چپتر 386: فصل 386
0فلوریا سمتِ فلسدارِ صورتش رااگه نوازش کرد و پرسید: «دردکنی داره؟» اشکی بیصدا از گونهاش چکید.
«چی؟» چندان شبیهِ سؤال نبود. بیشتر شبیهِ واکنشیداشت بود که لیث با آن تعجبش را بیرونبخشی ریخت. ظاهراً فلوریا در برابرِ نیتِ کشتنش مصون بود.
«خیلی متأسفم. اصلاً نمیدونستم داری تنهاییرفته همچین چیزی رو از سر میگذرونی.دوستپسرِ وقتی تغییرِ شکل میدی درد داره؟»
لیث که از مهربانیِ او منقلب شده بود، پاسخاست داد: «آره.» سایههایی که لیث را احاطه کرده بودندروی در هم شکستند و او را دوباره انسان کردند.
«حرفامون رو خوب یادمه. بهم گفتی اگه فکر میکنم میتونی خوشحالمهمونجا کنی، از همونجا ادامه میدیم. دوستت دارم، لیث از لوتیا، و میدونمکنم که میتونی خوشحالم کنی. تنها سؤال اینه که منم میتونم خوشحالت کنم؟»
آرام او را بوسید و تمامِ دیوارهایی را که تا آن لحظه برایمیکنی محافظت از خودش در برابرِ دنیا بنا کرده بود، فروریخت. با وجودِ تمامِفاصلهٔ چیزهایی که میدانست، با وجودِ تمامِ چیزهایی که دیده بود، فلوریا همچنان روبهرویش بود.
ترسش از ماهیتِ لیث نبود، از این بود کهنخستین پس زده شود. این چیزی بود که لیث حتیلباسخوابش در خواب هم نمیدید. فلوریا داشت او را بیقیدوشرط میپذیرفت.
با صدایی گرفته پاسخ داد: «تو خوشحالمبین میکنی.» و با احساساتِ ناشناختهای که بخشی ازواقعی قلبِ مردهاش را زنده میکردند، دستوپنجه نرم کرد.
فلوریا او را محکم در آغوش گرفت و حس کرد فاصلهٔ میانشان از بین رفته است. از زمانیتنها که با هم بودند، این نخستین بار بود که لیث مثل یک دوستپسرِ واقعی به او چسبیده بود.چیزهایی فلوریا بندهای روی شانهاش را که لباسخوابش را نگه میداشتند باز کرد و بوسهای عمیق بر لبانش نشاند.
چند قدم عقب رفت تا لیث بتواند بدونِداشت رها کردنِ دستانش به بدنش خیره شود، وبخشی بعد آرام او را به سمتِ تخت کشید.
لیث سر تکان داد و سعی کرد خاطره را پس بزند. میفهمید چرا فلوریا باواقعی او به هم زده است. به نقطهای از زندگیشان رسیده بودند که اهدافشان از هم فاصلهرفت میگرفت. احساساتشان تغییری نکرده بود، با این حال هر دو به فضای شخصیِ خودشان نیاز داشتند.
سولوس با عجله موضوع را عوض کرد: «پس واقعاً میخوایکنی با کامیلا تماس بگیری؟» دردِ لیث دردِ خودش بود. هرگز قصدمیتونم نداشت خاطراتِ غمانگیز را بعد از اینهمه سال دوباره زنده کند.
«معلومه که تماس میگیرم! شاید تلخ، تنها و بدعنق باشم، ولی که نمُردم. اگه بعدناشناختهای از قرارِ اولمون همهچیز خوب پیش بره، شاید حتی عصرِ روزِ تولدم رو باهاش بگذرونم.است خانوادهم میتونن صبح و بعدازظهر پیشم باشن، ولی منم یه کم وقت برای خودم لازم دارم.»
تولدِ هفدهسالگیِ لیث نزدیک بود. این روز برایش هیچ اهمیتی نداشت،مثل با این حال اگر مهرههایش را با کامیلا درست میچید، میتوانستبوسهای از آن بهعنوانِ اهرمی برای گرفتنِ چند روز مرخصی استفاده کند.
لیث شامِ مفصلی از غذاهای موردعلاقهاش برای خودش آماده کرد و فقطبار آماده کردنِ سبزیجات را به سولوس سپرد. امکان نداشت سولوس بتواند آنبوسهای را خراب کند. بهمحضِ اینکه غذایش تمام شد، به اقامتگاهِ خصوصیاش برگشت.
اتاق دیگر شبیهِ آپارتمانش در آکادمی نبود، بلکه با بخشهایی از خانهاش در زمیندوستت ترکیب شده بود. کتابخانه شاملِ کتابهای موردعلاقهاش میشد که سولوس توانسته بود از خاطراتشلحظه بیرون بکشد و جلوی تختش و روی سقف، یک صفحهنمایشِ بزرگِ تلویزیون قرار داشت.
در واقع فقط یک صفحهٔ تخت بود. لیث هیچ ایدهای نداشت که تلویزیون چطور ساخته میشود، پس سولوس هم نمیتوانست آندستوپنجه را بازتولید کند. کاری که از دستش برمیآمد این بود که فیلمهای محبوبِ لیث را روی آن پخش کند. لیث برنامهٔ فشردهایمیداشتند داشت، اما بعد از ماهها انزوا و وحشتهایی که سولوس بهتازگی شاهدشان بود، تصمیم گرفت سولوس کمی استراحت و تفریح حقش است.
آنها با هم اولین فیلم از سهگانهٔ «مادروکس» را تماشابار کردند؛ یک فیلمِ علمیتخیلیِ پرفروش و قدیمی. این فیلمِ موردعلاقهٔمیداشتند سولوس بود، چون تنها فیلمِ در دسترس با پایانِ خوش بود.
سولوس در حالی که آخرین مبارزهٔ بینِ شخصیتِ اصلی در لباسِنخستین کشیش و مأمور دوی بیرحم را تماشا میکرد، پرسید: «چرا اولی روباز اینقدر خوب یادت مونده، ولی اون دوتای دیگه برات تار و محوَن؟»
«چون بیشترِ وقتا قسمتهای بعدی مزخرفِفکر محضَن.» نزدیکِ هم نشسته بودند وادامه سولوس به پهلویش تکیه داده بود.
صبحِ روزِ بعد، لیث دیدحتی که سولوس درست در تختِمیپذیرفت او و کنارش غرقِ خواب است.
«واقعاً سر درنمیارم. اونهمه ادا و اصول واسه حموم، بعد هیچ مشکلی نداره کهچسبیده خودشو بهم بچسبونه یا تو بغلم بخوابه. انگار زنا همیشه یه راز باقی میمونن.»عقب این فکر از سرش گذشت و از خواب بودنِ سولوس استفاده کرد تا معذبش نکند.
بقیهٔ مسیر تا کادوریا بدونِ اتفاقِ خاصی گذشت. هرچه از مناطقِ مسکونیبار دورتر میشد، بیشتر به جنگلهای کوچک برمیخورد. هروقت بینشِ حیات تعدادِ قابلتوجهی موجودعمیق را به او نشان میداد، منطقه را برای پیدا کردنِ هیولاها بررسی میکرد.
لیث فقط به حیوانات و تعدادِ بسیار کمی از جانورانِکنی جادویی برخورد کرد. گرسنه به نظر میرسیدند، اما بیشتر از هرمیتونم چیز ترسیده بودند. او مقداری غذا را با اطلاعات مبادله کرد.
پرسید: «چرا این منطقه اینقدر سوتوکوره؟ هم آب هستبیقیدوشرط هم درخت، ولی حتی یه لونهٔ پرنده یا سوراخِمردهاش حیوون هم پیدا نکردم. چیزِ خطرناکی اینجاست که باید بدونم؟»
یک بایکِ قهوهای در حالی که گوشتِ خامِ پیشکشی را بامثل ولع میبلعید، جواب داد: «آره. زمستون تو راهه، وگرنه هیچکس اونقدربوسهای مستأصل نمیشد که واسه پیدا کردنِ غذا نزدیکِ شهرِ مرگ بره.»
لیث به مقصدش که تنهافاصلهٔ چند کیلومتر دورتر بود اشاره کردنخستین و پرسید: «منظورت شهرِ مردهٔ کادوریاست؟»
بایک حرفش را اصلاح کرد: «شهرِ مرده نه، شهرِ مرگ. پیشنهاد میکنم برگردی. هیچچیزِدوستت خوبی از اون دیوارهای نفرینشده بیرون نمیاد. مادرم همیشه بهم هشدار میداد که ازشلحظه دور بمونم. میگفت گشنگی کشیدن خیلی بهتر از اینه که به آدمای سایهای ملحق بشی.»
لیث سعی کرد چیزهای بیشتری بفهمد، اما بایک هرگز جرئت نکرده بودگرفته به کادوریا نزدیک شود. او فقط چیزهایی را میدانست که مادرش به اوگرفت گفته بود و داستانهایش هم به نظر میرسید برای ترساندنِ بچهها ساخته شدهاند.
چند دقیقه طول کشید تا لیث به ویرانهها برسد. مشکل اینجا بود که آنها اصلاً ویرانه نبودند. درونِ یکنگه گنبدِ طلاییِ نیمهشفاف، یکی از زیباترین شهرهایی قرار داشت که تا به حال دیده بود. تمامِ ساختمانها چندطبقه بودند وکشید از مرمرِ سفید ساخته شده بودند که نورِ خورشید را بازتاب میداد و حتی درونیترین پسکوچهها را هم روشن میکرد.
سقفها آبیِ کمرنگ بودند و روی هر کدام برجکِ کوچکی قرارنخستین داشت که در نوکش یک کریستالِ جادوی استادانه تراشخورده جای گرفتهمیداشتند بود. کادوریا هم مانندِ بیشترِ شهرهای پادشاهیِ گریفون، لایهلایه ساخته شده بود.
بیرونیترین لایه، بیرون از دیوارهای شهر قرار داشت. لیث میتوانست کشاورزانی را ببیند که به زمینهایی رسیدگیمیدونم میکردند که با وجودِ آبوهوای خشن، هیچ برفی رویشان ننشسته بود. کلبههای کوچکی در نزدیکیِ زمینهای کشاورزیفروریخت ساخته شده بود که از آنجا میتوانست زنان و کودکانی را ببیند که از دامها مراقبت میکردند.
در آنسوی دیوارهای شهر، تمامِ خانهها از سنگ ساخته شدهمیپذیرفت بودند. لیث از روی بلندی میتوانست یک منطقهٔ مسکونی، محلهٔ بازار،دستوپنجه خانههای اشراف و در مرکزِ شهر، قلعهای کوچک را تشخیص دهد.
این منظره لیث را مات و مبهوت کرد: «این اصلاً با عقل جورواقعی درنمیاد. این آدما لباسای عجیبی تنشونه، ولی دقیقاً مثلِ من زندهان. چرا پادشاهیِچند گریفون جای تجارت باهاشون، اونا رو مهروموم کرده؟ این شهر یه شاهکارِ جادوعه.»
حتی زنجیرهای از آرایهها که گنبدِ طلایی را تشکیل میدادند هم نمیتوانستندبار شبکهٔ اسرارآمیزی را که کادوریا را در بر گرفته بود، پنهان کنند. برجکهاعمیق با کریستالهای مانایشان، بهعنوانِ نقاطِ اتصالی برای نوعی آرایهٔ جادوییِ پیچیده عمل میکردند.