دور شد و پنهان گشت.

از مبارزهٔ‌ادامه​ عادلانه حالم‌هیچ‌کس​ به هم می‌خوره.

اگه هر دشمنِ دیگه‌ای بود، سولوس رو می‌ذاشتم تا روی خنجر نگهبانی بده و بهشون شبیخون می‌زدم.‌نبود​ حیف که فقط یه انگشترِ نهان‌ساز دارم. اگه خودم نگهش دارم، اون دوتا از وجودِ سولوس باخبر‌بازی​ می‌شن، و اگه بدمش به اون، هستهٔ آبیِ من برای بینشِ حیاتشون مثلِ یه خورشیدِ لعنتی می‌درخشه.

اگه در موردِ طلسمِ ردیاب درست فکر کرده باشم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که اون‌قدر به‌برتری​ تیغه نزدیک بمونم که بتونم قاتل رو ببینم، اما اون‌قدر هم دور باشم که من رو با یه‌مثلِ​ نگهبان اشتباه بگیرن. تا وقتی انگشترِ اوریون دستمه، شبیهِ یه آدمِ بی‌خطر با هستهٔ زرد به نظر می‌رسم.

سولوس وقتی متوجه شد لیث فقط چند طلسم اجرا کرده‌دشمنانِ​ است، پرسید: «پس من چی؟ نمی‌تونم به هیئتِ دستکش دربیام.‌تنها​ این‌طوری هویتت لو می‌ره و کلِ این نمایش بی‌معنی می‌شه.»

برای تعدادِ طلسم‌هایی که یک نفر می‌توانست آماده نگه دارد، محدودیتی وجود داشت.‌تمامِ​ هر کدام از آن‌ها فشارِ ذهنیِ زیادی به جادوگر وارد می‌کرد و تمرکز‌جایی​ و اراده‌اش را می‌فرسود. آن‌ها هیچ ایده‌ای نداشتند که چقدر باید منتظر بمانند.

بی‌گدار به آب زدن و استفاده از‌انتخاب​ تمامِ توان، به این معنا بود که‌نگهبانانِ​ حتی پیش از اجرای اولین حمله‌شان خسته می‌شدند.

لیث پاسخ داد: «نیروت رو نگه دار‌پخش​ و فقط وقتی طلسم اجرا کن که اوضاع‌بیشترِ​ دستمون اومده باشه. سعی کن جلبِ توجه نکنی.»

انتظار آن‌قدر طولانی شد که لیث‌رویش​ مجبور شد حتی همان چند طلسمی را‌بازی​ هم که آماده کرده بود، باطل کند.

بیش از یک ساعت در اطرافِ انبارها‌شود​ پرسه زد و الگوی حرکتیِ نگهبانان را‌بیشترِ​ دنبال کرد، تا اینکه سرانجام اتفاقی افتاد.

سولوس هشدار داد: «یه‌بُعدِ​ هستهٔ قرمز داره با سرعت‌زهری​ به سمتِ خنجر پرواز می‌کنه.»

بی‌گدار به آب نزد،‌دولبه​ بلکه منتظر موند و‌انسانی​ از دور مراقبِ اوضاع بود.

مشخصه که خوب آموزش دیده، ولی پرواز کردن در حالی که طلسمِ نهان‌ساز‌بازی​ روت باشه یه اشتباهِ احمقانه‌ست. اصلاً امکان نداره یه هستهٔ قرمز بتونه پرواز‌دشمنِ​ کنه. یا صبرش تموم شده یا با وجودِ آموزش‌هایی که دیده، یه احمقِ تمام‌عیاره.

سولوس اشاره کرد: «یا‌شهری​ شایدم یه تله‌ست تا تو‌به‌عنوانِ​ رو بکشونه تو فضای باز.»

«اگه حق با تو باشه، خیلی ساده‌لوحانه و بد اجرا شده. اگه راه‌جمع​ می‌رفت، ممکن بود تا وقتی که خیلی دیر شده، با یه نگهبان اشتباه بگیرمش،‌عادلانه​ در حالی که با پرواز کردن خودش رو تبدیل به یه هدفِ آسون کرده.»

سولوس گفت: «مگه اینکه اون طعمه باشه و‌انسانی​ همراهش شکارچی.» باورش نمی‌شد که به چنین سطحی از‌تنها​ بدگمانی رسیده باشد. ظاهراً عادت‌های بد واقعاً سرایت می‌کردند.

همان‌طور که لیث پیش‌بینی کرده بود، خنجرِ افسون‌شده دستگاهِ ردیاب داشت. به‌محضِ اینکه خنجر‌میانِ​ از بُعدِ جیبی خارج شد، به کیران هشدار داد. قاتل که بوی تله را از‌می‌ذاشتم​ کیلومترها دورتر حس کرده بود، با تمامِ توان خودش را به منطقهٔ انبارها رسانده بود.

مشکلش این بود که با وجودِ آگاهی از وجودِ تله، نمی‌توانست پیدایش‌دولبه​ کند. هیچ‌چیزِ جادویی نزدیکِ خنجرش نبود، هیچ آرایه‌ای منطقه را احاطه نکرده‌ماندنش​ بود و فقط انسان‌هایی با هسته‌های بسیار ضعیف در منطقه گشت می‌زدند.

کیران هروقت انسانی با هستهٔ زرد می‌دید، امضای انرژی‌اش را‌هنوز​ بررسی می‌کرد تا مطمئن شود که رنجر نیست، اما حتی‌ساختمان‌ها​ پس از گذشتِ بیش از یک ساعت، منطقه همچنان آرام بود.

لعنتی! امکان نداره تیغه‌ام رو بی‌دلیل اینجا انداخته باشه. اون‌قدر صبر‌اما​ کردم که دیگه وقتی برام نمونده. اگه هر دو ساعت غارتگر‌بلکه​ رو نشان نزنم یا تو یه آیتمِ بُعدی نذارمش، منفجر می‌شه!

اون استادِ احمقم این‌قدر می‌ترسه‌هنوز​ بقیه رازهاش رو بدزدن که‌پیش​ اقدام‌های امنیتیش به مرزِ جنون می‌رسه.

بدتر از همه اینکه، فقط درانیل برای پس‌گرفتنِ خنجرِ گمشده‌دورگه​ همراهیش کرده بود. بقیهٔ اعضای گروه او را به‌خاطرِ تک‌روی‌اش‌باید​ سرزنش می‌کردند و غیر از خندیدن به ریشش، هیچ کمکی نکردند.

حتی درانیل هم اگر استادانشان دوستانِ خوبی نبودند، به‌جای کمک کردن، دستِ‌پوشانده​ رد به سینه‌اش می‌زد. او به‌لطفِ آینهٔ نظارتی‌اش کیران را از دور‌پنهان​ دنبال می‌کرد و آماده بود تا در صورتِ لزوم به کنارش وارپ کند.

این آینه یک شیءِ افسون‌شده بود که به او اجازه می‌داد همه‌چیز را در مجاورتِ‌می‌ماند​ فرستنده‌اش ببیند؛ فرستنده‌ای که سنجاقِ کوچکی بود و کیران آن را زیرِ لباسِ نهان‌سازش می‌پوشید.‌شورای​ همین که قاتل می‌خواست به تیغه‌اش، غارتگر، برسد، لیث چوب‌دستی‌ای از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد.

سپس آن را از وسط شکست و همراه با یک طلسمِ سکوت، به داخلِ‌میانِ​ گام‌های وارپی انداخت که مستقیم به کنارِ سلاحِ افسون‌شده راه داشت. گرچه هیچ صدایی‌سولوس​ تولید نشد، اما انفجارِ پس از آن باعث شد غارتگر به‌سمتِ صاحبش پرتاب شود.

نورِ ناگهانی هم درانیل و هم کیران را کور کرد، بنابراین هیچ‌کدامشان نتوانستند باز شدنِ دومین گام‌های وارپ را بالای‌باید​ سرِ قاتل و بیرون آمدنِ لیث را از آن ببینند. شمشیرِ باریکِ در دستش به‌سمتِ بازوی راستِ کیران یورش برد،‌اگر​ اما کیران با تزریقِ جادوی هوا به خودش واکنش نشان داد و با وجودِ کوری توانست از ضربه جاخالی بدهد.

فلس‌های سیاهی که دهانِ لیث را پوشانده بود باز شد و‌رویش​ او جریانی از شعله‌های مبدأ را به‌سمتِ دشمن بیرون داد. آتشِ‌می‌توانست​ آبی لباسِ سیاه را خورد و چند هالهٔ روی‌هم‌افتاده را نمایان کرد.

هالهٔ نهان‌ساز اولین چیزی بود‌برابرِ​ که فروریخت و به سولوس اجازه‌اما​ داد هستهٔ کاذبش را تشخیص دهد.

«خب. این یارو یه هستهٔ فیروزه‌ایِ روشن‌پوشانده​ داره، قدرتِ بدنیش یکم از تو کمتره،‌میانِ​ و خنجر هم تو سینه‌اش گیر کرده.»

سولوس در دل پوزخند زد و از اینکه‌ماهیتش​ زهرِ کافی روی غارتگر باقی گذاشته بود تا در‌برتری​ صورتِ وقوعِ چنین اتفاقی به کار بیاید، خوشحال بود.

«زرهش یه مانعِ دفاعی داره، یه هالهٔ نهان‌ساز، و‌زهری​ چیزی که من رو یادِ گاردِ کامل می‌ندازه. جوری‌بازی​ چیده شدن که عملکردِ نهان‌ساز روی همه‌شون رو بپوشونه.»

هر دو‌دورگه​ هم‌زمان با‌دولبه​ هم فکر کردند:

حروم‌زادهٔ خوش‌شانس!

گاردِ کامل یکی از مفیدترین طلسم‌هایی بود که یک‌بیشترِ​ شوالیهٔ جادو داشت. این طلسم یک هالهٔ کرویِ آبی‌می‌ماند​ با شعاعِ ۱٫۶۵ متر در اطرافِ اجراکننده ایجاد می‌کرد.

به‌لطفِ گاردِ کامل، شوالیهٔ جادو هیچ نقطهٔ کوری نداشت. هر چیزی که‌آورد​ واردِ این کره می‌شد تشخیص داده می‌شد و به آن‌ها اجازه می‌داد‌میانِ​ حتی بدونِ نگاه کردن، با دقتی جراحی‌گونه ضدحمله بزنند و جاخالی بدهند.

پس این‌جوری بود که اون‌قدر سریع به بلینکِ قبلیِ من واکنش نشون داد.‌ادامه​ بزرگ‌ترین عیبِ گاردِ کامل اینه که آدم رو شبیه یه تابلوی نئون می‌کنه، ولی‌رویش​ هالهٔ نهان‌ساز این مشکل رو حل کرده. باید اون چیز رو به چنگ بیارم!

ناولها | novelha.net