---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 415: پاداش (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 415: پاداش (بخشِ ۱)

0

«بعد از شنیدنِ گزارشِ شما و بررسیِ تمامِ مدارکی که در اختیارمون گذاشتید، این‌عمیقاً​ کمیته به‌اتفاقِ آرا از تلاش‌های شما تقدیر می‌کنه. اما حرف بادِ هواست، برای همین‌سخت‌کوشیه​ می‌خوام پاداشِ درخوری بهتون بدم. مطمئنید که رتبهٔ بالاتر یا یه لقبِ اشرافی نمی‌خواید؟»

«ممنون، اعلیحضرت، ولی من رهبر نیستم. رتبهٔ بالاتر فقط دست‌وپام رو می‌بنده، و لقبِ‌حال​ اشرافی هم منو به زنجیر می‌کشه. مجبور می‌شم بقیهٔ عمرم رو صرفِ رسیدگی به مردمی‌داشتنِ​ کنم که تو زمین‌هام زندگی می‌کنن. اونا لایقِ کسی بهتر از یه اربابِ بی‌میل هستن.»

مرون آهی کشید،‌می‌تونید​ اما جوابِ لیث‌بکنید​ را پیش‌بینی کرده بود.

«من عمیقاً نگرانِ سلامتی‌تون هستم. ازتون نمی‌خوام که دست از‌برگردید​ گشتن دنبالِ درمان بردارید. جادو همه‌اش تحقیق و سخت‌کوشیه. اگه کسی‌همینه​ بتونه راهِ‌حلی برای چنین سرنوشتِ بی‌رحمانه‌ای پیدا کنه، اون شخص شمایید.

«باور دارم که با استعدادی که دارید، می‌تونید یه معجزهٔ دیگه بکنید. من بزرگ‌شدنتون‌عمیقاً​ رو دیدم و امیدوارم این افتخار رو داشته باشم که پیرشدنتون رو هم ببینم.‌سخت‌کوشیه​ با این حال، به ازدواج علاقه‌ای دارید؟ می‌تونم بانوانِ اشراف‌زادهٔ زیادی رو بهتون معرفی کنم.

«حیفه اگه تبارتون با شما از بین‌دیدم​ بره. ضمناً، فکر می‌کنم داشتنِ کسی که‌حال​ بتونید پیشش برگردید، بهتون قدرتِ بیشتری هم می‌ده.»

«باز هم ممنون، اعلیحضرت، ولی نه. من خودم رو می‌شناسم. اگه خانوادهٔ خودم رو‌ببینم​ تشکیل بدم، نمی‌تونم ترکشون کنم. برای همینه که مطمئن شدم هرچی می‌دونم رو به‌فکر​ خواهرم تیستا یاد بدم. حتی اگه فردا بمیرم، میراثم از طریقِ اون زنده می‌مونه.

لیث با صدایی پرحسرت گفت: «خواهش می‌کنم‌داشتنِ​ در غیابِ من مراقبش باشید.» و هم‌زمان‌باز​ با جادو چشمانش را پر از اشک کرد.

هیچ قصدی برای بچه‌دارشدن نداشت و به‌خوبی می‌دانست که به‌عنوانِ یک‌پیش‌بینی​ بیدارشده، حتی یک نیروی زندگیِ ناقص هم برای بیش از صد‌دنبالِ​ سال زنده ماندن کافی است. البته دلیلی نداشت پادشاه این را بداند.

برای اولین بار در‌دیگه​ طولِ قرن‌ها، تایریس به‌سختی‌امیدوارم​ توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

با خودش فکر کرد: به موگار قسم، لیث واقعاً خوب بلده با کلمات بازی کنه. هرچی از‌علاقه‌ای​ وقتی پاشو گذاشته تو اتاق گفته، نه کاملاً راسته و نه کاملاً دروغ. داره مرون رو مثلِ موم‌بیشتری​ تو چنگش می‌چرخونه. گذشته از اینکه یه دورگهٔ بدبین، فریبکار، خسیس و دروغگوی قهاره، منو یادِ والرون میندازه.

مرون با چشمانی اشک‌بار گفت: «قول می‌دم.» و هم‌زمان با خودش فکر کرد که‌باز​ تیستا هم مجرد است. اگر می‌توانست اعتمادش را جلب کند، هرچه از لیث به‌یاد​ جا می‌ماند به او می‌رسید. پرورشِ دختری به این زیبایی و استعداد هیچ ضرری نداشت.

«تا وقتی نفس‌اربابِ​ می‌کشم، از خانواده‌تون مثلِ‌آهی​ خانوادهٔ خودم محافظت می‌کنم.»

چهرهٔ لیث متأثر به نظر می‌رسید، اما تایریس می‌توانست چهرهٔ دیگر و‌پیرشدنتون​ فلس‌دارش را ببیند که مثلِ درنده‌ای در برابرِ یک حیوانِ زبان‌بسته، نیشش‌بین​ تا بناگوش باز بود. فقط با اراده‌ای خالص توانست به این صحنه نخندد.

شمشیری تشریفاتی از‌می‌تونید​ جنسِ نقره در دستِ‌بزرگ‌شدنتون​ راستِ پادشاه ظاهر شد.

«می‌خواستم از این کار اجتناب کنم، چون قطعاً مثلِ دست‌کردن‌برگردید​ تو لونهٔ زنبوره، ولی چارهٔ دیگه‌ای برام نذاشتید. هیچ پولی‌ترکشون​ ارزشِ فداکاری‌های شما برای پادشاهی رو نداره. لطفاً زانو بزنید.»

لیث هیچ ایده‌ای نداشت که‌هستن​ چه اتفاقی دارد می‌افتد، اما‌لیث​ با این حال اطاعت کرد.

پرسید: «سولوس؟»

سولوس بعد از بررسیِ‌معجزهٔ​ تمامِ کتاب‌های داخلِ سولوس‌پدیا‌دیدم​ جواب داد: «هیچ ایده‌ای ندارم.»

پادشاه در حالی که با سمتِ پهنِ شمشیر به شانهٔ چپِ‌قدرتِ​ لیث، سپس شانهٔ راست و در آخر روی سرش می‌زد، گفت: «لیث‌شدم​ ورهن، من لقبِ جادوگرِ بزرگِ پادشاهیِ گریفون رو به شما اعطا می‌کنم.»

ای دهنم سرویس! سیستمِ رتبه‌بندیِ‌هستن​ جادوگران کلاً یادم رفته بود. میانگینِ‌پیش‌بینی​ سنی برای یه جادوگرِ بزرگ چقدره؟

سولوس جواب داد: «برای یه‌بکنید​ تبارِ جادوییِ جدید بدونِ هیچ‌داشته​ لقبِ اشرافی، حدودِ پنجاه سال.»

می‌دونستم! هیچ کارِ خوبی بدونِ‌دیگه​ مجازات نمی‌مونه. حالا یه سیبلِ‌افتخار​ هدف‌گیریِ دیگه هم روی پشتم چسبوندن.

«اون‌قدرها هم بد نیست.» سولوس سعی کرد به او روحیه‌برگردید​ بدهد. «پادشاه همین الان قول داد ازت محافظت کنه و حالا‌همینه​ به کتاب‌های بیشتری دسترسی داری. نیمهٔ پرِ لیوان رو ببین، باشه؟»

حالتِ درونیِ لیث بالاخره با حالتی که در بیرون نشان‌لیث​ می‌داد یکی شد. ژنرال و پادشاه پس از تبریک گفتن‌دست​ به او، اتاق را ترک کردند و فقط تایریس ماند.

«خوشحالم که بالاخره دیدمت.» دستانش را گرفت و‌امیدوارم​ در همان حال لرزِ سردی از تیرهٔ پشتِ‌علاقه‌ای​ لیث گذشت. «امیدوارم دوباره تو شرایطِ بهتری ببینمت.»

وقتی از در بیرون‌معجزهٔ​ رفت، لیث چنان تحلیل رفت‌امیدوارم​ که مجبور شد دوباره بنشیند.

«دیدی؟ نیمهٔ پر. به‌ضمناً​ نظر میاد با خانم‌ها افتادی‌پیشش​ رو دور.» سولوس ریز خندید.

«چه دوری چه کشکی. فکر می‌کنی چرا مثلِ طاعون از برینجا دوری می‌کردم؟‌بود​ بلیتِ ورود به این‌جور جاها ازدواجه. یه رابطهٔ گذرا با اعضای سلطنتی مثلِ این‌تحقیق​ می‌مونه که یه قلادهٔ بردگی بندازم گردنم. حالا که حرف از رابطهٔ گذرا شد...»

لیث آویزِ ارتباطی‌اش را‌دیگه​ از جیب درآورد و‌امیدوارم​ با کامیلا تماس گرفت.

«ببخشید، ولی سرم خیلی شلوغه. مهمه؟» برای اولین‌دیدم​ بار پروژکتورِ هولوگرام را فعال کرده بود. لیث‌ازدواج​ می‌دید که با اضطراب برمی‌گردد و مراقبِ سرپرستش است.

«آره. می‌خوام قبل از اینکه تو اینترلینک پخش‌بتونید​ بشه، از زبونِ خودم بشنویش.» دردِ صدایش ملموس‌می‌شناسم​ بود. کامیلا ناگهان ایستاد و روی او تمرکز کرد.

«وای، خدایان! نگو که تنزلِ رتبه گرفتی؟ یا جات رو عوض کردن؟ می‌ترسیدم یه اشراف‌زادهٔ‌نگرانِ​ حسود بخواد ازت انتقام بگیره. حالا که بلیوس امنه، مسیرهای تجاری عوض می‌شن و یه نفر‌راهِ‌حلی​ کلی پول از دست میده. فرستادنت به یه مأموریتِ انتحاری؟» از شدتِ استرس ناخن‌هایش را جوید.

«دیگه منم این‌قدر پارانوئید نیستم! این‌جوری فاتحه‌م‌دیدم​ رو نخون. قضیه پیچیده‌ست. خلاصه بگم، بدبخت‌حال​ شدم. پادشاه من رو جادوگرِ بزرگ کرد.»

«چی!» از روی صندلی‌اش‌معجزهٔ​ پرید و توجهِ همهٔ‌دیدم​ همکارانش را جلب کرد.

«آره، می‌دونم. یعنی کلی دردسر. ژنرال مورن گریفون همین‌پیشش​ الانش هم تشنه به خونمه. بینِ اون و خاندان‌های اشرافیِ‌نمی‌تونم​ باستانی، باید خیلی دست‌به‌عصا راه برم. فکر کنم بهتره اگه...»

حرفش را برید:‌اربابِ​ «اینکه خبرِ فوق‌العاده‌ایه! پدر‌آهی​ و مادرت چی گفتن؟»

«هیچی، چون هنوز نمی‌دونن.‌دیگه​ الان دارم مستقیم میرم خونه.‌افتخار​ باید بهشون هشدار بدم که...»

«صبر کن، داری‌می‌تونید​ میگی من تنها کسی‌ام‌بزرگ‌شدنتون​ که این رو می‌دونه؟»

«تو، من، پادشاه، ژنرال مورن‌فکر​ و یه بازپرسِ سلطنتی. چطور؟»‌برگردید​ سردردِ لیث داشت بدتر می‌شد.

با لبخندی درخشان تکرار کرد: «این‌مرون​ خبرِ فوق‌العاده‌ایه! رسیدی خونه بهم زنگ بزن.‌بود​ می‌بینمت.» با پایانِ تماس، هولوگرام ناپدید شد.

قسم می‌خورم، این هم دقیقاً مثلِ قضیهٔ فلوریاست. حتی‌افتخار​ اگه به حرف زدن ادامه بدی، زن‌ها دیگه گوش نمیدن‌اشراف‌زادهٔ​ و شروع می‌کنن به ریز خندیدن. این‌طور نیست که من...

لیث از غرق شدن در ترحم به‌بزرگ‌شدنتون​ خود دست برداشت و مکالمه را در ذهنش‌حال​ مرور کرد و خودش را جای کامیلا گذاشت.

من یه‌بین​ احمقم. این‌ضمناً​ قضاوتِ نهایی‌اش بود.

«بدتر. تو خودمحوری.» سولوس سرزنشش کرد. «همیشه تمرکزت روی دشمناست، ولی‌پیش‌بینی​ احساساتِ نزدیکانت رو نادیده می‌گیری. شانس آوردی شما دوتا فقط یه‌دنبالِ​ قرار داشتید، وگرنه اون دخترِ بیچاره احتمالاً فکر می‌کرد عاشقش شدی.»

«به این رفتارت ادامه‌دیگه​ بده تا یه روز‌امیدوارم​ یه نفر آسیب ببینه.»

لیث چاره‌ای جز موافقت با او نداشت.‌بزرگ‌شدنتون​ وقتی به دروازهٔ وارپِ پایتختِ مارکی‌نشینِ دیستار، یعنی‌حال​ دریوس رسید، هنوز داشت به خودش لعنت می‌فرستاد.

در همین حال، در اتاقِ‌فکر​ کنترل که تحلیلگران و متصدیان‌برگردید​ کار می‌کردند، سرپرست اعلامیهٔ مهمی داشت.

«اگه کسی خبر نداره، ستوان کامیلا‌مرون​ یهوال داره با یه جادوگرِ بزرگ‌کرده​ قرار میذاره. امروز دورِ اول مهمونِ اونه.»

تشویقِ پرشوری در گرفت و به دنبالش تبریک‌ها‌امیدوارم​ سرازیر شد. همهٔ همکارانش برای کامیلا بهترین‌ها را‌علاقه‌ای​ آرزو می‌کردند، اما او فقط می‌خواست ناپدید شود.

ناولها | novelha.net