---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 832: حرکتِ آغازین (بخشِ ۲) • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 832: حرکتِ آغازین (بخشِ ۲)

0

درمانگران، از جمله لیانان، به کار روی خانه‌های درختیِ‌کنترلش​ آلوده ادامه دادند. نقششان در نقشهٔ ارلیک هنوز معمایی‌اعلیحضرت​ بیش نبود، از این رو هیچ راهِ مقابله‌ای برایش نداشتند.

کویلا گفت: «کیسه‌ها نزدیکِ تمامِ معادل‌های گیاهیِ شریان‌های اصلی قرار داده شده‌اند، پس فرضیهٔ من این است که‌بیشترِ​ ارلیک می‌خواسته مطمئن شود حتی اگر مجبور شد آن‌ها را در طولِ روز رها کند، جریانِ طبیعیِ شیرهٔ گیاهی‌آویزِ​ به‌سرعت آن‌ها را در سراسرِ خانه‌های درختی پخش می‌کند. هر چه باشد، بافت‌های دراوگر در طولِ روز فلج می‌شوند.»

این همان نتیجه‌ای بود که سولوس‌می‌خواهد​ هم به آن رسیده بود، اما‌دارد​ هیچ‌کدامشان دلیلِ چنین حرکتی را نمی‌فهمیدند.

خورشید تازه کاملاً غروب کرده بود و تیم‌های پژوهشی داشتند دست‌چقدر​ از کار می‌کشیدند که ناگهان، زمین‌لرزه‌ای کوچک باعث شد محفظه‌های کریستالی که‌سلاح​ با نظم چیده شده بودند، به هم بخورند و جرینگ‌جرینگ صدا کنند.

کویلا پرسید:‌داد​ «زمین‌لرزه در لاروئل‌نهال​ زیاد اتفاق می‌افتد؟»

لیانان توضیح داد: «ما زمین‌لرزه نداریم. قدرتِ نهال، شهر‌قدرتِ​ را در برابرشان محافظت می‌کند. نهال با کنترلش روی‌بیشترِ​ زمین و ریشه‌هایش، می‌تواند بیشترِ انرژیِ آن‌ها را پراکنده کند.»

نورلورمِ چنجلینگ گفت: «اعلیحضرت، غاصب همین الان‌تسلیم​ واردِ تالارِ اصلی شده و از شما‌ارتباطی‌اش​ می‌خواهد لاروئل را به او تسلیم کنید.»

لیانان پوزخند زد: «چقدر لطف دارد.» او آویزِ‌تسلیم​ ارتباطی‌اش را از شیءِ بُعدی‌اش بیرون آورد و‌شیءِ​ تمامِ فرمانروایانِ دیگر شهرهای گیاهی را به سلاح فراخواند.

چطور به آنجا رسیده بود؟ استفاده از وارپ‌ها برای نامردگان ممنوع‌ریشه‌هایش​ بود، بنابراین تیتانیا انتظار داشت که برای انجامِ چنین حرکتِ جسورانه‌ای،‌واردِ​ دشمن باور داشته باشد که نقشه‌اش از قبل کامل شده است.

نورلورم تکرار کرد: «پیاده آمد. ارلیک و پیروانش‌نداریم​ به دروازه‌ها یورش بردند، چند مأمورِ کشیک را‌ریشه‌هایش​ کشتند و بقیه را مجبور به عقب‌نشینی کردند.»

لیانان با خود فکر کرد: «یا هنوز نمی‌تونه از جادوی بُعدی‌لطف​ استفاده کنه، یا فقط داره تظاهر می‌کنه که نمی‌تونه تا عنصرِ‌سلاح​ غافلگیری رو حفظ کنه. خواهیم دید کی دستش رو بسته‌تر نگه می‌داره.»

لیانان به قلعه‌ای که درونِ خودِ نهالِ جهان ساخته شده بود،‌چقدر​ وارپ کرد. نهال سکویایی بود که به ارتفاعی بیش از ۲۰۰‌شهرهای​ متر رسیده بود و تنه‌اش از کلِ دهکدهٔ لوتیا بزرگ‌تر بود.

گروهِ لیث هرگز متوجهِ آن نشده بودند، زیرا درختانِ کوچک‌تری که‌ریشه‌هایش​ آسمانِ لاروئل را با شاخ‌وبرگشان می‌پوشاندند، دیدِ نهال را نیز مسدود می‌کردند‌تالارِ​ و باعث می‌شدند از دور شبیه به ساختمانی بلندتر به نظر برسد.

فضاهای موردنیاز برای فعالیت‌های روزمرهٔ دربارِ لیانان در مقایسه با اندازهٔ درخت ناچیز‌محافظت​ بود. تیتانیا لابیِ قلعه را به‌عنوانِ نقطهٔ ورودش انتخاب کرد تا پیش از‌الان​ آغازِ درگیری، خسارات را بررسی کند و فضای کافی برای سازماندهیِ نیروهایش داشته باشد.

حالا نقش‌هایشان برعکس شده بود. ارلیک احتمالاً می‌خواست کار را پیش‌لطف​ از سپیده‌دم تمام کند، در حالی که لیانان هیچ عجله‌ای نداشت. او‌فراخواند​ مطمئن بود که می‌تواند به‌تنهایی از پسِ دراوگر برآید، اما مغرور نبود.

درست همان‌طور که دشمنش تا آن روز انجام داده بود، او هم قصد‌دارد​ داشت پیش از دست به کار شدن، وقت‌کشی کند. صحنه‌ای که پیشِ روی‌آنجا​ فرمانروا و جادوگرانِ سه کشورِ بزرگی که همراهی‌اش می‌کردند پدیدار شد، گیج‌کننده بود.

با قضاوت از روی تعدادِ تاک‌ها، نهال‌ها و گل‌های پژمرده، لیانان می‌توانست‌می‌تواند​ بگوید که تعدادِ تلفاتِ جبههٔ او حدودِ دوازده نفر بود. همهٔ آن‌ها از‌می‌خواهد​ مردمِ گیاهی بودند، نه فِی، بنابراین ارلیک با مقاومتِ چندانی روبه‌رو نشده بود.

آنچه فرمانروا و همراهانش را نگران می‌کرد، دیدنِ درهای دولنگهٔ شکستهٔ‌شهر​ قلعه بود. با وجودِ اینکه ۵ متر ارتفاع داشتند و وزنِ هر‌اعلیحضرت​ کدام به چند صد کیلو می‌رسید، تقریباً از لولاهایشان کنده شده بودند.

جایی که قرار بود قفل باشد سوراخی وجود داشت، آن‌قدر‌چقدر​ بزرگ که اولین فکری که به ذهنِ همه رسید این‌دیگر​ بود که غولی با مشت در را باز کرده است.

لیانان از نورلورم‌الان​ پرسید: «کی این‌شما​ کار را کرده؟»

نورلورم گفت: «یک گرندل، اعلیحضرت. یک گرندلِ واقعی، مثلِ همان‌هایی که در‌می‌تواند​ افسانه‌ها هستند.» چنجلینگِ بیچاره با یادآوریِ این موضوع از ترس به خود‌شما​ لرزید و باعث شد تمامِ بدنش مثلِ یک صندلیِ قدیمی جیرجیر کند.

«چنگال‌هایش سربازانمان را تکه‌تکه کرد، در حالی که‌نداریم​ سلاح‌ها و طلسم‌هایمان در برابرش بی‌اثر بودند. فقط‌ریشه‌هایش​ با یک یورش در را در هم شکست.»

لِنان پرسید:‌الان​ «تله‌هایی که کار‌شما​ گذاشته بودم چه؟»

نورلورم گفت: «فقط نهال توانست به او صدمه‌تسلیم​ بزند، اما گرندل فقط کافی بود یکی از‌شیءِ​ گاردهایمان را درسته بخورد تا کاملاً درمان شود.»

لِنان در حالی‌نداریم​ که قدرتِ حریف را‌برابرشان​ می‌سنجید، سر تکان داد.

«خبرِ بد این است که دفاعِ خودکارِ قلعه قرار بود حتی قوی‌ترین فِی را‌کنترلش​ با یک ضربه بکشد. اگر دقیقاً نمی‌دانستم باید مراقبِ چه چیزی باشم، ممکن بود‌تالارِ​ حتی مرا هم از پا درآورند، بدونِ اینکه فرصتی برای احیا به من بدهند.»

حرف‌هایش شوم بود، اما تمامِ حاضران جادوگر بودند. برای‌پوزخند​ آن‌ها، دانش عینِ قدرت بود و هر ذره اطلاعاتی‌آورد​ که به دست می‌آوردند، شانسِ پیروزی‌شان را بیشتر می‌کرد.

«خبرِ خوب این است که نهال هنوز در جبههٔ ماست و‌چقدر​ افسانه‌های مربوط به آسیب‌ناپذیر بودنِ گرندل‌ها دروغ است. می‌شود آن‌ها را کشت،‌سلاح​ اما شک دارم اگر از او بخواهیم، همین‌طور راحت بیفتد و بمیرد.»

لِنان دستش را روی نزدیک‌ترین دیوار‌شهر​ گذاشت و گفت: «مراقبِ این یارو باشید.»‌بیشترِ​ رون‌های روی شانه‌هایش با نوری آبی درخشیدند.

کف‌پوشِ چوبیِ قلعه جان گرفت و چند‌داد​ پیکرهٔ چوبیِ واقعی از آن بیرون زد‌کنترلش​ که اتفاقاتِ اخیر را برایشان بازپخش می‌کردند.

نهال همه‌چیز را ضبط کرده‌شما​ بود، حتی دگردیسیِ گرملیک را. «این‌لطف​ گرندل در هر دو هیئتش است.»

موجودِ روبه‌رویشان سری گرد و چشمانی وحشی به بزرگیِ نعلبکی داشت. عنبیه‌هایش سرخِ روشن‌آویزِ​ بود و مردمک‌های عمودی‌اش از ترکیبی از نفرت و کینه لبریز بود. بدنش سراسر‌وارپ‌ها​ با خزی ضخیم و قهوه‌ایِ چرک پوشیده شده بود، شبیه به موشِ فاضلابیِ غول‌آسا.

آرواره‌اش بدونِ لب و چنان بزرگ بود که تمامِ نیمهٔ پایینیِ سرش را تشکیل می‌داد. دهانش پر از‌اعلیحضرت​ دندان‌های نیشِ تیز و بلند بود که هر کدام حدود ۱۰ سانتی‌متر طول داشتند. بازوهای باریک و تقریباً‌بیرون​ زنانهٔ گرملیک حالا به بلندی و کلفتیِ یک درخت بود و به چنگال‌هایی تیز چون تیغ ختم می‌شد.

برای انسان‌ها، تضادِ میانِ هیئتِ درایادِ مردانه‌داد​ و خوش‌قیافهٔ گرملیک با آن گرندلِ هیولاوار، او‌زمین​ را حتی از همدستانِ بدشکلش هم چندش‌آورتر می‌کرد.

کویلا به دلیلی چند بار به‌می‌خواهد​ گرملیک و بعد به لیث نگاه کرد‌آویزِ​ و آن‌ها را با هم مقایسه کرد.

«حتی وقتی دیدم لیث تغییر کرد، با اینکه هیئتِ دورگه‌اش هیچ شباهتی به ظاهرِ انسانی‌اش‌ارتباطی‌اش​ نداره، موقعِ نگاه کردن بهش هیچ‌وقت حسِ چندش بهم دست نداد. وقتی لیث ظاهرش رو‌نامردگان​ عوض می‌کنه، فقط یه روی دیگه از خودش رو نشون می‌ده، اما همیشه همون لیثه.

اما این گرندل انگار دو آدمِ کاملاً متفاوته که مجبور شدن تو یه‌بیشترِ​ بدن با هم زندگی کنن.» این‌طور فکر کرد و اشتباه هم نمی‌کرد. فرقی نمی‌کرد‌کنید​ چه هیئتی به خود بگیرند؛ جانوران، نگهبانان، گیاهان و حتی مسخ‌شدگان همیشه خودشان بودند.

اما نامردگان — به استثنای لیچ‌ها — برای‌نداریم​ اینکه پس از مرگ به وجودشان ادامه دهند،‌ریشه‌هایش​ باید بدنشان به تسخیرِ انرژی‌های نکرومنسیِ سازنده‌شان درمی‌آمد.

نامردگان به آن «گرسنگی» می‌گفتند، در حالی که زندگان فقط آن را نفرینِ‌آویزِ​ نامردگی می‌نامیدند. با این حال، این حالت نه نفرین بود و نه نیرویی خارجی.‌وارپ‌ها​ نامردگی به هستهٔ خون نیاز داشت و هستهٔ خون در نهایت هسته‌ای معیوب بود.

فقط ناتوانی در تولیدِ عنصرِ نور نبود که آن را معیوب‌چقدر​ می‌کرد، بلکه بر هم خوردنِ تعادلِ مانایشان بر اثرِ این فقدان هم‌سلاح​ دخیل بود. در موگار، تمامِ موجوداتِ زنده با انرژیِ جهان تعامل داشتند.

این روشی بود که سیاره با فرزندانش ارتباط برقرار می‌کرد‌زمین​ و به آن‌ها فرصت می‌داد از خود محافظت کنند. درست‌همین​ مانندِ انرژیِ جهان، مانا نیز از شش عنصر تشکیل شده بود.

به همین دلیل بود که هر موجودِ زنده‌ای پتانسیلِ جادو را داشت و هرگاه جادوگری‌زمین​ طلسمی اجرا می‌کرد، انرژیِ عنصریِ جهان به این فراخوان پاسخ می‌داد. در موردِ لیث و‌می‌خواهد​ فالوئل، این موضوع بخشی از رازِ نهفته در تعدادِ چشم‌های لیث و سرهای فالوئل بود.

فقط کسانی که بر هر شش عنصر مسلط می‌شدند، می‌توانستند آن‌ها را درونِ مانای خودشان ترکیب‌بُعدی‌اش​ و تجزیه کنند و در نتیجه قادر بودند حتی بر جادوی روح — جوهرِ زندگیِ دیگران‌تیتانیا​ — چیرگی اِعمال کنند. این گواهی بر تبدیل شدن به نسخهٔ کوچک‌تری از خودِ موگار بود.

ناولها | novelha.net