چپتر 37: فصل 37
0همهچیز به شکلِ عجیبی اتفاق افتاد. لیث بهجای تماسِارسال هولوگرامی یک نامه دریافت کرد و با اینکه خطابمیترسم به او نوشته شده بود، به خانهٔ نانا فرستاده شد.
نانا که میزبان بود، به خودش اجازه داداستفاده پیش از تحویل دادنِ نامه به لیث، آنارسال را بخواند. البته که فقط نگرانِ حالوروزِ لیث بود.
در نامههستی با خطی بینقصمیخواهم نوشته شده بود:
«لیثِ عزیز،
یک بارِ دیگر برای از پا درآوردنِ آن جانورِ جادوییِ هیولاوار سپاسگزارم. تو به شهرستانِ لوستریا خدمت کردهای و سزاوارِ پاداشی درخور هستی. به همین منظور، میخواهم ۱۰ روز پس از دریافتِ این نامه، در عمارتم به من بپیوندی. حرفهای زیادی برای گفتن داریم. از تو میخواهم در اولین فرصت از طریقِ آویزِ ارتباطیِ بانو نریا با من تماس بگیری.
کنت ترکیل لارک.»
لیث ازمنظور نانا پرسید:روز «معنیِ این چیه؟»
«اونقدر جدیه که شوم به نظرکار میرسه. اصلاً شبیهِ چیزی نیست کهکنه آدمِ شاد و سرزندهای مثلِ کنت بنویسه.»
نانا سر تکان داد:دردِ «هممم.» میخواست از اتهامِاستفاده شرمآورِ فضولی قسر در برود.
«بوی یه خبرِهمین خوب و یه خبرِدریافتِ بد به مشامم میرسه.
خبرِ خوب اینه که چیزِ مهمی نیست. با وجودِ لحنِ عبوسش که بیشتراولین به دردِ حکمِ پرداخت میخوره، لارک از نامه استفاده کرده، یعنی هیچچیزِ فوریمعنیِ یا مهمی در کار نیست، چون میتونسته برای ارسال و جوابش صبر کنه.
خبرِ بد اینه که همهٔ اینا بوی تشریفات و آدابورسوم میده. میترسم یه روزِاینا کاملِ کسلکننده در پیش داشته باشی و مجبور بشی به همهٔ کارای اداریِ مربوط بهجایزههات جایزههات و اینجور چیزا برسی. همونطور که همیشه میگم، وروجک، هیچ کارِ خوبی بیمجازات نمیمونه!»
لیث در دلش فریاد کشید.
این دیالوگِ منه! نهتنهابپیوندی نامهام رو باز میکنی،داریم بلکه تیکهکلامم رو هم میدزدی؟
حتی تماسِ هولوگرامیِ بعدی هم معذبکننده بود. کنت لارک برخلافِچون همیشه آرام و متین بود و توانست حتی یک بار هممیترسم دربارهٔ جادو از لیث سؤالی نپرسد و مونوکلش را هم نیندازد.
پس از شنیدنِ اینکه لیث دعوتش را پذیرفته است، اظهار کرد که خیاطِچون شخصیاش بعداً برای گرفتنِ اندازههای لیث به آنجا سر میزند و کالسکهٔ خود راکسلکننده در تاریخِ مقرر، یک ساعت پس از طلوعِ آفتاب، به جلوی خانهٔ نانا میفرستد.
سپس، کنت مؤدبانه اما بیدرنگ تماس را پایانصبر داد و گفت کارهای زیادی برای رسیدگی دارد. برایکاملِ لیث انگار داشت با یک غریبهٔ تمامعیار حرف میزد.
خیاط کمتر از یک ساعتِ بعد رسید و هیچ نگاهِفرصت تحقیرآمیز یا حرفِ زنندهای به لیث نزد. برعکس، انگار درلارک همان نگاهِ اول او را شناخت و قدش را تحسین کرد.
با اینکه فقط ۸ سال و نیم داشت، قدِ لیث ازمیتونسته ۱ متر و ۳۵ سانتیمتر گذشته بود و در شهرستانِ لوستریاروزِ هر مردی که بالای ۱٫۷۵ متر قد داشت، قدبلند به حساب میآمد.
«همینطور سریع قددردِ بکش تا بهزودی همقدِاستفاده کنت بشی، مردِ جوان.»
پس از رفتنِکار مرد، نانا ازارسال سرِ تعجب سوت زد.
«خدایانِ بزرگ، میشناسمش. این همون خیاطیه که شخصاً لباسهای خانوادهٔ لارک رو آمادهارتباطیِ میکنه. اوضاع حتی از چیزی که فکر میکردم بدتره. این مراسم باید یهشوم چیزِ خیلی مهم باشه، در حدِ دعوت شدن به یه مهمونیِ رقصِ بزرگ.
این یکی از اون لحظاتِ نادریه که خوشحالم دیگه بخشیچون از جامعهٔ اشراف نیستم. خودت رو برای سکوتهای طولانی و معذبکننده،میترسم گپهای غیرقابلتحمل و چرخوندنت مثلِ یه جور جانورِ عجیبوغریب آماده کن.»
لیث ۱۰ روزِ بعدی را به روالِ معمولش گذراند. وسواس نشان دادنکار به حرفهای نانا بیفایده بود، چرا که وقتی تصمیم گرفت رابطهاش رامیترسم با کنت محکمتر کند، از قبل این چیزها را در نظر گرفته بود.
البته بهجز رقصیدن. لیث همیشه از رقصیدن متنفر بود، حتی در زمین، و دلیلِمیده عمدهاش هم بیدستوپا بودنش بود. اما حتی این موضوع هم چندان نگرانش نمیکرد، چونچیزا هیچ راهی وجود نداشت که بتواند رقصهای دربار را در این زمانِ کوتاه یاد بگیرد.
حتی اگر موفق میشد کتابی در این باره پیدا کند و آنآویزِ را به سولوسپدیا بیفزاید، دانستن با توانستن یکی نبود و همچنان بهاونقدر تمرین نیاز داشت. فقط میتوانست دندان روی جگر بگذارد و تحمل کند.
وقتی روزِ موعود فرا رسید، کالسکهٔ مجللی جلوی خانهٔ ناناچون توقف کرد. کالسکه کاملاً سفید بود، تزئیناتش با رنگِ طلاییمیده نقاشی شده بود و چهار نریانِ سفیدِ برفی آن را میکشیدند.
پیشخدمتی پیاده شد و پیشپرداخت از آنکه جعبهٔ چوبیِ کوچکی بهفوری لیث بدهد، در برابرش تعظیم کرد.
«اربابِ من مایلاند پیشچون از سوار شدن به کالسکه،کنه لباسِ جدیدتون رو بپوشید، جناب.»
اینهمه احترام برای لیث حیرتآور بود، بنابراینگفتن بیهیچ حرفی متقابلاً تعظیم کرد و سپس براینریا تعویضِ لباس به بخشِ مسکونیِ خانهٔ نانا رفت.
وقتی بیرون آمد، شلوارِ مخملِ آبیِ تیرهای روی کفشهای چرمیِ سفت،میتونسته پیراهنِ ابریشمیِ سفیدِ برفی و کتی همرنگِ شلوار پوشیده بود کهروزِ نشانِ خانوادگیِ کنت با نخِ طلایی روی قلبش گلدوزی شده بود.
لعنتی! احتمالاً پولی که تنمه از کلِ ارزشِ مزرعهٔ خانوادهام بیشتره. ازکار روی این نشان حدس میزنم حق با نانا بود، میخواد منو بهمیترسم کسی معرفی کنه و لازمه اون شخص بدونه من به کی تعلق دارم.
لیث در کالسکه تنها بود. پیشخدمتارسال پس از باز کردنِ در برایتشریفات او، رفت و کنارِ کالسکهچی نشست.
با وجودِ سرعتِ چشمگیرِ اسبها، سواری بیش از نیم ساعت طول کشید. لیث که کارینریا برای انجام دادن نداشت، تمامِ مدت را به استفاده از انباشت گذراند. هستهٔ مانای فیروزهایِشبیهِ تیرهاش هنوز حتی یک سایه هم تغییر نکرده بود و قطعاً به کارِ بیشتری نیاز داشت.
وقتی کالسکه سرانجام توقف کرد، لیث ازهیچچیزِ پنجره به بیرون نگاه کرد و تازهصبر فهمید که فقط به دروازههای عمارت رسیدهاند.
دو سربازِ کاملاً مسلح با کالسکهچی صحبتاستفاده کردند و پیش از آنکه اجازهٔ عبور بدهند،ارسال داخل، بالا و زیرِ کالسکه را بازرسی کردند.
«با تمامِ سرعت رفتن، نگهبانهای تا دندانجوابش مسلح، بازرسیِ کاملِ کالسکه. شاید نانا اشتباهمیده میکرد، این قضیه هر ثانیه داره اضطراریتر میشه.»
وقتی واردِ دروازه شدند و از دیوارهای بلندِ خاکستری گذشتند، کالسکه سرعتشآویزِ را کم کرد و به لیث اجازه داد نمای کاملِ عمارت رااونقدر ببیند. پارکِ اطرافِ عمارت تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت.
هوا بوی چمنِ تازهکوتاهشده میداد. باغچههای گلهیچچیزِ و بوتههای بهدقت هرسشده، مسیرهای سنگفرشی راصبر که از سراسرِ پارک میگذشتند زینت داده بودند.
در نیمهٔ راهِ دروازه و عمارت، میدانی بود که نیمکتهایی احاطهاش کرده بودند. درمیتونسته مرکزِ میدان پایهای غولآسا با مجسمهای مرمرین از کسی قرار داشت که لیث حدس میزدباشی باید یا اولین کنت لارک باشد یا یکی از اجدادشان که به او افتخار میکردند.
خودِ عمارت بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد. دستکم ۳۰۰۰ متر مربع وسعت داشت و به یک ساختمانِ اصلی و دو بالِ چپ و راست تقسیم میشد که شکلی شبیهِ U وارونه میساختند.
تقریباً پنج دقیقهٔ دیگربپیوندی طول کشید تا واقعاًداریم به ورودیِ عمارت برسند.
هرچه بیشتر به اطراف نگاه میکرد، بیشتر حس میکرد چیزی سر جایش نیست.جوابش یکی از بزرگترین تغییراتی که پس از تکاملِ هستهٔ مانای لیث به فیروزهای رخمجبور داد، این بود که در کنارِ حواسِ پنجگانهاش، غریزهاش نیز بسیار پیشرفت کرده بود.
میتوانست خطراتِ پنهان را حس کند، مثلِ ماجرای رای، و رفتار و نیاتِ حقیقیِ افرادارسال را راحتتر درک کند. بنابراین، از چشمش دور نماند که خدمتکارانِ بسیار کمی در آنمجبور اطراف حضور داشتند و همان معدود افرادی هم که توانست ببیند، همگی چهرهای مضطرب داشتند.
پیشخدمتی با لباسِ فرمِ سفیدمیتونسته و آبیِ تیره با تعظیمیهمهٔ عمیق به او خوشامد گفت.
«کنت از من خواستن از طرفِ ایشون عذرخواهی کنم که شخصاً بهآویزِ استقبالتون نیومدن، جادوگرِ خودآموخته لیث. سرورم همچنین به من دستور دادن که شماجدیه رو هرچه زودتر به اقامتگاهِ خصوصیشون ببرم، اونجا همهچیز رو براتون توضیح میدن.»
چهرهٔ بیحالتِ پیشخدمت بینقص بود، اما لیث میتوانست سنگینیِ فضا رامیتونسته با چاقو ببرد. او به دنبالِ پیشخدمت رفت تا اینکه بهروزِ اتاقی با درِ دولنگه رسیدند که چهار سرباز از آن نگهبانی میکردند.
لیث با نگاه از پنجرهها میتوانست ببیند که دریعنی بیرون نگهبانانِ بیشتری هم حضور دارند، که در کنارِکنه پنجرهها و درهای شیشهایِ رو به پارک گشت میزدند.
در داخل، کنت را دید که عصبی قدم میزد. دو جواناینا روی مبلهای دستهدار نشسته بودند و هر دو نشانههایی از اضطراب بروزکارای میدادند؛ یا پایشان را به زمین میکوبیدند یا با موهایشان بازی میکردند.
کنت لارک از آخرین باری که او را شخصاً دیده بود تغییرِ چندانیارتباطیِ نکرده بود. در اواسط تا اواخرِ دههٔ پنجاهِ زندگیاش بود، حدودِ ۱٫۸۳ مترشوم قد و اندامی لاغر داشت که باعث میشد حتی بلندتر به نظر برسد.
کنت موهای سیاه و پرپشتی با رگههای خاکستری وکار ریشِ بزیِ کوتاهِ همرنگی داشت. مونوکلِ قابمشکیِ جدانشدنیاش باتشریفات نخی از ابریشمِ آبی به جیبِ سینهاش متصل بود.
بهمحضِ اینکه لیث راحکمِ دید، رفتارِ عبوسش دوباره جاییعنی خود را به اشتیاق داد.
«خدایانِ بزرگ، لیث، بالاخره اومدی!» کنت چنانجوابش با قدرت دستش را فشرد که لیثمیده فکر کرد واقعاً میخواهد آن را خُرد کند.
«اما این چه طرزِبپیوندی برخورده. اجازه بده فرزندانِداریم عزیزم رو بهت معرفی کنم.»
دو جوان ایستادندمیخوره و بهنوبت دستشانیعنی را دراز کردند.
«این فرزندِ سومم، جادونه. اون در صفِاستفاده جانشینی برای تبدیل شدن به کنت لارکِمیتونسته بعدیه. هرچند امیدوارم این اتفاق سالها بعد بیفته.»
لیث با او دست داد. جادون دستدادنی محکم اما ملایم داشت و ازآدابورسوم نظرِ ظاهری شبیهِ پدرش بود، جز اینکه تقریباً ده سانتیمتر کوتاهتر و بسیار عضلانیتراینجور بود. در اوایلِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود و موها و ریشِ بزیِ پرکلاغی داشت.
«و این فرزندِ چهارمم، کیلاست. این بانوی جوان و زیبافرصت تقریباً شانزده سالشه و آمادهست تا اولین حضورش رو در دربارِپرسید پادشاه تجربه کنه. اینا تنها خانوادهای هستن که برام باقی موندن.»
کیلا دختری ریزنقش با ۱٫۵۳ متر قد بود، با موهای قرمزِ آتشین با سایههایصبر طلایی و چشمانِ سبزِ زمردی. لباسِ روزِ سبزِ زمردی به تن داشت که موهابشی و چشمانش را برجسته میکرد. او با توصیفاتِ کنت همخوانی داشت، البته بهجز بخشِ زیبایش.
او برای سلیقهٔ لیث چندان خوشاندام نبود و با وجودِ تمامِ آرایشیکار که کرده بود، پنهان کردنِ چنان آکنهٔ شدیدی غیرممکن بود. و حتیمیترسم بدونِ آن مشکل هم، در بهترین حالت او را دختری معمولی میدانست.
کیلا دستش را در حالی که کفِ آن رو بههمهٔ پایین بود، به سمتش دراز کرد. لیث نیازی به کتابِ آدابِمجبور معاشرتش نداشت تا بداند او انتظارِ بوسه بر دست را دارد.
برایش معذبکننده بود، او هرگز چنین کاری را حتی برای دوستدخترهای گذشتهاش، وقتی همهچیز تقریباًنریا جدی میشد، انجام نداده بود. خوشبختانه پس از دو بار مردن و بازتولد، و روبهروشبیهِ شدن با قاتلان و جانورانِ جادویی، خجالتزده کردنش به چیزی بسیار بیشتر از این نیاز داشت.
بنابراین، تعظیمِ کوچکیمیخوره کرد و بوسهٔیعنی کوتاهی بر دستش زد.
«آشنایی با همگیِ شماحکمِ مایهٔ افتخار و خوشوقتیِ منه.»یعنی لیث با رعایتِ آداب گفت.
«حالا لطفاً، سرورم،کار میشه دلیلِ احضارمارسال رو برام توضیح بدید؟»
هرچه بیشتر میدید و میشنید، کمتر میفهمید. لیث نمیتوانست بفهمد چراطریقِ کنت آنهمه جزئیاتِ بیفایده را به او میگوید و چرا لباسِمعنیِ دستدوزی که دریافت کرده بود، اینقدر به لباسِ جادون شباهت داشت.
کنت دستشپرداخت را بهاستفاده پیشانیاش کوبید.
«اوه! البته، خیلی متأسفم. هنوز از اتفاقاتِ اخیر اونقدر تو شوکم که مغزمچون درست کار نمیکنه. بذار توضیح بدم، به این خاطر صدات کردم اینجا چونکاملِ بهت نیاز دارم تا جونمون رو نجات بدی. همسرم میخواد همهمون رو بکشه.»