چپتر 175: فصل 175
0طولی نکشید که سالنِ اصلی به آشوب کشیده شد و بر سرِ دانشآموزانِ برتر، مثلکمک گاو و گوسفند، دعوا راه افتاد. چیزی نگذشت که وضعیت به حراجیِ تمامعیاری تبدیل شدصورتِ که در آن افراد سعی میکردند به اهدافشان رشوه بدهند یا از آنها اخاذی کنند.
فریا به تمامِ کسانی پوزخند زد که پیشتر فخرفروشی میکردند و هردقیقاً روز او را با حرفهای زهرآگینشان میآزردند، اما حالا بدونِ ذرهای وقار،داره مثل گرگهای گرسنه بر سرِ تکهای گوشت به جانِ هم افتاده بودند.
وقتی کیپا — دختری که در ماهِ گذشته بیش از همه روی اعصابِ فریا راه رفته بود — این جسارت رابعید پیدا کرد که از او کمک بخواهد، فریا با ملایمت به او لبخند زد و مؤدبانه درخواستش را رد کرد. فریاداشت حتی تعظیمِ کوتاهی به او کرد و درست در همان حال که لبخند از روی لبش نمیرفت، مشتی به صورتِ کیپا کوبید.
فلوریا در حالی که دستش را با کفِ باز وسطِ گروه دراز کرده بود، گفت: «گروهِبخواهد ما ممکنه خیلی نامتعادل باشه، ولی به مهارتهاتون اعتماد دارم و مهمتر از اون، به تکتکِ شماحالی به عنوان یه آدم اعتماد دارم. تو یه موقعیتِ مرگ و زندگی، همتیمیهایی بهتر از شما نمیخواستم.»
یوریال اولین نفری بودگذشته که دستش را روی دستِرفته او گذاشت و گفت: «دقیقاً.»
«اگه نظارتی در کار نباشه، اعتماد و کارِ گروهی برای زنده موندن بیشترین اهمیت رو داره. اینکارِ همون چیزیه که از امتحانِ آزمایشی یاد گرفتیم. با شناختی که از رئیسِ آکادمی دارم، بعید میدونمبعید قدرتِ آتش ضروری باشه. احتمالاً بیشتر از اینکه یه آزمونِ قدرتِ خالص باشه، یه تجربهٔ یادگیریِ دیگهست.»
دخترها مثل همیشه ماتومبهوت ماندند. انگار دو یوریالِ متفاوت وجود داشت.داره یکی دلربا و گاهی حتی کمی چشمچران بود که همیشه درمیدونم خلوتِ امنِ اتاقهایشان یا وقتِ لاسزدن با دخترها سروکلهاش پیدا میشد.
دیگری بسیاردختری شبیهِ لیث بود،بیش آرام و حسابگر.
کویلا آهی کشید و گفت: «آره، ولی بازم دلم برای مهارتهای شکار و تجربهٔ نبردِ لیث تنگملایمت میشه.» در طولِ ماهِ گذشته احساساتش نسبت به او حسابی فروکش کرده بود. بعد از توجهِ دلسوزانهایدستش که لیث به فریای گریان نشان داده بود، انتظار داشت حداقل از او بخواهد با هم بیرون بروند.
اما هیچچیز تغییر نکرده بود. قلبِ لیثیوریال پیشِ هر کسی که بود، مشخصاً براینظارتی آنها هیچچیز جز احساساتِ برادرانه در خود نداشت.
لینجوس با لبخندی گشادکارِ اتفاقاتی را که در سالنِبیشترین اصلی رخ میداد تماشا میکرد.
او گفت: «این به اون بچهپروها یاد میده که آدمِبود عادی باشن یا نه، تو زندگی استعداد و تلاش خیلیدرخواستش مهمتر از یه تیکه کاغذه که اشرافزادگیشون رو ثابت میکنه.»
لیث پرسید: «و همچنین اینکه نمیتونن انتظار داشتهاعصابِ باشن از کسانی که مثل موجوداتِ پست باهاشونبخواهد رفتار کردن، کمک یا همکاری دریافت کنن، درسته؟»
لینجوس سر تکان داد. لیث هم با دیدنِاولین اینکه اوضاع با چه سرعتی داشت بالا میگرفت،نباشه از روی انزجار لبِ بالایش را جمع کرد.
لینجوس با تکان دادنِ دستش این نظر راموندن رد کرد و گفت: «البته این مانع نمیشهیاد که بقیه رو تحتِ فشار نذارن. توبهٔ گرگ مرگه.»
«داری منو دستکم میگیری. گذشته از این،روی تو رو نیاوردم اینجا که نظرت رو دربارهٔکمک برنامههام بپرسم، آوردمت تا دربارهٔ آیندهت حرف بزنیم.»
لیث اخمدختری کرد. دوستگذشته نداشت غافلگیر شود.
«همونطور که حتماً متوجه شدی، بعد از برگشتنتاولین رفتارِ ویژهای باهات شده. دلیلش اینه که تماسهاینباشه متعددی از پروفسور مارت و تاج دریافت کردم.»
لیث در حالی کهکارِ آبِ دهانش را قورتموندن میداد، تکرار کرد: «تاج؟»
«گاهی از طرفِ ملکه، گاهی پادشاه، و بعضی وقتها هر دو.این خلاصه بگم، هر سهتاشون بهم گفتن که تو یه موقعیتِ کابوسوارتعظیمِ چقدر عالی عمل کردی و مثل یه حرفهای در برابرِ مشکلات جنگیدی.
تو این مقطع، میتونی تا آخرِ سال دست روی دست بذاری و بازم قبول بشی. تو حالتِ عادی، فقط میذاشتمدرخواستش امتحانِ دوم رو رد کنی، چون برات بیفایدهست. اما بعد از اینکه سروان ولاگروس به اون راحتی پیدا و کشتهکرده شد، مطمئنم که یک یا چند خائن تو آکادمی داریم. برای همین دستم از آدمایی که بتونم بهشون اعتماد کنم خالیه.
و از اونجا کههمتیمیهایی میدونم دوست نداری اتفاقِ بدینفری برای دوستات بیفته، پیشنهادم اینه...»
اعلامِ امتحانِ دوم ناگهانی بود، اما اجرای آن چند ساعتی بهداره تعویق افتاد. اول دانشآموزان باید گروه تشکیل میدادند، یک رهبرِ تیممیدونم تعیین میکردند و بعد رهبرها فهرستشان را پیشِ یکی از پروفسورها میبردند.
برخلافِ آزمونِ قبلی، اعضای هر تیم یکییکی به اتاقِ ویژهایبود احضار میشدند تا از آنها بازجویی شود و بفهمند آیادرخواستش در طولِ فرایندِ انتخاب قربانیِ اخاذی یا اجبار شدهاند یا نه.
دور از چشمِ همه، سالنِ اصلی تمامِ مدت زیرِ نظربود بود. هر اتفاقی که بعد از رفتنِ لینجوس افتاده بود،درخواستش ضبط شده و برای اقداماتِ انضباطیِ آینده بررسی شده بود.
از کسانی که متجاوزانشان را لو داده بودند، دوباره پرسیده شد کهدقیقاً آیا میخواهند در آزمون شرکت کنند یا نه. در صورتِ پاسخِ مثبت،داره آنها را در کنارِ هم قرار میدادند تا تیمهای جدیدی تشکیل دهند.
کسانی که پاسخِ منفی میدادند، بهطورِ خودکار از آزمون حذف و به خوابگاههاچیزیه فرستاده میشدند. لینجوس حکم داده بود کسانی که حتی با وجودِ پیشنهادِ کمک وبیشتر محافظت نمیتوانستند از حقِ خودشان دفاع کنند، نمیتوانستند بالاتر از رتبهٔ ب ارزیابی شوند.
قدرتِ شخصیت در همهجا پیشنیازی برای جادوگرانِ درجهیکاعصابِ محسوب میشد. یک جادوگرِ ترسو، هر چقدر هم کهملایمت بااستعداد بود، قرار نبود در زندگی به جایی برسد.
گروهِ فلوریا در حالی که منتظرِ نوبتشانروی بودند، با غافلگیریِ غیرمنتظرهای روبهرو شدند. اوریونکرد ارناس، پدرِ او، به دیدنشان آمده بود.
«گلِ کوچولوی من، بیا بغلِ بابا!» پیش از آنکه فلوریا اصلاً بتواند واکنشی نشان دهد،کار اوریون او را مثل یک عروسک از زمین بلند کرد و در اتاق چرخاند. قدشگرفتیم بیش از ۱٫۹۶ متر بود و برای رد شدن از در باید کمی خم میشد.
فلوریا گفت: «بابا، این چه کاریه...» امازنده اعتراضهایش در آغوشی که به همان اندازهٔامتحانِ ناگهانی بودنش، محکم هم بود، خفه شد.
«خیلی متأسفم گلِ کوچولو. من رفته بودم تا بهرفته حسابِ خائنها برسم؛ اصلاً خبر نداشتم مادرت همچین کاری میکنه.مؤدبانه وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، دیگه خیلی دیر شده بود.»
فلوریا از خجالت سرخ شده بود، اما بهاعصابِ نظر نمیرسید اوریون متوجه شده باشد و طوری رویملایمت سرش دست میکشید که انگار هنوز بچهای خردسال است.
او بالاخره فلوریا را رها کرد و گفت: «پس شما دوتا باید دخترهای جدیدِ منکار باشین.» فلوریا واقعاً میخواست به خاطرِ این رفتاری که پدرش جلوی دوستانش با او کردهگرفتیم بود، حسابی به او بتوپد، اما برای این کار بیش از حد خجالت کشیده بود.
فریا و کویلا که نمیدانستند دربرای برابرِ این ورودِ ناگهانی چه واکنشیهمون نشان دهند، تعظیمِ کوتاهی به او کردند.
او تعظیمِ عمیقی به آنها کرد و گفت: «به خاطرِ کاری که همسرم کرد واقعاً متأسفم.بخواهد میدونم باورش براتون سخته، ولی اون در واقع زنِ خوبیه.» اوریون مثل فلوریا موهای سیاه و چشمانِحالی قهوهای داشت. هیکلش کشیده اما عضلانی بود و چهرهٔ کاملاً اصلاحشدهاش فقط پشیمانیِ صادقانهای را نشان میداد.
چند چروک دورِ چشمهاگذشته و شقیقههایش داشت، اما تمامِرفته حرکاتش پر از سرزندگی بود.
آهی کشید و گفت: «نگرانِ اون حرفهای ازدواجشاولین نباشید، خاندانِ ارناس مالِ منه، نظرِ من همنباشه به اندازهٔ نظرِ جیرنی مهمه. حداقل وقتی که خونهام.»
«بابا، اینجا چیکارنباشه میکنی؟ چطور تونستیبرای واردِ آکادمی بشی؟»
اوریون چشمک زد: «واسه خودم ارتباطاتی دارم. و نمیتونستم بذارم دخترام دستِ خالیپیدا برن.» یک شمشیرِ رپیر و یک چاقوی بلند از آویزِ بُعدیاش ظاهر شد.حال نشانِ خاندانِ ارناس روی دسته، تیغه و غلافِ هر دو حک شده بود.
«خودم با استفاده از یه فنِ ساختِ مخفیِ خانوادگی ساختمشون.» شمشیر را بهپیدا فریا داد. فریا فقط به چند بار تاب دادن نیاز داشت تا بهحال قدرتِ آن پی ببرد. مثلِ پر سبک بود و هوا را بیهیچ صدایی میشکافت.
اوریون چاقو را به کویلا داد: «ویوریال اینم برای تو.» کویلا طوری به آننظارتی نگاه کرد که انگار ماری خشمگین است.
با خجالت گفت:نباشه «من تا حالابرای از تیغه استفاده نکردم.»
اوریون خندید و موهایش را به همروی ریخت: «اون که بخشِ آسونشه. یادت باشه،کرد سرِ تیزش میره تو بدنِ طرفِ مقابل.»
یوریال سکوتِ خجالتآورِ پسگذشته از آن را شکستاعصابِ و پرسید: «گلِ کوچک؟»
«آره، این لقبِ بچهٔهمتیمیهایی کوچولوی منه. اسمشو از روینفری یه الههٔ باستانیِ باروری برداشتیم.»
«بابا لطفاً، بس کن!» فلوریاگروهی چنان سرخ شده بود که اگرداره ناگهان آتش میگرفت، هیچکس تعجب نمیکرد.
«خجالت نداره که، گلِ کوچک. داشتم میگفتم، جیرنیِ کوچولویرفته من امیدوار بود این اسم باعث بشه فلوریا ظریفلبخند و باوقار بزرگ بشه. درعوض، خیلی به من رفته.»
اوریون تازه داشت خاطرهای را تعریف میکرد که احتمالاً برای فلوریا خجالتآورجسارت بود، که نامشان یکییکی خوانده شد و به دفترِ لینجوس منتقل شدند.درست فلوریا هرگز از دیدنِ صورتِ کشیدهٔ رئیسِ آکادمی اینقدر خوشحال نشده بود.
لینجوس توضیح داد: «وظیفهٔ شما سادهست. میفرستمتون به دخمهٔ زیرِ آکادمی. تنها کاریاگه که باید بکنید اینه که زنده بیرون بیاید. این آزمون محدودیتِ زمانی نداره. هروقتامتحانِ حس کردید دیگه نمیتونید ادامه بدید، فقط به سرپرستتون بگید تا شما رو برگردونه.
در اینکار صورت، توکارِ آزمون مردود میشید.»
«آکادمیِ گریفونِدختری سفید ازگذشته کِی دخمه داره؟»
«با چهدختری نوع موجوداتیگذشته روبهرو میشیم؟»
«سرپرستمون کجاست؟»
لینجوس تمامِ سؤالاتشان را نادیدهگروهی گرفت و با تکان دادنِاهمیت دستش گامهای وارپ را باز کرد.
یکی پس از دیگری از دروازهٔ بُعدی گذشتند و خود را درجسارت فضایی بسته و مرطوب یافتند؛ فضایی خالی از هرگونه منبعِ نور، بهجزدرست دو چشمِ درخشانِ سرخ که در تاریکی به آنها خیره شده بود.
صدای لیث در امتدادِ دیوارهابیش پیچید و آنها را ازبود جا پراند: «خیلی لفتش دادید.»
یوریال از جادوی نخستین استفادهبهتر کرد و غارِ کوچکی رادستِ که در آن بودند روشن کرد.
لیث لحظهای چشمانش را ریز کرد، اما چشمانش همچنان سرخ ماند. گروههمون میتوانست ببیند که او عصایی چوبی در دست دارد که انتهایش بهآتش شکلِ هلالِ ماه بود و سنگِ قیمتیِ سرخی در وسطش شناور بود.
همچنین چند دستبند و انگشتر پوشیده بود که تا بهبود حال ندیده بودند. همهٔ آنها هدایایی بودند که تاجوتخت بهعنوانِ تشکرِحتی ویژه برای خدماتش در دورانِ طاعون و آزمون برایش فرستاده بود.
بینِ اینهمه شیءِ کیمیاگری و اشیاءِهمه افسونشده، میتونم آزادانه از جادوی راستین استفادهپیدا کنم. حتی یه پروفسور هم متوجه نمیشه.
فلوریا پرسید:مرگ «لیث؟ توهمتیمیهایی واقعاً سرپرستِ مایی؟»
شانه بالا انداخت: «آره. وظیفهٔ شما اینه که زنده از اینجا برید بیرون،چیزیه وظیفهٔ منم اینه که نذارم بمیرید. دقیقاً نمیدونم سیستمِ نمرهدهی چطور کار میکنه،احتمالاً ولی حدس میزنم هربار که مجبورم کنید دست به کار بشم، نمرهتون کم میشه.»
«نه، منظورم اینه کهگذشته تو هم مثلِ مااعصابِ سالچهارمی هستی. چطور ممکنه؟»
«ببخشید، نمیتونم جوابِ اینو بدم.»
داستانِ لینجوس دربارهٔ نبودِ سرپرست کاملاً دروغ بود. کسانی که دانشآموزِ سالپنجمدقیقاً نامیده میشدند، در واقع فارغالتحصیلانِ نخبهای بودند که آنقدر جوان بودند که بشودهمون آنها را جای دانشآموز جا زد، اما وفاداریشان از پیش ثابت شده بود.
گروهِ فلوریا به کنترل نیاز نداشت، فقط در صورتِ لزوم به پشتیبانیهمون نیازمند بود. لینجوس برآورد کرده بود که به دلیلِ ماهیتِ آزمون وآتش با تجهیزاتِ جدیدش، لیث مهارتِ کافی برای ایفای این نقش را دارد.
کویلا پرسید: «چرا چشمات سرخه؟»
«یه طلسمِ شخصی تا بتونم تو تاریکی ببینم، بدونِ اینکه مثلِ شماها بشم یه فانوسِ روشن.» سالها از آخرینمؤدبانه باری که لیث طلسمِ بینشِ آتش خود را فعال کرده بود میگذشت. این طلسم نسخهٔ ارتقایافتهای از عینکِ حرارتیگروه به او میداد و اجازه میداد در تاریکی، بر اساسِ دمای محیطِ اطراف، همهچیز را در طیفی از رنگها ببیند.
از شانسِ خوبش،زندگی جادوی نور گرما ساطعیوریال نمیکرد، وگرنه کور میشد.
در همین حین، یوریال داشت به مغزش فشار میآورد تا هدفِداره آزمون را بفهمد. گروه در یک صفِ واحد به راه افتاد؛ فلوریاقدرتِ در جلو، به دنبالش یوریال، و سپس کویلا و فریا در عقب.
راهروی سنگی آنقدر بزرگ بود که دو نفر بتوانندرفته شانهبهشانه راه بروند، اما آنها جادوگر بودند. به فضایلبخند کافی نیاز داشتند تا بدونِ مزاحمت برای یکدیگر حرکت کنند.
فکر کن یوریال، فکر کن. آزمونهای لینجوس وقتی بفهمی میخواد چی بهت یادپیدا بده، در واقع همهشون سادهن. من همین الانم همهٔ قطعاتِ پازل رو دارم. چیزیلبش که به یه تیمِ متعادل نیاز نداره، چیزی که یه جادوگر باید یاد بگیره.
اما از اون مهمتر، چیزی که لیث ازاولین قبل میدونه. این تنها توضیحِ ممکن برای نقششه.نباشه چی اونو از بقیهٔ ما متمایز میکنه؟ جواب همونجاست.
چند دقیقه به راهشان ادامه دادند. تنها صدای موجود، علاوه برداره صدای قدمهایشان، چکیدنِ آب از سقف به داخلِ گودالهای کوچک بود.میدونم رطوبتِ آنجا محیطی عالی برای انواعِ قارچها و خزهها فراهم کرده بود.
ناگهان، سرِ کوچکی از پشتِ یک گوشه پیدا شد. شبیهِ کودکی ناقصالخلقه بود؛پیدا با پوستی که به خاطرِ گذراندنِ تمامِ عمرش در زیرِ زمین، رنگپریده و تقریباًلبش نیمهشفاف شده بود. چشمانی درشت، بینیِ دکمهایِ پر از برآمدگی و گوشهایی تیز داشت.
فلوریا درحالیکه شمشیرشماهِ را از غلاف بیرونروی میکشید، فریاد زد: «گابلینها!»
موجود درحالیکه گرزی در دست داشت، بیباکانه بهاولین جلو هجوم آورد و بهسرعت دهها موجودِ دیگر کهکارِ همگی به سلاحهای ابتدایی مسلح بودند، به دنبالش آمدند.
گابلینها دیوانهوار جیغنباشه میکشیدند؛ ماهها بودبرای گوشت نخورده بودند.
یوریال که بالاخره معما رابیش حل کرده بود، فریاد زد:بود «ای ریدم تو این شانس!»
«هیچکدوم از ماماهِ تا حالا یههمه انسان رو نکشته!»