چپتر 833: خائن (بخشِ ۱)
0همگونسازی، فنِ تنفسِ لیث، چیزی نبود جز راهی برای جذبِ مانای موگار، پاککردنِ آن از ارادهٔشکافِ سیاره، و افزودنش به هستهٔ مانایش. بیدارشدگان در اصل کسانی بودند که میتوانستند انرژیِ جهان رابرگهایی به شش جزءِ سازندهاش بشکنند، امضای انرژیِ سیاره را پاک کنند و امضای خودشان را جایگزینش کنند.
تنها در این صورت انرژیِ عنصری میتوانستکند به مانای یک بیدارشده تبدیل شود وبنابراین برای پرورشِ پتانسیلِ جادوییشان به کار رود.
لیانان به پیکرِ غولآسایی که در میانِشکافهایش ارتشِ کوچکی از نامردگان قدم برمیداشت اشارهمیزد کرد و گفت: «و این یکی ارلیک است.»
فریا بیاختیار گفت: «خدایانِ من!»است گرندل چندشآور بود، در حالیچندشآور که دراوگر ابهتی سلطهگرانه داشت.
او بیش از ۶ متر قد داشت، تا جایی که حتی گرندلِنیز عظیمالجثه در مقایسه با او مثلِ یک نوزاد به نظر میرسید. ظاهرش شبیهترینت به درختِ مردهای بود که روحی پلید تسخیرش کرده و جان گرفته باشد.
پوستِ تنهاش متورم، سیاه و بدمنظر بود. تمامِ بدنشجسدِ در چرخهای ابدی مدام میپوسید و احیا میشد، وترینتلینگ از شکافهایش مادهٔ سفید و کثیفی شبیهِ چرک بیرون میزد.
آن مایع نیز نامرده بود و مثلِ کرم میلولید تا شکافِ دیگریچرک پیدا کند و به داخلِ جسدِ دراوگر برگردد. ارلیک در زمانِ حیاتشداخلِ یک ترینت بود، بنابراین بسیار بزرگتر و قویتر از یک ترینتلینگ بود.
در مرگ، تمامِ برگهایی که موها و ریشِ بزیاش را تشکیل میدادند، زرد و پر از لکههای قهوهایمتر شده بودند و ظاهری بیمارگونه به او میدادند. چشمانش با نورِ سرخِ نامردگی میدرخشید و با اینکه حاضرانجان فقط داشتند به یک کپی نگاه میکردند، جادوگران حتی در پسِ سادهترین حرکاتش نیز قدرتِ سهمگینی را حس میکردند.
لیث با خودش فکر کرد: «این اصلاً نشونهٔ خوبی نیست. معمولاً دشمنای گندهنامرده کندن، ولی موجوداتِ تکاملیافته بهطورِ غیرطبیعی سریعن. نیروی زندگیِ یه ترینت بهعلاوهٔ قدرتِبنابراین نامردگی میتونه اونقدر بهش زور بده که بیشترِ حریفا رو با یه ضربه بکشه.»
لیث هیچ ایدهای نداشت که یک تیتانیاکند چه قدرتهایی دارد، اما فرمانروای لاروئل در مقایسهبسیار با این تیتانِ چوبی رنگباخته به نظر میرسید.
لیانان ادامه داد: «هر اتفاقی افتاد، ارلیک را به من بسپارید.شبیهِ من از قبل ارتشِ خودم را برای مقابله با نامردگانِ مهاجمپیدا جمع کردهام و بهزودی از دولتشهرهای دیگر هم کمک دریافت میکنیم.»
«قرار نیست هیچ ریسکی بکنم.است فقط وقتی حمله میکنیم کهچندشآور تمامِ متحدانمان جمع شده باشند...»
صدای ارلیک حرفش را قطع کرد: «میبینم که با تأخیری حسابشده رسیدهاید، همانطور که برازندهٔمیلولید ستارهٔ مراسمِ ماست. با خودم فکر میکردم که روی تاجوتختتان بنشینم و منتظرتان بمانم، اما درمرگ آن صورت دیدنِ چهرهٔ وحشتزدهتان را وقتی میفهمید هیچکس قرار نیست کمکتان کند، از دست میدادم.»
صدای ارلیک شبیهِ هیچچیزِ دیگری نبود که لیث تا به حال شنیده بود.ترینت چیزی نبود که از یک موجودِ زنده انتظار داشته باشد. صدایش طوری بودزرد که انگار دو تکهسنگ به هم ساییده میشدند و یکدیگر را سرزنش میکردند.
نامردگی تمامِ کلماتی را که ترینتِ دراوگر به زبانسفید میآورد تحریف میکرد، گویی دو نفر همزمان حرف میزدند ومیلولید هر کدام سعی میکرد صدای دیگری را تحتالشعاع قرار دهد.
ارلیک گفت: «من از خودنمایی خوشم میآید،بیاختیار اما این کارم زمانِ ارزشمندی را از منسلطهگرانه میگرفت. من هر چیزی باشم، آدمِ عملگرایی نیستم.»
لیانان او را نادیده گرفت و آویزِ بُعدیاش رابیرون فعال کرد و همزمان چند تماس دریافت کرد. با اینکند حال، تماسگیرنده هر کسی که بود، کلمات همه یکسان بودند:
«هر بار که سعی میکنیمدیگری به لاروئل وارپ کنیم، سربرگردد از یک مکانِ تصادفی درمیآوریم.»
این فقط وضعیتِ نیروهای کمکیِ سایرِ شهرهای گیاهی نبود، سربازانِ زبدهٔ لیانان همبیرون که در حالِ گشتزنی در شهر بودند، در موقعیتِ مشابهی قرار داشتند. دستکمبرگردد آنها هنوز میتوانستند به سمتِ نهال پرواز کنند، اما این کار زمان میبرد.
ارلیک گفت: «باید به شما تبریک بگویم، لیانان. هرگز فکر نمیکردم کهحالی به نقشهٔ من پی ببرید.» چشمانِ ارلیک همراه با سرش به چپ ونوزاد راست حرکت میکرد، گویی سعی داشت به چند صدا بهطورِ همزمان گوش دهد.
«حتی توانستی فرمانروایانِ دیگر را راضیکثیفی کنی کمکت کنند. تلاشِ قابلستایشی بود.نیز حیف که در نهایت هیچ فایدهای نداشت.»
لیانان بازوی چپش را دراز کرد وکند گفت: «حالا میبینیم!» پیچکهای چوبی از همهطرفبنابراین بیرون زدند و پیروانِ ارلیک را هدف گرفتند.
ارلیک هر دو بازویش را بالا برد و درحالیکه چهرهاش ازشبیهِ شدتِ تمرکز در هم رفته بود، گفت: «تلاشی بیهوده است.» چشمانِ سرخشکند چون مشعل شعلهور شدند، زمین دوباره لرزید و پیچکها از حرکت ایستادند.
لیانان گفت: «واقعاً؟ مطمئنی؟» پوزخندی بیرحمانه چهرهای راخدایانِ که تا پیش از این زیبا بود، درداشت هم کشید و به نقابِ جنگجویی تشنهبهخون تبدیل کرد.
خالکوبیهای روی بازوها و شانههایش با شعلهای آبی که لیانانمیزد را از سر تا پا میپوشاند، گُر گرفتند. پیچکها یورشِ خودجسدِ را از سر گرفتند و نامردگانِ خطِ مقدم را لِه کردند.
آنها سعی کردند هستههای خونشان را فعال کنند تا زخمهایشان را درمان کنند، امابنابراین چوب جذبشان کرد. با هدایتِ لیانان، نهال نامردگان را به موادِ مغذی تجزیه کردقهوهای و پیش از آنکه حتی فرصت کنند از سرِ غافلگیری فریاد بکشند، آنها را بلعید.
فرمانروا گفت: «فکر کنم انتظارِ این یکی را نداشتی.»سفید و همزمان، پیچکهای چوبیِ بیشتری چون دستهٔ پرندگانی کهکرم کرمهای بیچاره را شکار میکنند، بر سرِ ارتشِ ارلیک باریدند.
ارلیک از کوره در رفت و غرید: «عوضی!» باگرندل این حال، او بهجای لیانان بر سرِ نهال فریاد میکشید،جایی که همین امر چندین سؤالِ ناخوشایند را به وجود میآورد.
دراوگر از بافتهای نامردهاش که زیرِ لاروئل کاشته بود بهره گرفت و بهزور اتصالیکرم با درختِ باستانی برقرار کرد که شبیهِ اتصالِ حریفش بود. او موفق شد پیش ازقویتر تلفدادنِ سربازانِ بیشتر، یورش را متوقف کند، اما ناگهان دیگر آنقدرها مطمئن به نظر نمیرسید.
ارلیک که بیشتر از دشمنانش، از دستِ متحدانِ خودشجسدِ خشمگین شده بود، غرید: «منتظرِ چه هستید؟ آنها راترینتلینگ بکشید و بعد هم کارِ او را تمام کنید!»
ارلیک با خود فکر کرد، چطور جنگجوی کهنهکار و بیرحمی مثل گرملیک فقط بهخاطرِ حضورِمایع لیانان جا میزند؟ او خوب میداند که من نمیتوانم از بیرون به ذهنِ نهال دسترسی پیدابسیار کنم و تا زمانی که او زنده است، نمیتوانم کاملاً با این عوضیِ پیر پیوند بخورم.
گرملیک با خود فکر کرد، اگر ارلیک فکر میکند قرار است برایحالی پیروزی در این نبرد خودم را به کشتن بدهم، حتماً پوسیدگی بهمثلِ مغزش رسیده است. حتی اگر پیروز شویم، من فقط جانشینِ او خواهم بود.
فقط به همان اندازهای قدرت به دست میآورم که او مایل باشد بهنامرده من عطا کند و کشتنِ من برایش فقط بهاندازهٔ یک اشاره زمان میبرد. بابسیار این حال، دربارهٔ یک چیز حق دارد. اگر پیروز نشویم، کارِ همهمان تمام است.
درایاد بدونِ اینکه به هیئتِ گرندلش دربیاید، پیشگامِ حمله شد. گرملیکزمانِ جادوگرِ قدرتمندی بود و تا زمانی که قدرتهای احیای نیمهٔ گیاهیاش رابزیاش حفظ میکرد، میتوانست برای محکزدنِ اوضاع کمی آسیب را به جان بخرد.
یکی از بزرگترین رازهای گرندلها، فشارِ سنگینی بود که هیئتِ نبردشان بر هستههایبیرون خونشان وارد میکرد. سبکِ مبارزهٔ تشنهبهخونِ مختصِ گرندلها نیز از گرسنگیِ همیشگیشان نشئتبرگردد میگرفت؛ گرسنگیِ بیرَحمی که بهمحضِ گرفتنِ این هیئت، آنها را از پا درمیآورد.
لیانان فریاد زد: «حالا!»
تمامِ فِیهایی که عضوِ گاردِ شخصیاش بودند، ازچرک دیوارهایی که تا آن لحظه با آنها یکیشکافِ شده بودند پدیدار شدند و به میدان آمدند.
پیروانِ ارلیک از هر طرف محاصره شدند و بارانی از طلسمهایزمانِ ردهٔ ۵ بر سرشان فروریخت که تعدادشان را بهشدت کاهش داد.ریشِ بیشترِ مبتلایانی که هنوز در مرحلهٔ ترال بودند، در دم جان باختند.
آفرینندگانشان ترجیح دادند بهجای هدردادنِ انرژیشان برایشکافهایش جنگجویانِ نیمبند، از خود و کسانی که پیشترمایع به همنوعانِ خود تبدیل کرده بودند محافظت کنند.
لیانان گفت: «واقعاً فکر کردی بعد از پیبردن به نقشهات، دست روی دستدراوگر میگذارم؟» معمولاً تمسخرِ یک نامرده بیفایده بود. احساساتِ آنها بهدلیلِ فقدانِ عنصرِ نورنظر خفه شده بود، در نتیجه چیزهایی مثلِ ترس یا روحیه برایشان معنایی نداشت.
با این حال، دراوگرمادهٔ و گرندل بهترتیب موجوداتی ازبیرون جنسِ حسادت و خشم بودند.