چپتر 112: فصل 112
0سولوس هیچ نمیدانست لیث چه کار کرده است، یامتلاشی دقیقتر بگوییم، هیچکدامشان نمیدانستند. موجودِ روبهرویشان نه مرده بودگذشته و نه زنده. حسِ مانایش هرگز چنین چیزی ندیده بود.
هستهٔ عادی تودهای از مانای ناب بود که میشد از آن برای تعامل بامتشکل انرژیِ جهان و جانبخشیدن به طلسمها استفاده کرد. ظاهراً بیدارشدگان تنها کسانی بودند که میتوانستندبههمریخته از مانای ناب برای رسیدن به تأثیراتِ مختلفی مثلِ نشاطبخشی یا جادوی روح استفاده کنند.
در مقابل، هستهٔ سیاه یک مسخشده، شکلِ قویتر اما تباهشدهای از ماناخارج بود که پیوسته به مقادیرِ عظیمی از انرژیِ جهان نیاز داشت تااساسِ فقط متلاشی نشود. مسخشدگان برای این کار، قدرتهای منحصربهفردی به دست میآوردند.
پژمردهای که در گذشته با آن روبهرو شده بودند، تواناییِ مکیدنِ نیروی زندگیتعادلِ را حتی از راهِ دور داشت. آن موجودِ گیاهی میتوانست آگاهیاش را دوپارهاصلاً کند تا هنگامِ جستوجو برای طعمههای حیوانی، گیاهانِ اطراف را تسخیر کرده و ببلعد.
اما این کار بهایی داشت. هر دوی آنها ثابت کردهنشود بودند که مهارتهای مرگبار اما محدودی دارند، تا جایی که تواناییِتواناییِ استفاده از جادو را در تمامِ شکلهایش از دست داده بودند.
هستهٔ خونی که لیث تصادفاً ساخته بود، کاملاً خارج از تجربهٔ آنهاخارج بود. تودهای متشکل از خون و جادوی تاریکی بود که بقایای هستهٔاساسِ مانای راگول به شکلی همهچیز را در آن کنارِ هم نگه میداشت.
بر اساسِ چیزی که سولوس میدید، طبیعتی هم فیزیکی و هم جادویی داشت. هستهٔمتشکل خون کاملاً بههمریخته بود و هیچ تعادلِ درونی یا ساختارِ مناسبی نداشت. پیوسته منبسط وبههمریخته منقبض میشد، از کروی به بیضوی تغییرِ شکل میداد و گاهی اصلاً هیچ شکلی نداشت.
موجودی از جنسِ آشوب بود و به همین دلیلطبیعتی قرار نبود دوام بیاورد. هر ثانیه بدنِ میزبان و خودشمنقبض را بازآرایی میکرد و فشارِ عظیمی به جسدِ راگول میآورد.
وقتی زنده بود، مردی خوشبنیه با قدِ متوسط بود، بانشود موهای سیاه و کوتاه و ریشِ بزیِ مرتبی به همانشده رنگ، که کمک میکرد اجزای مربعیِ چهرهاش نرمتر به نظر برسد.
حالا چهرهاش در فریادی ابدی از درد مسخ شده بود. بینیِ تیزش چنان در صورتش فروتاریکی رفته بود که فقط سوراخهای آن باقی مانده بود. پوست مدام میپوسید، سبز میشد و میریخت،ساختارِ و بافتِ عضلانیِ زیرش را نمایان میکرد، اما دوباره احیا میشد و همهچیز از نو آغاز میشد.
بدن متورم شد و لباسهای افسونشده را پاره کرد.تصادفاً بازوهایش آنقدر دراز و بدشکل شدند که به زمین میرسیدند،شکلی و پاهایش با زاویهای غیرطبیعی رو به عقب خم شدند.
«این قطعاًشکلی خونآشام نیست. مننگه چه غلطی کردم؟»
بایکِ جوان با حسمقادیرِ کردنِ خطرِ قریبالوقوع، بیمعطلیفقط پا به فرار گذاشت.
موجود صدای فشفش درآورد و با چشمانی لبریز از نفرت و تحقیرخارج به لیث چشم دوخت. با سرعتی باورنکردنی حرکت کرد. لیث حتی بااساسِ استفاده از نهایتِ تلفیقِ هوا هم نتوانست از این یورش جاخالی دهد.
انگشتانِ راگول به چنگالهای بُرندهٔ ۱۰ سانتیمتریداده تبدیل شده بودند که محافظِ آهنیِ قلبِ لیثخون و تلفیقِ زمینش را بهراحتی از کار انداختند.
چنگالهای قلابمانند عمودی پایین آمدند و سینهاش را عمیقاً دریدند. تکههایی از گوشت به اندازهٔساختارِ انگشت روی زمین افتاد و خون به اطراف پاشید. همهچیز چنان سریع رخ داد کههمین لیث تازه وقتی برای جاخالی دادن از ضربهٔ دوم حرکت میکرد، درد را حس کرد.
شوک بهقدری شدید بود که در موقعیتی دیگر میتوانست او رامسخشدگان از هوش ببرد، اما پای جانش در میان بود و نیروی ارادهنیروی و غریزهٔ بقا به او اجازه داد تا، هرچند بهسختی، تاب بیاورد.
لیث با هر تپشِ قلبِ وحشتزدهاش، خونریزیِ منظم روی سینهاش را حس میکرد کهمتشکل لباسهایش را خیس میکرد. انگار آهنِ داغی گوشتش را میسوزاند و همزمان سوزنهایی یخی دربههمریخته پوستِ اطرافش فرو میرفت و حسی از کرختی به او میداد که رفتهرفته پخش میشد.
توانست از ضربهٔ دوم جاخالی بدهد، اما فقط به این دلیل که حواسِتجربهٔ موجود ناگهان پرت شد و ضربهاش بیدقت و قابلپیشبینی از آب درآمد. ازطبیعتی این فرصت استفاده کرد تا کمی فاصله بگیرد و زخمهایش را درمان کند.
در کمالِ تعجب، جای چنگالها لبریز از جادوی تاریکی بود و همین باعثتعادلِ میشد طلسمِ درمان بسیار کندتر و کماثرتر از حالتِ عادی عمل کند. دراصلاً عوض، موجود تکههای گوشت را برداشته بود و با اشتیاق با آنها بازی میکرد.
سرش را به یک طرف کج کرد و بیشترِ موهای راگولمسخشدگان مثلِ برگهای پاییزی در باد ریخت، گویی متوجهِ چیزِ مهمی شدهمکیدنِ بود. سپس گوشتها را به دهان برد و با ولع بلعید.
«خبرِ خوب اینه که این هر چی که هست، خونآشام نیست. خبرِ بدتجربهٔ اینه که اصلاً نمیدونم چطور باید شکستش بدم.» لیث از تلفیقِ نور استفادهطبیعتی کرد تا انرژیِ تاریکی را که زخم را عفونی کرده بود، خنثی کند.
سولوس گفت: «میتونیجایی فرار کنی یا وقتداده بخری. زیاد زنده نمیمونه.»
بهوضوح میدید که هستهٔ خون دارد فرومیپاشد؛ با وجودِ تمامِ تغییراتی که بدنِ هیولا از سرمناسبی گذرانده بود، قدرتی که در آن جریان داشت برایش بیش از حد بود. هر حرکت وقرار هر حملهاش، به همان اندازه که به لیث آسیب میزد، به خودش هم صدمه وارد میکرد.
شاید به این دلیل بود که شکلگیریِ هستهٔ خون کاملاً تصادفیمسخشدگان اتفاق افتاده بود، و شاید هم به این خاطر که موجودمکیدنِ در برابرِ آفتاب آسیبپذیر بود اما چون عقلی نداشت، اهمیتی نمیداد.
دلیلش هر چه که بود،تمامِ خوردنِ گوشتِ خام بهزحمت توانسته بودکاملاً روندِ پوسیدگیاش را به تأخیر بیندازد.
پس از موها، تمامِ پوستش ریخت و ماهیچههایش لخت، خیس وکاملاً درخشان زیرِ آفتابِ نیمروز نمایان شد. تمامِ دندانهایش جای خود رانگه به نیش داده بودند و ظاهری عجیب و بیگانه به آن میبخشیدند.
موجود وقتی متوجه شد لیث فرار کرده است، با خشم فریاد کشید و حالا باید تصمیممناسبی میگرفت که آیا خالقش را که نفرتی ریشهدار از او به دل داشت شکار کند، یاقرار رودیماسِ بیدفاع را. بوی شیرینِ خونی که میچکید و طعمِ لذیذِ گوشت، کار را یکسره کرد.
در حالی که لیث و سولوس هنوزداشت مشغولِ صحبت بودند، کمتر از دو ثانیهمنحصربهفردی پس از ریختنِ اولین خون، کابوس آغاز شد.